دیروز روز خوبی بود ، نه به خاطر این که کلی از کارهای عقب مونده را که شاخ شده بودند را انجام دادم.
دیروز روز خوبی بود ، نه به خاطر این که تو پله ها استاد پروژه را دیدم و مذاکره امیدوار کننده ای داشتیم.
دیروز روز خوبی بود ، نه به خاطر این که با بچه ها دور هم عین آدم حسابی ها گپ می زدیم.
دیروز روز خوبی بود ، نه به خاطر این که کم کم دارم تو آزمایشگاه جا می افتم.
دیروز روز خوبی بود ، نه به خاطر این که گشنه ام بود و یه ناهار مفتی مشتی گیرم اومد.
دیروز روز خوبی بود ، نه به خاطر این که کار یکی دو نفر را سعی کردم راه بندازم.
دیروز روز خوبی بود ، نه به خاطر این که همه مهربون شده بودند ، حتی راننده تاکسی ها.
دیروز روز خوبی بود ، نه به خاطر این که جشنواره خیلی خوب برگزار شد و طبق معمول به من کاری سپرده شد که دوست دارم.
دیروز روز خوبی بود ، نه به خاطر این که ژاپن استرالیا را برد و این آویزون افاده ای پرمدعا ی وصله ناجور تحمیلی با حقارت تمام حذف شد.
دیروز روز خوبی بود ، نه به خاطر این که از پیاده روی در شب خوشم می آد و رکورد پیاده روی در شب را برای خودم شکستم.
دیروز روز خوبی بود ، نه به خاطر این که از پارک شفق خوشم می آد و وقتی اونجا می رم روحم تازه می شه.
دیروز روز خوبی بود ، نه به خاطر این که قصد داشتم یک کار خاصی انجام بدهم ولی به خودم گفتم صبر کن ، صبر که کردم منصرف شدم و انجام ندادنش بهتر شد تا انجام دادنش.
دیروز روز خوبی بود ، نه به خاطر این که باز هم با همه رفقای قدیم و جدید کنار هم کار کردیم و به هم خوب و محترم بودیم.
دیروز روز خوبی بود ، نه به خاطر این که وقتی تو جشنواره سرود ملی ایران پخش شد و همه ناخودآگاه قیام کردند یه غرور ملی عظیم بهم دست داد.
دیروز روز خوبی بود ...
فقط فقط به خاطر این که یه نفر گفتن این جمله ها را یاد من داد ...
امروز روز خوبی بود !
چقدر همه چیز خوبه !
پ.ن ۱: معمولا وقتی بهم می گن چطوری ؟ می گم "خوبم مرسی" . خیلی وقته که می گم "بد نیستم". جدیدا فقط می گم "مرسی،ممنون". ولی دیروز گفتم "بهترم".
پ.ن ۲: من حتی در این حد هم بلد نیستم دروغ بگم.
پ.ن ۳: چند وقتی ه که هر چیزی را نمی نویسم ولی کی گفته که من نباید بنویسم ؟! به کسی چه ؟!
یه بار که با علی (داداش کوچیکه آسمون دودی ) تو ماشین نشسته بودیم و داشتیم یه آهنگ گوش می دادیم علی بهم گفت :"ولی کلیپ این آهنگ خیلی قشنگ می شه ها !!! " . من هم با تعجب گفتم :"خب من هم فقط کلیپش می آد تو ذهنم دیگه ! مگه تو غیر از این چی می آد تو ذهنت ؟!" خلاصه با هم تصور کردیم اگه کلیپ باشه چی می شه و کاش می شد که می ساختیم !
****
جشنواره فرزندان مهر برگزار شد. من به ذهنم رسید که یه داستان کوتاه بنویسم و بفرستم. از قبل یه چیزهایی تو ذهنم بود. نشستم پا کامپیوتر و درجا نیم ساعته در حالی که تو گوشم هدفون بود و داشتم موسیقی گوش می دادم داستان را نوشتم.
...
دختر بچه در حالی که یه بسته فال حافظ تو دستش بود و لای انگشتش یک دسته بند موبایل رنگارنگ نگه داشته بود داشت به لباشک خیس خورده تو دستش هی لیس می زد و می خواست تا می تونه دیر تموم بشه. هوا کم کم داشت سرد می شد و یک شال کوچیک دور گردنش پیچیده بود. چهره معصومی داشت که همه مردم را جذب خودش می کرد. همین جور بین مردم تو مترو راه می رفت تا کم کم خودش را به درب برسونه و ایستگاه بعدی پیاده بشه. یه آقایی با لبخند نگاهش می کرد. دخترک متوجه مرد شد و با لحن معصومی گفت :"می خری ؟" مرد دست تو جیبش کرد و یک 100 تومانی در آورد و بهش داد و یک فال از وسط فال ها برداشت و گذاشت تو جیبش. برای دخترک مهم نبود که فال هر کس چیه یا بند موبایل چه رنگی می خره. فقط براش مهم بود که مردم پول خرد داشته باشند. اسمش ریحانه بود. 5 سالش بود. اون روز ریحانه احوال دیگه ای داشت. وقتی از مترو پیاده شد به خیابون اومد و یه نگاهی اطرافش کرد. یه کیوسک روزنامه فروشی دید. رفت و مشغول دیدن شد. فروشنده در حالی که داشت روزنامه ها را دسته می کرد یه نگاهی به دخترک انداخت و گفت:"چیه دختر جون. آدامس می خوای ؟" دختر در حالی که نگاهش روی روزنامه ها حرکت می کرد ، گفت :"نه...!" فروشنده سوال کرد :"خب پس چی ؟... آهای با تو ام بچه!!" دختر تازه به خودش اومد و با لحن طلبکارنه و بچگانه گفت :" مگه خریدی خیابونو ! دارم خب نگاه می کنم ! " بعد دوباره نگاه کرد و گفت:"امروز دست یکی یه روزنامه دیدم. عکس یه آقاهه بود ! می شناسمش ! گفتند مریضه ! داره می میره ! ... " فروشنده کمی نرم شد. دستی روی سر دختر کشید و گفت :"چه کاره بوده ؟! " دختر :"فکر کنم خواننده !" فروشنده سری تکون داد و گفت:"آهان. فهمیدم. نه تمومش کردم. حالا به تو چه کار داره ؟!! " دختر چیزی نگفت و رفت. کار دو سه شبش همین بود.
...
یک پسر بچه زیر پل کنار خرابه ها آتش روشن کرده بود و داشت خودش را گرم می کرد. یکی دیگه هم کنارش نشسته بود و آروم آروم داشت آواز می خوند. همون موقع یک پسر بچه دیگه در حالی که وسایل واکس و جعبه به گردنش آویزان بود و با دست نگه داشته بود رسید. کم سن و سال ولی استخوان ترکونده. یکی از پسرها به اون یکی گفت :"اومد" هر دو سلام کردند. پسر بچه سوم اسمش حسن بود. حسن جواب سلام را داد و جعبه واکس را گذاشت کنار آتش و رویش نشست و دستاش را رو آتیش گرفت و گفت :"خب چه خبر ؟!" یکی از اون دو تا جواب داد:"چی بگیم ؟! مثل همیشه ! " حسن یه نگاه به اون یکی کرد و گفت :"تو چرا تو لکی ؟!" اون یکی جایش جواب داد و گفت:"هیچی! یکی بهش پول نداد دودرش کرد بهش برخورده !" حسن همین طور که داشت خودش را گرم می کرد گفت :" ای بابا ! تا بوده همین بوده ! این که غصه نداره ! صد دفعه گفتم مواظب باشید. حالا اگه شد دیگه درک ، بی خیال " یکی از بچه ها شروع کرد دوباره آروم زیر لب آواز زمزمه کردن . اون یکی به حسن گفت :"تو چه خبر. کاسبی خوب بود ؟!" حسن یه سری تکون داد و شونه بالا انداخت و گفت :" مثل همیشه. بد نبود. این هم قسمت ماست دیگه" از دور یه صدایی شنیده شد. از تاریکی کم کم سرو کله فرخ پیدا شد . سلام کرد و یه گوشه تکیه داد. حسن یه نگاه زیر چشمی بهش کرد و گفت:" تو نباس الان خونه باشی ؟!" فرخ با لحن آروم و مظلومی گفت :"که باباهه بتکوندم و همه رو دود کنه هوا ؟! " حسن :"ما که بابا ننه نداریم خوبه ؟!" فرخ :"ما که از بابا ننه جز این ندیدیم. مردم می گن درآمد من بالاست. نمی دونن خودم از همه گدا ترم" حسن:"دستت درد نکنه مشتی ! یعنی ما گداییم ؟!" فرخ:"حسن اذیت نکن. خودت هم می دونی منظورم تو نیستی" فرخ خندید و گفت :"تا دنیا بوده همین بوده" . بعدش حسن یه اشاره به خیابون کرد و گفت :" اون ملت را می بینی ؟ یکی عاشقه ، یکی فارغه ، یکی قاطی داره ! هر کدوم صد تا بدبختی ! ولی هر کدوم فکر می کنن اوضاع بقیه گل و بلبله. اون یارو که تو ماکسیماست خونه اش بزرگتره یا خونه من که زمین فرشمه ، آسمون سقفم ! " فرخ خندید. حسن رو کرد به یکی از پسرها که داشت آواز می خوند و گفت :"بلند بخون بابا ، صفا کنیم ! " پسر صدا را بلند کرد و همه دور آتش نشستند و سرشون را پایین انداختند و رفتند تو حس.... وقتی تموم شد حسن سرش را بلند کرد و با چشمای خیس گفت :"این ریحانه دیر نکرده ؟!" یکی از پسرها گفت :" این چند شبه هی قاطی کرده. شب ها همه اش تو روزنامه فروشی ها پرسه می زنه." حسن:" دنبال خبر از این یارو خواننده ریشوئه است ! همون بچه جنوبه !" فرخ:" چرا ؟! مگه چی شده ؟!" یکی از پسرها جواب داد:"طفلک تو کماست. بعضی ها می گن کتکش زدند. بعضی ها هم می گن خودش سر خودش بلا ملا آورده" فرخ :"خب این ها به ریحانه چه ؟! " حسن :"بذار بیاد. این عموی معتادش ما را کشت بس که سراغش را از ما گرفت".
...
ریحانه کنار خیابون نشسته بود و به ماشین ها نگاه می کرد. داشت تو خاطرش اون روز را به یاد می آورد که می خواست به یه ماشین آدامس بفروشه. همین جور که راننده داشت دنبال پول خرد می گشت توجه ریحانه به ترانه ای که ضبط بخش می شد جلب شد :
دو تا دست پینه بسته ... دو تا پای خرد و خسته...که دیگه رمق نداره ...
ریحانه بی اختیار از راننده پرسید :"آقا این آهنگه چیه ؟!" راننده با تعجب نگاهش کرد و گفت :"کودکان خیابانی ناصر عبدالهی"
...
...
بچه ها کنار آتش جمع بودند و ریحانه یه گوشه دیگه نشسته بود. به آسمون چشم دوخته بود و ...
****
وقتی داستان را فرستادم بهم گفتند نمی شه درحد داستان نمایشش داد. نمی شه هم در بخش فیلم نامه جا داد چون اصلا اصولی نوشته نشده. بیا خودت فیلمش کن. وگرنه کاری اش نمی شه کرد. من چون دیدم ابزار و وقت ندارم بی خیالش شدم ولی بچه ها تشویقم کردند بیا بسازش. این بود که با علی مطرح کردم و شروع کردیم به فکر کردن. نهایتا به علت کمبود امکانات تصمیم گرفتیم فقط کلیپ تنها بسازیم.
شب اول مهدی کامرانی (مدیر وبلاگ جمله جینگول ) اومد کمک و قرار شد کیلویی تصویر بگیریم و بعد تصمیم گیری کنیم. شب دیر وقت بود و فقط ساعت ۱:۳۰ نصفه شب تو دربند یه پسر فالفروش پیدا کردیم. خلاصه قرار شد بعدا باز برای فیلم برداری تو شهر گشت بزنیم. قرار شد مجید خاکپور هم که استخون خرد کرده ی ارتباط برقرار کردن با هر نوع کودک مشکل داری ه بیاد کمک. تا اون موقع کنکورش را هم داده و پتانسیلش خوبه.
ادامه دارد ...
****
افتتاحیه جشنواره فرزندان مهر شنبه ساعت ۱۶:۰۰ در فرهنگسرای دانشجو (پارک شفق) واقع در یوسف آباد می باشد. کلیپ ما هم به همراه چند کلیپ دیگه در افتتاحیه پخش خواهد شد.
همه تشریف بیارند.
پ.ن : جدول زمان بندی جشنواره .
فردا می ریم کوه. هر کی می خواد بیاد. مسیر را انتخاب نکردیم.
لطفا نظرات خودتون را به جواد به عنوان مدریر کل امور کوه اس ام اس کنید.
با عرض معذرت از دکتر کی منش به دلیل تقلید از سبک نظرسنجی ایشان.
یه عکس پاناروما هم گرفته بودم تا پوز علی میرطار ر بزنم ولی طی فرآیند فرمت کردن کامپیوتر و نصب ویندوز پاک شد. نیت که خیر نباشه همین می شه دیگه !!!
****
دو سه روز پیش غروب منظره قشنگی پیدا کرده بود. اشعه خورشید جوری تو آسمون پخش شده بود که انگار آسمون با ابرها هاشور هاشور شده !!! درجا عکس گرفتم. تا حالا ندیده بودم.

*****
این عکس را هم فقط فقط فقط برای گرفتن حال (مودبانه ی زدن پوز یا سوزوندن) آسمون دودی گرفتم که همزمان چند تا چیز را بهش ثابت کنم. (موارد پررنگ را)

مکان : مترو
عکاس : من
سوژه : من
وسیله : موبایل من
*****
نمره ام شده بود ۱۰. حد قبولی ۱۲ ه. رفتم پیش استاد تا برای اولین بار اساسی چونه بزنم. استاد بلافاصله که من را دید در را بست و تنها شروع کرد باهام صحبت کردن. پدرانه گفت که من قیافه شما تو ذهنمه. شما شده بودی ۶ (!!!!!!!!!!!!) ولی چون می دیدم که همیشه می آی سر کلاس و بحث علمی هم می کنی تعجب کردم و تصمیم گرفتم پاست کنم. ولی مخصوصا روی برد نوشتم ۱۰ تا بعدا کسی اعتراض نکنه که چرا ۶ را کردین ۱۲. بگه ۱۰ شده ۱۲. خیالت راحت. ولی بین خودمون باشه (چقدر هم موند !!!)
شراب می دهند هان ، دو دست را سبو بگیر
دو دست را بلند کن ، بلند شو وضو بگیر
سبو وضو گرفته با شراب سرخ چشم تو
سبو وضو گرفته با شراب سرخ چشم تو
وضو گرفته با گلاب ناب سرخ چشم تو
طلوع دف شمس را به صبح من غزل بگو
دو بیت از شکر بخوان سه مصرع از ازل بگو
شراب می دهند هان ، دو دست را سبو بگیر
دو دست را بلند کن ، بلند شو وضو بگیر
سبو وضو گرفته با شراب سرخ چشم تو
وضو گرفته با گلاب ناب سرخ چشم تو
بیا و سرمه ای به سایه های پلک شب بکش
از سرخی الاله ها به لب بزن به لب بکش
شراب می دهند هان ، دو دست را سبو بگیر
دو دست را بلند کن ، بلند شو وضو بگیر
عبیر و عود و مشک را سپند دانه دانه کن
چراغ داغ باغ را تجلی جوانه کن
طلوع دف شمس را به صبح من غزل بگو
دو بیت از شکر بخوان سه مصرع از عسل بگو
شراب می دهند هان ، دو دست را سبو بگیر
دو دست را بلند کن ، بلند شو وضو بگیر
شراب می دهند هان ، دو دست را سبو بگیر
دو دست را بلند کن ، بلند شو وضو بگیر
به احترام نور او قیام کن قیام کن
در آسمان ترین زمین ستاره زد سلام کن
به احترام نور او قیام کن قیام کن
در آسمان ترین زمین ستاره زد سلام کن
ستاره زد سلام کن
ستاره زد سلام کن
خانم مدیر : بفرمایید !
آقا پسر پشت خط : سلام خانم. من مهندس جوانی هستم حدودا ۳۱ ساله. دنبال یه دختر مناسب می گردم که ۴ سالی از خودم کوچکتر باشه ...
خانم مدیر : چشم. خبرتون می کنیم !!!
من این خانم مدیر را خوب می شناسم. از بچگی. عشق اینه که یه موردی پیش بیاد باهاش سر به سر این و اون بذاره. خلاصه خانم مدیر یه نگاهی به معلم ها کرد و آروم گفت "۳۱ سالشه. ۴ سال کم کن. ۸-۲۷ سال مناسبه. .. هی تو. تو خوبی ها ! بهش بگم ؟!! خوبه ها !!!! از دستت نره !!!"
شاید این مورد سرکاری باشه ولی بارها شده که مادرها به دبیرستان همچین مواردی را با جدیت سپرده اند. مثلا خیلی سال پیش تو یک دبیرستان دیگه باز هم تحت مدیریت خانم مدیر مذکور ...
مادر : سلام خانم. من برای پسرم یه دختر می خوام که شیمی درس بده.
خانم مدیر از خدا خواسته که سوژه دستش اومده یک کم فکر می کنه و می گه : حالا نمی شه شیمی درس نده ، به جاش فیزیک درس بده؟
مادر : نه ... نمی شه. فقط شیمی.
خانم مدیر یه اشاره به یکی از معلم ها می کنه می گه : ایشون خوبه ؟! شیمی هم درس می ده.
مادر یه نگاه عمیقی می اندازه. بدش نمی آد !!!
خانم مدیر : فقط یه اشکال کوچیک داره !
مادر : چی ؟!!!!!
خانم مدیر : سه تا بچه فینگیلی داره. عیب نداره ؟!!!
...
چی بگم والا ؟ شاید هم من دارم اشتباه می کنم که برای خرید گوشی موبایلممم بیشتر تحقیق کردم تا این ها برای انتخاب همسر ! شاید هم من اشتباه می کنم که برای خرید روان نویس هم بیشتر حساسیت نشون می دم تا این ها ... . شاید درستش همینه که این ها انجام می دن !!!
پ.ن ۱: واقعی بود.
پ.ن ۲: هیس !!!![]()
از فرداش هیچ خودرویی حق ورود به خیابان امیرآباد شمالی را نداشت. دانشجوها تخت ها را وسط خیابون چیده بودند و فقط سرویس های سازمان انرژی اتمی که دقیقا انتهای امیرآباد بود اجازه تردد داشتند. ما هم که دبیرستانمون (انرژی اتمی) کنار سازمان بود با همین سرویس ها به مدرسه می رفتیم و جریانات را می دیدیم. بعد از ظهر تردد آزاد شد.
از اون موقع دیگه مرده خوری شروع شد. روی دیوارها انواع و اقسام شعار دیده می شد. بعضی از مردم که دنبال آشوب بودند جو را به هم می ریختند. یک عده هم نگران مقدساتشون بودند. دو تا دانشجو (شاید هم یکی ) کشته شدند. چند نفر هم زندانی. آخرش هم دو سه تا مهره سوخته تو آب نمک خوابونده شده را کردند مسئول نابسامانی ها.
سال ۸۴ که دکتر معین برای نطق انتخاباتی به دانشگاه ما (علم و صنعت) اومده بود یکی وسط سالن ازش پرسید فلانی که در کوی دانشگاه زندانی شد الان کجاست ؟ دکتر بلافاصله گفت هنوز زندانه. یعنی بعد ۶ سال. چند وقت بعد خبر فوت یکی از زندانی ها که نمی دونم دقیقا چقدر اونجا بود شنیده شد. وقتی مسعود دهنمکی در دانشگاه ما به عنوان سازنده فیلم اخراجی ها داشت سخنرانی می کرد یکی از دانشجوها عکس یه دانشجو قربانی را بالا گرفته بود که فکر کنم اون هم از قربانیان کوی بوده. من در اون روزها فقط یک اسم به گوشم می خورد ... . بگذریم.
اون روز همه حرمت ها شکسته شد. از همه طرف . از اون روز به بعد احترام به دانشجو یک دروغ بزرگ و
یک جک بود. الان ما در شرایطی هستیم که معلم جماعت هم به خاطر حرف زدن زندانی می شه. و البته به قول جناب مهرورز این کشور در حال حاضر در بازترین فضای سیاسی خودش قرار داره. بذاریم به حساب بقیه حرف هاش.
به نظرم مردم ثابت کردند که اون روز را کاملا فراموش کرده اند.
ای کاش یاد می گرفتیم در سازش کارانه ترین حالت ببخشیم و فراموش نکنیم.
ماده ------> انرژی
و
انرژی -------> ماده
که از نظر علمی درسته و شکی در ش نیست.
از نظر فیزیک دان ها و مکانیک آماری :
ماده و همه چیز از موج ساخته شده.
اثبات می شه که درسته.
از نظر متافیزیک دان :
همه چیز از جمله ماده از انرژی تشکیل شده.
من قبول دارم.
حالا اگر فیزیک و متافیزیک را کنار هم بذاری ====>
انرژی ----> انرژی
این یعنی زوال ناپذیری. یعنی جاودانگی و تمام نشدنی بودن انرژی
نتیجه :
اگر به متافیزیک معتقد باشی می شه قدم اول علوم ماورایی و ارتباط با کائنات. فیزیک فلسفه جهان هستی ه و متافیزیک فلسفه جهان ماورایی. اگر به هر دو این ها اعتقاد داشته باشی به اولین چیزی که می رسی اصل فناناپذیری ه. یعنی جاودانگی . یعنی ازلی و ابدی بودن .
انرژی بی پایانه. ولی باید به دستش آورد.
و این رازی ه که خدا در آفرینش قرار داده ...
خودت هم بیشتر فکر کن تا بیشتر این حقیقت را درک کنی ....
مردان بزرگ
در دامان زنان بزرگی که گمنامند
پرورش یافته اند
سالروز ميلاد خجسته فاطمه زهرا (س) سرور بانوان جهان، عطاي خداوند سبحان، کوثر قرآن، همتاي امير مومنان و الگوي بي بديل تمام جهانيان بر همه زنان عالم مبارک باد. بزرگ بانويي که مهر
آميزترين حکمت الهي، کوثر خاتم شد تا پايان يک رسالت را به آخر رساند، تا به فضل خدا، عطاي وجودش در وسعت بي کران عطش ما جاري شود، تا آنگاه بتوانيم از همه سراب ها رها شويم و از چشمه حقيقتش سيراب، با اين که کمتر کسي به کُنهِ وجودي او رسيده، ولي براي تشنگان حقيقت امکان دست يابي به ايشان از طريق علم و عمل به گفتار و سيره آن صديقه کبري ميسر است.
انا اعطیناک الکوثر* فصل لربک و انحر * ان شانئک هو الابتر
ما به تو خیر وخوبی بی نهایت فراوانی را عطا کرده ایم
حال که چنین است تنها برای پروردگار خود نماز بخوان و قربانی بکن
بدون شک ، دشمن کینه توز تو بی خیر وبرکت و بی نام نشان خواهدبود
تولد بانو نمونه تاریخ ، حضرت فاطمه ، و روز زن و روز مادر مبارک
دعا کنیم ... .
یادم نمی ره اون روزها را . برای یه بچه ۴ ساله به سن من دیگه دیدن صحنه های خونه خراب شده و بمبارون و خون و جنازه از تلویزیون عادی شده بود. ولی اون شب را خوب خوب یادمه. تلویزیون مدام یه نقاشی یه هواپیمای مسافربری نشون می داد که یه تفنگ نقاشی بهش از زیر نزدیک می شد. یه صدای شلیک بلند می اومد و نقاشی آتیش روی بدنه هواپیما می اومد. این لوگو خبر فاجعه ۱۲ تیر ۱۳۶۷ بود. من فقط به حرف های بقیه گوش می کردم که به هم می گفتند هواپیما خواسته از بندرعباس بره کجا که با موشک زدنش. تصاویر اون روزها را یادم نمی ره. آدم ها در حالی که شعله ور بودند در دریا غرق می شدند. خرده ها و قطعات هواپیمای مسافربری بزرگی که چند ده برابر یک جت جنگی اندازه اش بود و شاید یک چندم اون هم سرعت بیشتر نداشت. از احساسات اون زمان وحشت و هیجان جنگ یادمه. و این صحنه خیلی واضح جلو چشممه. یک نفر در حالی که شعله ور بود در آب شناور بود و تیکه های هواپیما هم دورش. با خودم می گفتم لباسش سفیده. به نظر مرد هم می آد. شاید خلبانه .
دو شلیک که یک هواپیمای مسافربری را منهدم کرد. شلیکی که جان ۲۹۰ انسان بی گناه را گرفت. کسانی که حتی فکرش را هم نمی کردند در یک هواپیمای مسافربری هدف ناو جنگی بشوند. این جنگ بی گناه زیاد داشت. مثل همین ۲۹۰ نفر آدم که بینشون زن و بچه هم بودند. آن هم در حریم هوایی ایران و از آب های ایران ! ۱۲ تیر سالروز یک تروریسم دولتی ه . یک جنایت بشری. هنوز هم اجساد حدود ۱۰۰ نفر از قربانیان در ته دریا باقی مانده. تروری که مجری اش درجا مدال گرفت.
تو انیترنت نشستم یه سرچ اساسی بکنم ببینم چی گیرم می آد. نتیجه سرچ من یک نامه بود. نامه ای که یک نویسنده ایرانی (حبیب احمد زاده) خطاب به فرمانده وقت ناو "وینسنس" یعنی "ویل راجرز" نوشته. نامه ای که در اینترنت منتشر شد و البته از بازتابش بی خبرم.
البته برای مطالعه بیشتر این لینک هم به نظر مفید می آد.
منبع نامه این سایت بود.
پ.ن : من دو روز زود تر نوشتم تا هم این نامه طولانی را با دقت بخونید و هم شما هم اگر خواستید سرچی تحقیقی بکنید.
******
اين پيام تنها هشداري است براي جلوگيري ازتكرار يك فاجعه ديگر…
سنگيني اين بار تا پايان عمر بردوش خواهم كشيد
آقاي ويل راجرز
افسر ارشد نيروي دريايي آمريكا وناخداي سابق ناو پاسور وينسنس
اوايل غروب ديشب، ناوچه جنگي ما دراين سوي كره زمين ودر آب هاي خليج فارس، كه شما ونيروهاي تحت امرتان، شرجي ورطوبت بالاي آن را حتما هنوز به ياد داريد، آرام وبا سرعتي كم تراز2 گره دريايي ازمختصات(3، 56، 42، 26) درساحل جزيره هنگام عبور كرد. درآن لحظات سكوت همه ما را فرا گرفت وصفحه سونار(رادارزيردريا) امواج الكتريكي برگشتي ازقطعات منهدم شده ايرباس راكه برسطح مرجان هاي دريايي آرام گرفته اند نشان داد. به طور حتم هنوز اجزايي ازيكصد وچند شهيد مفقودالاثر غير نظامي درميان آنان يافت مي شود.
آقاي ويل راجرز
براي هرفردي غيراز شما، شايد توجه به واقعه اي كه سالها ازآن مي گذرد، كمي عجيب باشد ولي به طور حتم براي فرد شما چنين نخواهد بود واگر تعجبي دركار باشد اين است كه چرا يك نظامي ايراني هم درجه شما ازاين سوي كره زمين وهزاران كيلومتر بعد مسافت تصميم به چنين تماسي گرفته تامكونات قلبي خود را شما بازگوكند.
آقاي ويل راجرز
اين گفته رابه ياد داريد؟ ...
ادامه مطلب
آقا محسن سفارش کرده بود که بریم پیش حاج ممد. می شناختیمش . همه می دونستند که خرمشهر
را یه فرمانده جوون داره حفظ می کنه و تنها امکاناتی هم داره مردم شهرند. حصر آبادان شکسته نشده بود. عملیات های کوچیک و بزرگ و منظم و نا منظم زیادی انجام دادیم. ولی فایده نداشت. بعضی هاش هم تقصیر خودمون بود. نظم درست نداشتیم. آبادان از این طرف و خرمشهر از اون طرف. رفت و آمد به خرمشهر محدود شده بود. سخت ترین روزهای جنگ همون روزها بود. خیلی سخت بود که کم نیاری. هر چی باشه ما جزء بزرگترها بودیم. برای حفظ روحیه بقیه هم که شده نباید کم می آوردیم. دشمن برای فتح خوزستان اومده بود. زورش به خرمشهر رسید. آبادان را هم محاصره کرد. خرمشهر هیچ چیز نداشت.ما تو همین اوضاع بودیم. روزهای محاصره آبادان و تصرف خرمشهر. فرمانده سپاه خرمشهر حاج ممد بود.
عراقی ها ۲۴ ساعته اومدند که خرمشهر را بگیرند ولی ۴۵ روز زمین گیر شدند و آخرش با تصرف دو تا پل كارون و بهمنشير آبادان محاصره شد. تو بحبوحه اوضاع بودیم. از زمین و آسمون آتیش می بارید. مهدی همه حواسش به اطراف بود و کاری هم ازش بر نمی اومد. همه تو سنگر دور هم بودند. امیدی به زنده موندن نداشتیم. برگشتم داد زدم به مهدی گفتم :"پس چی شد این مهمات ؟!" مهدی با عصبانیت نگاه کرد و گفت"مگه ندیدی ؟ اینجا اهمیت سیاسی-نظامی نداره. زمین بده زمان بگیر ... ". یه عده داشتند شهادتین پشت بیسیم می خوندند و یک عده هم یادداشت می کردند. انگار که دیگه کار تموم بود. همون موقع آقا محمد از جاش بلند شد. یه نگاه به بچه ها انداخت. فرمانده ای که با مهدی ۳-۴ سال بیشتر اختلاف سنی نداشت. مهدی زل زده بود بهش. منتظر بود که یه حرفی بزنه. فرمانده داد زد " بچه ها حداقل بگذاريد چند تا از آنها را بزنيم، بعد بميريم ! " انگار که همه روحیه گرفتند. بچه ها آماده شدند. تانک ها از همه طرف می اومدند. نزدیک که شدند ممد آقا دستور شلیک داد. چهار تا آرپی جی داشتیم. یکی بلند شد و یک تانک را زد. دومین تانک عقب نشینی کرد و به دیوار یه خونه برخورد کرد. جیپ فرمانده اشان هم دنده عقب گرفت که فرار کنه. همون موقع آقا ممد داد زد "الله اكبر، الله اكبر، ... حمله كنيد..." این جوری شهر را حفظ می کردند.
من و مهدی شیفته شخصیت آقا محمد بودیم. ولی کمتر باهاش ارتباط داشتیم. اما پشت همه به ممد گرم بود. همه به اون امید داشتند.
روزهاي آخر اين مقاومت بود كه بچهها بهش بي سيم زدند كه شهر داره سقوط ميكنه. اون هم جوابش این بود که بايد مواظب باشيم ايمانمان سقوط نكنه.
امین همین جور که گوش می کرد پرسید :"دردناک ترین صحنه اون زمان چی بود؟"
پدر رفت تو فکر و گفت :" یه مدرسه تو خرمشهر بود که شده بود حمام خون. خیلی وحشتناک بود. وقتی وارد شدیم همه تو خون غرق بودند. همه اشان بدون هیچ امکاناتی اون قدر مقاومت کرده بودند تا نیروها برسند. وقتی رسیدیم این صحنه های دردناک را دیدیم. آقا محمد دونه دونه بچه ها را بغل می کرد و به بقیه روحیه می داد. من نشسته بودم و گریه می کردم. مهدی به دیوار مدرسه تکیه داده بود و دیگه نای ایستادن هم نداشت. بعد یواش یواش نشست و به دیوار تکیه داد و فقط صحنه را نگاه می کرد. هیچ چیزی نمی گفت. فقط بی سر و صدا اشک می ریخت..."
ادامه دارد ...
پ.ن ۱ : عملیات های دوره محاصره آبادان .
پ.ن ۲ : در مورد رابطه بین دکتر شریعتی و شهید چمران اینجا را حتما بخوانید.
یه روز امتحان شفاهی جغرافی بود. کل کل داشتیم خفن. دونه دونه رقبا رفتند و سرافراز برگشتند. نقشه جغرافیا به دیوار بود و بچه ها پشت به نقشه رو به کلاس به سوالات شفاهی لوس جغرافی جواب می دادند و قیافه های معصومی که تا دو دقیقه پیش آسفالت گاز می زدند دیدنی بود. نوبت که به رقیب ما رسید جواب یک سوال را درست بلد نبود. استعداد گریه کردن هم نداشت. هی فکر می کرد ولی نتیجه نمی داد. هی انگشتش را تو چشمش می کرد و چشمش را می چلوند بلکه یه اشکی چیزی در بیاد ولی چشماش فقط سرخ می شد. من حرصم در اومد بهش گفتم " فایده نداره. گریه ات نمی آد. برو بشین." . خانم معلم هم وقتی دید که این بنده خدا داره سعی اش را می کنه و ابزار کم آورده باهاش راه اومد و گل پسر خوشحال و خندان نشست.
نوبت من شد. از جغرافی هم بدم می اومد. هی دونه دونه سوال می شد و من لنگ می زدم. همه امیدم به سوال های از روی نقشه بود. بگذریم که برخلاف بعضی ها نمی تونستم برگردم نگاه کنم. من یه کره جغرافی تو خونه داشتم که فکر می کردم دنیا مورد تسخیر منه و همه چیز بلدم. خلاصه تصویر کره را تو ذهن مجسم می کردم. معلم به عنوان آخرین سوال پرسید "همسایه شمالی ایران کیه ؟" من هم با اطمینان گفتم شوروی !!! (من چمی دونستم که شوروی تیکه تیکه شده ؟!!! تو کره من سالم بود !!!). معلم گفت نه. من هم با فشاری که نگاه منتظر خطای رقبا رویم بود کم نیاوردم و گفتم چرا هستش. هی معلم گفت نه. بچه ها گفتند نه. ولی من اصرار می کردم که چرا. شوروی ه . بزرگه. تازه رنگش هم زرده !!! (تو کره من زرد بود. تو روان شناسی به آدم های مثل من می گن بصری). هیچی دیگه. زورمون نرسید و احساس گالیه موقع بحث علمی بهم دست داد.
تو ماشین هی واسه مامانم غر می زدم که آخه این چه وضعیه. یارو گریه کرد نمره گرفت. اون یکی چشمش را چلوند نمره گرفت. اون یکی برگشت نقشه را دید نمره گرفت. ولی من خودم تو کره ام دیدم که شوروی ه. رنگش هم زرده. خلاصه در فشار زندگی کم آوردم جلو مامانم زدم زیر گریه !!! احتمالا مامانم هم تو دلش بهم گفته "خب بچه جلو خانم معلمت گریه می کردی بلکه یه چیزی بهت بماسه. جلو من چه فایده داره. پسره ی لووووووووس !"
پ.ن ۱: یه بار هم کلاس چهارم سر رنگ کردن نقشه ایران با رفیقم بحثم شد. چون من می گفتم تهران باید بنفش باشه. به من چه ؟!! پازلی که تو خونه داشتم تهرانش بنفش بود. من هم فکر می کردم استاندارده!!! آخرش هم بنده خدا کوتاه اومد.
امروز سالگرد روزی ه که از فرداش حتی سوء استفاده از ارزش های دینی هم باب شد. روزی که اخلاق رنگ باخت.
این بازی همیشگی تاریخه که همواره برنده دور قبل ، جای خود را به بازنده دور قبل ، در دور جدید بدهد. این رسم تاریخه که منصب قدرت حتی به افراد صالح هم وفا نکنه.
این روز را به حماسه سازانش تبریک می گم.
می دونم که خیلی ها هم شرکت نکرده اند. خب هرچند که شرکت نظرسنجی های من هم حق ه هم وظیفه نتی و تازه اگه کسی شرک نکنه سوسک می شه ولی در هر صورت در یک فضای باز این حرکت نیز با پایان رسید.
خوشحالم از این که این بار استکبار بچه خوبی بود و سعی ی در تخریب این حرکت نکرد.
این هم نتایج :
------------------------------------------------------------------------------
| شما تا چه بخشی از آینده خود برنامه دارید و مبهم نیست ؟! |
1-2 ماه ( 2رای، 6%)![]() |
3-5 ماه ( 1رای، 3%)![]() |
6 ماه ( 0رای، 0%)![]() |
6ماه تا یک سال ( 4رای، 12%)![]() |
1 سال تا 1 سال و نیم ( 2رای، 6%)![]() |
بیش تر ( 8رای، 25%)![]() |
هیچی ، تا فردا صبح ( 10رای، 31%)![]() |
چه سوال چرتی !!! ( 5رای، 15%)![]() |
عنوان نظرسنجی: برنامه آینده شما در زندگی تاريخ شروع نظرسنجی: 1386/3/11 مجموع نظرات: 32 |
-----------------------------------------------------------------------------
راستش مشکل نسل ما اینه که مدام باید منتظر باشیم که فردا صبح کدوم مسئول خواب نما بشه و یه قانونی را از روی سلیقه خودش بذاره یا برداره یا تغییر بده و مستقیم در آینده ما تاثیر بذاره.
البته برای من جالبه که دو تا گزینه دقیقا برعکس هم رشد کنند و بعدی بشه گزینه آخر که برای تعارف گذاشته بودم(نامرد ها !!). خلاصه این می تونه دلایل مختلفی داشته باشه از جمله این که یه نفر خواسته نظرسنجی من را خراب کنه.
دفعه بعد که محدودیت تعداد رای گذاشتم و شناسنامه همه مهر خورد و المثنی هم ندادم می فهمه !
پ.ن ۱: این هاتف خیلی خوش قدمه. پایش را که گذاشت تهران سه روز عزای عمومی شد و دو بار زلزله اومد. خرچنگ کی بر می گردی ؟!
