blogerfree عقاب | مهر ۱۳۸۴
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

نقل است که روزی امام علی غلام خود را که در مسجد خوابیده بود از بیرون مسجد صدا زد که غلام بیا کارت دارم. غلام نیامد. امام دوباره صدا زد. غلام با این که می شنید نیامد. امام خود وارد مسجد شد و به غلام گفت مگر نمی شنوی که صدایت می زنم ؟ غلام گفت بله می شنوم. امام پرسید پس چرا جوابی نمی دهی. غلام پاسخ داد چون به بخشش تو ایمان دارم. امام فرمود تو خوب مرا درک کردی. و سپس غلام را آزاد کرد. ابن ملجم حتی این قدر درک هم نداشت.

پ.ن : برگرفته از یکی از سخنرانی های دکتر الهی قمشه ای.

 

دلا باید به هر دم یا علی  گفت                    نه هر دم بل دما دم یا  علی گفت 

بصدق دل همیشه یاد او کرد                     به  هر پیچ به هر خم یا علی گفت  

یقین سری است  در دل های مردم             به هر شادی به هر غم یا علی گفت

 

دمی که روح در آدم دمیدند                     ز جا بر خاست آدم یا علی گفت

 

ز  بطن حوت کی آزاد می گشت             چو یونس بس که هر دم یا علی گفت

 

چو نوح از موج طوفان ایمنی خواست      توسل جست هر دم یا علی گفت

 

عصا در دست موسی اژدها گشت          کلیم آن جا مسلم یا علی گفت

 

نمی شد جان مرده زنده هرگز               یقین عیسی بن مریم یا علی گفت

 

پیامبر در شب معراج بر خاست          به قصد قرب اعظم یا علی گفت

 

علی  در کعبه بر دوش پیامبر            قدم بنهاد و آن دم یا علی گفت

 

ز جا کی کنده میشد درب خیبر           یقین مولا علی هم یا علی گفت

 

به فرقش کی اثر میکرد شمشیر          یقینا ابن ملجم یا علی گفت

 

علی حلال جمع مشکلات است           (( علومی )) هم همانجا یا علی گفت

 

 

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 11:13 | لینک  | 

دو روز که از اردو جهادی گذشت من که هی ادعا می کردم زیر آفتاب نمی سوزم وقتی به خودم تو آینه نگاه کردم دیدم که قشنگ صورت به طور صورت کامل گردن تا یقه و دست ها از آرنج به پایین شده عین لبو. تو تهران زیاد اینجوری گشته بودم اما تهران یک عینک آفتابی بزرگ بالا سرش داره (دود). از اون روز هر کس من را می دید با تعجب می گفت پسر تو چقدر سوختی !!! نقل مجلس همه شده بودیم که علیرضا چقدر سوخته !!! دو روز بعد که همه اون قرمزی ها سیاه شد. هنوز هم جاش مونده. روی من که رنگم سفیده خیلی تابلو ه . خلاصه کلافه شدیم از بس که هر جا رفتیم از رفقا گرفته تا استان دار خراسان همه در اولین برخورد می گفتند ماشاا... چقدر سوختی. بنده خدا ها فکر می کردند لابد چند روز زیر آفتاب کار کردم. نمی دونستند که کار دو روزه. آخر یکی روز سر نهار برگشتم به جمع گفتم آقایون من سوخته ام. خودم می دونم. هی بهم نگید . هر کی یک بار گفته. هر جا هم که می رم اول بهشون می گم که سوختم. آره داداش ما سوختیم. بعد از این نطق یکی از بچه ها که نمی شناختمش اومد جلو بهم گفت می خوای یه چیزی بهت بگم که تا حالا کسی بهت نگفته ؟ من که فکر کردم لابد می خواد نصیحتم کنه گفتم بگو. گفت سوختی .

***********************

اگر یک غریبه بشینه سریال های ایرانی را ببینه به کل خانواده های ایرانی شک می کنه. چون تو همه این سریال ها یا یکی داره دنبال بابا ننه اش می گرده یا پدر مادر فعلی اش قلابی اند و تازه همه اطرافیانش همه چیز را می دونند جز خودش و اون قدر مساله پیچیده است که به زور حالی طرف می کنند بابا ننه اش کی بودند . من واقعا متاسفم که سر قفلی فیلم ها افتاده دست سیروس مقدم و یا امثال اون. کاش یک فیلم بسازند که کسی دنبال بابا ننه اش نگرده.

********************

امروز با یکی از دوستان (علی فروزش) بیرون بودیم. برگشتن علی گفت که بیا تا یه جایی برسونمت من ماشین دارم. ما هم از خدا خواسته که تا یه جایی آویزون بشیم. اما وقتی رسیدیم دیدیم که چند تا راننده باشعور دور تا دور ماشین پارک کرده بودند و نمی شد در اومد. خلاصه ماشین را ول کردیم و پیاده برگشتیم. فقط یک یادداشت هم برای راننده اش گذاشتیم. جالب می شه که طرف جواب نامه را بذاره رو ماشین علی اینا.

********************

امروز عصر رفتم خونه قدیمی کمک بچه های کوچه گردان. جای جالبی بود همه رقم آدمی دور هم جمع بودند و به عشق امام علی کار می کردند.

**************************

یادمه چند وقت پیش که با بچه های اردو جهادی رفتیم مشهد یکی از رفقای ۷۹ ای که از نظر سنی من بهش خیلی نزدیک بودم و تازه تو اردو باهاش آشنا شده بودم به نام احمد خیاطیان (معروف به آقا خیاط) که یلی بود واسه خودش قبل از کوه اومد جلو و به من گفت علیرضا دلم می خواد بسوزی ها !!!

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 15:2 | لینک  | 

امروز بعد از کلی برنامه ریزی قرار شد که بچه ها پیرو برنامه کوچه گردان برای شناسایی آدرس های لیست فقرا دست به کار شوند. برای همین از من درخواست کمک شد که البته ماشین من  (ماشین بابام) را لازم داشتند نه خودم را. دو تا دانشجو خانم هم همراه ما فرستادند که کار خودشون را خوب بلد بودند . منطقه عملیات هم شهر ری بود.

خلاصه این که من شدم راننده و جواد شد نویگیتور (نقشه خون) که البته کارش را بدک انجام نداد (کی جرات داره ؟!). از ساعت هشت و نیم صبح تا چهار و نیم بعد از ظهر یعنی دقیقا ۸ ساعت رانندگی کردم و خلاصه دمار از پاهام در اومد.

بعدش هم با تهران گردی خودمون را به دانشگاه رسوندیم تا پیرو دعوت همون رفیق اینترنتی منجم یک سری به همایش ماهانه نجوم بزنم. البته خود ایشون را ندیدم. خسته و خورد رفتیم داخل و از ما پول ورودی گرفتند . خیلی گرون بود. نپرسید چند بود. تو همون سالن یکی از رفقای دوران راهنمایی را دیدم و کلی از خاطرات گذشته گپ زدیم . جواد با این که هیچ علاقه ای به نجوم نداره به مباحث گوش می داد اما من که یک گوشه سرگرم مرور خاطرات با دوستم بودم یک ذره هم گوش نمی دادم. این دوست قدیمی (روح ا... عزیزی)روی هلال ماه کار می کنه. بلکه امسال آقایون که جلو پای خودشون را هم نمی تونند ببینند به این جوون ها اطمینان کنند و زمان عید درست معلوم بشه.

بعد از اون یک سر به دانشکده زدم و ایمیلم را چک کردم . جواد هم بعد از من گیر داد که میلش را چک کنه. خلاصه اون قدر دیر شد که دیدم حسش نیست بریم خونه. تا اذان صبر کردیم و به محض شیدن اذان ته آبخوری دانشکده را در آوردم.

بعدش هم به پیشنهاد من رفتیم مسجد دانشگاه و بعد نماز یه افطاری زدیم. من بین رفقای جدیدی که در اردو جهادی پیدا کرده بودم حق آب و گل داشتم و به خودم رسیدم. همشون هم از اوضاع من در باب خوندن برای کنکور ارشد سوال می کردند.  وقتی هم که خواستیم بریم خونه جواد نصف یک بقالی را خرید و نصف اون ها را خودش خورد و بقیه اش را گذاشت واسه من. تو راه هی می خورد و کیف می کرد. اما من بیچاره که دستم بند بود.

خلاصه امروز نصف تهران را یاد گرفتم. الان هم خیلی خسته ام. امشب را فکر کنم بیهوش خوابم ببره.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 21:9 | لینک  | 

سه سال پیش با چند تا از دوستامون رفتیم مشهد. راجع به خیلی مسائل بحث می کردیم. یکی از دوستام بود که وقتی تو چشمام نگاه می کرد فکرم را می خوند. به قول خودش هر چی موج مثبت و منفی از خودم ساطع می کردم می گرفت. خیلی تجربه خوبی بود. اون به من گفت که به جلسات Meditation می ره. من که نمی دونستم یعنی چی.

اما قضیه از این قرار بود که یک پیرزن هندی که همه بهش می گفتند مادر مدت هاست که اموال خود را خرج امور خیر کرده و یکی از این امور برگزاری چنین جلساتی در قلهک تهران آن هم به صورت مجانی است. مسئول ایرانی جلسات هم که به نوعی رابط مادره فردی است به نام اکبر آقا.

تو اون جلسات همه رقم آدمی پیدا می شه. از آدم هایی که کلا همه رقمه به پوچی رسیدند تا افرادی که بیشتر دنبال مسائل فراتر از این چیزها هستند. بعضی ها خل شده اند و بعضی ها از فرط عاقلی به اینجا سر می زنند. دوست من می گفت که اکبر آقا با یک نگاه همه آمارش را در میاورد. اکبر آقا با هر کس یک جور برخورد می کرد. بعضی ها با نون خالی هم سیر می شوند اما بعضی با مفصل ترین غذا ها هم راضی نمی شوند. بعضی ها برای فرار از پوچی آمده بودند و بعضی ها برای پیشرفت در سیر تکاملی وجودشان. متد های مختلفی داشتند که بحث زیادی را می طلبه. این متد ها هم تاثیر روحی داشت هم تاثیر جسمانی. اما من روی نکات خاصی دست می ذارم.

افراد مبتدی از عکس مادر انرژی می گرفتند . اما اکبر آقا وقتی با دوستان من تنها می شد راحت سفره دلش را باز می کرد و می گفت راست می گن این عکس انرژی می ده اما منبع انرژی اونجاست یعنی کعبه. مثل اینه که پروژکتور را ول کنی بری سراغ شمع. اکبر آقا به کعبه به عنوان یک منبع انرژی قوی نگاه می کرد. یا مثلا وقتی که یک نویسنده کتابی بنویسد موج مثبت احساسات نویسنده از خود نوشته های کتاب به خواننده می رسد. این از لحاظ علمی ثابت شده. حالا ما کتابی داریم که نویسنده اش خود خداست. یعنی همان قرآن. پس باید انرژی عظیمی بشه گرفت. بی خود نیست که حتی نگاه کردن به جلد قرآن هم ثواب داره. خدا هر چی دستور به ما داده برای همین کسب انرژیه. وقتی از تاثیر این انرژی پرسیدم گفت : آرامش.

من اعتقاد دارم که در وقت اذان از کعبه این امواج انرژی بخش می رسند. محققین غیر مسلمان باور دارند که نماز و حرکات آن بهینه ترین نوع کسب انرژی از بزرگ ترین منبع انرژی است. ما قرآنی داریم که نویسنده اش خداست. خدا ما را بهتر می شناسه پس الکی نیست که یک سری کار ها را واجب کرده. شاید بزرگ ترین پیامد بهره مند نشدن از این موهبت ها حسرت باشه. حسرت.

یک بار یک رفیقی من را در دورانی دید که کمی حالم گرفته بود. زوری نشست با من گپ زد تا کمکم کنه. وقتی دید کار سختیه و خودم هم نمی دونم چمه گفت قرآن بخون. من اگر یک هفته قرآن نخونم حالم خرابه. اصلا انتظار شنیدن این حرف را ازش نداشتم. کسی که می شه یک ماه از همه عاداتش نظیر ورزش جداش کرد و عین خیالش نباشه این حرف را می زنه. احساس کردم خیلی عقبم. وقتی خودم همچین آدمی هستم چه طور باید انتظار کمک از خدا داشته باشم ؟ . من را برد به مسجد دانشگاه و بعد نماز رو کرد به کتابخانه قرآن ها و گفت که خلاصه این ها گنجه !

آرامش گم شده همه ماست. چیزی که من یکی حاضرم به هر قیمتی به دستش بیارم. اما خدا ابزارش را گذاشته . اگر بلد باشیم استفاده کنیم.

بی خود نیست که شب های قدر این قدر آرامش بخشه. این شب ها و این روز ها و لحظه لحظه عمر خودتون را غنیمت بشمرید.

اگر لیاقت کسب این انرژی را داشتید من را هم دعا کنید . وگرنه برای خودمون دعا کنیم.

فعلا من را ببخشید.

 

پ.ن : در مسافرت دو هفته ای جهادی این آرامش را لمس کردم. شاید به خاطر این که برای معدود باری همه اون طور که هستم به من نگاه می کردند نه اون طور که می خواستند باشم. شاید به خاطر این که به اندازه خودم ارزش داشتم.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 11:18 | لینک  | 

بحرین و ازبکستان که برای انتخابی جام جهانی بازی کردند و به دلیل ناداوری فیفا رای به تکرار بازی داد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و بحرین از سد ازبکستان گذشت.

حالا بحرین باید با ترینیدادوتوباگو بازی کنه تا تکلیفش معلوم بشه. از ته دل دلم می خواد بحرین نیاد جام جهانی چون آبروی آسیا را می بره. اگر ایران و عربستان و کره و ژاپن با بازی ضعیف از لحاظ فنی آبروی آسیا را ببرند بحرین از لحاظ اخلاقی این آبرو را خواهد برد و فوتبال کثیف عرب را به دنیا خواهد شناساند.

اون وقت شاید خیلی ها به برتی فوکس حق بدهند که تیم های آسیایی و آفریقایی را چه به جام جهانی .

                                        Bahrain players celebrate their win over Uzbekistan

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 12:5 | لینک  | 

فیلم شاهکار « محمد رسول ا... » دو بار برداشت شد. یک بار با هنرپیشه های انگلیسی زبان مانند آنتونی کوئین و بار دیگر با هنرپیشه های عرب. ایران نسخه انگلیسی زبان را دوبله کرد. امروز شبکه ۴ نسخه عربی را تکه تکه نشون می داد. من فقط نقش های ابوسفیان و هند و بلال را دیدم که کسان دیگری بودند. دو برداشت با یک دکور و یک دیالوگ و یک لباس اما هنرپیشه های متفاوت. مثلا وقتی در یک برداشت آنتونی کوئین بازی می کرد بعد از اون هنرپیشه عرب می آمد و نقش نسخه عربی را ایفا می کرد. کارگردان دلیل این کار را تفاوت لب خوانی عربی با دیگر زبان ها عنوان کرده بود. بعضی وقت ها شاهکار یک کارگردان زیاد به اطلاع عموم نمی رسه . نمی دونم این جور وقت ها کارگردان چه احساسی داره.

******************************************

  در یک مدرسه دو دانش آموز گلاویز شدند و به محض این که یکی اون یکی را زد زمین بقیه پریدند روی اون ها و کپه آدم درست شد ( به سبک دعوای برره ای ) . یکی مجروح شد و یک عینک شکست و ۱۰ دانش آموز به مدت ۲ روز اخراج شدند. مهران مدیری هم مورد انتقاد نمایندگان مجلس فرمایشی قرار گرفت. خلاصه اوضاع از این قراره که بیچاره مهران مدیری. عجب بچه های بی جنبه ای . عجب مدیران بچه ای. حالا با این اوضاع که :

یک مدیری بیچاره داریم. یک سری بچه مدیریت ناپذیر . و یک سری مدیر که زود تصمیم عجولانه می گیرند حالا بیا بگو دولت بی سانسور . بابا جون مساله به این کوچکی بدآموزی داشته . اون وقت تو می خوای اون چیزهای سانسوری ... .

پ.ن : شوخی کردم.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 16:50 | لینک  | 

اتفاقی یک وبلاگ را دیدم که بعضا مطالب جالبی داشت : خصوصیات مردان خوب و خصوصیات یک عشق سالم . به نظر من جالب بود.

پ.ن : بعضی ها گیر داده بودند که راجع به مسائل عشقی هم بنویسم.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 10:57 | لینک  | 

محل کار اصلی من روستای کلات نو بود. خیلی خوش گذشت. کلی خاطره با بچه ها و مردمش دارم . اما خواستم فقط بودنید که کلات نو چه جور جایی بود.  تصویر زیر عکس کل روستا در یک نگاه است. تمام دارایی این روستا یک قنات است که به صورت جوی آب از آن استفاده می کنند. یک باغ انار مشترک هم در روستا است که چندان چیزی به کسی نمی رسد. قبلا هم گفتم. در روستا کسی گشنه نمی ماند. فقط همین. اما بی کاری اعصاب خرد کن است.  روستا ۱۵ خانوار دارد. هر روز صبح زن ها و دختران روستایی ظرف های نشسته را در بالادست این نهر که کمی پهن تر است می شویند. حیوانات هم از همین نهر آب می خورند. حتی سگ ها هم برای آب تنی می آیند. البته وقتی کسی نیست. انگار این سگ ها حالیشون می شه که نباید آب را کثیف کنند. البته وقتی تنها هستند تمام قد تو قنات می نشینند و حسابی خنک می شوند. یک بار دیدم که یکی از این سگ ها اومد از قنات آب بخوره. یه مرده که دم قنات بود گفت برو گم شو . سگه زودی رفت. آب نهر در پایین دست به یک استخر بزرگ که حکم پسماند را دارد می ریزد و چرخه آن به پایان می رسد. در اوایل صبح هم گله ها برای نوشیدن آب نهر را پر می کنند. چقدر این گوسفند ها و بز ها وسایل ما را به هم می ریختند.

اگر دقت کنید یک خانه گلی روی نهر پشت سر زن ها می بینید . آنجا حمام روستا است که در واقع خانه گلی ای است که از روی نهر رد می شود و بسیار کوچک است. هر کس که وارد حمام می شود با یک چراغ پریموس که در حمام است آب را در یک تشت فلزی گرم کرده و استفاده می کند. به عبارتی آب نهر قبل از هر جایی و هر مورد مصرفی از زیر این حمام رد می شود. یکی از تفریح های بچه ها گرفتن زالو و ماهی از آب این نهر است.

کار ما این بود که علاوه بر ساخت یک حصار برای مسجد روستا یک حمام عمومی هم برای مردم بسازیم. حمام خوبی شد. ۱۰ روزی کار برد اما بنای اون تموم شد. جواد روز آخر محل کار خود را عوض کرد و به این روستا اومد. اون روز اولش قرار بود که یک ساعته کار تموم بشه اما فهمیدیدم که باید باز هم دیوار بچینیم. اون روز من فقط برای یک ساعت انرژی ذخیره کرده بودم. برای همین کم می آوردم. کلا کار سنگینی بود. نزدیک ظهر که شد هنوز کار مونده بود. حیفمون هم می آمد که ولش کنیم چون روز آخر بود. همون موقع وانت یک گروه دیگه از بچه ها را که کارشون به علت کمبود آجر تموم شده بود آورد و اون ها هم ریختند پایین و شروع کردند به کمک و کار سه سوت تموم شد. سقف محکم و خوبی ساخته بودیم. مخصوصا هم به صورت انحناء دار. در آخر همه رفتیم روی سقف حمام و یک عکس دسته جمعی انداختیم. بعدش هم چند تا عکس با مردم روستا گرفتیم و از آن ها برای مدت نا معلومی خداحافظی کردیم.  عصر هم چند تا از بچه ها از جمله جواد رفتند تا به کار گروهی که آجرش صبح تموم شده بود کمک کنند تا روز آخری کار نصفه نمونه.

دلم می خواد که سال دیگه یک سر بزنم ببینم که حمام راه افتاده یا نه .

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 11:35 | لینک  | 

   دلم جز مهر مهرویان طریقی بر نمی گیرد        

                                        به هر دم میدهم پندش ولیکن در نمی گیرد

   خدا را ای نصیحت گو حدیث ساغر و می گو

                                         که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی گیرد

   بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین

                                         که فکری در درون ما از این بهتر نمی گیرد

   صراحی می کشم پنهان و مردم دفتر انگارند

                                        عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی گیرد

    من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی

                                      که پیر می فروشانش بجامی بر نمی گیرد

    از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش

                                که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمی گیرد

    سر و چشمی چنین دلکش تو گوئی چشم از او بردوز

                                 برو کاین وعظ بی معنی مرا در سر نمی گیرد

    نصیحت گوی رندان را که با حکم قضا جنگست

                                 دلش بس تنگ می بینم مگر ساغر نمی گیرد

    میان گریه می خندم که چون شمع اندرین مجلس

                                   زبان آتشینم هست لیکن در نمی گیرد

   چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را

                              که کس مرغان وحشی را ازین خوشتر نمی گیرد

    سخن در احتیاج ما و استغنای معشوقست

                               چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی گیرد

    من آن آئینه را روزی بدست آرم سکندروار

                                    اگر می گیرد این آتش زمانی ور نمی گیرد

     بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم

                                    که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی گیرد

*****

   طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف

                          ور بکشم زهی طرب و بکشد زهی شرف

   طرف کرم ز کس نبست این دل پر امید من

                          گرچه سخن همی برد قصه من به هر طرف

   از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد

                           وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف

   ابروی دوست کی شود دستکش خیال من

                          کس نزدست از این کمان تیر مراد بر هدف

   چند بناز پرورم مهر بتان سنگدل

                                یاد پدر نمی کنند این پسران نا خلف

   من بخیال زاهدی گوشه نشین و طرفه انک

                         مغبچه ای ز هر طرف می زندم بچنگ و دف

   بیخبرند زاهدان نقش بخوان ولاتقل

                            مست ریاست محتسب باده بده ولاتخف

   صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه می خورد

                                پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف

   حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان بصدق

                              بدرقه رهت شود همت شحنه ی نجف

 

*******

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 16:44 | لینک  | 

قبل از هر چیز آقا جواد شما که اون  عکس ضایع از من را می ذاری تو وبلاگت که مایه خنده ملت شده اگر راست می گی اون عکسی که تو کمیته امداد مشهد با تی شرت زرده انداختم را بذار که از هر صاحب ذوق و سلیقه ای دل می بره. عکس درب و داغون تر از این از ما (آره داداش ما) پیدا نکردی ؟!!! خودم هم اولش نشناختمش !!!

خوب دیگه برم سر اصل مطلب .

***

آقا من گلدکوئست که هیچ با همه سیستم های شبیه اون مخالفم و بین اون ها گلدکوئست را از همه بدتر می دونم اما اینجا فقط می خوام چند تا نکته بگم.

۱- بنده مال باختگی در این سیستم را قبول ندارم. مال باختگان این نتورک کسانی هستند که محصول خریدند اما کاری نکردند که پورسانت بگیرند. خوب این که مشکل کمپانی نیست. حالا کمپانی حاضر به پرداخت کدوم غرامت شده من نمی دونم. تو این سیستم کلاه سر کسی نرفته و هر کی فعالیت کرده پولدار شده.

۲- آقا خواهشا تمنا می کنم مخالفین گلدکوئست اگر حرفی می زنند مواظب باشند که چرت و پرت نگویند. مثل این رجال توی تلویزیون نباشند که آبروی ما آنتی گلدی ها را هم با این مزخرف گفتنشون بردند.

۳- این قدر پای پنتاگونا را وسط نکشید . تا کم میارید می گید پنتاگونا. والا گلدکوئست با پنتاگونا زمین تا آسمون فرق داره. پنتاگونا بیشتر شبیه این نمونه های ایرانی اش بود. حالا هی بگید پنتاگونا تا آبروی ما را ببرید.

۴- چرا فقط گیر دادید به گلدکوئست. اول جلو بقیه که ضعیف ترند را بگیرید.

۵- اشباع شدن را هم در این سیستم نمی تونم قبول کنم. البته طبق یک آمار آهنگ رشد اعضاء این نتورک دو برابر آهنگ رشد جمعیت زمینه .

۶- این پرزنت گر های گلدی با بعضی از جملات مسخره اشان فقط مشتری می پرونند ( از قبیل « دلمون برات سوخته ... » « تو کارت درسته ... » « حیف تو نیست ... » « دوستت داریم ... » و ... )

۷- قبلا هم گفتم. بهترین چیز برای یک حاکم اینه که مردمش سرگرم باشند. پس برای یک حاکم چی از این بهتر که مردمش روز به روز پولدار شوند در حالی که اون زحمت نکشیده باشه. فقر از کشورش حذف بشه بدون این که اون بخواد خودش را اذیت کنه ؟ پس مطمئن باشید مخالفت حکومت با این مقوله از روی لج نیست بلکه این سیستم واقعا داره یه ضرری می زنه.

۸- بیخودی نگویید که گلد مشکل بی کاری را حل کرده. خواهشا به این اعمال نگویید کار . کار ؟!!!

۹- بیخودی پای مراجع را وسط نکشید. این افراد اولین نفرات مخالف نبودند. من یک بار با یک عالم دینی (آخوند نبود) بحث کردم. می گفت اگر سیستم را بروی حضورا برای مراجع توضیح دهی ممکنه بگویند حلاله. حتی بعضی مراجع هم قانع شدند. اما به نظر من این قضیه اصلا ربطی به مراجع نداره. بلکه یک مسئله ملی و حکومتیه. شخصی که نیست. و به نظر هر دومان مگه حتما باید یک کاری حروم باشه که ترکش کنی ؟ اصلا به حروم و حلالیش چی کار داری ؟

۱۰- تو گفتگو خبری یکیشون یک جک گفت. گفتش که با افراد دارای زیرشاخه هم برخورد می شه و اگر می خوان که برخورد نشه باید همه سودشون را صرف خیره و یا واریز به حساب کمیته امداد امام خمینی کنند و تی سی خود را بسوزانند !!!!!! آخه آدم ... اولا تو از کجا می خوای آمار در بیاری. بعد از کجا می خوای بفهمی که پول صرف خیره شده. بعدش هم با این کار پول از جیب برنده سود در میاد میره یک جای دیگه مملکت. چه تاثیری تو اقتصاد داره ؟ یک اپسیلون تو تورم. تازه به قول خودتون یک پول اشکال دار قاطی خیرات شده. چقدر شما ها خنگید.

۱۱- اگر عرضه مقابله با این سیستم ها را ندارید اصلا بی خیال بشید.

۱۲- هی می گویند دفتر گلدکوئست تخته شده. کدوم دفتر؟! نزدیک ترین دفتر گلدکوئست در دوبی اماراته !!!

۱۳- بنده یک بار به صورت حرفه ای و یک بار نصفه و نیمه مورد پرزنت گلدکوئست و یک بار کامل مورد پرزنت گلدماین و ای بی ال و مستر کارت و اخیرا دانشگاه مجازی اروپا قرار گرفته ام. به قدری حرفه ای شده ام که می تونم خیلی بهتر از اعضاء نتورک پرزنت کنم و حتی دوستان آنتی گلدی را هم قانع کنم . پس کسی نگه که اطلاعات من کمه.

۱۴- با این سیستم ها شدیدا مخالفم. هم از لحاظ اقتصادی هم اجتماعی هم فرهنگی. از لحاظ دینی هم بهشون کاری ندارم. اما چون اعضاء نتورک بنده را محق این حق نمی دانند پس تا رخصت ندهند حرفی نمی زنم. بهتر . خودم هم حالم دیگه از این بحث ها به هم خورده.

***

می خوام فقط دو تا خاطره بگم و خداحافظ شما.

خاطره ۱ : چند روز پیش یکی از دوستان با من تماس گرفت و از تاسیس یک دانشگاه مجازی در اروپا خبر داد. گفتم خوبه . بگو. گفت در مقطع لیسانس همه رشته ای داره. به نمره های خوب هم بورس می ده که حضوری بروند درس بخونند. هزینه اولیه برای ثبت نام ۳ کورس ۸۰ دلاره. گفتم خوب من که لیسانس دارم. فکر رفتن هم نیستم. به چه دردم می خوره ؟! گفت به ازاء هر فردی که وارد سیستم کنی پورسانت می گیری. گفتم چه جوری ؟ شروع کرد به توضیح دادن سیستم شاخه ای معروف. من هم گفتم باشه بعدا (دو درش کردم). اگر می شد  که بدون عضویت بازاریابی کنم مشکلی نبود اما این جوری نه. راستی چرا همه این سیستم ها یکراست زوم می کنند روی قشر دانشجو و دکتر و مهندس ؟ غیر از اینه که این قشر تنها قشریه که کشور به اون ها امید داره تا به سمت تولید و سازندگی بره ؟ کدوم مهندس احمقی وقتی هفته ای ۵۱۲ هزار تومان از تنورک درمیاره می ره ریسک تولید را قبول می کنه ؟

خاطره ۲ : وقتی که مورد پرزنت مسترکارت قرار گرفته بودم طرف یک جدول آماری از ملیاردر های دنیا و مدت زمانی که به اینجا رسیدند را بهم نشون داد. مثلا موسس کارخانه فورد در مدت ۱۰ سال ملیاردر شده بود و ... و یا بیل گیتس چه طور و ... و بالاخره پسرک جوانی که با این نتورک در مدت یک سال و نیم ملیاردر شده بود. شاید هر کی باشه کیف کنه . اما به نظر من این جدول آماری یک فحش بود به هر چی علم و ابتکار و صنعت و مهندسه. لابد طرف فکر کرده بود که من در اون لحظه به اسم آن جوانک خیره شده بودم اما من زوم کرده بودم روی موسس کارخانه فورد. من دوست دارم اون موسس باشم نه اون جوانک هیچی بلد که فقط بلده فک بزنه.

ممنون

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 10:45 | لینک  | 

من عادت دارم که هر وقت حوصله ام سر می ره یا فکرم مشغوله یا اعصابم خورده. یک تکه کاغذ برمی دارم و شروع می کنم به خط خطی کردن یا نوشته های نامفهوم خرچنگ قورباغه غیر قابل خوندن می نویسم. یک روز عصر که تو انجمن علمی نشسته بودم هوس کردم روی تخته وایتبردی که برای یادداشت گذاشته بودند نقاشی کنم تا یه جورایی تراوشات ذهنیم خالی بشه. خوراکم شکلک کشیدنه. حتی تو جزوه هام هم پره از شکلک. اول یک شکلک کشیدم و رویش کار کردم دیدم شد شبیه آریو . به سرم زد ادامه بدم. خوب کی کاریکاتور تر از خرچنگ ؟ همین جور رفتم جلو و یک دفعه دیدم که با یک تابلو پر از بروبچ طرفم. شب تخته را گذاشتم روی میز تا هفته بعد عکس العمل بچه ها را ببینم. هر چند مطمئن بودم که اولین نفری که ببینه همه را پاک می کنه. اما صبح که رفتم دانشگاه دیدم که تو انجمن همه انگار که به گالری رفتند مشغول تحسین تابلو من می باشند. وقتی فهمیدند که کار خودمه به التماس افتادند که کاریکاتور اون ها را هم بکشم. جالبه . هر کی از یک کاریکاتور خوشش اومده بود. البته از اون دفعه به بعد هر کاری کردم نتونستم کس دیگه یا حتی خودم را بکشم. تا چند روز بچه یادداشت ها را روی کاغذ می نوشتند و به تابلو دست نمی زدند.

اسامی از چپ به راست و از پایین به بالا : بابک هجرتی - هاتف خالدی علیدوستی (بچه توخس یا همون خرچنگ خودمون) - شهرام کرمی ( با کمی دستکاری بچه ها ) - مهدی خانوردی - آریو غفاری - جواد اکبر دوست - حمیدرضا عبدالوند - امین زنگنه - بابک پورنژدی .

 

حالا که بحث هنر من شد بگم که یک روز هم توی سایت حوصله ام سر رفته بود و این نقاشی را با Paint Windows کشیدم. در عرض نیم ساعت.

این را هم فکر کنم تو خونه کشیدم.

حتما خوشحال می شوید که امضای این هنرمند بزرگ را داشته باشید.

یادش بخیر.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 17:19 | لینک  | 

آقا شرمنده. اصولا ما ایرانی ها اگر تو یک بحث حرف نزنیم می ترکیم پس بحث بحث میاره. پس از مدت ها انتظار داش علی جواب متن من را در مورد خط فقر تایپ کرد. البته اون قدر که می گفت طولانی نبود. من هم که پیرو خط اول این پست یک ایرانی ام پس شرمنده .

قبل از هر چیز بگم که ممنون از این که این قدر پایه بحثی. درضمن متن خوبی بود. به مطالب خوبی هم اشاره کردی . من فقط چند تا نظر می دهم.

در مورد روش خرید خانه و ماشین گفتی. ببین اگر بخوای جرینگی پول ماشین یا خونه را بدی و بخری آره حرفش را هم نزن اما تو این مملکت خونه دار شدن و ماشین دار شدن هم راه داره و می تونی خیلی راحت تر به اون ها برسی. فقط آینده نگری می خواد و صبر و برنامه ریزی.

در مورد توجیه کردن حرف زدی. ببین من اگر پراید دارم می گویم که از لحاظ قیمت پراید بهترینه چون نسبت قیمت و کیفیت در اون بهتر از بقیه است. حالا اسم این می شه توجیه ؟ این که آدم از داشته هایش لذت ببره توجیه نیست. البته باید همیشه به فکر پیشرفت بود و تلاش کرد و امید داشت اما خودمان را آن طور که هستیم دریابیم. وقتی میلیونری به چشم یک ملیاردر به خودت نگاه نکن و توقع نداشته باش.

در مورد این که گفتی نمی گذارند بدبختی هایت را ببینی . این یک شگرد حکومت داریه. تو می تونی حاکم موفقی باشی که مردمت شب سر گرسنه روی زمین بگذارند اما از برد تیم ورزشی محبوبشان یا حزب محبوبشان سرمست باشند و گرسنگی یادشون بره. کودکان در حالی که پول خرید بستنی ندارند عکس فوتبالیست رد و بدل کنند. هنرمندان و ورزشکاران با حضور در بین مردم به آن ها روحیه دهند. اگر می خواهی حاکم موفقی باشی هنر و ورزش را فراموش نکن.

در مورد افغانستان و عراق هم به هیچ وجه قبول ندارم که این بدبخت ها انگیزه دارند. ژاپن بحثش جداست. ما به اون موقع ژاپن بیشتر شبیه هستیم تا این همسایه ها. خروج ارز هم بحث مفصلیه. تو ارز خارج کن اما کار هم بکن. این چه ایرادی داره ؟!!!.

در مورد گداها هم من منظورم گدای کنار جوبه نه اون فقیری که داره یک کاری می کنه تا پول در بیاره. گدا با فقیر فرق داره. در ضمن من اصلا قبول ندارم که گدای اون ها با کلاسه.

در مورد صدا و سیما . آقا چه اشکال داره که من بعضی وقت ها فداکاری کنم. کلمه حروم کنم تا به این نهاد بیکار بی مصرف انتقاد کنم. قبول دارم. حیف من.

گفتی با حقوق بازنشستگی در اروپا می شه یک زندگی خوب در اینجا فراهم کرد. تو محلات خودمون خونه این قدر ارزونه که اگر یکدانه از اون خونه ها را بیاری تهران بفروشی با پولش یک قصر می تونی بخری.

به قیمت بنزین اشاره کردی. بله این یارانه بنزین یعنی پول نفت را مفت مفت به مردم دادن. یعنی مردم را مفت خور بار آوردن. این مردم تحمل حذف سوبسید بنزین را دارند ؟ اگر این یک رقم سوبسید حذف بشه خیلی از مشکلات حل می شه. اما مدیریت در ایران از نوع نفتیه.

راجع به انگ دزدی به پولدارها گفتی. آره این مشکل فرهنگی را داریم که یه جوری به پولدارها نگاه کنند . اما این مردم اصولا به هر قماشی که از خودشان ندانند انگ می زنند. راستی چرا بیشتر پولدارها از اوضاع احوال فقر و اقتصاد می نالند ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

راجع به خاتمی گفتی. بله . این همه خودمان را کشتیم که خاتمی کار اقتصادی خوبی داشت اما در دانشگاه تهران قشر بلانسبت فهیم دانشگاهی او را هو کردند. من از وقتی که نتایج انتخابات را دیدم. رای ۵ میلیونی کروبی را دیدم دیگر نظرم عوض شد. این مردم هر چی سرشون بیاد حقشونه.

اما یک نکته در متنت. هر کی متن تو را بخونه بلافاصله می گه که از شکم سیری نوشته شده. من حاضرم تا آخر عمر DVD نبینم اما به چیزهایی که می خوام برسم. هنوز ایران را نگشتم. اصلا مشکل من سفر اروپا اون هم سالی یک بار نیست. خوش به حالت که مشکل تو این مسائله. مشکل تو ایرانی بودن پژه اتونه. زیادی سیری .

من همه متن تو را قبول دارم اما این حرف ها را میزنی که بگی چی ؟

باید بیشتر از روستاهای اطراف گناباد بگویم. تو فقر اون ها ندیدی . اگر بین این مردم باشی حتی از شیکی ساعتت هم احساس بدی بهت دست می ده. این ها دیگه افغانستان نیست. مردم خودمونند. از رفقای من چند نفر موبایل دارند. ماشین دارند ؟ اون وقت مشکل تو فیلم دی وی دی و ماشین ایرانی و سفر اروپاست ؟ اگر بخوای می تونی بری سفر. مطمئن باش. بله من هم آروز دارم با کشتی سفر کنم اما چند تا از مردم تا حالا سوار هواپیما شدند که مشکل تو کیفیت هواپیماهای ایران ایره ؟

قبول دارم که عقبیم. قبول دارم که مشکل داریم . اما یک سوال را مرتب تکرار کردی . « مگه من چی از اون ها کم دارم ؟». جواب من اینه. همه چیز. همه چیز جز امکانات. عرضه و انگیزه و تلاش و ... . این مشکل همه ماست.

هر چی سرمون میاد حقمونه و هیچ کس هم نمی تونه به دادمون برسه جز خودمون. ما حتی با گذشته خودمان هم نباید مقایسه شویم چون فرهنگمان کلی تغییر کرده.

بین هوس و آرزو و داشته ها و نیاز ها کلی فرقه.

یک خاطره :

یک روز تو ماشین یکی از دوستام نشسته بودم. یک گوشی نوکیا۳۳۱۰ داشت. می خواست گوشی اش را عوض کنه و مدام مارک ها مختلف را مطرح می کرد. بهش گفتم فلان مارک گرونه. نمی ارزه. جواب داد برای من قشنگی گوشی مهمه نه قیمتش (تازه این بابا از اوناست که میناله که این چه وضعیه. افغانستان بهتره)  . همون موقع یکدفعه یک بحث دیگه شروع شد. بهش گفتم خانواده هایی را می شناسم که خانه اشان کنار کوهه و یک مرغ که بهشون می دی انگار دنیا را بهشون دادی . با تعجب و تمسخر از من پرسید این که می گی راسته یا داستانه ؟!!! . می خواستم بهش بگم که برای تو قشنگی گوشی موبایلت مهمه و برای اون ها سر گرسنه زمین نذاشتن. کاش می گفتم.

علی آقا بیا تمومش کنیم. ملت حوصله اشان سر رفت.

آتش بس.

التماس دعا.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 15:0 | لینک  | 

من حقیقتش هنوز هم از کارتون دیدن خوشم می آد. بعضی از کارتون های قدیمی را هنوز هم دوست دارم. اما می ریم یک دوره ای داشته باشیم روی برنامه های کودک (تا چند روز قبل) :

شنبه ها عمو پورنگ می آد که انصافا خوب کارش بین بچه ها گرفته. در این روز فقط تام و جری که دیگه حال همه ازش بهم خورده را نشون می ده . اون هم چند تا تکراری و چند تا شعر و نماهنگ و ... . یک شنبه ها هم دو تا کارتون توپ داره که البته برای سن ما مناسبه چون زیادی هجو داره و بچه ها را که دنبال یادگیری هستند را نمی تونه به اندازه ما جذب کنه. دوشنبه ها خانم مجری می آد نامه می خونه تا آخر و یک فیلم سینمایی قاعدتا تکراری نشون می ده. فقط همین. سه شنبه ها هم به سروکله زدن های عمو پورنگ و تام و جری ختم می شه. چهارشنبه ها هم همین وضعه. فقط اون کارتون سمندر آبی را نشون می ده که اون قدر بی سر و تهه که فقط ما باهاش حال می کنیم. پنجشنبه ها هم باز خانم مجریه و فیلم سینمایی تکراری. جمعه هم عمو پورنگ و دو تا کارتون بی نمک (یاد گربه سگ بخیر).

جدیدا که به جای عمو پورنگ دو تا خانمه اومدند و هی حرف می زنند و به جای اون دو تا کارتون توپ هم دو تا فیلم ابر تکراری که کم مونده از شدت استعمال پاره بشه اومده.

خلاصه برنامه کودک شده فقط حرف زدن و تام و جری .

من اگر بچه داشته باشم چه طور باید قانعش کنم که پای این تلویزیون بشینه و چیز یاد بگیره ؟

حالا بچگی خودمان را به یاد آورید. تلویزیون یک چهارم زمان فعلی برنامه داشت و بقیه اش برفک بود اما  چندین برابر الان سرگرم کننده بود. خداییش چند تا کارتون زمان ما بخش می شد ؟ چند تا برنامه آموزشی ؟ پنجشنبه ها و برنامه های خوبش یادتونه ؟ سریال های ایرانی و خارجی و خلاصه پر بود پر. چه کارتون های قشنگی می داد. هم سرگرم کننده بود هم فوق العاده آموزنده.

پولی که در صدا و سیما باید صرف کودک بشه داره کجا می ره ؟ صرف چی می شه ؟ اگر باور ندارید یا فکر می کنید حرف های بیخودی ای می زنم یک هفته این تلویزیون کودک را زیر نظر بگیرید.

به نظر شما چه خواهد شد ؟

پ.ن : فردا شنبه روز جهانی کودکه. برای همین این پست را نوشتم.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 12:59 | لینک  | 

چند روز پیش همون طور که یادتونه سالگرد شهادت شهید جان آرا بود و من پستی را در این مورد نوشتم. و در اون پست به آشنایی قدیمی خودم با پسر محمد جهان آرا (سلمان) اشاره کردم.

دو سه روز پیش یک ایمیل از طرف فردی به نام سلمان جهان آرا به من رسید که گفته بود من شما را به جا نمی آورم و ... . من کلی نشونه بهش دادم ولی هر چی باشه قضیه مال ۱۱ سال پیشه و من با اون ارتباط کمی داشتم.

خلاصه آخرش هم درست یادش نیومد اما از این اتفاق خوشحالم. از این که این طور اتفاقی همدیگر را پیدا کردیم.

با ما در تماس باش آقا سلمان.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 14:44 | لینک  | 

بدترین قسمت ماه رمضان موقع سحره که آدم دلش می خواد بی سحری روزه بگیره اما بیدار نشه که البته در این صورت می میره. من که موقع سحر فقط فکم کار می کنه . نه  گوش هام کار می کنه نه چشمام. حداقل متابولیسم بدن را دارم. برای همین فقط خوردن غذاهایی برایم مقدوره که چشم نخواد (مثل مرغ و ماهی نباشه که ... ). اما خواب بعد از نماز صبح یه مزه خاص خودش را داره.

بهترین قسمت ماه رمضان موقع افطاره. که البته اون یک دقیقه ی مانده به اذان نیم ساعت طول می کشه. قبول دارم که بعضی ها در ماه رمضان وزن هم زیاد می کنند.

بهترین ویژگی ماه رمضان اینه که نه نهار در کاره نه صبحانه در حالی که گرسنه ات نیست و لازم نیست وقتت را صرف این دو مقوله که آماده کردن و جمع کردنشون بیشتر از خودشون طول می کشه بکنی.

گذشته از شوخی بهترین قسمت ماه رمضان شب قدره که هر سال از همون روز اول منتظرشم.

غریب ترین وقت ماه رمضان روز صبح عید فطر سر نمازه که انگار کل اون یک ماه از جلو چشم آدم رد می شه.

از وقتی که فهمیدم روزه کامل گرفتن یعنی چی همیشه این ماه مبارک مصادف با امتحانات نیم ثلث یا تمام ثلث یا نیم ترم یا پایان ترم یا کوییزهای جانکاه و یا کنکور بوده. خدا حفظ کنه معلم های با ملاحظه را. البته بهترین فرصت برای درس خوندن همین ماه رمضانه. اما نه از نوع اجباری اش.

از روزه کله گنجشکی همیشه متنفر بودم. احساس می کردم سرم را شیره مالیدند. هر چند بگذریم که این روز ها برخی آدم بزرگ ها هم روزه کله گنجشکی می گیرند و راضی اند.

تو این ماه دست شیطان بسته است و ریش و قیچی دست ماست (شنیدن این جمله همیشه من را افسرده می کنه).

ماه رمضان حال و هوای غریبی دارد. نمی دونم چه جوری از احساسم بگم اما از خدا می خوام که هوای من و دوستانم را داشته باشه.

مهمانی بزرگی است . امیدوارم هر چه پر جمعیت تر و با شکوه تر برگزار بشه.

التماس دعا .

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 10:50 | لینک  | 

داش علی یک پست (خط فقر) در وبلاگش نوشته بود که من جوابش را با یک  پست در وبلاگ خودم دادم. نظرات همدیگر را شنیدیم. تصمیم گرفتم که اینترنت را قطع کنم و سر صبری هر چی به ذهنم رسید بنویسم. به نظرات دوستان هم اشاره خواهم کرد. توصیه می کنم خط به خط و با دقت بخونید.

مطلب علی : 

به نام ....

۱) شما زير خط فقر هستی يا بالای خط ؟

۲) تعريف جامعه ات از خط فقر چيه ؟

۳) عقل خودت چی ميگه ؟

۴)‌تعريف دنيا از خط فقر چيه ؟

۵) زير خط فقری يا بالای اون ؟

۶) تعريف خط فقر واسه جوون های امريکايی چيه ؟

۷) تعريف خدا از خط فقر چيه ؟

۸) الان کجايی ؟

۹) و در آخر باز می پرسم ... خودت چی فکر می کنی ؟!؟!؟!؟!  

علی

اولین نظر من در وبلاگ علی : نمی دونم. اما قبلا ها يک متنی خوندم که فهميدم از ۸۰درصد مردم دنيا بالاترم

جواب علی در وبلاگ من : سلام. خوندم . قبلا هم دیده بودم این مطلب رو !!!! ولی حرف من یه چیز دیگه است. با اینکه تا کید می کنم و دوباره یاد آوری که آدم برای پیشرفت خودش کشور های اروپایی رو نگاه می کنه یا !!!!! مثلا افغانستان !!! ( که ایمان دارم تا چند سال دیگه ...... ) در ضمن آدم اولا به 1 مقاله بسنده نمی کنه و در ضمن همیشه گفتن شنیدن کی بود مانند دیدن !!!!

                                    ***********

ابتدا باید دید که تعریف ما از خط فقر چیست ؟ تعریف من یعنی سطح زندگی. یعنی حداقل هایی که باید داشته باشم تابتوانم بگویم که این زندگی است. البته نسبیه و برای همین خط فقر در اقتصاد یک تعریف خاص و یک عدد خاص داره اما من به اون کار ندارم چون نمی دونم از کجا اومده. پس فقط می پردازم به بحث سطح زندگی . امیدوارم هر چی می خوام بتونم بگم.

اولا اگر ما خودمان را با آمریکا مقایسه می کنیم با دیگران هم باید مقایسه کنیم. مگر چند کشور در اروپا بالاتر از ما هستند. چرا از ایتالیایی که گرانی در آن بیداد می کنه نمی گی یا از اسپانیا یا هلند و یا از سطح زندگی مردم کشورهای آسیایی . چرا همیشه بهتر ها را ببنیم . باید همه را دید.

دوما عجب افغانستان بزرگی !!!! که ۸۰ درصد دنیا را می سازه.

سوما در همان روزهای اولیه اشغال افغانستان بعضی ها می گفتند وضع اون ها از ما بهتره. آن هم افرادی که هیچ وقت طعم میلیونر نبودن را نچشیده بودند. در مورد فلسطین هم همین را می گفتند. ملتی که خود را از افغانستان و فلسطین و لبنان و حتی عراقی که به اعتقاد من تاریخ نفرینش کرده کمتر می دونه حقش بیش از این نیست. افغانستان هیچ وقت بهتر از ما نخواهد شد مگر این که ما باعث شویم. این عبارت چند سال دیگه خیلی سنگین بود. یک سوال . تو به کروبی رای دادی ؟!!! اون اقتصادی که تو می گویی از نوع اقتصادی است که کروبی تجویز کرد . یعنی این مردم را سیر کن تا ساکت باشند. یعنی عین عرب ها. افغانستان همچین چیزی را دارد. به نظر تو خوبه ؟!!! در ضمن نه تو دیدی نه من. هر دومان این ور را دیدیم و اون ور را شنیده ایم و آواز دهل شنیدن از دور خوش است. غیر از اینه ؟!!! اما اگر کسی دیده بیاد نظر بده.

امام علی تعریف دیگری از خط فقر داشت. این را خودم استنباط کردم چون امام علی در روایتی می فرماید که والی موظف است بستری را فراهم کند تا یک خانواده بتواند در هفته گوشت مصرف کند (درست یادم نمونده). این هم کلی معنا داره.

خوب حالا می رسم به بحث خودم.

تورم در ایران چند درصده ؟ در بقیه جاها چطور ؟ طبق نظریه های اقتصادی تورم ۲ رقمی نارضایتی ایجاد می کنه و تورم بالای ۵۰ درصد زمینه های انقلاب را فراهم می کنه. حالا این را داشته باشید. تورم در برزیل ۳۰۰ درصده. پس چرا در برزیلی که در فقر دست و پا می زنند و نوابغ فوتبال آن را از جوی ها و خرابه ها پیدا می کنند حتی شورش هم رخ نداده ؟ جواب واضحه. برو تو سایت فیلتر شده Orkut و یا Gazzag و آمارش را ببین. بیشترین اعضاء برزیلی هستند. برو تو Yahoo News و ببین که بیشترین جشنواره های لباس و مد رقص در برزیله. برو تو عالم ورزش. قهرمان فوتبال و والیبال و ... . خلاصه این که سرشون گرمه. شگرد دولت مرداشون اینه. سر مردم گرم باشه. با فوتبال هر دو سال یک بار به غرور ملی می رسند و تا پیشامد بعدی سرمستند و در اینترنت سرگرم. در ایتالیا گرانی بیداد می کنه . این را از مسافرین آنجا شنیدم. اما اون ها هم سرشون گرمه. چرا در این ایتالیا کسی یقه برلوسکونی را نگرفته که تو این اوضاع تو چرا مالک باشگاه میلان هستی. پس ساده زیستی کجا رفته ؟. در چین با مدال های فراوان در المپیک و نیز یک اقتصاد آزاد بی بند وبار آنچنان غرور ملی و سرگرمی ای به آن ها داده اند که حالاحالاها سرمستند . در آمریکا هالیوود و در هند بالیوود و محققین صرفا مقاله نویس این مسئولیت را بر عهده دارند. در هند اگر ثروتمند دارد از آن طرف هم رفتگرهایش صبح از خیابان مرده جمع می کنند. در اسپانیا فوتبال و سیاست تقریبا یکی شده و سر همه به دعوای  اعیانی های رئال مادرید و کارگرهای بارسلونا گرمه. نخست وزیر پیشین اسپانیا که جنگ طلب بود طرف رئال بود و این جدیده که نیروهایش را از عراق فراخواند طرف بارسلونا. جالبه نه ؟!!!

آقا محمد خان قاجار به فتحعلی شاه قاجار وصیت کرد که اگر می خواهی حکومتت پایدار باشد عرب را سیر نگه دار و عجم را گرسنه. حرف درستیه. عرب جماعت زر می خواد و زن. اما عجم جماعت تازه وقتی که سیر می شه سرش خلوت می شه و گوش هایش را تیز می کنه که دنیا دست کیه . پس با کشورهای عربی هم نباید مقایسه کرد. در بین کشورهای عربی فقط امارات را آن هم فقط دوبی را مثال می زنند. داستان داره . بخش مهمی از درآمد امارات از توریسته. نفت امارات مال شیخ هاست و دولت روی آن حساب نمی کنه. در سوریه هم درآمد توریستی شاید ۱۰ برابر ایران باشه. دلایل زیادی داره اما یکی اش اینه که بستر عیش و نوش توریست در اونجا فراهمه. تبلیغات هم خیلی مهمه. پس با عرب ها مقایسه نشویم و بترسیم از روزی که شکممون سیر بشه اما ندونیم از کجا .

من نمی گویم که مقایسه کار غلطیه . اما در یک مقایسه منطقی باید همه جوانب را سنجید. آیا فرهنگ ما و مردم دیگر دنیا یکیه. مردم ایران به خانه های ۱۰۰ متری با حیاط عادت کرده اند که وجود یک باغچه سرسبز در آن ضروری است. حتما همه اتوموبیل می خواهند از اتوبوس و مترو بیزارند و راضی به پول دادن به تاکسی ها و مسافرکش ها نیستند.

اما در اروپا حمل و نقل عمومی حرف اول را می زند. کم تر کسی با خودرو شخصی رفت و آمد می کند. خانه ها کوچک شده. در ایران مردم از خانه ۵۰ متری دلشون می گیره. این مردم چطور خانه های اتاق مانند ژاپنی  را تحمل می کنند که تقریبا خالی است و وسایل درون دیوار قرار دارد. خانه در کشورهای اروپایی و آمریکا برای استراحت و خواب است اما در ایران یعنی یک مینی قصر با تمام امکانات. فرهنگ ما فرهنگ تجملاتیه. از بدو تاریخ. پس راضی بشو نیستیم. صداوسیما هم مقصر بزرگیه که در سریال هایش مبلغ زیر ۱۰۰ میلیون تومان نمی شنوی و خانه زیر۴۰۰ متر یک طبقه نمیبینی . این تلویزیونیه که در همه جای ایران حتی دهات دوردست برنامه داره. توقع ما بالا رفته. مردم ایران در رویایشان یک خانه مجلل حداقل ۲۰۰ متری با تمام امکانات که یک قصر کوچک به معنای واقعی است و یک اتوموبیل شیک و سفرهای مکرر تفریحی را متصورند اما مردم اروپا یا آمریکا یک خانه برای استراحت و یک مکان تفریحی مناسب و فرصت برای خوشگذرانی در تعطیلات و البته یک شغل با درآمد مناسب این رویاها را متصورند. مردم آمریکا خیلی اصراف کارند. واردات آمریکا از صادراتش بیشتره با این که در ایران بر عکسه. یعنی تو اصراف ما را از رو برده اند. اما در همین آمریکا هم تجمل ایرانی را نمی بینی. در آمریکا شاید هر ۱۰ خانواده یک کامپیوتر داشته باشد اما در ایران ... . در آمریکا هم هستند گدایانی که کنار خیابان سر می کنند اما تبلیغات مهمه. فیلم ساز برتر ما  بدبختی های ما را آن ور آب نشان می ده و جایزه می گیره اما آنها گداخانه هایشان را هم جذاب می سازند. ما هر وعده باید چلو خورشت بخوریم اما آن ها به ساندویچ راضی اند. در آروپا میوه را دانه ای می خرند و در ایران کیلویی. اگر یارانه ها را در ایران حساب کنی می بینی که چه درآمد سرانه ای داریم.اگر تجمل ایرانی در آمریکا باشد وای به روزگارش.

اما مهمترین نکته : در کشورهای اروپایی و آمریکا مردم ۶ روز در هفته را کار می کنند . فقط کار. بعد از کار استراحت می کنند. فقط استراحت. یک روز در هفته را تعطیلند و تا می توانند از آن لذت می برند انگار نه انگار که شغلی دارند. اما در ایران مردم ۵ روز از هفته را در سر کار می گذرانند و کم فروشی می کنند. بعد از کار تماما در فکر وقایع پیش آمده در سر کارند و به زمین و زمان غر می زنند و کم فروشی آن روز خود را توجیه می کنند. یک روز در هفته را نیمه وقت کم فروشی می کنند و بعد از کار یا چرت می زنند یا به مسائل ناراحت کننده فکر می کنند یا برای ۵ روز هفته بعد نقشه می کشند یا برای همکار خود توطئه طرح می کنند یا حرص پیشامد های در طول هفته را می خورند و یا اگر وقت کنند به امور خانه می رسند. روز تعطیل آخر هفته را چرت می زنند و یا به دید و بازدید های اجباری از دید خودشون می روند و از یک چهار دیواری وارد یک چهار دیواری دیگه می شوند و یا اگر هم تفریح کنند همیشه در پس ذهنشان به دغدغه هایی فکر می کنند که خیلی از آن ها ساخته خیال خودشان است. (خودم هم متاسفانه این مشکل را دارم).

یک سوال مهم : دوستان خصوصا داش علی یک سوال داردم که خودم هم توی اون موندم. بزرگ ترین و اصلی ترین مشکل که باعث فرق بین ما و اون ها شده که حتی در روستاها هم مشاهده کردم نبود تفریحه. چرا ما عرضه تفریح کردن سالم را نداریم ؟!!!

حرف آخر : یک نفر در وبلاگ علی یک نظر جالب  گذاشه بود :

نويسنده: elham

يكشنبه، 10 مهر 1384، ساعت 0:13

خط فقر هر ادم مرز بين آرزو هاش و داشته هاشه.

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است

همینه. توقع ما اون قدر بالاست که به هیچ چیز راضی نیستیم. اگر این پر توقعی متوجه خودمان بشه باعث پیشرفته. اما معمولا متوجه دیگران می شه که هیچ حاصلی جز غر زدن نداره. من فقر را در اون مسافرت دو هفته ای لمس کردم اما می گویم که ما بیشتر فقر فرهنگی داریم تا مالی. حق ما بیش از این ها است.

در آخر ما نباید روزی آمریکا شویم یا اروپا. ما باید ایران متفاوت شویم. ما ایرانی هستیم با اخلاق و فرهنگ خاص خودمان . پس مقایسه ظاهری با دیگر کشور ها دردی را دوا نمی کند.

این متن خیلی طولانی شد. اما همینه که هست.

منتظر خواندن نظراتتان هستم.

پ.ن : از جمعه شب شروع کردم (کنکور) قابل توجه رقبا و دشمنان.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 12:52 | لینک  | 

این خرچنگ یه عادتی داره که هی می ره تو سایت ها و وبلاگ های آموزش هک. خلاصه کامپیوتر انجمن علمی ویروسی شده . دیوونه ها (اعضاء انجمن)  هم وبلاگ نویسی را تحریم کردند.

حالا یک عده توطئه کردند و تا روابط حسنه بین من و خرچنگ خراب بشه اما با تدابیر خرچنگ نقشه ها نقش بر آب شد. 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 10:46 | لینک  | 

حالا فهمیدم چرا این دانشجوی اکتیو (علیرضا موسوی)آپ نمی شه. ناقلا این یکی هم زن گرفت و به ما نگفت.

 

مبارک باشه.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 15:8 | لینک  | 

 
نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 18:46 | لینک  | 

امروز سالروز شهادت سرداران شهید فلاحی فکوری نامجو کلاهدوز  و جهان آرا است.

محمد جهان آرا کوه استوار خرمشهر . پاسدار جوان کشور و سرزمین های مقدس خرمشهر .

یادم می آد سوم راهنمایی بودم که رفتم خرمشهر . رفتیم برای بازدید از مناطق جنگی . حال و هوای خاصی داشت. اون موقع بود که درک فعلیم از جنگ و شهادت را بدست آوردم.

در آن سفر بود که محمد را شناختم. سرداری که با وجود خیانت های مقامات بازهم استوار ایستاد و نهایتا به همراه چند سردار دیگر در اثر یک سانحه هوایی ساختگی به شهادت رسید.

در راهنمایی با سلمان جهان آرا پسر محمد که محمد او را ندیده دوست بودم. دو سال پیش سلمان را از تلویزیون دیدم . ماشاا... چقدر بزرگ شده بود. شده هم سن باباش. من هم شدم هم سن محمد اما ... .

محمد تکیه گاه خرمشهر بود اما زود رفت . نبود تا آزادی خرمشهر عزیز را ببیند.

هنوز از شنیدن سرود ممد نبودی ببینی کویتی خشکم می زنه.

ورد زبونمون شده که ممد نبودی ببینی اما ... بودی . بودی و دیدی .

فقط می تونم بهت بگم که شرمنده اتیم . سعی خودمان را دارم می کنیم.

خواستم بیشتر بگم اما این متن که از جای دیگری پیداپش کردم می تونه به معلوماتمان اضافه کنه.

 

تو همچون غنچه هاي چيده بودي
كه در پرپرشدن خنديده بودي
مگر راه حيات جاودان را
تو از فهميده ها، فهميده بودي!
قيصر امين پور

063771.jpg
مسجد جامع خرمشهر قبل از اشغال
063762.jpg

063768.jpg
سيد محمد جهان آرا
فرمانده سپاه پاسداران خرمشهر
خرمشهر را در سال ۱۲۷۷(هـ.ق) حاج يوسف، پدر شيخ جابرخان ـ رئيس عشيره كعب ـ ايجاد كرد. اين شهر در زمان تأسيس قريه كوچكي به شمار مي رفت، لكن به مرور زمان به بندري معتبر تبديل شد. خرمشهر در ساحل راست كارون در جايي كه اين رود به اروند مي پيوندد، واقع شده است.
فاصله آن تا بصره ۲۴ كيلومتر، تا آبادان ۱۰ كيلومتر، تا اهواز ۱۲۰ كيلومتر و تا ساحل خليج فارس ۹۶ كيلومتر است.
خرمشهر از هنگام تأسيس چهار بار به اشغال درآمده است. نخستين بار در سال ۱۲۵۴(هـ.ق) درحالي كه قواي محمدشاه هرات را به سبب خودداري حاكم آن از پرداخت ماليات محاصره كرده بودند، عليرضا پاشا حاكم بغداد به تحريك انگليسي ها خرمشهر را اشغال كرد تا محمدشاه به ناچار هرات را رها كند. با عقب نشيني نيروهاي ايران از هرات، نيروهاي بغداد نيز خرمشهر را تخليه كردند. حدود ۲۰ سال بعد در سال ۱۲۷۳(هـ.ق) وقتي نيروهاي ايران براي تأكيد بر اين كه هرات جزئي از قلمرو ايران است وارد اين منطقه شدند، انگلستان باگسيل قواي خود به جنوب ايران، خرمشهر را اشغال كرد و تا اهواز نيز پيش آمد.
063774.jpg
شهيد بهنام محمودي، مدافع ۱۳ ساله خرمشهري
در پي آن عهدنامه پاريس در مارس ۱۸۵۷ ميلادي ميان ايران و انگلستان منعقد شد كه در آن بر خروج نيروهاي ايران از هرات و قواي انگلستان از خرمشهر توافق شد. اين عهدنامه درواقع به ابقاي بخشي از خاك ايران(خرمشهر) در برابر واگذاري بخش ديگر آن (هرات) حكم كرده بود.
در جريان جنگ دوم جهاني نيز قواي انگلستان بااين بهانه كه حضور شماري كارشناس آلماني در ايران، تهديدي عليه منافع آنها ومغاير با سياست بي طرفي ايران است، در بامداد سوم شهريور ۱۳۲۰ با هجوم به خرمشهر آن را اشغال كردند، بدين ترتيب انگليسي ها علاوه بر حفظ امنيت مواضع خود در منطقه مخصوصاً ميدان هاي نفتي ايران و عراق، ارتباط متفقين را از طريق خليج فارس با جبهه روسيه برقرار كردند.
063765.jpg
كوچ اجباري مردم خرمشهر در آستانه اشغال شهر
پس از پيروزي انقلاب اسلامي خرمشهر براي بار چهارم اشغال شد (۱۳۵۹) اما اين بار اشغال آن به سادگي صورت نپذيرفت، زيرا درمقابل يورش دشمن مجهز به انواع سلاح هاي سنگين و نيمه سنگين، جواناني با حداقل تجهيزات به دفاع برخاسته بودند كه نه تنها براي دفع تجاوزگر از ميهن خود، بلكه براي اعتلا و حفظ اعتبار و اقتدار اسلام و انقلاب اسلامي مي جنگيدند.
آنان چه در دوران مقاومت، چه در دوران آزادسازي خرمشهر چندان حماسه آفريدند كه شايد با اين مشخصات همانند آن در پيشينه اين مرز و بوم يافت نشود
 
 
یادتان گرامی و راهتان پر ره رو باد.
نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 20:58 | لینک  | 

اگر می خواهید از جنگ بدونید از آزاده ها بپرسید چون ۹ سال وقت داشتند که فکر کنند چرا رفتند.

**********

می گویند جنگ احساسی بوده . خوب معلومه . اگر احساسی نباشه کدوم منطقی می گه که خودت را به کشتن بده ؟ عقل می گه که بمون تا در آینده اسلام بی نیرو نمونه !!!!!!

*********

یک تحلیل کامل از جنگ دیدم. هنوز نخوندمش . بخونیمش ببینیم چطوره .

********

هیچ کس از نقش زنان در جنگ آن طور که باید نگفت.

*******

انرژی هسته ای بهانه می تونست باشه برای مذاکره. اما این برگ برنده را آمریکا از دست داد.

 

تا بعد ....

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 13:5 | لینک  | 

۱- آقا جواد بابا جون من اون روز که گفتم چرا نظر ندادی منظورم این بود که چون نظر ندادی نمی دونستم که خوندیش یا نه. لطفا دیگه زرت و زرت هی نیا بگو نظر ندارم. به جهنم که نظر نداری. می دونم که می خونیشون.

۲- هی خرچنگ اگه یک بار دیگه از من غلط دیکته ای بگیری نظرت را پاک می کنم. آره داداش این کار را می کنم.

۳- داش علی بنده از این که مطلب اخیر شما را با نظراتمون به گند کشیدیم معذرت می خواهم. جواد گفت نظرش را بخونم من هم لازم دونستم واکنش نشون بدهم.

۴- با بقیه اتانم. بابا جون زود تر هر نظری دارید راجع به این پست اخیر بدهید. هر چی باشه بعد مدت ها از یک چیزی که دوست دارم نوشته ام. بعد که ادامه دادم نگید چی شد. ( آقا جواد تو راحت باش.)

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 19:3 | لینک  | 

      اصولا به مقوله جنگ از دو دیدگاه می توان پرداخت. یکی دیدگاه سیاسی و چرایی و چگونگی یک جنگ که معمولا به محاکمه باعث و بانیان جنگ می پردازد و دیگری از منظر رشادت و ایثار و دلاور مردی که البته هر کدام از این دو مقوله نیز دو شاخه می شوند. مقوله اول به دو شاخه محکوم کننده خودی ها و دشمن ها و مقوله دوم به دو دسته ایثار و معنویات و نیز قهرمانی و جنبه های فیزیکی که بیشتر مال فیلم های کماندو بازی های آمریکایی است.

                            

اما در هر جنگ به خصوصی یکی از این مقوله ها به بقیه می چربد. مثلا در مورد جنگ ویتنام بیشتر به مقوله سیاسی و متهم کردن خودی پرداخته شده. این سینما تقریبا خالی از معنویات است.شاید همه قبول داشته باشند که فضاحت بار ترین و کثیف ترین جنگ معروف تاریخ همین جنگ ویتنام بوده که یک رسوایی بزرگ محسوب می شد. سربازان آمریکایی اکثرا جوانی که از شدت دیدن خشونت ها و کثافت کاری ها و از شدت ترس از دشمن بومی دیوونه می شدند و سیاست مدارانی که به خاطر جنگ طلبی به هدر دادن خون جوانان خود راضی بودند. سینمای جنگ ویتنام هیچ وقت نخواهد مرد. چه در زمان استنلی کوبریک و فیلم شاهکار غلاف تمام فلزی و چه سری فیلم های استون و کاپولا . و این سینما سراسر به جنبه های سیاسی و روانی جنگ و اثرات مخرب آن می پردازد. که البته هیچ کدام به گویایی استنلی کوبریک این مسائل را مطرح نکردند. 

             

در جنگ های جهانی بیشتر به تخریب هیتلر و نازی ها پرداخته شده ولی برعکس جنگ ویتنام که قلم دست فیلم سازانی بود که ویتنامی نبودند در این جنگ ها قلم دست همه گروه ها که اکثرا قربانی بودند قرار دارد. برای همین علاوه بر این که در این ژاندر به مسائل سیاسی آن هم به لطف گذشت سال های درازی از زمان وقوع پرداخته می شود اما در میزانی کم تر به مقوله دلاوری و ایثار هم پرداخته شده. در بین این فیلم ها مواردی مشاهده می شود که حتی به چرایی و چگونگی جنگ کاری ندارند و به ذکر دلاوری ها می پردازند. حتی فیلم های آلمانی ای را هم در این بین دیده ام. مواردی دیگر هم هر دو مقوله را کنار هم گذاشته و فرماندهان ترسو را کنار سربازان شجاع و یا فرماندهان شجاع را کنار سربازان شجاع نشان می دهند. استنلی کوبریک در این ژاندر فیلم راه های افتخار را ساخت که بسیار قدیمی بود و مدت ها در فرانسه اجازه اکران نداشت. این فیلم دیوونه کننده بود. من که معمولا با فیلم ها تحت تاثیر قرار نمی گیرم با دیدن این فیلم تا مدت ها فکرم مشغول بود. اگر این فیلم واقعیت داشته باشد خاک بر سر بشریت.

        

اما از ژاندر دیگری که شاید مبتکر اصلی آن چارلی چاپلین با فیلم دیکتاتور بزرگ و نیز کوبریک با فیلم دکتر استرنج لاو باشد سینمای جنگ از دیدگاه کمدی است. چاپلین که به گفته بزرگان اهل فن تنها نابغه ای بود که سینما به دنیا معرفی کرد بر سر سیاسی کاری هایش ممنوع الکار شد. در واقع سناتور مکارتی را می توان جانی ترین فرد در حق هنر دانست که فیلم سازان زیادی را در لیست سیاه قرار داد. اما کوبریک با فیلم دکتر استرنج لاو کولاک کرد ( با بازیگری که همزمان چهار نقش را بازی کرد )  و این فیلم سیاه وسفید قدیمی در فهرست برترین فیلم های کمدی قرار دارد. فیلمی که برای اولین بار به مقوله بمب اتم پرداخت و عالی ساخته شدو ماجراهای پشت صحنه آن واقعا شنیدنی است.

     

     

البته فیلم های زیادی داریم که ریشه تاریخی ندارند اما من در این بحث فقط با فیلم هایی کار دارم که ریشه تاریخی دارند.

فیلم های مستند زیادی نیز در این ژاندرها ساخته شده که از میان کمدی ها به کارهای مایکل مور می توان اشاره کرد که البته در مورد مایکل مور خیلی حرف دارم. یادم باشه بعدا بنویسم. در یک فیلم مستند دیدم که هیتلر در سالن بزرگی به نازی های تعصبی می گفت آیا شما طالب جنگید و همه جواب می دادند بله . بعدها مقامی گفت که اگر به آن جماعت می گفتی خودشان را از پنجره ها بیرون پرت کنند معطل نمی کردند. چقدر حرف در مورد این جنگ ها زیاده .

جنگ ویتنام آن قدر کثیف بود که هیچ جنبه دلاوری و معنوی ای نداشت و فقط اعتراض بود و فریاد و با جلوه های بصری آمیخته بود. خیلی از این ژاندر خوشم می آد.

سینمای جنگ جهانی به مقوله سیاسی بیشتر پرداخت که بزرگ ترین دلیل آن گذشت زمان است. که من عاشق فلم هایی هستم که از کماندوها می گویند.

اگر جنگ آمریکا و عراق ادامه پیدا می کرد ژاندر ویتنام جدیدی را برای فیلم سازان به وجود می آورد.

سینمای جنگ را از دو جنبه پشت جبهه و درون جبهه هم می توان دید که جنبه درون جبهه را می توان به دو بخش صحنه های بزرگ نبرد و بخش عملیات های کوچک کماندویی تقسیم کرد.

سینمای جنگ را از دیدگاهی دیگر می توان در سه مقوله قبل از جنگ و در زمان جنگ و دوران پس از جنگ بررسی نمود.

هر کدام از این دسته بندی ها داستان و تاریخچه مربوط به خود را دارد و زمینه ابتکار و نو آوری زیادی را در بر دارد.

همه این بحث برای این بود که به بررسی سینمای جنگ خودمان بپردازم اما شاید به دلیل طولانی بودن بهتر است در پست جداگانه ای نوشته شود. فعلا راجع به مطالب مرور شده فکر کنید چون بعدا می خواهم به همه آن ها دونه دونه رجوع کنم و مقایسه داشته باشم.

پ.ن : خاطراتم تازه شد.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 19:42 | لینک  | 

دوباره بعد مدت ها برگشتم به خاطره گویی. نزدیک گناباد یک بخش به اسم بجستان وجود داره که بعضی روستاها از توابع اون محسوب می شه. بجستان از اون جاهایی هست که اگر بهش می گفتند شهر کلی پیشرفت می کرد. به هر حال برای کار در روستاهای اطراف بجستان با کمیته امداد این بخش طرف بودیم. بعد از طی ۸۰ کیلومتر راه به روستای نیان رسیدیم قرار بود که برنامه پخش هدایا داشته باشیم یعنی به خانواده های تحت پوشش با راهنمایی کارمندان کمیته امداد یک سری وسایل و احتیاجات از قبیل برنج و روغن بدهیم و با خانواده ها هم یک گپی بزنیم. البته یک مشکل بزرگ داشتیم . آن هم هجوم اهالی و بچه ها به وانت ها بود که ما از عهده دست به سر کردنشون بر نمیومدیم. برای همین یگ گروه زودتر وارد روستا شدند تا با اهالی گپ بزنند و ضمن یک کار پژوهشی سرشون را هم گرم کنند. یکی دو نفر هم بچه های روستا را دور خودشون جمع کردند و باهاشون بازی ی کردند. گروه پخش هم با خیال راحت با راهنکایی های مسئولین کمیته امداد به کارش می رسید. من تو گروه گپ زدن با اهالی بودم.

از این کار خوشم میومد . با گپ زدن خیلی چیزها دستگیرمان می شد . حتی خودمان هم به آن ها پیشنهاد هایی می دادیم تا کارآفرینی کنند. روستای نیان به خاطر مردم با صفا و بچه های پر انرژی اش در دل خیلی از ما ها جا کرد. روستا زیبا و با صفا بود اما هیچ چیز نداشت. حمام روستا هفته ای یک بار باز می شد. آب هم نداشتند. روستا در محاصره کوه بود . خلاصه هرچند به پای کلات نو نمی رسید اما خیلی فقیر بودند. مشکل اصلی روستاییان به قول مسئولین کمیته امداد مشکل فرهنگی بود که آن ها تنبل کرده بود. بیشتر مهجرین از روستا در تهران مشغول نانوایی سنگکی هستند که این خودش جای سواله.

به همه این احوال یک مسجد خیلی کوچک هم داشتند که مردم برای نماز جماعت آنجا می رفتند . البته جمعیت خیلی کم بود. یادمه برای وضو گرفتم ما را بردند کنار یک شیر آب که یک باریکه آب ازش می اومد. به زور که وضو می گرفتم یک پیرزنی گفت آقا بیا اینجا وضو بگیر . صاحب اون شیر بعدا دعوا می کنه که چرا آب را هدر می دهید. اونجا آب کیمیا بود. با یکی از بچه ها پای درد و دل یک پیرزنی بودیم و اون کلی از ما تشکر می کرد. به قول یکی از رفقا این ها دنبال یک جفت گوشند که بشه سنگ صبورشون.

                                                                                         

دیگه شب شده بود و کلی از اجناس مونده بود. دیگه ما هم رفتیم کمک به پخش . من چند بار با یکی از وانت ها رفتم بالای روستا تا اجناس جامونده را بیارم. صحنه جالب بازی کردن بچه ها با دوستان ما بود. همه رقم بازی ای می کردند تا وقت بگذره. اخلاق خاصی داشتند. مثلا به موبایل حساس بودند و اگر دستت موبایل می دیدند دیگه باهات غریبی می کردند. برای همین من زیاد طرفشون نمی رفتم.

به یک پیرزنی هم یخچال و گاز دادند . من ازش عکس و فیلم گرفتم. تو این عکس دنبال من نگردید چون خودم عکاسشم.

شب دیر وقت رسیدیم خوابگاه . وقتی رسیدیم بچه ها داشتند فیلم می دیدند.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 14:0 | لینک  | 

يك روز سر كلاس يكي از استادهاي بسيار كار درستمون بعد از مباحث مقدماتي درس نيروگاه در مورد انرژي هسته اي و ضرورت آن بحث شد . بحث اينقدر بالا گرفت كه همه ما سراپا گوش بوديم و يك ساعت اضافي نشستيم و استاد هم هر چقدر مي گفت اگر كاري داريد مي تونيد برويد ما بست نشسته بوديم و گوش مي داديم.

يكي از حرف هاي مهمي كه استاد زد و به ياد من موند اين بود : ما وسط خاور ميانه مثل يك گاو شيرده هستيم كه به هر حال دارند مي دوشنمون. بايد سعي كنيم مفت دوشيده نشويم. كليد انرژي دنيا دست ماست و دارند مي دوشنمون. تعامل يك هنره. درد آمريكا بمب اتم نيست. دليلي نداره كه ما بمب اتم بسازيم. آمريكا از جهش تكنولوژي مي ترسه. از اين كه وقتي ما همچين تاسيساتي ساخته ايم ديگر موتور جت كاري نداره ... .

حدود يك ماه و نيم پيش كه پيشنهاد اروپايي ها را ديدم دقيقا ياد اون حرف ها افتادم. پيشنهاد دقيقا اين بود كه به اين گاو شيرده بيشتر علف بدهند و تيمارش كنند تا شير بيشتري بده و جفتك نندازه.

الان اوضاع انرژي هسته اي حساس تر از قبل شده و حق ماست تا اين امكانات را داشته باشيم . اين كه مي خواهيم براي چه كاري با اين كه به همه گفتيم اما به نظر من به خودمون مربوطه. ما جهش تكنولوژي را در پيش رو داريم. تعامل يك هنره اما ... .

ما بايد سياست داشته باشيم . سياست يعني گاهي اوقات نرم برخورد كني و تعامل داشته باشي و بعضي وقت ها تند و قاطعانه برخورد كني تا نزنند توي سرت. اگر به سازش محض اعتقاد داشتيم ديگر جنگ آن نتيجه را نداشت.

اگر افراد سازش كار ترسويي نظير افرادي كه براي جمع آوري راي مردم دست به دامن مترود ترين گروه هاي اجتماعي (جبهه ملي و نهضت آزادي) شده بودند در زمان جنگ زمام امور دستشان بود شايد جنگ ادامه پيدا نمي كرد اما خوزستان را هم نداشتيم.

تعامل و ارتباط با كشوري كه نماينده اش حتي زحمت نشستن و گوش كردن نطق رئيس جمهور ما را در سازمان ملل به خودش نمي ده بيشتر شبيه سرابه.

من بعد مدت ها خواستم نظرم را راجع به روند مذاكرات بدهم و مي گويم كه اين روند تا حالا خوب پيش رفته . آن هم بعد از طرح جديد كه درسته همچين جديد هم نيست اما از قاطعيت  خوشم اومد. از عدم سازش و پا فشاري بر روي حقمون خوشم اومد. اگر اين قدر جرات نداشته باشيم ديگه چه جوري مي خواهيم تو اون دنيا جلو شهدا و در اين دنيا جلو جانباز ها و آزاده ها سر بلند كنيم؟!!!

 

پ.ن ۱ : بعضی ها می گوییند که بوش ما را آدم حساب نکرد اما من می گویم که اگر یکی به ما فحش داد بی شعوری از اونه نه از ما.

پ.ن ۲ : كاش حسين هم بود و نظرش را می داد.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 14:7 | لینک  | 

وقتی یک نفر که حرف حساب حالی اش نیست به خونه ات حمله می کنه ازش نمی پرسی که از کجا اومدی ؟ واسه چی اومدی ؟ چی می خوای ؟ کی فرستادتت ؟

فقط باهاش مقابله می کنی و جلویش را می گیری .

اگر زد می زنی و اگر کشت می کشی و اگر غیر از این نکنی آدم نیستی.

از جنگ برای من همین مهمه و برای من اون هایی که رفتند و با این دشمن جنگیدند قهرمانند و همه ما به آن ها مدیونیم. حساب بقیه حواشی جنگ با خود خدا.

من به تنفر از دشمن افتخار می کنم.

هفته دفاع مقدس گرامی باد.

پ.ن ۱ : این سه روز محلات بودم. یک بار که سر زدم به گلزار شهدا بیشتر به سن ها دقت کردم. در بین شهدای فامیل ما بزرگ ترینشون ۲۲ سال سن داشت (یعنی هم سن من) بعدی ۱۹ سال و دو تای دیگه ۱۸ سال.

پ.ن ۲ : بعضی ها می گویند که اشکال جنگ این بود که افتاد دست بچه ها . اما به قول یکی اگر جنگ دست بزرگ تر ها می افتاد عراقی ها لب کارون یا حبیبی می خوندند. من معتقدم که اگر این جنگ دست آدم بزرگ ها می افتاد فاتحه ما خونده بود. آدم بزرگ ها فقط کنار گود می نشینند و ... .

پ.ن ۳ : اینجا را به جای متن من بخونید.

پ.ن ۴ : این اعتراض نامه را امضا کنید.

بگذریم.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 14:26 | لینک  |