<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عقاب</title>
<link>http://eagle.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 07 Nov 2009 17:51:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://eagle.blogfa.com/post-751.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;دستهامان نرسیده ست به هم…&lt;BR&gt;از دل و دیده گرامی تر هم&lt;BR&gt;آیا هست؟&lt;BR&gt;-دست،&lt;BR&gt;آری، ز دل دیده گرامی تر:&lt;BR&gt;دست!&lt;BR&gt;زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان&lt;BR&gt;بی گمان دست گرانقدر تر است&lt;BR&gt;هرچه حاصل کنی از دنیا&lt;BR&gt;دستاوردست&lt;BR&gt;هرچه اسباب جهان باشد در روی زمین&lt;BR&gt;دست دارد همه را زیر نگین&lt;BR&gt;سلطنت را که شنیده ست چنین&lt;BR&gt;شرف دست همین بس که نوشتن با اوست&lt;BR&gt;خوشترین مایه دلبستگی من با اوست&lt;BR&gt;در فرو بسته ترین دشواری&lt;BR&gt;در گرانبارترین نومیدی&lt;BR&gt;بارها بر سر خود بانگ زدم&lt;BR&gt;-هیچت ار نیست مخور خون جگر&lt;BR&gt;دست که هست!&lt;BR&gt;بیستون را یاد آر&lt;BR&gt;دست هایت را بسپار به کار&lt;BR&gt;کوه را چون پر کاه از سر راهت بردار&lt;BR&gt;وه چه نیروی شگفت انگیزی ست،&lt;BR&gt;دست هایی که به هم پیوسته ست!&lt;BR&gt;به یقین، هر که به هر جای، در آید از پای&lt;BR&gt;دست هایش بسته است!&lt;BR&gt;دست در دست کسی،&lt;BR&gt;یعنی پیوند دو جان!&lt;BR&gt;دست در دست کسی،&lt;BR&gt;یعنی پیمان دو عشق!&lt;BR&gt;دست در دست کسی داری اگر،&lt;BR&gt;دانی دست&lt;BR&gt;چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست&lt;BR&gt;لحظه ای چند که از دست طبیب&lt;BR&gt;گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد&lt;BR&gt;نوش داروی شفابخش تر از داروی اوست&lt;BR&gt;چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست&lt;BR&gt;پرچم شادی و شوق است که افراشته ای&lt;BR&gt;لشگر غم خورد از پرچم دست تو شکست&lt;BR&gt;دست گنجینه مهر و هنر است&lt;BR&gt;خواه بر پرده ساز&lt;BR&gt;خواه در گردن دوست&lt;BR&gt;خواه بر چهره نقش&lt;BR&gt;خواه بر دنده چرخ&lt;BR&gt;خواه بر دسته داس&lt;BR&gt;خواه در یاری نابینایی&lt;BR&gt;خواه در ساختن فردایی&lt;BR&gt;آنچه آتش به دلم می زند&lt;BR&gt;اینک،هردم،&lt;BR&gt;سرنوشت بشر است&lt;BR&gt;داده با تلخی غم های دگر دست به هم&lt;BR&gt;بار این درد و دریغ است که ما&lt;BR&gt;تیر هامان به هدف نیک رسیده است، ولی &lt;BR&gt;دست هامان نرسیده است به هم!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;FONT size=1&gt;*فریدون مشیری*&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 17:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=eagle&amp;postid=751</comments>
<dc:creator>eagle</dc:creator>
<guid>http://eagle.blogfa.com/post-751.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همینجوری</title>
<link>http://eagle.blogfa.com/post-750.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;فکر کن در طول اتوبان تنها قدم می زنی و هوس می کنی زیر لب آواز بخونی. گاهی این کار را می کنی. ولی این بار تصمیم می گیری داد بزنی و بزنی زیر آواز. کنار اتوبان و بعدش از وسط پارک. اون قدر دورت خلوته که مطمئنی کسی صدات را نمی شنوه. پس با صدای بلند می زنی زیر آواز ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;علی الان داشتم یه دی می دی از یه سری کارهامون تو جمعیت را رایت می کردم. بین اشون اون دو تا فیلم بود که با هم ساختیم. یادته؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یکی اش کودکان خیابانی بود. کلیپ بود. یادته؟ کجاها رفتیم؟ از کیا فیلم گرفتیم؟ دو نفری نصفه شب تو دربند؟ یادته؟ همه می گفتند علیرضا بصریه و علی سمعی. ولی الان که می بینم همه جاهای بصری کلیپ ایده ی تو بوده و سمعی هاش ایده ی من. من حتی یادمه هر جاش ایده ی کدوممون بود. تو یادته؟ می دونی هنوز هم وقتی اون آهنگ به گوشم می خوره بغضم می گیره و می رم تو اون شب ها که با یه دوربین افتاده بودیم دنبال بچه های خیابونی؟! یادته مهدی و مجید هم کمک کردند؟ یادته اون شب که تو عالم خودت داشتی یه تصویر تو ذهنت می ساختی؟ یادته صحنه ی دختر سفید پوش را ؟ خودت را چی یادته؟ من را یادته؟ بچه های خوبی بودیم. نه؟ از الان بهتر بودیم. نه؟ بودیم. بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همه جا با هم بودیم. الان نمی دونم اصلا این متن را وقت می کنی بخونی یا نه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خل شدم؟ کجای کاری؟ خیلی وقته.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 22:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=eagle&amp;postid=750</comments>
<dc:creator>eagle</dc:creator>
<guid>http://eagle.blogfa.com/post-750.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نتيجه غير اخلاقي</title>
<link>http://eagle.blogfa.com/post-749.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امروز از مترو پياده شديم رفتيم سمت پله برقي. از دور ديدم كه چراغ ورود ممنوعش روشنه و پله حركت نداره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نفر جلويي من با انگيزه ي خاصي به سمت پله برقي مي رفت. من هم منتظر بودم الانه تو دلش فحش بده و بره سمت پله معمولي.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ولي اون راحت رفت روي پله برقي و با اين كه هم چراغش را ديد هم عدم حركتش را، به صورت معمولي شروع كرد بالا رفتن. خب من هم تو دلم گفتم &quot;اي بي فرهنگ! خب از پله معمولي برو!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آقا يا خانمي كه شما باشي، دو پله نرفته بود بالا كه پله برقي راه افتاد و من هم دنبالش مثل انسان هاي با فرهنگ و شيك رفتم رو پله متحرك!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نتيجه :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۱- هر وقت ديديد پله واستاده بچه مثبت بازي در نياريد. بريد رويش شايد راه افتاد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲- اگر راه نيفتاد فكر نكنم بحثي داشته باشيم كه كار زشتي كرديد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳- ممكنه يكي به ظاهر يا واقعا كار بي فرهنگي كنه ولي بستر براي يه كار فرهنگي آماده بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آره. مي دونم الان مي خواي چي بگي! آره. حق با تو ه ! &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 08:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=eagle&amp;postid=749</comments>
<dc:creator>eagle</dc:creator>
<guid>http://eagle.blogfa.com/post-749.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امروز، کانون</title>
<link>http://eagle.blogfa.com/post-748.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;امروز صبح رفتم میدون سپاه. من که سه سال پیش رفته بودم، می دونستم قدم به قدم قراره چی بشه. ولی خیلی ها ساک بدست اومده بودند. خلاصه بعد از نیم ساعت معطلی اعلام کردند که باید کجا بریم و تمام. بعد از سه سال به اون حال و هوا برگشتم. با این تفاوت که استرس کمتری دارم و می تونم فضا را به دور از استرس تجربه کنم. یه دلیلش اینه که قبلا رفته ام بخشی اش را.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;***&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;صبح که کارم به اون زودی تموم شد رفتم کانون اصلاح و تربیت تا احتمالا برای آخرین بار مصطفی را تو کانون ببینم. وقت رسیدم تو اتاق مددکاری دیدم مصطفی و برادرش،علی، و خواهرش و همین طور مادرش دور هم نشسته اند. من هم مثل یه مهمون خودمونی که انگار رفته پیش خانواده خودش رفتم بینشون و شدیم پنج نفر. دو تا داداش کوچیکم، مصطفی و علی، و مادر مصطفی که جای مادر همه امون بود تو این سه چهار سال. البته اون قدر بنده خدا برای آزادی بچه اش دوندگی کرد که بیشتر جای مادر بزرگمه. خیلی به ما لطف داره. ما هم خیلی چیز ازش یاد گرفتیم. با مصطفی و علی گل می گفتیم و گل می شنیدیم. مادر مصطفی از دونه دونه مسئولین کانون با چشم پر از اشک تشکر می کرد. من اولش باورم نمی شد. به یکی اشون گفتم &quot;یعنی واقعا مصطفی آزاد می شه؟!&quot; که مصطفی خندید گفت&quot;خدا باورش شده، خلق خدا باورش نشده&quot;. البته مصطفی را هم به اندازه کافی تو این مدت نصیحت کرده ایم. دیگه مرد شده و اومده بیرون. وقتی رفت تو کانون بچه بود. چقدر خاطره باهاش دارم. چقدر چیز الان جلو چشمام رد شد که مال همین لحظه است و دلی ه و گفتن نداره. کلی هم با علی سر سربازی گپ زدیم. بنده خدا ترجیح می داد اگر قراره یکی اشون معافی بگیره، داداش بزرگش مصطفی باشه، چون ۶ سال تو کانون عمرش رفت. همه زحمت کشیدند. از مسئولین کانون هم باید تشکر کرد. البته مسئولین کانون هم مدام از ما تعریف می کردند. &quot;ان جی او ایی که ادعا و تبلیغ کاذب نداره ...&quot;. مصطفی در سال ۱۳۸۵ از بالای دار اومد پایین. و الان با گرفتن رضایت از شاکی که طعم بخشش را چشید و نعمت صبر نصیبش شد از کانون بیرون می آد. به شوخی به علی می گفتم که &quot;... تو اول مصطفی را آماده کن که سنگک دونه ۵۰ تومن شده ۵۰۰ تومن !&quot;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;به حمید غلامی هم سر زدم. می خواست رک و پوست کنده و با التماس ازم اوکی بگیره که کارش درست می شه. ولی من عادت ندارم قبل از آزادی، امیدواری بدم. بهش از آخرین کمک جمعیت برای تعویض خونه به خانواده اش گفتم. از یک سالی که جمعیت کامل با خانواده اش در تماس ه و حمایتش می کنه.  به هر حال امید به آزادی اش داریم. برای آزادی حمید هم خیلی دوندگی داشتیم. آخرش هم فعلا قول یک وام را گرفته ایم تا چقدر بشه امید داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;به خسرو هم سر زدم. کسی که سال پیش از بالای دار اومد پایین. چقدر بچه های جمعیت و مسئولین کانون تا اندیمشک رفتند و اومدند تا شاکی از حق خودش بگذره. چقدر پول جمع شد. چقدر آدم دعا کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;امسال هم کلی کار داریم. البته خیلی نمی تونم بالاسر بچه ها باشم. به خاطر سربازی.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;***&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;یه نکته راجع به پست قبل بگم. می دونید اگر به جای سهیلا، پدر بچه مرتکب چنین کاری می شد حکم چه بود؟ پدر حکم قیم داره و قانون برای قتل فرزند مجازاتش نمی کنه!!! سهیلا که خدا می دونه گیر چند نفر بدذات افتاد. خدا می دونه اون بچه چی از آب در اومد یا می اومد! خدا می دونه چه جنون یا هر چیزی بهش رو آورد! ولی آیا در این کشور تنها راه چاره آویختن سهیلا بود؟ آیا با این کار مشکلی از مشکلات امثال سهیلا حل شد؟!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;&lt;strong&gt;اون موقعي كه هزار مدل بلا سرش اومد كجا بودند كه الان موقع دار زدن همه هستند؟!&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;امروز آمار یک خانم جوان دیگر را که اعدامش نزدیک است را بهم دادند. ببینیم می شه بچه ها برن برایش کاری کنند یا نه.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;***&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://sosapoverty.org/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;سایت جمعیت امام علی (ع)&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://teflane-moslem.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;سایت طرح طفلان مسلم&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://teflan.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;وبلاگ طرح طفلان مسلم&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt; &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 21:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=eagle&amp;postid=748</comments>
<dc:creator>eagle</dc:creator>
<guid>http://eagle.blogfa.com/post-748.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای سهیلا، بی پناه ترین ایرانی</title>
<link>http://eagle.blogfa.com/post-747.aspx</link>
<description>&lt;H2 style=&quot;TEXT-ALIGN: center; FONT-FAMILY: arial,helvetica,sans-serif; COLOR: rgb(0,0,0); MARGIN-LEFT: 40px; FONT-SIZE: 18pt; FONT-WEIGHT: bold&quot; class=gmail_quote align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;برای سهیلا، بی پناه ترین ایرانی؛ فرزانه روستایی&lt;/FONT&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center; FONT-FAMILY: arial,helvetica,sans-serif; COLOR: rgb(0,0,0); MARGIN-LEFT: 40px; FONT-SIZE: 18pt; FONT-WEIGHT: bold&quot; class=gmail_quote align=justify&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;پنجشنبه، ۳۰ مهر، ۱۳۸۸&lt;/FONT&gt; &lt;/SPAN&gt;
&lt;DIV&gt;
&lt;DIV&gt;
&lt;DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;A title=&quot;برای سهیلا، بی پناه ترین ایرانی؛ فرزانه روستایی&quot; href=&quot;http://www.autnews.es/sites/autnews/files/SoheilaGhadiri.jpg&quot; rel=nofollow target=_blank&gt;&lt;IMG title=&quot;برای سهیلا، بی پناه ترین ایرانی؛ فرزانه روستایی&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.autnews.es/sites/autnews/files/imagecache/full-news-image/SoheilaGhadiri.jpg&quot; width=171 height=166&gt;&lt;/A&gt; &lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;سهیلا با داشتن 10 میلیون و 500 هزار تومان امکان آن را داشت تا اتاقی را اجاره کند، کار شرافتمندانه یی را بیابد و شب ها از گرسنگی و زمستان ها از سرما به خود نلرزد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;---------------------------------------------------------------------------------------------------&lt;BR&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;سهیلا قدیری تنهاترین و بی پناه ترین ایرانی که زندان های کشور تاکنون به خود دیده، دیروز اعدام شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;نه کسی را داشت که برای اعدام نشدنش به دادستان التماس کند و نه حتی بیرون در زندان اوین کسی منتظر بود تا انجام اعدام را به اطلاعش برسانند. کسی بدن بی جان او را تحویل نمی گیرد و هیچ ختمی به خاطر او برگزار نمی شود. از همه درآمدهای نفتی کشور فقط چند متر طناب نصیب گردن او شد و از 70 میلیون جمعیت ایران تنها کسی که به او محبت کرد، سربازی بود که دلش آمد صندلی را از زیر پای سهیلا بکشد و به 16 سال بی پناهی و فقر و آوارگی او پایان دهد و او را روانه آن دنیا کرد که مامن زجرکشیدگان و بی پناهان و راه به جایی نبردگان است.&lt;BR&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;سهیلا 16 سال پیش از خانواده یی که هیچ سرمایه مادی و فرهنگی نداشت تا خوب و بد را به او بیاموزد، فرار کرد و میهمان پارک های میدان تجریش شد. حال او یک دختر شهرستانی یا دهاتی با لهجه کردی و لباس هایی بود که به سادگی می شد دریافت به شمال تهران تعلق ندارد و از اینجا بود که میهمان ثابت گرسنگی و سرمای زمستان و گرمای تابستان و نگاه کثیف و هرزه رهگذران شد.پس از سال ها آوارگی در حالی که فرزند ناخواسته یی را حمل می کرد، از سوی پلیس دستگیر شد و برای اولین بار در زیر سقف بازداشتگاه احساس خانه و مامن داشتن را تجربه کرد. به گفته خودش کودک پنج روزه اش را کشت چون تحمل سختی و گرسنگی و آوارگی کشیدن فرزند دلبندش را نداشت.&lt;BR&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;وقتی وکیل در جلسه دادگاه از او می خواهد که بگوید «دچار جنون شده بودم فرزندم را کشتم»، زیر بار نرفت و باز تاکید کرد من عاشق کودکم بودم زیرا به غیر از او کسی را نداشتم ولی نمی خواستم فرزند یک مرد معتاد و یک زن ولگرد بی پناه به روزگار من دچار شود. منطق زن فقیری که در دادگاه تکرار می کرد من روی سنگفرش های خیابان و زیر باران بزرگ شده ام، آن کودک بی پناه تر از مادرش را به کام مرگ کشاند و پس از دو سال مادرش نیز به سرنوشت مشابهی دچار شد.&lt;BR&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;اعدام بی پناه ترین ایرانی این سوال را مطرح می کند که گناه ولگردی و هرزگی یک انسان فقیر و بی پناه و راه گم کرده بزرگ تر است یا گناه جامعه ثروتمندی که برای فنا نشدن امثال سهیلا اقدامی نمی کند. قبح فسق و فجور سهیلا زشت تر است یا اینکه کسی در مناطق شمال تهران از شدت گرسنگی به تن فروشی روی آورد. و در نهایت وجود امثال سهیلای ولگرد و قاتل برای یک جامعه پرادعا و پر از مراسم پرریخت و پاش زشت تر است یا بی تفاوتی نسبت به اینکه در لابه لای کوچه پس کوچه های حوالی میدان تجریش، انسانی در اثر سرمای دی و بهمن چنان به خود بلرزد که برای نمردن از سرما و گرم شدن، هر شب را در خانه یی سپری کند. حال که از فقر و بی پناهی و به تعبیر برخی، استضعاف امثال سهیلا احساس گناه نکردیم، از گرسنه ماندن او در خیابان های پر از رستوران تجریش شرمنده نشدیم، و از اینکه جایی را نداشته تا شب های زمستان را در آن سپری کند. فرجام سهیلا قدیری و کودک پنج روزه اش ثمره یک بی عدالتی و یک ظلم غدار اجتماعی است که برای سر و سامان و پناه دادن به امثال سهیلا چاره یی نیندیشیده. اگر نگاه سنتی خشن و بی عاطفه سیاه و سفید جامعه خود را به تجربه دیگر جوامع متوجه کنیم، درمی یابیم بسیاری از کشورها راه حل هایی را تجربه کرده اند. کشورهای اروپایی مراکزی را دایر کرده اند که هدف از سازماندهی آن پناه دادن به کسانی است که برای مدت کوتاهی یا اساساً سرپناهی ندارند و بدون سرپناه فنا می شوند. حتی در کشور ثروتمندی همچون سوئد یا انگلیس زنانی که در اثر اختلاف خانوادگی از خانه فراری می شوند به مکان های تعریف شده یی هدایت می شوند تا آرامش بیابند و به زندگی عادی بازگردند&lt;BR&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;.برای جامعه یی که مفتخر است هرساله در مراسم و مناسبت ها تعداد دیگ های بار گذاشته شده صدتا صدتا اضافه می شود و بسیاری از نهادها با یکدیگر رقابت می کنند، تامین زندگی دو هزار یا پنج هزار نفر امثال سهیلا هزینه و سازماندهی کمرشکنی محسوب نمی شود.اعدام امثال سهیلا به عنوان نماینده فقیرترین اقشار آسیب پذیر که از یکی از دورافتاده ترین شهرهای غرب کشور به تهران پرتاب شده، کدام حس عدالت طلبی کجای نظام قضایی ما را اقناع می کند و پاسخ می گوید. آیا سهیلا قدیری شهروند دارنده شناسنامه کشور ایران به خاطر محرومیت و فلاکتی که کشید و نقل آن، اشک همگان را در دادگاه درآورد باید غرامت دریافت می کرد یا حکم اعدام. یک هفتادمیلیونیوم درآمدهای نفتی ایران که بالغ بر 735 میلیارد دلار می شود معادل 10 هزار و پانصد دلار یا 10 میلیون و 500 هزار تومان می شود. سهم سهیلا به عنوان عضوی از جامعه 70 میلیونی ایران با یک حساب سرانگشتی 10500 دلار یا 10 میلیون و 500 هزار تومان می شود. در شرایطی که بسیاری از اقشار جامعه ایران با تحصیل در آموزش و پرورش و تحصیلات دانشگاهی مجانی و با دریافت یارانه های بهداشتی، غذایی و دارویی بسیار بیشتر از 10500 دلار از سهم درآمد نفتی تسهیلات دریافت کرده اند، سهیلا به عنوان شهروند جامعه ایران هیچ گاه امکان بهره مندی از هیچ تسهیلات دولتی و ملی را نداشت. به همین لحاظ سهیلا به عنوان کسی که نتوانست از هیچ امکاناتی بهره مند شود، باید حداقل 10 میلیون و 500 هزار تومان سهم خود را از درآمدهای نفتی 30 سال گذشته دریافت می کرد. و نیز به خاطر محرومیت هایی که به آن دچار شد و عقب ماندگی و عقب افتادگی مضاعفی را بر او تحمیل کرد، مبالغ دیگری را نیز باید به عنوان خسارت دریافت می کرد. به این ترتیب سهیلا با داشتن 10 میلیون و 500 هزار تومان امکان آن را داشت تا اتاقی را اجاره کند، کار شرافتمندانه یی را بیابد و شب ها از گرسنگی و زمستان ها از سرما به خود نلرزد. شاید او می توانست خانواده یی تشکیل دهد و لذت مادر شدن و همسر بودن را تجربه می کرد و نیز فرصت می یافت به جای کشتن فرزند دلبندش با شیرین زبانی و شیطنت های کودکانه او آرامش یابد. اما سهیلا به جای آرامش خانواده و همسر و فرزند، در فشار حلقه طناب دار آرام گرفت. حداقل او دیگر گرسنگی نمی کشد، از سرما به خود نمی لرزد و نگاه های هرزه را تحمل نمی کند. بی تردید در رحمت و غفران خداوند رحمان و رحیم آرامش یافته است.&lt;BR&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;روزنامه اعتماد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,127,64)&quot;&gt;تيتر را اصلاح كنيد: براي سهيلا يكي از بي‌پناهان ايراني&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center; FONT-FAMILY: arial,helvetica,sans-serif; COLOR: rgb(0,0,0); MARGIN-LEFT: 40px; FONT-SIZE: 18pt; FONT-WEIGHT: bold&quot; class=gmail_quote align=right&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center; FONT-FAMILY: arial,helvetica,sans-serif; COLOR: rgb(0,0,0); MARGIN-LEFT: 40px; FONT-SIZE: 18pt; FONT-WEIGHT: bold&quot; class=gmail_quote align=right&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;من معتقدم اگر هم جنونی در کار بوده، باید از مراقبت های ویژه استفاده بشه نه طناب دار.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 20:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=eagle&amp;postid=747</comments>
<dc:creator>eagle</dc:creator>
<guid>http://eagle.blogfa.com/post-747.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مصطفی</title>
<link>http://eagle.blogfa.com/post-746.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=body&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://teflan.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;همایش طفلان مسلم&lt;/A&gt; سال ۱۳۸۶ بود، کانون اصلاح و تربیت. روی سن بودم. هدفمون آزاد کردن میثم بود. دوست صمیمی مصطفی. نمی خوام حاشیه برم ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یه آقای خیری بهم گفت اون پسر (میثم) چقدر پول لازم داره که آزاد بشه؟ گفتم ۱۰ تومن. گفت قول می دید مواظبش باشید؟ گفتم حتما.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رفتم روی سن. در گوش مصطفی قضیه را گفتم. پام را نذاشته بودم پایین که سالن از صدای کف زدن ترکید. مصطفی با اشک و گریه اعلام کرد که میثم تبریک می گم. آزاد شدی. هیچ وقت اون صحنه را یادم نمی ره که مصطفی میثم را تو بغلش گرفت و بعد در حالی که عین ابر بهاری گریه می کرد رفت نشست. مادر مصطفی به میثم تبریک گفت ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مصطفی سه ساله که دیه اش پرداخت شده ولی هنوز آزاد نشده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز عصر خبر رسید که ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گفتا مگوی با کس. تا وقت آن در آید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با عرض تبریک به تمام دوستان جمعیت، به لطف و رمحمت خدا و تلاش دوستان رای مصطفی.ن رضایت اولیای دم پس از ۵/۳ سال با رافت ایشان اخذ گردید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مصطفی داداش کوچیکه منه انگار. چه روزهایی که تو کانون با هم گپ نمی زدیم. می گفت. می خندید. گریه می کرد مثل ابر بهاری. اون قدر قدم می زدیم که هنوز هم از پا درد شبش می گه ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زنگ زدم به مادر مصطفی و تبریک گفتم. بنده خدا خیلی دوندگی کرد. ۵ سال دوید و دوید. هنوز می ترسه خوشحال باشه. تا پای پسرش نرسه بیرون خوشحال نیست. از طرفی اون یکی داداش (علی) را هم باید مواظبت کنه. علی مردیه برای خودش. نزدیک خونه ما بود مغازه ای که کار می کرد. سر می زدم گاهی بهش.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مادر مصطفی گفت ولتون نمی کنم شما ها را. منم گفتم معلومه. ما هم شما ها را ول نمی کنیم. به مصطفی بگید اومد بیرون یه زنگ به من بزنه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همین چند روز پیش بود که دیدمش. امیدوار بود. یادش بخیر. روزهای نا امیدی اش را هم دیده بودیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مصطفی در سال ۱۳۸۵ در آستانه اعدام بود. با پرداخت دیه که بخش عمده اش را جمعیت امام علی (ع) در قالب طرح طفلان مسلم تقبل کرد، اعدامش منتفی شد. در این سه سال مدام با خانواده اش در تماس بودیم. رفت آمد داشتیم. مادرش مثل مادر ما بود. با شاکی هم گهگاهی حرف می زدیم. پارسال دعا کردیم که طعم بخشش را بچشه و نعمت صبر نصیبش بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بی صبرانه منتظر یه پیاده روی اساسی با مصطفی ام.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فرامرز هم از قدیمی ها بود. بلافاصله بعد از اس ام اس مصطفی خبر نهایی رسید که فرامرز هم امروز رای آزادی اش صادر شد. شاکی فرامرز آدم بزرگیه. خیلی راحت گذشت کرد. با فرامرز بیشتر کل کل داشتم. چه شود!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز قرار بود یه نفر (صفر انگوتی) اعدام بشه. چند تا از بچه ها به اتفاق مسئولین جمعیت و طرح طفلان و دوستان خیر شبانه رفتند نظر آباد تا بلکه با شاکی صحبت کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز اعدام ۱ ماه عقب افتاد. این یعنی ۱ ماه وقت داره. ۱ ماه وقت داریم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از دیشب دارم وبلاگ &lt;A href=&quot;http://mohegh.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;آقای مصطفایی&lt;/A&gt; را چک می کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://mohegh.blogfa.com/post-226.aspx&quot; target=_blank&gt;این هم گزارش امروز صبح&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&quot;امروز هم روز خیلی سختی بود. جمعیت زیادی در جلوی درب زندان اوین جمع شده بودند تا شاید بتوانند رضایت اولیاءدم مقتولین را بگیرند اولیاءدم صفر انگوتی یک ماه مهلت داد تا رضایتشان اخذ گردد. ولی دیگر محکومین به اعدام از جمله سهیلا غدیری به دار آویخته شدند. جزئیات ماجرا را متعاقبا به نظر گرامیتان خواهم رساند. ولی حیف که سهیلا و دیگران اعدام شدند و ای کاش اولیاءدم مقتولین تاملی کرده و از خون خواهی عدول می کردند و می بخشیدند.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 21:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=eagle&amp;postid=746</comments>
<dc:creator>eagle</dc:creator>
<guid>http://eagle.blogfa.com/post-746.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ارنستو چه گوارا</title>
<link>http://eagle.blogfa.com/post-745.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://aminkarimi.com/&quot; target=_blank&gt;امین&lt;/A&gt; چند روز پیش لینک دانلود یک کلیپ را بهم داد (&lt;A href=&quot;http://www.voobys.com/watch?v=SSRVtlTwFs8&quot; target=_blank&gt;این&lt;/A&gt;) و گفت در مورد &lt;STRONG&gt;چه گوارا&lt;/STRONG&gt; است. وقتی که شروع شد حس خاصی داشتم. کلیپ با گیتار زدن شروع شد و سمت جسد تیربارون شده این مرد بزرگ رفت و شعر معروف &lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Hasta_Siempre&quot;&gt;Hasta Siempre &lt;/A&gt;. انگار که رفتم تو دل تاریخ. بلافاصله که تموم شد لینک دانلود همون آهنگ این بار با تصاویر مختلف از خود چه را بهم فرستاد (&lt;A href=&quot;http://www.voobys.com/watch?v=txuBxUOYUWY&quot; target=_blank&gt;این یکی&lt;/A&gt;) که دیگه از تصاویر کلیپی مونتاژی خبری نبود و صرفا تصاویر واقعی را روی بازخوانی آهنگ معروف &lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Hasta_Siempre&quot;&gt;Hasta Siempre &lt;/A&gt;می دیدم که زیر نویس انگلیسی داشت. لینک سوم که بهم فرستاد مربوط به یک کلیپ بود حاول تصاویر و عکس هایی از چه گوارا که همون شعر &lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Hasta_Siempre&quot;&gt;Hasta Siempre&lt;/A&gt; این بار با یک خواننده دیگه بود. معلوم بود اصلش همین سومی بوده چون تره و تازگی قبلی را نداشت. مثل همه ترانه های انقلابی که اصلش خش دار تره و بعدش یه خواننده ماهر تر بازخوانی اش می کنه (&lt;A href=&quot;http://www.voobys.com/watch?v=sJflrwaoQIg&amp;feature=related&quot; target=_blank&gt;و این&lt;/A&gt;).&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من خیلی وقت بود از چه گوارا نشنیده بودم. ازش خیلی نمی دونیم معم&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=left src=&quot;http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/7/78/GuerrilleroHeroico.jpg/290px-GuerrilleroHeroico.jpg&quot;&gt;ولا. ولی همون ذره اطلاعات هم از ظرفیت ما بیشتره. امین بعد از دیدن این فیلم ها دنبال سرچ کردن در مورد چه گوارا تو اینترنت رفت. من هم همین طور. و هر چی بیشتر جلو می رفتی بیشتر حس می کردی با چه انسان بزرگی طرفی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کامل ترین لینکی که دیدم مال ویکی پدیا انگلیسی بود (&lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/w/index.php?title=Che_Guevara&amp;oldid=245004342&quot; target=_blank&gt;اینجا&lt;/A&gt;) که با گوگل می شه ترجه شده ای ازش خوند (&lt;A href=&quot;http://translate.google.com/translate?prev=hp&amp;hl=en&amp;js=y&amp;u=http%3A%2F%2Fen.wikipedia.org%2Fw%2Findex.php%3Ftitle%3DChe_Guevara%26oldid%3D245004342&amp;sl=en&amp;tl=fa&amp;history_state0=&quot; target=_blank&gt;ترجمه&lt;/A&gt;).&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;البته در ویکی پدیا فارسی هم در مورد اقدامات چه گوارا صحبت شده (&lt;A href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8_%DA%86%D9%87_%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%A7&quot; target=_blank&gt;و اینجا&lt;/A&gt;). یه صفحه ناقص هم هست (&lt;A href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/چه&quot; target=_blank&gt;این صفحه&lt;/A&gt;). &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از اون شب مدام به فکر شخصیت این مرد می افتم. بله خب. معجزه ی هنره. وقتی اون موسیقی را بشنوی. وقتی ببینی مردم برای قهرمانشون که واقعا نمی شه به ملت خاصی نسبتش داد چون از آرژانتین گرفته تا کوبا و کنگو و حتی خود بولیوی که در اونجا اعدام شد یک قهرمان یا قدیسه چنان شعر و آهنگی سرودند، معلومه که حسی پیدا می کنی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و می بینی فرد عجیبی بود که هیچ چیز را برای خودش نمی خواست. پست و مقام را نمی خواست. در هر کشوری که کارش تمام می شد کشور بعدی. سفر هایی که از رویش کتاب معروفی نوشت که الهام بخش فیلم معروف خاطرات موتور سیکلت شد (&lt;A href=&quot;http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://eagle62.persiangig.com/document/Khaterate%20Safar%20Ba%20Motor%20Siklet(wWw.98iA.Com).pdf&quot; target=_blank&gt;لینک دانلود کتاب&lt;/A&gt;).&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اون قدر مشتاق شدم که موسیقی تنهای اون کلیپ را هم پیدا کردم و شاید شبی چند دور گوش می دم و به فکر فرو می رم. به زندگی ای فکر می کنم که در اون کارهای خیلی مهم تری نسبت به کارهای روزمره داری. به زندگی ای که آرامش در اون تعریف نشده است ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دو شب پیش با یکی از دوستان که چت می کردم آهنگ تو گوشم بود (&lt;A href=&quot;http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://eagle62.persiangig.com/audio/Natalie%20Cardone%20-%20Hasta%20Siempre.mp3&quot; target=_blank&gt;لینک دانلود موسیقی&lt;/A&gt;). بداهه واسش نوشتم ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;Alireza Karimi: اين آهنگ چگوارا را دوباره گذاشتم تو گوشم&lt;BR&gt;Alireza Karimi: حسن ختام امشب&lt;BR&gt;Alireza Karimi: يه چيزي&lt;BR&gt;Alireza Karimi: چشمات را ببند&lt;BR&gt;Alireza Karimi: فکر کن خود چگوارايي&lt;BR&gt;Alireza Karimi: همه جون و زندگي ات را مي ذاري واسه آزادي &lt;BR&gt;Alireza Karimi: نه براي فقط کشور خودت&lt;BR&gt;Alireza Karimi: براي هر جاي دنيا&lt;BR&gt;Alireza Karimi: دوست شفيقت را تنها مي ذاري&lt;BR&gt;Alireza Karimi: پست و مقامي که بهت به خاطر پيروزي انقلاب داده را قبول نمي کني&lt;BR&gt;Alireza Karimi: خيالت از کوبا راحت نشده&lt;BR&gt;Alireza Karimi: مي ري يه جا ديگه&lt;BR&gt;Alireza Karimi: حالا برو اون شب که سيا گرفتندت&lt;BR&gt;Alireza Karimi: تو بوليوي&lt;BR&gt;Alireza Karimi: تو يه مدرسه&lt;BR&gt;Alireza Karimi: تک و تنها&lt;BR&gt;Alireza Karimi: زنداني شدي&lt;BR&gt;Alireza Karimi: تنهاي تنها&lt;BR&gt;Alireza Karimi: پر غصه اي&lt;BR&gt;Alireza Karimi: ولي سرت را بالا گرفتي&lt;BR&gt;Alireza Karimi: تيربارونت مي کنن&lt;BR&gt;Alireza Karimi: در غربت مطلق&lt;BR&gt;Alireza Karimi: اون وقت، وقتي روحت ببينه که همچين آهنگي برات ساختن&lt;BR&gt;Alireza Karimi: چه حسي داري؟&lt;BR&gt;Alireza Karimi: عجب حسي&lt;BR&gt;Alireza Karimi: اين حس از ديشب باهامه&lt;BR&gt;Alireza Karimi: تو اوج غربت مي توني به این نقطه برسي&lt;BR&gt;Alireza Karimi: البته بعد از مرگ&lt;BR&gt;Alireza Karimi: الان آهنگ تو گوشمه&lt;BR&gt;Alireza Karimi: تو اون فضا دارم مي نويسم برات&lt;BR&gt;Alireza Karimi: عکس و تصويرش جلو چشممه&lt;BR&gt;Alireza Karimi: و همين طور جسد تيربارون شده اش&lt;BR&gt;Alireza Karimi: چشماي باز باز&lt;BR&gt;Alireza Karimi: از زنده بودنش باز تر&lt;BR&gt;Alireza Karimi: انگار داره مي گه من همين قدر ازم بر اومد&lt;BR&gt;Alireza Karimi: حالا شما چه کاره اي&lt;BR&gt;Alireza Karimi: تصويرهاش که داره مي جنگه&lt;BR&gt;Alireza Karimi: مشاوره مي ده&lt;BR&gt;Alireza Karimi: جوون جوون&lt;BR&gt;Alireza Karimi: و مردمي که دارن به خاطرش اين شعر را زمزمه مي کنن&lt;BR&gt;Alireza Karimi: تو محل اعدامش مجسمه مي سازن&lt;BR&gt;Alireza Karimi: از زنده بودنش هم زنده تر شده&lt;BR&gt;Alireza Karimi: وااااااااااااااي&lt;BR&gt;Alireza Karimi: چه جمله هاي خفني دارم بداهه مي گم&lt;BR&gt;Alireza Karimi: سيو کنم بعدا يادم نره&lt;BR&gt;Alireza Karimi: دوست داشتم جاش بودم&lt;BR&gt;Alireza Karimi: ولي خيلي باهاش فاصله دارم&lt;BR&gt;Alireza Karimi: اصلا نمي فهممش&lt;BR&gt;Alireza Karimi: من اگر ايران را نجات بدم کمي استراحت مي کنم&lt;BR&gt;Alireza Karimi: اون بعد کوبا رفت کنگو&lt;BR&gt;Alireza Karimi: واي نايستاد بغل دست فيدل کاسترو&lt;BR&gt;Alireza Karimi: همه همين را فقط ازش مي دونن&lt;BR&gt;Alireza Karimi: کوماندو &lt;BR&gt;Alireza Karimi: ارنستو چگووارا&lt;BR&gt;Alireza Karimi: کوماندو فيدل کاسترو&lt;BR&gt;Alireza Karimi: &quot;تو رهبر مايي، کوماندو چه گوارا&quot;&lt;BR&gt;Alireza Karimi: از پدر و مادرت بپرس&lt;BR&gt;Alireza Karimi: به سن اونا قد مي ده&lt;BR&gt;Alireza Karimi: همين را مي گن&lt;BR&gt;Alireza Karimi: يه آزادي خواه&lt;BR&gt;Alireza Karimi: که کنار فيدلرکاسترو بود&lt;BR&gt;Alireza Karimi: ولي بعدش رفت به کشورهاي ديگه&lt;BR&gt;Alireza Karimi: دلش مي خواست جريان آزادي خواهي اش را صادر کنه&lt;BR&gt;Alireza Karimi: آخرش هم اعدام شد&lt;BR&gt;Alireza Karimi: بيشتر از اين فکر کنم هيچ کس ندونه&lt;BR&gt;Alireza Karimi: ولي همين يه ذره را هم نمي شه درک کرد&lt;BR&gt;Alireza Karimi: شب آخر&lt;BR&gt;Alireza Karimi: اعدام&lt;BR&gt;Alireza Karimi: روحش شاد&lt;BR&gt;Alireza Karimi: من هم همين قدر مي دونم&lt;BR&gt;Alireza Karimi: شايد مخالفاش بگن آدم بدي بوده&lt;BR&gt;Alireza Karimi: ولي با همين قدر که مي دونم روحش شاد&lt;BR&gt;Alireza Karimi: ديشب به امين که اين فيلم ها را داد بهم گفتم&lt;BR&gt;Alireza Karimi: مي دوني چرا اين قدر خوب و بزرگ مرده؟&lt;BR&gt;Alireza Karimi: چون نرفت قدرت را دست بگيره&lt;BR&gt;Alireza Karimi: راهش را ادامه داد&lt;BR&gt;Alireza Karimi: رهبر و رئيس نشد&lt;BR&gt;Alireza Karimi: قدرت را اگر دست مي گرفت&lt;BR&gt;Alireza Karimi: رئيس بانک مرکزي کوبا مي شد&lt;BR&gt;Alireza Karimi: و ديگه يه آدم خوش سابقه معمولي&lt;BR&gt;Alireza Karimi: الان يه اسطوره که عکسش روي تي شرت هاي بچه هاي ما هم هست&lt;BR&gt;Alireza Karimi: و هيچ کس نمي گه اين غرب زدگي ه&lt;BR&gt;Alireza Karimi: چه قدر قشنگ مي خونه&lt;BR&gt;Alireza Karimi: تومورئو لوسيونارو&lt;BR&gt;Alireza Karimi: همون حس يار دبستاني را دارم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=left src=&quot;http://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/thumb/6/69/Che-dead.jpg/300px-Che-dead.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;الان هم دیوانه وار گوشم به موسیقیه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=left&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content align=left&gt;
&lt;DIV style=&quot;WIDTH: 48%; FLOAT: left&quot;&gt;&lt;A class=&quot;lang small&quot; href=&quot;/en/language/spanish&quot;&gt;Spanish&lt;/A&gt; 
&lt;H4&gt;Hasta Siempre&lt;/H4&gt;
&lt;P&gt;Aprendimos a quererte&lt;BR&gt;Desde la historica altura&lt;BR&gt;Donde el sol de tu bravura&lt;BR&gt;Le puso un cerco a la muerte&lt;BR&gt;Aquí se queda la clara&lt;BR&gt;La entrañable transparencia&lt;BR&gt;De tu querida presencia&lt;BR&gt;Comandante Che Guevara&lt;BR&gt;Vienes quemando la brisa&lt;BR&gt;Con soles de primavera&lt;BR&gt;Para plantar la bandera&lt;BR&gt;Con la luz de tu sonrisa&lt;BR&gt;Aquí se queda la clara&lt;BR&gt;La entrañable transparencia&lt;BR&gt;De tu querida presencia&lt;BR&gt;Comandante Che Guevara&lt;BR&gt;Como revolucionario&lt;BR&gt;Que conducía nueva empresa&lt;BR&gt;Donde espera la firmesa&lt;BR&gt;De tu brazo libertario&lt;BR&gt;Aquí se queda la clara&lt;BR&gt;La entrañable transparencia&lt;BR&gt;De tu querida presencia&lt;BR&gt;Comandante Che Guevara&lt;BR&gt;(hablado)&lt;BR&gt;Seguiremos adelante&lt;BR&gt;Como junto a tí seguimos&lt;BR&gt;Y con Fidel te decimos&lt;BR&gt;Hasta siempre Comandante&lt;BR&gt;Aquí se queda la clara&lt;BR&gt;La entrañable transparencia&lt;BR&gt;De tu querida presencia&lt;BR&gt;Comandante Che Guevara&lt;BR&gt;Che: &quot; Esa hora irá creciendo cada día que pase, esa hora ya no prará más&quot;.&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content align=left&gt;
&lt;DIV style=&quot;WIDTH: 48%; FLOAT: right&quot;&gt;&lt;A class=&quot;lang small&quot; href=&quot;/en/language/english&quot;&gt;English&lt;/A&gt; 
&lt;H4&gt;Hasta Siempre&lt;/H4&gt;
&lt;P&gt;We learned to want you (as love)&lt;BR&gt;Since the historic height&lt;BR&gt;Where the sun of your bravery&lt;BR&gt;We put a fence to death&lt;BR&gt;Here is the quiet clear&lt;BR&gt;The beloved transparency&lt;BR&gt;From your dear presence&lt;BR&gt;Commander Che Guevara&lt;BR&gt;Winds burns the breeze&lt;BR&gt;With spring suns&lt;BR&gt;To plant the flag&lt;BR&gt;With the light of your smile&lt;BR&gt;Here the brightness alarms&lt;BR&gt;The beloved transparency&lt;BR&gt;From your dear presence&lt;BR&gt;Commander Che Guevara&lt;BR&gt;Like revolutioner&lt;BR&gt;That led new company&lt;BR&gt;Where expects the firmness&lt;BR&gt;From your libertarian arm&lt;BR&gt;Here the brightness alarms&lt;BR&gt;The beloved transparency&lt;BR&gt;From your dear presence&lt;BR&gt;Commander Che Guevara&lt;BR&gt;(Spoken)&lt;BR&gt;We will continue&lt;BR&gt;As you continue along with&lt;BR&gt;And with Fidel you say&lt;BR&gt;Until always Commander&lt;BR&gt;Here the brightness alarms&lt;BR&gt;The beloved transparency&lt;BR&gt;From your dear presence&lt;BR&gt;Commander Che Guevara&lt;BR&gt;Che: &quot;That hour will grow each day that passes, this time no longer for more.&quot;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr class=content&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 180px; HEIGHT: 141px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=right src=&quot;http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/6/60/CheinCongo2.gif&quot; width=203 height=383&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl class=content&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl class=content align=justify&gt;می گن مذهب چه گوارا &lt;A href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D8%AA%D8%A6%DB%8C%D8%B3%D8%AA&quot; target=_blank&gt;آتئیست&lt;/A&gt; بوده. یعنی بی خدا. یعنی اعتقاد به خدا نداشته. همین فکر را بیشتر مشغول می کنه. پس اون چه حسی بوده. وقتی که نه کسی را بالاسرت ناظر بدونی نه به زندگی بعد از مرگ کاری داشته باشی. اما زندگی ات این مدل باشه. اون چه حسیه؟! &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl class=content align=justify&gt;نمی دونم چه گوارا خدا را می شناخته یا نه. ولی خدا اون را می شناخته. &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl class=content align=justify&gt;شما بگید خدا اون بی خدا را بیشتر دوست داره یا ما را؟!&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl class=content align=justify&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl class=content align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=middle src=&quot;http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/3/3f/Che_Guevara_statue.jpg/180px-Che_Guevara_statue.jpg&quot;&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl class=content align=center&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl class=content align=center&gt; &lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 18:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=eagle&amp;postid=745</comments>
<dc:creator>eagle</dc:creator>
<guid>http://eagle.blogfa.com/post-745.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ارمیا ی اون، مهدی من</title>
<link>http://eagle.blogfa.com/post-744.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;رمان &lt;A href=&quot;http://eagle62.persiangig.com/image/Ermia.jpg&quot; target=_blank&gt;ارمیا&lt;/A&gt; رضا امیرخانی امروز صبح تو مترو تموم شد. و من مدام با &lt;A href=&quot;http://linkbun.ch/bnn#&quot; target=_blank&gt;شاهد&lt;/A&gt; خودم مقایسه می کردم.ارمیا از ارمیا و می گفت و شاهد از مهدی. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ارمیا در واقع تقابل دو نگرش بود. البته در هر دو نگرش افراط دیده می شد. داستان از قدرت توصیف و صحنه آرایی بی نظیری برخوردار بود، ولی من اگر اول ارمیا را خوانده بودم صرفا به خاطر آشنایی با نویسنده دنبال خواندن &quot;من او&quot; نمی رفتم. اما &quot;من او&quot; آنچنان قوی بود که به خاطرش هنوز هم وسوسه می شوی بخوانی. ارمیا مثل &quot;من او&quot; سرگرم کننده نبود. بیشتر ذهن را درگیر دغدغه ای قدیمی می کرد. از فضایی قدیمی که شاید دیگر مساله امروز نباشد. امروز دیگر از این مدل خط کشی خبری نیست و خوب است که نیست. رمان ارمیا همین بود. این وری ها و اون وری ها. کودکی من در دورانی گذشت که ارمیا زنده بود. و برای من فضای اون روز که در خطوط این کتاب اومده و از نظر یک این نسلی بعد از جنگ خیلی غریب به نظر می آد کاملا عادی ه. ارمیا همین بود. می برد آدم را به روزهایی که خیلی دلی براش تنگ نمی شه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امیرخانی در سال ۱۳۷۴، در سن ۲۲ سالگی ارمیا را نوشته. من هم شاهد را در سن ۲۴ سالگی. شاید بشه کنار بیاییم. من هم اگر ۲۲ سالم بود شاید فضایم فرق داشت. این که اولین نوشته تو همچین قلم قوی ای داشته باشه بدون شک قابل تحسینه. اما بیشتر از همه احساس کردم که چقدر نگرش ها که ناشی از محیط اطرافه می تونه آدم ها را متفاوت نشون بده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من هم سن اون موقع امیرخانی را داشتم. امیر خانی از ارمیا ش گفت و من از مهدی ام. امیرخانی با توجه به تاثیرات محیطی خودش گفت و من هم. امیرخانی دغدغه و حس خودش را گفت و من هم. چه بسا ارمیا همان امیرخانی بود و مهدی من هم من هم. ولی فرق داشتند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مهدی من از جنگ متنفر بود. مهدی من دوست داشت جنگ تموم بشه. مهدی من از جنگ بدش می اومد. مهدی من به میدون جنگ پناه نبرد. ارمیا به جبهه وابسته شد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مهدی من مثل ارمیا تو جبهه دوست پیدا نکرد. مهدی من تنها شد وقتی رفت. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امیرخانی ارمیا ی وجود خودش را رها کرد. با مصطفی آشنا شد و بعد مصطفی با همه غریبه. من مهدی وجودم را رها کردم و با علی وجودم غریبه شد. مهدی من وقتی که رفت غریبه شد با دوستاش. مهدی من تنها شد. اما نه در غم دوستان. نه بعد از جنگ. تنها شد وسط جنگ. وسط دوستاش.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ارمیا امثال مصطفی را می دید، مهدی من اون بچه کنار خیابون را دید. اون مردم بی دست و پا را دید. ارمیا از خلاء درمونده شد. مهدی من از غم اون دختر زیر دست و پای عرقی ها، اون مردم زیر تانک، اون بچه که بچگی نکرد، با غم این ها خرد شد و شکست. ارمیا در خود فرو رفت. مهدی فریاد زد. ارمیا رفتن را نهایت می دونست. مهدی رفتن را رفاقت نیمه راه. ارمیا بعد از مصطفی رفت. مهدی قبل از علی. ارمیا از این که مصطفی تنها رفت می سوخت، مهدی از این که علی را تنها می گذاشت شرمنده بود. مهدی به عشق همون مردم و اون کودک بود که می رفت. مهدی دنبال هیچ اسم و الگویی نبود. مهدی کسی را نداشت. مهدی کسی بود که هیچ کس حرفش را نفهمید، حتی دوستان ارمیا. هم لباسان ارمیا. مهدی خاک را سرمه می کرد چون خاک ایران بود. ارمیا خاک را بو می کشید چون خاطره بود. مهدی خاطره خوش برای یادآوری نداشت. ارمیا در خاطرات غرق بود. مهدی در بهت فرو رفت، شکست اما فقط وقتی اشک ریخت که جمعی را در خون دید. مهدی دغدغه اش چیزی بود که هیچ وقت تمام نمی شود. تا هست هم وطنی و تا هست کودک مظلومی و زن مورد ظلمی و پدر غریبی، زندگی برای مهدی معنا دارد. ارمیا معنای زنده بودنش را در سه فصل آخر از دست داد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما هر دو غریب بودند. هر دو در این دنیا تاب ماندن نداشتند. هر دو دیگر به درد ماندن در این دنیا نمی خوردند. چون جنسشان عوض شده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مهدی من مرگش هم شد سپر بلا برای کودک لب مرز. بدنش شد پذیرای گلوله دشمن. ارمیا ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مهدی خودم را بیشتر دوست دارم. دلم براش این روزها خیلی تنگ شده. مثل یه بغض.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ارمیا شاهد بود یا مصطفی یا آقا سهراب، ... نمی دونم. برای شاهد من مهدی شاهد نبود. علی شاهد بود که موند و دید روزهایی را که مهدی تاب دیدنش را نداشت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 16:29:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=eagle&amp;postid=744</comments>
<dc:creator>eagle</dc:creator>
<guid>http://eagle.blogfa.com/post-744.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://eagle.blogfa.com/post-743.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;چند وقت پيش ها به سرم زد يه متني را نوشتم ولي چون آزادي تقريبا مطلقه و ممكن بود اون تقريبانش پر من را بگيره، فقط به دوستام ايميل زدم. متن قوي اي شد. يكي از دوستام هم همكار بغل دستي ام بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;اون:&lt;/STRONG&gt; مهندس اين متن را خودت نوشتي؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;من:&lt;/STRONG&gt; آره. همين الان به ذهنم رسيد بداهه نوشتم. &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;اون:&lt;/STRONG&gt; مهندس با توجه به كارهاي مهندسي ات و اين متن پيشنهاد مي دم نويسنده بشي.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;(آقا ما هاج و واج مونديم.) &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;من:&lt;/STRONG&gt; الان از قلمم تعريف كردي يا زدي تو سر كار مهندسي ام؟!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شوخي كرد. مي دونم. بگيد كه شوخي كرد ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 13:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=eagle&amp;postid=743</comments>
<dc:creator>eagle</dc:creator>
<guid>http://eagle.blogfa.com/post-743.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عروسی</title>
<link>http://eagle.blogfa.com/post-742.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;دیشب ساعت ۱۲:۳۰&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;اون:&lt;/STRONG&gt; سلام. خواب بودی؟ ببین فردا تو هم بیا! &lt;STRONG&gt;من:&lt;/STRONG&gt; کجا؟ &lt;STRONG&gt;اون:&lt;/STRONG&gt;عروسی ما &lt;STRONG&gt;من:&lt;/STRONG&gt; خاک تو سرت چرا الان می گی؟! باشه. با فلانی قرار می ذارم می آم. حس آدرس یادداشت کردنم نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیوانه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;بعدش چت با اون یکی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;من:&lt;/STRONG&gt; فردا تو ماشین داری؟ &lt;STRONG&gt;اون یکی:&lt;/STRONG&gt; نه. &lt;STRONG&gt;من:&lt;/STRONG&gt;فلانی می آد. ماشین داره. با اون می رم. &lt;STRONG&gt;اون یکی:&lt;/STRONG&gt; ماشین فلانی دست داماده. کردنش ماشین عروس!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ای زرنگ!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;امروز صبح ساعت نزدیک ۹&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;(ویز ویز موبایل) &lt;STRONG&gt;من:&lt;/STRONG&gt; بله!&lt;STRONG&gt; اون:&lt;/STRONG&gt; سلام. خواب بودی؟ &lt;STRONG&gt;من:&lt;/STRONG&gt; (در نهایت خمیازه) تازه بیدار شدم! &lt;STRONG&gt;اون:&lt;/STRONG&gt; ببین یه زحمت دارم واست. امروز عصر برو شیرینی های عروسی ام را با ماشین بیار! &lt;STRONG&gt;من:&lt;/STRONG&gt; من ماشین ندارم. &lt;STRONG&gt;اون:&lt;/STRONG&gt; پس واسه چی می خوای بیای! &lt;STRONG&gt;من: &lt;/STRONG&gt;نیام؟ &lt;STRONG&gt;اون: &lt;/STRONG&gt;نه بیا. انشالله عروسی خودت. هرچند بعید می دونم کسی بیاد زن تو بشه (نامرد) &lt;STRONG&gt;من:&lt;/STRONG&gt; وقتی یکی مثل تو رو زمین نموند، پس حتما برای من هم یکی پیدا می شه! (&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گویا شب چک کرده دیده یار کم داره زنگ زده تو هم بیا. صبح هم که می خواسته من شیرینی بیارم. ماشین عروس هم مال یکی دیگه امون بوده! کلا سیستمش از همون اول ساده بود. خوشم می آد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این اولین عروسی بود که می رفتم و هم عروس را می شناختم هم داماد را. به یک اندازه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعدش هم عین دیوونه ها بعد شام مفصل رفتیم معجون انار خوردیم ( به اتفاق رفقا و در غیاب عروس و داماد).&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حین عروسی هم چون حوصله ام سر رفت، رفتم بیرون شروع کردم به برنامه ریزی کارهام و زدن تلفن هام.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شب خوبی بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 22:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=eagle&amp;postid=742</comments>
<dc:creator>eagle</dc:creator>
<guid>http://eagle.blogfa.com/post-742.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
