این است حکایت اسماعیل و قربانی. اسماعیل من چیست؟! زندگی بی اسماعیل هم می شود؟ و این است حکایت قربانی کردن اسماعیل و یا قربانی شدن اسماعیل را به نظاره نشستن. آیا اسماعیلی هم مانده؟ نمی دانم. نمی دانم. اگر مانده باشد گویا به رسم دیرین نوبت به قربانی کردن آن هم خواهد رسید. دستان خالی که پر بودنش یعنی اسماعیل. فضای خالی که پر بودنش یعنی اسماعیل. و گویا باید اسماعیل ها یکی پس از دیگری به قربانگاه بروند. و این رسم گویا رسم شده. این بار نوبت کدام است؟ این بار چه؟ آیا این دوران تمامی یا وقفه یا استراحتی ندارد. آیا تا بوده و هست و خواهد بود همین است؟ تا کی باید اسماعیل ها را تا قربانگاه بدرقه کنم بلکه ثابت شود که می دانم اسماعیل بهانه است؟! تا کی؟ آیا باید به تو هم ثابت کنم؟ یا تو به من ثابت کنی؟ به من ثابت شده. خودت می دانی. اما به تو چرا نباید عجز و پذیرش من ثابت شود؟ به تو چرا نباید آگاهی من از بهانه بودن اسماعیل ها ثابت شود؟ اسماعیل بهانه است ولی اسماعیلی که در راه تو قدوم را مستحکم تر کند بهانه ای است مقدس. اما این ها را همه را قربانی کردم، با بهتر بگویم قربانی شدنشنان را با سکوت نظاره کردم. و این رسم گویا ادامه دارد! زندگی بدون اسماعیل را متصور نیستم ولی هر اسماعیلی را قربانی آینده می پندارم! و تا کی باید قربانی بدهم تا پاکی نداشته ی خودم را ثابت کنم؟ تا به پاکی برسم! مگر من چه می خواهم؟ این هزینه ی چیست؟ این کدام آلودگی است که از آن بی خبرم ولی این قربانی ها را می طلبد و می طلبد و می طلبد؟ این کدام آزمون است که قربانی می طلبد و می طلبد و می طلبد؟ این کدام حکمت است که قربانی می طلبد و می طلبد و باز هم می طلبد؟ آیا حقیقتی هست در پس این قربانی که باید بدانم و نمی دانم؟ دریابم و در نیافته ام؟ بپذیرم و نپذیرفته ام؟ و خودت می دانی من که هستم و چه می خواهم.
پس باز هم بطلب و بطلب و بطلب که تو تویی و من من و گوش به فرمان.
راهرو با کف و سقف سفید خلوت خلوت بود. عقربه بزرگ ساعت یک دقیقه مانده بود که بره روی عدد دوازده. بعد از یک دقیقه ساعت یازده شد. موسیقی ملایمی سکوت را شکست و فضای راهرو را پر کرد. دونه دونه بیماران برای پیاده روی وارد راهرو شدند. ته راهرو به حیاط خلوتی که پله می خورد و می رفت پایین راه داشت.
...
تا همین اواخر تشنج داشتم. یعنی گهگاه یه دردی تمام وجودم را عین خوره می گرفت و به خودم می لرزیدم. مثل آدم های روانی. الان که دارم می نویسم بهترم ولی دیگه نوبت چیزهایی شده که حال من را به تشنج در آورد. راهرو برای استراحت و پیاده روی بود. مثل زنگ تفریح. هر کس هم دوست داشت می رفت حیاط خلوت که بزرگ هم بود. موسیقی ملایم توی راهرو را هیچ وقت یادم نمی ره. انگار ارواح دارند برات زمزمه می کنند. همراه بعضی بیمار ها پرستار هم بود.
چند وقتی بود مراجعه کننده نداشتیم. آخرین کسی هم که ترخیص شد ۰۰۲۳۸ بود. موقع رفتن هیچ میمیک صورتی نداشت. انگار هر کاری کرد خودش با خودش کرد نه ما. مثل کسی بود که با رضایت کامل خود کشی کرده باشه. دلم براش خیلی می سوخت.
با این که چند وقتی گذشته بود ۰۱۱۸۷ عادی نبود. با سر بانداژ شده اش می نشست جلو پنجره ای که رو به دیوار باز می شد و خیره می موند. به کسی اهمیت نمی داد. یه عده می گفتند افسردگی شدید گرفته. خلاصه تو خودش بود. همه عادت کرده بودیم.
...
آدم آهنی داشت تو اتاق دکتر باهاش حرف می زد. اتفاق بی نمکی بود ولی همکار بهم گفت که آدم آهنی گویا می خواد بره. به دکتر گفته بود که ناراحتی و کسالت جسمانی داره و ترجیح می ده به استراحت مطلق خونگی بره. وقتی از اتاق اومد بیرون روبرو شدیم. دستش را دراز کرد به سمت من و با صدای بمش گفت"خدافظ" . من هم ترجیح دادم چیزی نپرسم. جوابش را با حرکت سر دادم. مهم نبود.
...
تو خودم بودم. همکار بهم گفت"چیه؟ تو خودتی!" گفتم"گاهی اوقات فکر می کنم کار ما جواب نداده" با خونسردی پرسید"کجاش مثلا؟" اشاره کردم به راهرو و گفتم"مثلا اون بچه ه. چشه؟ نمی آد بیرون. قبلش سر حال بود!" همکار با بی تفاوتی گفت"خب دیگه. ما چمی دونیم تو کله اون چی می گذره؟!" جواب دادم "ما که ادعا داریم می دونیم. ولی خب من می خوام سعی ام را بکنم"
رفتم تو اتاق. پرستار کنارش نشسته بود و سعی می کرد کمی غذا با قاشق تو دهنش بذاره. ولی اون میل نداشت. نشستم روبروش. گفتم"خوبی؟ بیا بریم بیرون! خوبه ها! بیا" با اکراه دست من را گرفت و اومدیم بیرون. شروع کردیم قدم زدن. ته راهرو ۰۰۰۳۶ را دیدم که داشت برای خودش قدم می زد. نمی دونم چی شد که با ۰۱۱۸۷ چشم تو چشم شدند. ۰۰۰۳۶ یه نگاه متعجبی کرد و زیر لب گفت"تو دیگه کی هستی؟! قرار بوده کجای مغزت خوب بشه؟!" من از ترس این که ۰۱۱۸۷ ناراحت شده باشه سریع به صورتش نگاه کردم که هواش را داشته باشم. دیدم سرخ شده. چشماش می لرزه. یه دفعه جیغ زد. صدای جیغش راهرو را پر کرد. هی جیغ می زد. دستاش را محکم گرفته بودم. جیغ می زد می گفت"من از این می ترسم!" ۰۰۰۳۶ جا خورده بود. هی می گفت"چرا می ترسه از من؟! مگه من چه کارش دارم! شوخی کردم بابا!" ولی اون بچه ول کن نبود. دست من را گاز گرفت و در رفت. همین جور که داشت در می رفت برگشت اشاره به ۰۰۰۳۶ کرد و گفت"این شیطونه. من می ترسم!" ۰۰۰۳۶ خشکش زد. پرستارها دنبال ۰۱۱۸۷ می دویدند. داد می کشید و در می رفت.
...
رفتم تو اتاق. اون بچه بهت زده به پنجره خیره شده بود. هیچ عکس العملی نشون نمی داد. چیزی هم نمی خورد. انگار نه انگار. رفتم روبروش نشستم. گفتم"خوبی؟!" جواب نداد. خیره شده بود تو چشمام ولی معلوم بود منو نمی بینه. انگار من اصلا حساب نبودم. دستم را جلو صورتش تکون دادم. هل شده بودم. گفتم"تو را خدا یه چیزی بگو! چی شد آخه؟!" همون لحظه اشک تو چشماش حلقه زد و سرازیر شد. با بغض گفت"چرا؟" من بهت زده فقط منتظر بودم ادامه بده. گفت"چرا خدامو گرفتید؟! کو پس؟ خدامو می خوام!" خشکم زد. ما مگه چه کار کرده بودیم. بلند شد و داد زد گفت"چرا خدامو گرفتید؟!" جیغ زد و جیغ زد و از حال رفت. دکترها همه بالاسرش جمع شدند. بیهوش بیهوش بود. بهتر بگم. رفت تو کما.
...
تو اتاق مراقبت های ویژه خوابیده بود. همچنان توی کما. احتمال مرگ مغزی می رفت. دکتر آریا تو اتاقش فقط سیگار می کشید. من هم افسرده ول شده بودم روی صندلی ام. ۰۰۰۳۶ با بهت کنار در می ایستاد و از شیشه نگاه می کرد و زیر لب می گفت"به من چی گفت؟!".
رفتم تو اتاق دکتر. مدام داشت روی صندلی می چرخید و سیگار می کشید. چشمش به من افتاد. چیزی نگفتم. بهم گفت"حوصله ندارم. برو بیرون" گفتم"چه کار کنیم؟ چی شد یهو؟!" دکتر سرش را بین دو تا دستاش گرفت و زیر لب گفت"برو که این جریان هم تموم می شه می ره". داد زدم گفتم"ده مردک فلان فلان شده چه غلطی کردی تو؟!" دکتر در همون حال داد کشید و گفت"برو! گم شو ! بیرون! "
پیچیده اش نکنم. چیزی که فکرش را نمی کردم به پرونده سازمان اضافه شد. مرگ مغزی قطعی شد و دستگاه ها را قطع کردند. ۰۱۱۸۷ رفت به دنیایی که بهش تعلق داشت. از این دنیای غریبه ها رفت.
ادامه دارد ...
