<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عقاب</title>
<link>http://eagle.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 01 Dec 2009 19:23:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>Thank You for Smoking</title>
<link>http://eagle.blogfa.com/post-758.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;این هفته فیلمی از تلویزیون پخش شد که به دیدن شش دونگش می ارزید (&lt;A href=&quot;http://movies.yahoo.com/movie/1808723698/info&quot; target=_blank&gt;این&lt;/A&gt;). تمام موضوع فیلم در مورد یک &lt;STRONG&gt;بازاریاب&lt;/STRONG&gt; یا به قول خود فیلم &lt;STRONG&gt;ترغیب کننده&lt;/STRONG&gt; بود که برای شرکت بزرگ دخانیات مشتری جور می کرد. دیالوگ های فیلم خیلی ظریف و دقیق بود ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;من برای جایی کار می کنم که روزی ۱۲۰۰ نفر را می کشه ... همه مردم فکر می کنن که فروشنده های دخانیات باید با هواپیمای شخصی سفر کنن ولی من ترجیح می دم بین مردم باشم و مشتری هام را بشناسم. یه نفر را هم ترغیب کنم، پول رفت و برگشتم در اومده ... تو بگو بستنی وانیلی و من می گم شکلاتی. تو می گی وانیلی بهترینه. من می گم که ولی من دنبال بهتر از وانیلی ام. حتی بهتر از شکلاتی. می بینی. من خودم را ثابت نکردم ولی تو را رد کردم. من نمی خوام تو را قانع کنم چون برام مهم نیستی. مخاطبام مهمند که لااقل فهمیدند حق با تو نیست. این یه مثال ساده است ... شرکت دوست نداره مصرف کننده اش بمیره. این مخالفان ما هستند که دوست دارند مصرف کننده هامون بمیرن تا تبلیغ ضد کنند. باید خجالت بکشند ... لطفا از این به بعد روی قوطی روغن هم آرم جمجمه و استخوان را بزنید چون رتبه اول عوامل مرگ مال کلستروله ... هیچ آماری این تعداد تلفات سیگار را تایید نمی کنه ... فقط یه احمق می تونه منکر ضرر سیگار بشه ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در قسمت مهمی از فیلم ترغیب کننده پیشنهاد کلیدی را می ده. تبلیغات غیر مستقیم سیگار. سیگار باید در فیلم ها توسط هنرپیشه های محبوب کشیده بشه. اون هم نقش های مثبت. در صحنه های کلیدی ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;بهتره اون بازیگر تو دید نباشه. چون مردم ازش می پرسن چرا سیگار می کشی ... فکرش را بکن یه پک به سیگار بزنه و پیشنهاد ازدواج بده ... دکتر نیستم. مشتری برام مهمه .... قرار شد به تهیه کننده ها پول بدیم که هنرپیشه ها سیگار بکشند ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیالوگ های بین ترغیب کننده و یکی از تبلیغ کننده های سابق هم جالب بود ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;... چرا این کار را می کنی ؟ ... چون این کار را خوب بلدم ... منم تیر اندازی خوب بلدم ولی شلیک نمی کنم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و همین طور مخاطبان مخالف ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;ما می خوایم ما را نکشی ... فقط سالی نیم میلیون نفر تو اینجا ... باید سوژه درب و داغون باشه ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از من بپرسید می گم فیلم تاثیر ضد سیگار نداشت. به قدری ترغیب کننده جذاب بود که شاید بیننده را هم ترغیب می کرد. فقط بیماری آخرش باعث شد این اتفاق نیفته. دیالوگی که ترغیب کننده داشت خیلی مهم بود ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;... هر کس یه کاری بلده. منم بلدم خوب حرف بزنم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در قسمت آخر فیلم مخالف ترغیب کننده پی گیر حذف تصویر سیگار از فیلم های کلاسیک بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در قسمت آخر فیلم ترغیب کننده به دخانیات پشت کرد و تغییر شغل داد که با یک دیالگ ساده معرفی شد ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;... آقایون ! هنوز هیچ تحقیقی رابطه ی بین سرطان و تلفن همراه را تایید نکرده !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;IMG alt=&quot;Aaron Eckhart in Fox Searchlight Pictures&apos; Thank You for Smoking&quot; src=&quot;http://l.yimg.com/eb/ymv/us/img/hv/photo/movie_pix/fox_searchlight/thank_you_for_smoking/aaron_eckhart/smoking1.jpg&quot; width=360 height=250&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=2&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن : من از این پست هدف نقد فیلم ندارم. می خوام در پست های بعدی به بحث اعتیاد بپردازم. این فیلم به نوع صحبتم کمک کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 19:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=eagle&amp;postid=758</comments>
<dc:creator>eagle</dc:creator>
<guid>http://eagle.blogfa.com/post-758.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قربانی تو ، اسماعیل تو</title>
<link>http://eagle.blogfa.com/post-757.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=postbody align=justify&gt;قربانی تو چیست ؟ اسماعیل تو کیست ؟ مقامت ؟ آبرویت ؟ موقعیتت ؟ شغلت ؟ پولت ؟خانه ات ؟ باغت ؟ اتومبیلت ؟ معشوقت ؟ خانواده ات ؟ علمت ؟ درجه ات ؟ منبرت ؟ روحانیتت ؟ لباست ؟ نامت ؟ نشانت ؟ جانت ؟ جوانیت ؟ زیباییت ... ؟ تو خود می دانی . تو خود آن را هر چه هست باید به منی آوری برای قربانی. آن چه تو را در راه ایمان ضعیف می کند. آن چه تو را در « رفتن » به « ماندن » می خواند. آنچه در راه « مسئولیت » به تردیدت می افکند. آن چه تو را در راه به خود بسته است و نگاه داشته و دلبستگی به آن نمی گذارد تا « پیام » را بشنوی. آن چه تو را به فرارت می خواند. چرا که تو در این مقام ابراهیمی. « ضعف اسماعیلی » تو را بازیچه ابلیس می سازد. او اسماعیل تو است ممکن است یک شخص یک شیی یک حالت یک وضع و حتی یک « نقطه ضعف » باشد. و قربانی ، نشانه ای از همه این اسماعیل ها است. این چنین است که ذبح گوسفند را به عنوان قربانی از تو می پذیرد. ذبح گوسفند به جای اسماعیلت « قربانی » است . ذبح گوسفند به عنوان گوسفند « قصابی » است. &lt;/DIV&gt;
&lt;P class=postbody align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=postbody align=left&gt;دکتر علی شریعتی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 14:55:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=eagle&amp;postid=757</comments>
<dc:creator>eagle</dc:creator>
<guid>http://eagle.blogfa.com/post-757.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://eagle.blogfa.com/post-756.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
بعضی ها یه مدلند که مرگشون نه آدم را ناراحت می کنه نه خوشحال. &lt;br /&gt;فقط افسوس می خوری به دوران زندگی اشون.&lt;br /&gt;همین.&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 19:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=eagle&amp;postid=756</comments>
<dc:creator>eagle</dc:creator>
<guid>http://eagle.blogfa.com/post-756.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یاد رفقا</title>
<link>http://eagle.blogfa.com/post-755.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;چند وقت پیش زنگ زدم سعید (سعید شهلی) به هوای یه کاری یه گپی هم زدیم. بحث به اینجا کشید که چقدر ما بی معرفتیم. بعدش بی مقدمه گفت که &quot;تو عمو شدی خبر نداری!&quot; خلاصه این که دختر سعید الان ۹ ماهه است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد از چند وقت این جمعه بود که به اتفاق بقیه بچه های دبیرستان قرار گذاشتیم رفتیم بیرون گردش. فضای خاصی بود. دوستایی که بعضا ۸ سال بود که ندیده بودیمشون را باز هم دیدیم. هر کس پی کار و مسیری رفته بود. هر کس برای خودش کسی شده بود. خیلی ها ازدواج کرده بودند و بعضی ها بچه داشتند. حس خاصی بود که می دیدی دونه دونه بچه ها الان کجا هستند و چه کاره اند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به سعید گفتم &quot;خدا را شکر اکثرا عاقبت بخیر شده اند.&quot; سعید گفت&quot;علیرضا ما عاقبت بخیر نشیم کی بشه با این امکانات و محیط زندگی و مدرسه و خانواده. من دنبال هیچ کار خلاف نرفتم. باید درست زندگی کرد. تو این دوره زمونه خیلی حرفه که سالم بمونی.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خیلی روز خوبی بود. هم حس خوشی داشتیم هم یه حس غربت. مدام از دسته گل هایی که تو دبیرستان آب داده بودیم می گفتیم. از خاطرات. از دوره ی خوبمون. از بچه ها. از بچه ها که خیلی هاشون الان ایران نیستند. جای اونا را هم خالی کردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چقدر این عمر زود می گذره. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سعید شهلی، بغل دستی من ته کلاس، کسی که دو نفری شلوغ می کردیم، کسی که رفاقتمون سر زبون ها بود، بابا شده. دانشگاه درس می ده. تو شهرداری کرج معاون شده. دفتر فنی زده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سعید حمزه لو، که فوتبالش معروف بود و مصدوم شدن هاش، درس خوندن هامون، خیلی وقته که ازدواج کرده و کار و حرفه ی حسابی داره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;احسان از همون سال ۸۰ بعد از دبیرستان رفت اتریش. ۱ ساله که برگشته. ازدواج هم کرده. تیپش مردونه تر شده. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حسین پذیرش گرفته. داره برای تحصیل از ایران می ره. از راهنمایی با هم بودیم. درسش بهتر از فوتبالش بود. فوتبالش هم عالی تر از درسش.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حمیدرضا هم که مثل خودم فوق مکانیک را گرفت. ولی فکر کنم برای ادامه مصر تره. الان داره کلک سربازی را می کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;علی دکتر شده. پیش دانشگاهی ازمون جدا شد رفت تجربی. جمعه شیفت بیمارستان داشت ولی عوض کرد که بتونه بیاد. بعد سال ها. دکتر علی کامران. یادم باشه. یادم نمی ره که چقدر معلم اون و من را کنار در کلاس واسه تنبیه نگه می داشت. البته اون جدا و من جدا.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امیرحسین را همین چند ماه پیش دیدم. اون هم مشغوله.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حامد واسه نهار نموند. دیگه متاهلی ه و هزار جور برنامه واسه جمعه. با اون هم از راهنمایی بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رضا را هیچ کس فکر نمی کرد مجردی را ول کنه. من مدت ها بود خبر داشتم که فکرهایی تو سرشه. خلاصه دستش بند شد رفت. گفت که امیر (جندقی) و سید علی (منعمیان) هم بله. راجع به شلوغی های خودم و رضا می شه یه کتاب نوشت. تقریبا هر روز. رد شدن از سیم خاردار روی دیوار، قایم کردن توپ پاره ... !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حسام هم همچنان مشغول و کم حرف. ولی شلوغ. یادم نمی ره که سر کلاس پیچ میزمون را باز کردیم و کلا رفت پایین.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ابراهیم (حجت زاده) خیلی عوض شده. اولش نشناختیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تو ماشین با سعید که بودیم تو فکر فرو رفته بودم. سعید سکوت را شکست و گفت &quot;اصل دیدن بچه هاستو دلم تنگ شده بود براشون.&quot; راست می گه. چه حس خاصی داشت. بچه های دبیرستان و الانش.ن. اون نوجوون ها و الان بزرگی هاشون. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آخرش سکه ای که با بچه ها از جمله بچه هایی که الان ایران نیستند اما از دور پول واریز کردند خریده بودیم را بهش دادیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یعنی این همه گذشت؟! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بگذریم. حس شخصی گفتن نداره تو این مکان.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://eagle62.persiangig.com/DSC03066.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ابراهیم-احسان-سعید شهلی-خودم-حمیدرضا-علی-سعید حمزه لو&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://eagle62.persiangig.com/DSC03067.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;خودم-سعید-حسین-امیرحسین&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://eagle62.persiangig.com/DSC03074.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;عکس بچه ی سعید (هلیا) با اجازه ی باباش&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://eagle62.persiangig.com/DSC03075.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;عکس بچه ی سعید (هلیا) با اجازه ی باباش&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 22:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=eagle&amp;postid=755</comments>
<dc:creator>eagle</dc:creator>
<guid>http://eagle.blogfa.com/post-755.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> شیر (Share) </title>
<link>http://eagle.blogfa.com/post-754.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;این محل سربازی ما دو تا اتاق داره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یکی اش میز فرمانده است که یه کامپیوتر روشه که همیشه روشنه و گاهی باهاش آهنگ می ذاریم. یه تلفن رادیو دار که کلا داره آهنگ پخش می کنه و بخاری و صندلی ها که با فرمانده دور هم می شینیم و استراحت می می کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اتاق بغلی هیچی توش نداره جز یه میز کثیف و یه مشت لیوان کثیف و یه سطل آشغال پر و یه قوری و سماور جون دار آماده به خدمت روشن. این اتاق مال خوراکی خوردنه. لیوان هر کی هر کی ه. &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خب سوال اینه که من که یه لیوان جدید خریدم (فقط به علت جبران کمبود لیوان و لاغیر) آیا امکان داره این لیوان شیر (Share) نشه؟! جواب واضحه. نـــــــــــه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خب نتیجه این که هر کدوم مریض بشیم در یک فضای دوستانه بیماری هم  شیر (Share) می شه خب!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن : فقط خواستم بگم جام خوبه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 20:54:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=eagle&amp;postid=754</comments>
<dc:creator>eagle</dc:creator>
<guid>http://eagle.blogfa.com/post-754.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همین</title>
<link>http://eagle.blogfa.com/post-753.aspx</link>
<description>حتی یک عکس هم ازش نداشتم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چقدر حیف که آقا سعادت فوت کرد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دانشگاه علم صنعت&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آزمایشگاه تاسیسات&lt;/p&gt;&lt;p&gt;کارگاه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خبر خیلی ناراحت کننده ای بود.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 20:29:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=eagle&amp;postid=753</comments>
<dc:creator>eagle</dc:creator>
<guid>http://eagle.blogfa.com/post-753.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندر معرفت علم و صنعت، از یک علم و صنعتی</title>
<link>http://eagle.blogfa.com/post-752.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;چند وقت پیش از دانشگاه علم و صنعت بهم زنگ زدند که آره آدرستون را بدید که می خوایم دعوت نامه جشن فارغ التحصیلی براتون بفرستیم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با خودم گفتم چه دیر. به من این چیزها نیومده!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد از چند روز دعوت نامه با پست به دستمون رسید. من خیلی در مورد شرایط جشن توضیح نمی دم. صفحات دعوتنامه گویاست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://eagle62.persiangig.com/image/E1.jpg&quot; target=_blank&gt;صفحه اول&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://eagle62.persiangig.com/image/E2.jpg&quot; target=_blank&gt;صفحه دوم&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://eagle62.persiangig.com/image/E3.jpg&quot; target=_blank&gt;صفحه سوم&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فقط در هر شرایطی امکان نداشت به این جشن برم. دانشگاهی که این طور خجالت آور با فارغ التحصیلش اون هم از نوع کارشناسی ارشد برخورد داره. و این چیزها را در دانشگاه های رقیب نمی بینیم. به هر حال احتمال زیاد سالن خالی یا پر از مهمان افتخاری ای را شاهد هستند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوستان علم و صنعتی ای که بهشون دعوت نامه پست نشده برن از دست ندهند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به هر حال با این که نسبت به علم و صنعت عرق دارم و یک علم و صنعتی هستم و همیشه دوست دارم علم و صنعتی باشم &lt;FONT size=1&gt;(بگذریم که اخیرا نام این دانشگاه آدم را یاد چیزهای بد هم می اندازه)&lt;/FONT&gt; ولی باید اعتراف کرد که همواره علم و صنعت در زمینه برخورد با دانشجو و رابطه ی بین استاد و دانشجو لکه ی ننگی بین دانشگاه های برتر کشور بوده و گویا هنوز هم هست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن : دانشگاه خودمه. این هم نظر خودمه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 21:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=eagle&amp;postid=752</comments>
<dc:creator>eagle</dc:creator>
<guid>http://eagle.blogfa.com/post-752.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://eagle.blogfa.com/post-751.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;دستهامان نرسیده ست به هم…&lt;BR&gt;از دل و دیده گرامی تر هم&lt;BR&gt;آیا هست؟&lt;BR&gt;-دست،&lt;BR&gt;آری، ز دل دیده گرامی تر:&lt;BR&gt;دست!&lt;BR&gt;زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان&lt;BR&gt;بی گمان دست گرانقدر تر است&lt;BR&gt;هرچه حاصل کنی از دنیا&lt;BR&gt;دستاوردست&lt;BR&gt;هرچه اسباب جهان باشد در روی زمین&lt;BR&gt;دست دارد همه را زیر نگین&lt;BR&gt;سلطنت را که شنیده ست چنین&lt;BR&gt;شرف دست همین بس که نوشتن با اوست&lt;BR&gt;خوشترین مایه دلبستگی من با اوست&lt;BR&gt;در فرو بسته ترین دشواری&lt;BR&gt;در گرانبارترین نومیدی&lt;BR&gt;بارها بر سر خود بانگ زدم&lt;BR&gt;-هیچت ار نیست مخور خون جگر&lt;BR&gt;دست که هست!&lt;BR&gt;بیستون را یاد آر&lt;BR&gt;دست هایت را بسپار به کار&lt;BR&gt;کوه را چون پر کاه از سر راهت بردار&lt;BR&gt;وه چه نیروی شگفت انگیزی ست،&lt;BR&gt;دست هایی که به هم پیوسته ست!&lt;BR&gt;به یقین، هر که به هر جای، در آید از پای&lt;BR&gt;دست هایش بسته است!&lt;BR&gt;دست در دست کسی،&lt;BR&gt;یعنی پیوند دو جان!&lt;BR&gt;دست در دست کسی،&lt;BR&gt;یعنی پیمان دو عشق!&lt;BR&gt;دست در دست کسی داری اگر،&lt;BR&gt;دانی دست&lt;BR&gt;چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست&lt;BR&gt;لحظه ای چند که از دست طبیب&lt;BR&gt;گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد&lt;BR&gt;نوش داروی شفابخش تر از داروی اوست&lt;BR&gt;چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست&lt;BR&gt;پرچم شادی و شوق است که افراشته ای&lt;BR&gt;لشگر غم خورد از پرچم دست تو شکست&lt;BR&gt;دست گنجینه مهر و هنر است&lt;BR&gt;خواه بر پرده ساز&lt;BR&gt;خواه در گردن دوست&lt;BR&gt;خواه بر چهره نقش&lt;BR&gt;خواه بر دنده چرخ&lt;BR&gt;خواه بر دسته داس&lt;BR&gt;خواه در یاری نابینایی&lt;BR&gt;خواه در ساختن فردایی&lt;BR&gt;آنچه آتش به دلم می زند&lt;BR&gt;اینک،هردم،&lt;BR&gt;سرنوشت بشر است&lt;BR&gt;داده با تلخی غم های دگر دست به هم&lt;BR&gt;بار این درد و دریغ است که ما&lt;BR&gt;تیر هامان به هدف نیک رسیده است، ولی &lt;BR&gt;دست هامان نرسیده است به هم!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;FONT size=1&gt;*فریدون مشیری*&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 17:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=eagle&amp;postid=751</comments>
<dc:creator>eagle</dc:creator>
<guid>http://eagle.blogfa.com/post-751.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همینجوری</title>
<link>http://eagle.blogfa.com/post-750.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;فکر کن در طول اتوبان تنها قدم می زنی و هوس می کنی زیر لب آواز بخونی. گاهی این کار را می کنی. ولی این بار تصمیم می گیری داد بزنی و بزنی زیر آواز. کنار اتوبان و بعدش از وسط پارک. اون قدر دورت خلوته که مطمئنی کسی صدات را نمی شنوه. پس با صدای بلند می زنی زیر آواز ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;علی الان داشتم یه دی می دی از یه سری کارهامون تو جمعیت را رایت می کردم. بین اشون اون دو تا فیلم بود که با هم ساختیم. یادته؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یکی اش کودکان خیابانی بود. کلیپ بود. یادته؟ کجاها رفتیم؟ از کیا فیلم گرفتیم؟ دو نفری نصفه شب تو دربند؟ یادته؟ همه می گفتند علیرضا بصریه و علی سمعی. ولی الان که می بینم همه جاهای بصری کلیپ ایده ی تو بوده و سمعی هاش ایده ی من. من حتی یادمه هر جاش ایده ی کدوممون بود. تو یادته؟ می دونی هنوز هم وقتی اون آهنگ به گوشم می خوره بغضم می گیره و می رم تو اون شب ها که با یه دوربین افتاده بودیم دنبال بچه های خیابونی؟! یادته مهدی و مجید هم کمک کردند؟ یادته اون شب که تو عالم خودت داشتی یه تصویر تو ذهنت می ساختی؟ یادته صحنه ی دختر سفید پوش را ؟ خودت را چی یادته؟ من را یادته؟ بچه های خوبی بودیم. نه؟ از الان بهتر بودیم. نه؟ بودیم. بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همه جا با هم بودیم. الان نمی دونم اصلا این متن را وقت می کنی بخونی یا نه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خل شدم؟ کجای کاری؟ خیلی وقته.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 22:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=eagle&amp;postid=750</comments>
<dc:creator>eagle</dc:creator>
<guid>http://eagle.blogfa.com/post-750.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نتيجه غير اخلاقي</title>
<link>http://eagle.blogfa.com/post-749.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امروز از مترو پياده شديم رفتيم سمت پله برقي. از دور ديدم كه چراغ ورود ممنوعش روشنه و پله حركت نداره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نفر جلويي من با انگيزه ي خاصي به سمت پله برقي مي رفت. من هم منتظر بودم الانه تو دلش فحش بده و بره سمت پله معمولي.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ولي اون راحت رفت روي پله برقي و با اين كه هم چراغش را ديد هم عدم حركتش را، به صورت معمولي شروع كرد بالا رفتن. خب من هم تو دلم گفتم &quot;اي بي فرهنگ! خب از پله معمولي برو!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آقا يا خانمي كه شما باشي، دو پله نرفته بود بالا كه پله برقي راه افتاد و من هم دنبالش مثل انسان هاي با فرهنگ و شيك رفتم رو پله متحرك!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نتيجه :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۱- هر وقت ديديد پله واستاده بچه مثبت بازي در نياريد. بريد رويش شايد راه افتاد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲- اگر راه نيفتاد فكر نكنم بحثي داشته باشيم كه كار زشتي كرديد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳- ممكنه يكي به ظاهر يا واقعا كار بي فرهنگي كنه ولي بستر براي يه كار فرهنگي آماده بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آره. مي دونم الان مي خواي چي بگي! آره. حق با تو ه ! &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 08:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=eagle&amp;postid=749</comments>
<dc:creator>eagle</dc:creator>
<guid>http://eagle.blogfa.com/post-749.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
