به دلیل کمبود مطلب، و نیز خلوت کردن قسمت Favorites صفحه IE خودم که مدت هاست چند تا لینک توش ذخیره شده، بهتون چند تالینک خوب معرفی کنم تا بعد، به قصد ذخیره لینک دونی در این مکان، به جای اون مکان ![]()
۱- اولی اش این وبلاگه . راستش یادم نیست دقیقا برای چی اینجاست !!!
۲- من از طالع بینی های اینجا خوشم اومد. امتحان کنید. برای من که دقیقا درست بود.
۳- از این یکی طالع بینی هم خوشم اومد. ایضا در مورد من که درست درست بود. من پیشنهاد می کنم انواع دیگرش را هم مطالعه کنید. البته بنده فقط مطالعه اش را توصیه می کنم ولاغیر. خب این لینک هم پاک شد.
۴- این هم بامزه است. می آد ازتون یه مشت سوال می پرسه بعد می گه شما شبیه چه گلی هستید!!! من که شدم آفتاب گردون ، اگه درست یادم باشه !
۵- و این هم جدول تناوبی به سبک شبکه جهانی اینترنت. جالبه! خوشم اومد!
۶- این سایت آخرشه. می آد روی وبلاگ شما قیمت می ذاره. تو وبلاگ رفقا از مال خودم گرون تر ندیدم!!! ۱۵ هزار دلار خوبه دیگه نه ؟! کاش خریدار بودند !!!
۷- اون چندتا سوال ضایع کنکور را هم که لابد تا حالا دیدین دیگه !!!
۸- این یکی وبلاگ را نمی دونم مال کیه ! اتفاقی دیدمش. طرف می آد مطالب جمع می کنه. بنده هیچ مسئولیتی را در قبال محتوای مطالب اکثرا هجو اینجا نمی پذیرم.
خب دیگه. بسه. بقیه اش باشه واسه بعد چون کلی بحث باید روشون کرد. آخیش!!! Favorites م خلوت شد. داشت شاخم می زد!!!
پ.ن : فکر کنم این چیپ (Cheap (سطح پایین)) ترین پستی بود که در کل عمر این وبلاگ نگاشته شده بود. شرمنده !
مهمونی شروع شد. مهمونی بزرگی ه. خیلی ها می آن. راستی دیدی که وقتی مهمون ها می رن مهمونی، واسه تعارف هم که شده به میزبان می گن :"ای بابا. تو را خدا بشین. پذیرایی نمی خواد. اومدیم خودت را ببینیم ..." ؟
ولی من بی تعارف می گم "صابخونه ! پذیرایی ات را نمی خوام. یه وقت بده یه گپی با خودت بزنیم."
*******
پ.ن : این هم از معجزات هزاره که آقایون ماه را وسط ظهر ببینند و کلی هم منت بذارند که آره بالاخره سر ظهری مسجل شد. بی خیال مردم که ماه رمضونشون هم بازیچه ی بچه بازی آقایونه.
ادامه مطلب
- برای بعضی ها، مثل رابطه والد و فرزندی ه. یعنی به هر حال خدا مهربونه و باید ازش ممنون باشی. حتی اگر مشکلی باهاش پیدا کردی.
- برای عده ای مثل رابطه رئیس و کارمنده. تا می تونی نظرش را جلب کن. اگر می خواهی پیشرفت کنی باید خودت را نشون بدی. اگر نه، فقط سرت به کار خودت باشه. وگرنه توبیخ می شی.
- یک عده ، خدا را راضی می کنند برای جایزه.
- یک عده ، مواظبند خدا ناراضی نباشه از ترس تنبیه.
- برای عده زیادی، مثل رابطه استاد و شاگرد ه. تو از استادت می آموزی. به او اعتقاد داری. ولی گاهی هم استاد کاری می کنه که ناراحت می شی ولی می دونی حق با استاده و با این که گلایه داری ولی به استاد اعتماد داری و ادامه می دی. کارگردان و بازیگر هم تقریبا همین فرمه.
- برای عده کمتری ، مثل رابطه عاشق و معشوقه. عاشق در راه معشوق هر کاری می کنه. عاشق از ته دل معتقده که از دوست هر چه رسد نیکوست. عاشق حتی اگر هم از طرف معشوق جواب مطلوبش را نگیره باز هم دلخور نمی شه. از نظر اون مطلوب یعنی همون که معشوق بگه. اصلا از دید اون دلخوری و چرا گفتن به معشوق و چونه زدن با معشوق معنی نداره. همین که معشوق راضی باشه یعنی هدف. معشوق هدفه. نه وسیله.
هنوز هم رابطه من با خدا استاد شاگردی ه. هنوز هم گاهی از خدا دلخور می شم ولی چیزی نمی گم. معمولا بیشترین دیالوگم با خداست. گاهی هیچی بهش نمی گم و سرم را می اندازم پایین، ولی زود دوباره شروع می کنم به گپ زدن. وقتی دلخور می شم می مونم چی بگم. رابطه عاشق و معشوقی یعنی این که حتی دلخور هم نشم. سخته. ولی باید بشه. می خوام که بشه.
در بین جماعتی که برای دعای باران به بیابان رفته بودند تنها کسانی ایمان داشتند، که چتر همراه خود برده بودند.
پ.ن ۱: استاد که گفتم منظورم استاد واقعی ه ها !!! نه این یه سر دو گوش های تو دانشگاه !!!
پ.ن ۲: یه بار تو یک بحث ، با یک دوست، در جواب من که گفتم خدا ناراحت می شه ، گفت نه، "الله الصمد"
آخرش یه روز که ذهنم قلقلک گرفت روی کاغذ براش یک خاطره از یک روز عصر در سن ۵۰ (پنجاه) سالگی خودم را نوشتم !!!
بهم گفت این که جواب سوال من نشد !!!
گفتم برام مهم نیست الان کجام. برام مهمه که آینده چی بشه.
گفت خب چرا اینجا ؟ چرا این راه ؟ تاثیر داره بالاخره تو آینده ات !!!
گفتم از اونی بپرس که من را آورد !
گفت کی؟!
من و من کردم و سرم را تکون دادم و آروم گفتم خدا (می گفتم آقای کارگردان ، نمی گرفت منظورم را)
گفت پس اراده خودت چی ؟!
نمی دونستم چی بگم. رفتم تو فکر. انگار کلمه غریبی باشه برام. اراده ! اختیار ! انتخاب !! چقدر غریبه شدند برام این مفاهیم !!!
خیلی وقته که حس می کنم یکی دیگه داره جای من انتخاب می کنه. ولی اراده چی ؟ دارم چه استفاده ای ازش می کنم؟
بعد کلی فکر وقتی تو ساندویچ فروشی داشتیم یه بی نوای تازه ارشد قبول شده را تیغ می زدیم گفتم
من خیلی وقته که احساس انتخاب کردن ندارم. نقش اراده من اینه که کاری که بهم سپرده شده را درست انجام بدهم. همین.
بد هم نیست. اگر کسی که قراره برات انتخاب کنه و دلش نمی آد که بسپردت دست خودت ، خب اگه اون طرف همه کاره باشه و همه فن حریف و همه چیز دون ، خب چی از این بهتر. این آقای کارگردان نقش می ده و ژانر می ده و این من هستم که اختیار درست یا غلط انجام دادنش را دارم.
ولی کاش ملاحظه کنه که من آلن دلن نیستم. نمی تونم هم نقشی که دوست ندارم را اجرا کنم. سخته برام.
ای کاش به من قدرت پذیرش و تسلیم انتخابش شدن را بده.
پ.ن : امروز عصر یکی بهم زنگ زد که من را در معرض یک انتخاب قرار داد. بعد از ۵ دقیقه فکر کردن گفتم "نه". خلاص ![]()
۲- مدیر عامل اومد پیش ما و حسابی دعوامون کرد که چرا جدی نیستیم و ...
۳- ما هم رفتیم کارگرهای زیر دستمون را دعوا کردیم و گیر الکی بهشون دادیم ...
خلاصه طبق سلسله مراتب همه به هم گیر الکی دادند
یاد یه خاطره از دوران خدمت نامقدس سربازی افتادم
فرمانده هنگ اومد از چند تا از ما سوال آموزشی کرد. اون ها هم سه کردند. رو کرد به فرمانده یگان و گفت این ها معلومه که اصلا کار نکردند. فرمانده یگان هم یه چشم غره به افسر آموزش های بالا سر ما رفت. اون ها هم همه ما را فرستادند تو میدون صبحگاه تا مانور تمرین کنیم. همون موقع یکی از بچه ها که مسئول سلف بود گفت :"سلسله مراتب ه دیگه ! من هم توسلف حال بچه ها را می گیرم .. "
چه جالب !!!
پ.ن : خیلی وقته که چند تا پری دریایی هم به من سر می زنند !

....
... ناصر خودش این آهنگ رو خیلی دوست داشت و از نظر من حقیر هم یکی از بهترین آهنگهای ساخته شده و تنظیم شده توسط ناصر همین کاره.
تنظیم آهنگ بی نظیر ریتم ترکیبی و زیبا حال و هوای موسیقی بندرعباسی و در جاهایی رد پای موسیقی آفریقا ولیوا هم در این آهنگ به چشم میخوره.البته یمبوسئنه کار استاد علی حبیب زاده(علی خان)است. فکر میکنم حدود 30 سال پیش اجرا شد.اما خیلی عوض شده. هم موضوع شعری آن و هم تنظیم آهنگ.
از کارهای استاد حبیب زاده احتمالا شما آهنگ"پاینده ایران" با اجرای ضعیف محمود جهان رو شندید.البته جهان اسمی از آهنگساز و خواننده اصلی این آهنگ نمیبره!!!.بگذریم از تاراج موسیقی هرمزگان بدست اینوریها و آنوریها.
و اما یمبوسئنه.
یمبوسئنه شعریه که ناصر اون را به ساحت مقدس کسی تقدیم کرد که در تمام ادیان و مذاهب منتظر ظهور اون هستن تا شر ظلم و فساد رو از جای جای جهان پاک کنه.
این فرد در ادیان مختلف به اسامی مختلف از او یاد شده سوشیانس.منصور.مسیح و.. غیر از مسلمانان دیگر ادیان نیز معتقد به ظهور یک منجی اند.
قل جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا
حق آمد و باطل نابود گردید.یقینا باطل نابود شدنی است
یمبوسئنه
بدو بخون که یار اتا یمبوسئنه بیا بخوان که یار می آید
همو شهسوار اتا یمبوسئنه آن شهسوار خواهد آمد
درد ا جونت در ابو یمبوسئنه درد و رنج از جان و وجودت برون میرود
نغمه ی بهار اتا یمبوسئنه نغمه ی بهار می آید
مایما هله یمبوسئنه
مایما هله ما یمبوسئنه
مایما مایما هله یمبوسئنه
همه جا امن و امون یمبوسئنه همه جا امن و امان خواهد شد
شو توا هر جا بمون یمبوسئنه شب را هرکجا بخواهی میتوانی سپری کنی
راهو پاک و مطمئن یمبوسئنه همه جا پاک و مطمئن میشود
حرف هیچکس نی گرون! یمبوسئنه و حرف هیچکس دیگر گران وسنگین نیست!
مایما هله یمبوسئنه
مایما هله ما یمبوسئنه
مایما هله یمبوسئنه
مایما مایما هله یمبوسئنه
هویلا.هویلا هویلا به شر شیطون هویلا/ هویلا توضیح دارد۱
هویلا هویلا هویلا به چاه و زندون! هویلا/هویلا
او که بیاد بها اتا یمبوسئنه او که بیاید بهار می آید
گرگ وا میش کنار اتا یمبوسئنه گرگ و میش باهم کنار خواهند آمد
کینه از سینه جدا یمبوسئنه کینه از سینه جدا میشود
مهر اتا وفا اتا یمبوسئنه مهر می آید وفا می آید
مایما هله یمبوسئنه
مایما مایما هله یمبوسئنه
همه ممنون خدا یمبوسئنه همه ممنون خداوندند
دل پر از شکر وثنا یمبوسئنه و دل پر از شکر و ثنای اوست
دور شیطون سر ابو یمبوسئنه دوره شیطان به سر میرسد
اگذرت دور بلا یمبوسئنه و دوره بلا به سر خواهد آمد
مایما هله یمبوسئنه
مایما مایما هله یمبوسئنه...
۱: هرچه فکر کردم واژه ای معادل هویلا در فارسی نیافتم.بنا بر این معنی کردن این بیت با خود شما!.االبته دوستی گفت هویلا به معنی هو کردن در زبان فارسی است. به هر حال هویلا هویلا به شر شیطان در هر لباسی و هر ظاهری. و هویلا هویلا هویلا به چاه ها و زندانها در هر جایی.
وهویلا به آنهایی که هرچه کردند ناصر محو شود نشد!!!
پ.ن ۱: منبع --> اینجا
پ.ن ۲: دانلود ترانه
قرار شده همه امروز بعد نماز ظهر دو رکعت نماز دعای ظهور حضرت بخوانند. من به تاثیر دعای دسته جمعی اعتقاد دارم ، ولی دسته جمعی به طوری که همه دل ها یکی بشه ، که نیست. کاش می شد.
اس ام اس های زیادی دریافت کردم ولی یکی اش با همه فرق داشت. اونی که می گفت "به امید روزی که اس ام اس هامون بشه مهدی آمد" . با خودم فکر کردم به امید روزی که همه کتاب ها و اشعار و متون و ترانه ها و اس ام اس هایی که از آرزوی ظهور امام زمان (عج) صحبت می کنه قدیمی بشه. حتی عبارت "(عج)" بعد از اسم حضرت.
پ.ن ۱: دلم می خواست می رفتم جمکران
پدر همین طور که داشت آلبوم را ورق می زد چشمش به منظره ای از شهر افتاد و یک عکس یادگاری از چند خانم جوون. یا دیدن عکس یاد خاطره های خرمشهر افتاد. شروع کرد به تعریف کردن...
یه روز یکی از زن های خرمشهر اومد پیش آقا ممد گفت :"برادر ما می خوایم تفنگ دست بگیریم بجنگیم". آقا ممد گفت:"خواهر ! شما نمی دونید چه کار بزرگی می کنید. همین تدارکات را تقویت کنید" کار زن های خرمشهر تدارکات و پرستاری و مداوا بود و روزهای آخر هم پا به پای مردها تفنگ دست گرفتن و جنگیدن. ...
خودم یادمه که یه بار وقتی چند تا زن داشتند بدن مجروح یه جوون را با قایق انتقال می دادند، یه خمپاره صاف افتاد روی قایق و تیکه تیکه شدند ...
با مهدی داشتیم از یه کوچه رد می شدیم. یه سری چادر بود که تدارکات اونجا تهیه می شد. قاطی همون خرابه ها. تو یکی از چادرها چند تا دختر و زن جوون دور هم نشسته بودند و یک سری کمپوت میوه وسط بود. یکی اشان با قاشق یک کم کمپوت برداشت و گذاشت تو دهن اون یکی که چشم هاش را بسته بود. اون هم مزه مزه کرد و گفت :"سیبه ؟!" بقیه گفتند :"آفرین. آسون بود ...!". خلاصه تفریح اول و آخرشون تو اون گیرودار این بود. همین جور که مشغول بودند مهدی که داشت با من رد می شد زیر چشمی زل زده بود به این بازی ! که یه دفعه یکی اشان متوجه شد و خودشون را جمع و جور کردند. مهدی سرش را انداخت پایین و بی صدا خندید. با دست عرق صورتش را پاک کرد و رفت. همین جور که دور می شدیم به من گفت:"این هم هنری ه !" همون موقع از پشت سر یکی اشان صدامون کرد و گفت:"برادر !" مهدی برگشت و نگاه کرد. طرف یه ظرف کوچیک کمپوت بهش داد و گفت:"خدا قوت". مهدی هم با من و من گرفت و با کمرویی گفت:"ممنون آبجی!". وقتی داشتیم دور می شدیم سرش را انداخته بود پایین و داشت هی کمپوت را الکی هم می زد که چشمش به یه بچه که کنار در خونه نشسته بود افتاد. بچه ه با خنده گفت :"عمو مدی!". گفتم:"می شناسدت" مهدی نشست رو بروی بچه و به من گفت :"آره بابا ! باهوشه این آقا رضا !" بعدش کمپوت را داد بهش و رفتیم. تو راه به من گفت :" این بچه باید بچگی می کرد. بازی می کرد. باید مامانش دعواش می کرد که چرا داری خاکبازی می کنی ! نه این که تو خاک و خل بلوله ! این بچه باید شعر مهد کودک یاد بگیره نه صدای گلوله گوشش را اذیت کنه. این بچه حقش نیست به مرگ فکر کنه. ... این جنگ بی گناه زیاد داره!"
امین رو کرد به پدر و پرسید :"بابا ! هانیه کی ه. ربطی به این جریانات داره ؟" پدر خشکش زد و با تعجب گفت :"تو از کجا می دونی ؟" امین تازه دوزاری اش افتاد با من و من گفت :"خواب دیدم. دایی تو خواب گفت بپرسم" پدر با تعجب گفت :"دیگه ؟!" امین گفت :" اون پیر زنه !" ...
قضیه ی پیرزنه اینه که با مهدی رفتیم به یک منطقه آزاد شده خرابه. وارد یه خونه خرابه متروک شدیم. یه دفعه حس کردیم یه چیزی پشت الوارها جنب خورد. تا رفتیم جلو خودش را از ما مخفی کرد. اسلحه را نشونه گرفتیم و من گفتم "ایرانی ! الله اکبر ! ایرانی " . طرف اومد بیرون. یه پیرزن بود. گفت :"شما ایرانی هستید پسرم ؟". اسلحه ها را آوردیم پایین و گفتیم :"بله مادر. چرا قائم شده بودی. عراقی دیگه نیست این ورا!" وقتی تعریف کرد می خواستیم زمین دهن باز کنه بریم توش. رومون نمی شد نگاهش کنیم. خشکمون زد. شرمنده شدیم. فکر کن شاید چند ده عراقی نمی دونم شاید ۲۰ تا اون قدر به این آدم ... که بنده خدا ترسیده بود که ما هم مثل اون نا نجیب ها ... . برامون سخت بود که به زن و دختر و هموطنمون این طور بی حرمتی و ... خودت بگیر منظورم چیه دیگه !
امین:" هانیه چی؟" پدر صداش لرزید گفت :"هنوز هم مو به تنم سیخ می شه ..."...
هانیه قصه دختری ه که افتاد دست اون نانجیب ها. اون قدر بهش ... که بنده خدا روانی شد. دیوونه شد. دیگه برید. خسته شد. رفت روی پل . یه نگاه معنی دار به شهر کرد و خودش را پرت کرد تو رودخونه تا دیگه نباشه و نبینه و زجر نکشه. وقتی که قضیه را به ما گفتند خشکمون زد. مهدی رنگش پریده بود. نمی دونستیم چی بگیم. چی داشتیم بگیم؟. نمی تونستیم جای اون باشیم. یعنی ما بودیم حالمون بهتر بود؟ اون دختر نجیب دیگه دنیا براش شد جهنم. هیچ کس نمی دونه چی بهش گذشت. بغض ته گلومون بود. مهدی فقط با صدای لرزون گفت:"تف به بشریت!"...
آره خلاصه. زن ها و دختر های خرمشهر تا شهر سقوط نکرده بود، پا به پای مردها می جنگیدند و پشت جبهه را هم داشتند. وقتی هم که شهر سقوط کرد ساعتی هزار بار آرزو می کردند که ای کاش مرد بودند که درجا عراقی ها می کشتندشون نه این که بهشون ... و زجر کششون کنند !
ادامه دارد ...
پ.ن : همه مطالب این قسمت (زن ها و بازی ها و پیزن و هانیه و...) عین واقعیت بود. فقط اسم ها فرق داشت و جایگاه مهدی و علی به عنوان شاهد این فجایع.