blogerfree عقاب | اردیبهشت ۱۳۸۴
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

به نظر شما چرا باید در انتخابات شرکت کرد؟

آیا شرکت در انتخابات یک حق است ؟ یا یک وظیفه ؟ یا هم یک حق هم یک وظیفه ؟!!!!!!!!!!

آیا شرکت کردن ما تاثیری داره؟

آیا اصولا فرقی داره که کدوم از کاندیداها رای بیاره ؟ یا چون همه به قول بعضی ها از این نظامند پس از یک قوماشند ؟

اولا به نظر من شرکت در انتخابات یک حق است . می تونی ازش استفاده کنی. میتونی خودت را از حقت محروم کنی. خلاصه این که هیچ کاری را تا حالا ندیدم که هم حق باشه هم وظیفه. اصلا یعنی چی ؟ اگر کسی میدونه به ما هم بگه !!!!!

شرکت کردن هم صددرصد تاثیر داره.

یکی می گفت که رئیس جمهور از قبل تعیین شده است. تجربه من این را نشان داده. گفتم از کجا ؟ گفت همین جوری تجربه من.

به نظر من فقط باید بهش خندید. سال ۷۶ اگر قرار بود رئیس جمهور از قبل تعیین بشه اون فرد ناطق بود و سال ۸۰ توکلی و سال ۸۴ ... .

شرکت کردن ما هم به اندازه خودش تاثیر داره حتی با وجود قانون شکنی های شورای نگهبان. اگر انتخابات مجلس را هم تحریم نمی کردیم آن وقت این مجلس بی عرضه را که طرح های بچه گانه ای مانند تثبیت قیمت ها تعیین نرخ بهره و رد طرح تعیین سقف مهریه را در کارنامه اش داشته نداشتیم. صبر کنید موقع شوک وارد شدن از قبل این طرح های اقتصادی به مردم مونده.

حکایت آش کشک خاله است . شرکت بکنی و نکنی طرف میاد رئیس جمهور می شه هیچ کس هم نمی تونه ادعا کنه که در زندگی اش  بی تاثیره. حتی در زندگی خصوصی ما هم تاثیر می گذاره.

اگر منفعت گرا باشید می فهمید که تحریم بر ضد منافع ماست چون حتی اگر ۱۰٪ هم شرکت کنند باز هم فرقی نداره. اون کسی که دلش به حال مردم نمی سوزه همچین از کم رای بودن هم ککش نمی گزه. اگر هم اخلاق گرایی که خودت میدونی چی کار میکنی.

امروز یک نفر را دیدم که با عصبانیت می گفت که اگر رای بدیم این ها رو حساب تایید خودشان می گذارند. اگر رای ندیم آمریکا .

به نظر من اصلا مهم نیست آمریکا چی میگه. حکایت این شده که آسته برو آسته بیا که گربه شاخت نزنه. هی ظاهر سازی می کنیم و به فکر این هستیم که نکنه تو دنیا تابلو بشیم.

هر چی به نفع کشوره. اگر فکر میکنی به نفع کشورته که شرکت کنی شرکت کن. آدم وظیفه اش است که هر کاری که به نفع کشورش است انجام بده وگرنه حیف هوایی که تنفس می کنه.

این کاندیدا ها هم باهم فرق دارند. واقعا معین با رضایی یکیه؟ کروبی با قالیباف فرق نداره ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

قرار نیست که شق القمر کنیم. به انقلاب خاموش فکر کنید. یعنی در چارچوب همین نظام کار درست کردن . امیدوار باشید.

من فکر میکنم اگر کسی در این انتخابات شرکت نکنه تا ۴ سال یا حتی ۸ سال حق نداره نظری بده و گلایه ای بکنه . چون خودش خواست که ارباب فرمایشی داشته باشه و گفت که برایش فرق نداره.

از این به بعد بحث را روی انتخابات شروع میکنم. البته میل داشتم تا پایان مهلت تایید صلاحیت صبر کنم اما دوستان دیگر(حسین و جواد ) شروع کرده اند.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 21:27 | لینک  | 

دو تا از دوستانم را اتفاقی به وبلاگ نویسی دعوت کردم. انصافا هیچ کدوم نمی دونستند اصلا وبلاگ چیه. خودم واسشون ساختم و کانتر گذاشتم. اما حالا که یک روز می گذره امین ترکونده و من باید ازش تکنیک یاد بگیرم. هاتف هم که هنوز نیومده یک متن به قول خودش تخریبی علیه ما تو وبلاگ زاگالش زده. آدمی که با خرچنگ متولد شد و با حرچنگ صفتی زیست و مثل خرچنگ خواهد مرد.

یک سری به این دو دوست جدید بزنید. تازه کارند.

مرگ بر دشمن

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 18:45 | لینک  | 

دیروز عصر که کلاسم تموم شد هر چی به خودم نگاه کردم دیدم که حال خونه رفتن ندارم . از مسیر دورم زورم اومد. همون موقع یکی از دوستان خوابگاهی (مهدی کرمی از کرمانشاه) من را به خوابگاه دعوت کرد . قبلا از بقیه (مهدی خانوردی از کرج) شنیده بودم که امشب توت چینی دارند . دیدم که تنم        می خاره که برم خوابگاه پس به خونه خبر دادم و رفتیم .

اول که رسیدیم وقت غذا بود و باید اضاف می گرفتیم . من و دو تا مهدی و هدایت (از بهبهان) رفتیم تو صف پخش غذا. به مناسبت هفته خوابگاه ها نفری ۲ تا شیرینی هم میدادند. من و مهدی کرم منتظر بودیم تا صف عادی تموم شه و بریم اضاف بگیریم . همون موقع یکی از بچه کرمونشاهی های دوست کرم اومد بالا سر ما و شروع کرد برای ما خاطره تعریف کردن :

آقا ما داشتیم با یه بچه تهرانه که تو کرمونشاه قبول شده بود و خوابگاهی شده بود چت میکردیم. بهش گفتم اوضاع خوابگاه اونجا چطوره ؟ گفت : مثل سگ دونیه. گفتم تازه شدید مثل اینجا. گفت : بابا شما بچه شهرستانی اید عادت دارید . ما چه تهرانیم نمیتونیم تو سگ دونی زندگی کنیم ( من خنده ام گرفته بود . یارو که نمی دونست من هم بچه تهرانم ) !!! من که عصبانی شدم گفتم یعنی چی فکر کردی فقط خودت تو جای خوب بودی .... گفت : شما گوسفند می چروندید اومدید تهران ...... گفتم یادم نمیاد تو را برده باشم صحرا ....... .

خلاصه از این جور حرف ها و من هم همین طور کنار مهدی کرم داشتم میخندیدم که یارو دیگه زد سیم آخر :

اصلا این بچه تهران ها همه شون عوضی ان . آدم نیستند . باید برینی بهشون ...

من همین جور خنده ام زیاد تر شد .

مهدی کرمی همون موقع پرید وسط حرفش و گفت : البته این دوست ما بچه خوبیه !!!

دیگه ترکیدم از خنده و یارو هم که جا خورده بود کم نیاورد و شروع کرد به توجیه کردن که نه البته همه که این طوری نیستند و از این جور حرف ها . همون موقع هدایت گفت که بابا این رفیقمون هم یه رگه اش جنوبیه .

من بیشتر رفیقام شهرستانی اند.

موقع شام یک وعده کامل خوردم (ماکارونی) با سس و همه مخلفات . بعدش هدایت که اخلاق جدید من را میدونست بقیه قابلمه را هم برای من ریخت و خوردیم و تلافی نهار نصفه ظهر در اومد.

تو خوابگاه همه شلخته اند(البته نه شلخته تر از داداش من) . توجیهشون هم اینه که بابا خوابگاهه دیگه. میترسی آب بخوای بهت بخندند بگن بابا جون اینجا خوابگاهه . کسی آب نمی خوره !!!

....

لنگه کفش و دمپایی تو خوابگاه دووم نداره و دودر میشه. کامل هم نمیبرند چون اون جوری اسمش میشه دزدی. فقط یک لنگه میبرند تا بشه دودر . مهدی کرم تعریف میکنه یه بار ۶ تا لنگ راست جلو در بود با یه لنگ چپ به هیچ کدوم نمیخورد . اون هم اعصابش خورد شد و اون لنگ چپ را انداخت دور. سه سوت بعد لنگ راست اون لنگ چپ پیدا شد و شد ۷ تا لنگ راست.

۲ دقیقه رفتیم تو اتاق. نه کسی اومد نه کسی رفت نه کسی رد شد. مهدی به من گفت اینجا کفشاتو بپا . من هم برای این که بهش محل بذارم رفتم دم در دیدم که لنگ چپش نیست. گفتم اه یه لنگش نیست. ۳ نفری دویدند دنبالش و سر راهرو پیداش کردند . یه کم دیگه معطل کرده بودند رفته بود طبقه بالا. مهدی مرد از خنده. دو بار دیگه هم همین جوری به من خندید که مهم نیست تعریف نمیکنم.

۳ تا چایی خوردیم و شیرینی و رفتیم اتاق امین زنگنه و امی حسینی . اونجا هم چایی خوردیم و بعد نماز رفتیم به ملافه و لگن نون افتادیم به جون توت های دانشگاه . همه جای دانشگاه رفتیم و توت چیدیم و خوردیم . دانشگاه هم تو شب جالبه . بعد رفتیم استادیوم و هوا خوردیم و بعدش در خوابگاه به سرمون زد یه چیزی بخریم. نفری یه ماءالشعیر خوردیم . ساعت ۲ صبح بود . یواش یواش رفتیم بخوابیم. من که همه حیکلم به خصوص موهام شده بود شیره توت . تیشرت را که شستم انداختم رو بند.

شب با آواز بروبچ اتاق های دیگه خوابیدیم و صبح یه دوش گرفتم و حالم جا اومد.

بعدش با موهای وز رفتم سلمونی تا با مته و اره بیفته به جونش و صافش کنه.

زندگی تو خوابگاه جالبه. فکر کنم از عهده اش بر بیام .

هر چند تو برگه انتخاب رشته ام فقط تهران را زدم.

به هر واقعا بچه های خوابگاهی خیلی پخته تر هستند چون با همه مشکلات زندگی روبرو هستند و کسی هم هواشون را نداره.

دوران دانشگاه بدون درک خوابگاه مثل دبیرستانه.

خیلی حال داد.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 16:34 | لینک  | 

بازدید خیلی جالب بود اما جنوب از اون جالب تر . با مردمی با صفا و خونگرم و مهمان نواز و البته زحمتکش .

تا چشم کار می کرد نفت بود و نفت . تو بیابون پر بود از نقاطی که دورش حصار کشیده اند چون تازه نفت پیدا شده و هنوز استخراج نشده . حتی دور بعضی از حفره ها هنوز حصار نداشت و نفت خام از لبه حفره بیرون زده بود . تا چشم کار می کرد چاه نفت بود و لوله انتقال نفت . عین خار تو بیابون.

به راننده گفتم این ها همه گنجه !!! اون هم گفت : آره گنجه ولی مال شما بچه تهرانی هاست که حیف و میلش کنید . دیدم راست میگه . ما این نفت را داریم مفت می سوزونیم و دلمون هم نمی سوزه .

تو این بیابون ها هر جا که جای خالی بود گندم میدیدی و شدیدا همه تو نخ گندم کاری بودند . راننده گفت که امسال مردم با گندم پول دار شدند و سیر شدند .

ایول به غیرتشون که تو دل نفت با گندم اقتصادشون را می گذرونند و افسوس به غیرت این بچه پایتختی های مفت خور که فقط نغ می زنند .

مناظر خیلی جالبی هم تو لرستان دیدیم . مثل بهشت بود . طبیعت یعنی این . روستاهای محقری هم کنار آن ها بود که البته همه برق داشتند که جای خوشحالیه . اما اونجا زندگی سخته .

آدم وقتی اینجا ها را می بینه می فهمه که هیچی از کشورش نمی دونه . ما همه فکر می کنیم همه جای ایران یعنی تهران و همه مردم اریان مثل تهرانی ها هستند . با این که آدم های این مدلی هم داریم که همه زندگی اش یک بزه اما از من و تو از زندگی اش راضی تره و خوشبخت تره . تهران مشت نمونه خروار نیست .

سفر خیلی خوبه . یک جاهایی واقعا حس کردم که حال و هوایم عوض شد . انگار کامل درونم را شستشو دادند . احساس سبکی خوبی بود . آن هم در طبیعت بکر آن جا که سد مثل یک نگین اون وسط سر درآورده.

زاگرس واقعا زیباست .

در سفر دوستانت را هم خوب می شناسی . خوشحالم که در اکثر موارد این شناخت بیشتر خوشحالم کرد و فهمیدم دوستان خوب و با مرامی دارم که وقتی پاش میفته خودشون را نشان میدهند.

باز هم از باحالی جنوبی ها تعریف میکنم . ( البته نه به اون دلیل که من یک رگه آبادانی دارم و مرام من از این رگه است . البته لاف زنی و خالی بندی اش به ما نرسید چون ورثه زیاد بود ) 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 11:32 | لینک  | 

بازديد ما از پروژه کارون3 تمام شد . فکر مي کردم که خسته کننده باشه اما آن قدر بچه ها خوب با هم همکاری کردند که کلی خوش گذشت . می خوام فقط روی پروژه صحبت کنيم پس از برخورد بسيار محترمانه کارکنان سد و امکانات منحصر بفرد آنجا بگذريم .

واقعا نمی دونم از کجايش بگم ؟ واقعا عظيم بود. مديريت پرژه قوی ای داشت و موارد جانبی جالبی را بايد در نظر می گرفتند.

پس از آبگيری سد , بخش عظيمی از جاده اهواز-شهرکرد به اضافه چند هزار روستا و چند منطقه باستانی به زير آب می رفت . برای همين روستايی ها را انتقال دادند و يک جاده کامل جايگزين روی کوه که همه اش يا پله يا تونل احداث کردند . از سال 1370 کار آغاز شد و تا چند سال فقط جاده های دسترسی احداث می شد چون منطقه کوهستانی مورد نظر به طرز وحشتناکی صعب العبوره . بايد ببينيد تا بفهميد من چی ميگم .

يک منطقه باستانی به زير آب رفت اما ديگر آثار باستانی را نجات دادند . يک امام زاده در يک روستا بود که مردم زياد از اونجا حاجت گرفته بودند و نگذاشتند که زير آب بره . برای همين دور امام زاده را کندند و آن را به مکان امنی انتقال دادند. اول مسير رود را منحرف کردند و کار آغاز شد . پس از اتمام سد , انحرافات را کور کردند و رود به مسير خود برگشت تا سد پر آب شود . فيلم اين مراحل را به ما نشان دادند.

61 نفر در اين پروژه جان سپرده اند که يادمانی از آن ها روی تاج سد نصب شده .

دريچه ها با جرثقيل های 60 تنی کنترل می شوند . سد هنوز به طور کامل مورد بهره برداری قرار نگرفته و بخشي که برای گسترش پيش‌بينی شده , را فعلا کور کرده‌اند.

نهايت بار توان توليدی پروژه 3000 مگاوات است که فعلا چون لازم نيست , فکر کنم زير 1000 مگاوات توليد می‌کنه. تازه 4 تا توربين بيشتر نصب نکرده‌اند.

توربين هايی به وزن حدودا 800 تن بر روی ياتاقان هاي به چه تحملی !!!

عدد رقم زياد تو ذهنم نيست . اما همان طور که گفتم , منطقه بد مسيره و بايد فکری به حال محل نيروگاه ميشد تا زياد جای پرتی نباشه .

در فاصله 500 متری سمت چپ سد , تو دل کوه , اين نيروگاه بزرگ چند طبقه را احداث کردند . حالا داشته باش چطوری تو دل کوه را خالی کرده اند ؟!!! از بالا اصلا معلوم نيست اما وقتی می ری تو کوه با یک نیروگاه عظيم , در زير زمين مواجه می شی . جالبه که حيلی از توربين ها و ژنراتورهای حيرت آوری که ديدم , کار ايرانی ها بود !!!

خلاصه این سد مثل بچه کارکنانش ميمونه و آنچنان با آب و تاب و ذوق و شوق تعريف می کنند که آدم لذت می بره .

شايد بعدا مطلب را کامل تر کنم .

از ته دل به ايرانی بودن خودم افتخار کردم .

 

http://www.karun3.com

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 10:48 | لینک  | 

سلام به همه .

دیگه حسابی شروع کردم .

من در این وبلاگ راجع به هر چیزی ممکنه بحث کنم . هر چیزی که احساس کنم ازش سر در میارم البته تا همین حد هم بحث می کنم .

نکته مهم اینه که ما تحصیل کرده ایم و باید رو هوا و از روی شک حرف نزنیم . ممکنه که اشتباه کنیم اما باید تا می تونیم با دلیل و مدرک و سند حرف یزنیم . وگرنه که من تو حرف زدن کم نمیارم . ما در مقابل جمله جمله ای که می گوییم مسئولیم و باید رو حساب حرف بزنیم.

بسم ا...

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 19:46 | لینک  |