...
"می دونید آقای دکتر! می گن من وسواسی ام. خب شاید راست بگن. می خوام برم بیرون خب گاز را
خاموش می کنم. در را که می بندم شک می کنم و بر می گردم. باز دوباره فکر می کنم شاید خوب ندیدم. جدیدا هم کابینت ها را عوض کردیم و شیرفلکه اصلی جاش بده و نمی شه هر دور ببندم. هر چند فایده هم نداره ! چون شک می کنم باید کشو کابینت را بکشم بیرون و چک کنم ! کلا هر چیزی که چک کردنش درسته را باید صد بار چک کنم. گاهی می گم به درک. ولی خب به ریسکش نمی ارزه ! می ارزه دکتر ؟!"
دکتر همین جور دستاش را زیر چونه اش قفل کرده بود و گوش می داد. بیمار از روی تخت آبی که دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود بلند شد و دوباره تکرار کرد "می ارزه دکتر ؟! پای جون مطرحه !!!" دکتر شونه هاش را انداخت بالا و با خنده رویی گفت "خب آره . نمی ارزه. ولی فقط یه بار نه صد بار" بیمار باز دراز کشید و ادامه داد "حس بدی ه. اصلا راحت نیستم با اطراف. انگار هیچ چیز درست نیست ..."
...
"دکتر من از دروغ شنیدن بدم می آد. برای همین نگین که الان اوضاع من خوبه. یه جوون تو سن من کلی آرزو تو کله شه. کلی بار روی دوششه. اون وقت سر خونه اول همه چیز خراب شد. نتونستم قبول بشم! زحمت کشیدم براش! ولی نشد!.."
دکتر دستاش را پشت سرش قفل کرد و گفت " نه خب! دروغ بده. اون هم یه راهی بود. ولی خب چشمات را ببند. تصور کن ۵ سال گذشته. بیا بدترین حالت را انتخاب کنیم. ۵ سال پیش رفتی سربازی. جای ناجوری بود ولی گذشت. ۳ ساله که تموم شده. ۳ سال پیش دیدی چون کارت پایان خدمت داری، از یه تازه لیسانسه جلوتری. الان ۲ سال و نیمه که داری تو یه جای خوب کار می کنی! ازدواج چی ؟ کردی؟ من نمی دونم. فضای ذهنی تو ه !"
...
ساعت زنگ دار روی میز دکتر به صدا در اومد. بیمار گفت"دکتر این هم شد تکنیک؟! بی سوادش شاید قبول کنه، ولی من که فوق لیسانس دارم چی ؟! یعنی چی که استاندارد مشاوره ۴۵ دقیقه است ؟!" دکتر لبخند زد و گفت"همین دیگه! شما تحصیل کرده ای، احتمالا بیشتر درک می کنی! این روش منه. خوبه که تا جلسه ی بعدی روی حرف هایی که زدیم فکر کنی ! باشه ؟!" بیمار از روی تخت اومد پایین و کیفش را برداشت و سری تکون داد و گفت "باشه". دکتر بهش اشاره کرد "فقط قرارمون این شد که بشه روزی فقط یه نخ ! نه بیشتر ! خودت انتخاب کن کی وقتشه ! بی خودی سهمیه را هدر ندی !"
...
دکتر با منشی تماس گرفت و مطمئن شد دیگه کسی نمونده. کیفش را جمع کرد و راه افتاد. همین جور که از پله ها پایین می اومد و سوار ماشینش می شد و به طرف خونه می رفت، با خودش مرور می کرد:
"آره. من یه دکترم. راستش این که این قدر سنم کم باشه عجیبه. یادمه یه سالی یه خانم جوان روان شناس را دیدم که کارش را خوب بلد بود. عاشق کارش بود. از اون موقع بود که فهمیدم می شه روان شناس جوونی باشی. راستش را بخواهید بیشتر جوون ها بهم اطمینان می کنند. شاید به خاطر این که اگه یه پیرمرد نصیحتشون کنه می گن ای بابا زمونه عوض شده! ولی به من هیچی نمی تونن بگن. من هم یکی هستم مثل اون ها. بین افراد سن بالاتر معمولا اونایی که به مهارت های آکادمیک اعتقاد دارند می آن سراغ من و البته تک و توک کسایی که تعریف جوون تر ها را می شنوند. می گن کارت فوق العاده است. جوری حرف می زنی انگار خودت قبلا جای ما بودی! خب راستش روشم همینه. برای همین با مشکلات اونا زندگی می کنم. شاید هم راست راستی بودم و یا هستم ! خلاصه این ضرب المثل را خیلی دوست دارم! کوزه گر از کوزه شکسته آب می خوره! من هم خیرم به همه می رسه جز به خودم. البته امیدوارم این طور باشه و از این بدتر نباشه!"
دکتر جوان از ماشین پیاده شد. از پله های خونه بالا رفت و کلید انداخت و وارد خانه شد ...
"... من همیشه دلم می خواد به بیمار هام یه چیز را خوب یاد بدم. چند شخصیتی بودن. نه نه اشتباه نکنید. منظورم نوع بدش نیست. منظورم اینه که بتونی مسائل را با هم قاطی نکنی. چیزی که یه هنره و هر کسی نداره!"
دکتر روی مبل جلو تلویزیون نشست و شروع کرد به نوشیدن یک لیوان چای!
ادامه دارد ...
مربی ای که به گفته آقای حاج رضایی، با اومدنش در ایران به مربیان ایرانی درس اخلاق داد. البته هیچ کدام یاد نگرفته اند. و بی اخلاق ترین مربی لیگ هم تیم ملی را در دست گرفت.
به عنوان یک استقلالی شدیدا خوشحال شدم از این که این مرد با شخصیت قهرمان لیگ ایران شد و امیدوارم در ایران بمونه و در آسیا هم نام ایران را زنده کنه. کسی که به همه درس اخلاق داد.

این سبک محسن خلیلی هم واقعا حیرت آوره. عقیلی هم در سپاهان همه را به دفاع تیم ملی امیدوار کرد. شکر خدا عنایتی هم که دعوت شد و کنار خلیلی یه زوج رویایی تشکیل می شه. عقیلی هم کنار حسینی دفاع را می سازه. دیگه دایی انتقاد نا پذیر چی می خواد ؟!
می خوام جنتلمن بازی در بیارم و به این خرچنگ بی ریخت که لنگی تشریف داره تبریک بگم.
همین که سپاهان بی اخلاق قهرمان نشد جیگرم حال اومد (قابل توجه مودی عزیز). راستی می دونید سپهر حیدری بچه اصفهانه ؟! با اون شناختی که از مردم خونگرم اصفهان سراغ دارم بعیده دیگه سپهر بتونه به شهرش سر بزنه !
ولی جدای از شوخی سپاهان تیم بزرگیه و به معنای واقعی باشگاهه.
یادتون نره که پرسپولیس ۶ امتیاز نداشت !
امسال اخلاق قهرمان شد.
***
دیشب مراسم قهرمان قهرمانان بود. از شهید ناصر کاظمی تجلیل شد. و همسر و پسرش اومدند روی
سن. پسر شهید ناصر کاظمی، به یاد پدر ناصر نام دارد و به احترام وصیت پدر، علیرضا صداش می کنند. ناصر دوست قدیمی منه. دو سال بود ازش خبری نداشتم. چقدر قیافه اش تغییر کرده ! یک پسر با اخلاق. که البته فکر کنم بر خلاف پدرش که استقلالی بود پرسپولیسی باشه.
یادمه وقتی تو ماشینشون می نشستم مدام با هم بحث موسیقایی داشتیم. اون نوارهای منصور را می ذاشت و من حالم از منصور به هم می خورد. خوره ی سیاوش قمیشی و آهنگ های قدیمی محمد نوری بود. من را به خاطر این که طرفدار ونجلیز و شهریار کهن زاد بودم مسخره می کرد.
یادش بخیر. خیلی وقته ندیدمش !
از ناصر خودمون عکسی ندارم.
ولی در مورد این یکی مطلب که در هائیتی بحران غذا مردم را به گل خوردن سوق داده اصلا شوخی ای در کار نیست. حتما بر روی لینک زیر کلیک کنید.
کلوچه با طعم خاک ! میل دارید ؟!
لینک منبع هم در همون جا موجود است.
هر صد کلوچه، پنج دلار ! خوبه ؟!
***
ولی ما آمار را در نظر می گیریم :
|
تاریخ |
تعداد کل پست ها |
تعداد مطالب کپی پیستی |
درصد کپی پیست |
|
اردیبهشت 84 |
6 |
0 |
0 |
|
خرداد 84 |
17 |
1 |
5.8 |
|
تیر 84 |
27 |
1 |
3.7 |
|
مرداد 84 |
12 |
2 |
16.6 |
|
شهریور 84 |
22 |
0 |
0 |
|
مهر 84 |
26 |
3 |
11.5 |
|
آبان 84 |
18 |
1 |
5.5 |
|
آذر 84 |
18 |
5 |
27.7 |
|
دی 84 |
17 |
3 |
17.6 |
|
بهمن 84 |
15 |
0 |
0 |
|
اسفند 84 |
17 |
1 |
5.8 |
|
فروردین 85 |
22 |
2 |
9 |
|
اردیبهشت 85 |
12 |
1 |
8.3 |
|
خرداد 85 |
15 |
0 |
0 |
|
تیر 85 |
6 |
1 |
16.6 |
|
مرداد 85 |
8 |
0 |
0 |
|
شهریور 85 |
13 |
1 |
7.6 |
|
مهر 85 |
7 |
1 |
14.2 |
|
آبان 85 |
8 |
0 |
0 |
|
آذر 85 |
7 |
1 |
14.2 |
|
دی 85 |
7 |
1 |
14.2 |
|
بهمن 85 |
12 |
2 |
16.6 |
|
اسفند 85 |
10 |
1 |
10 |
|
فروردین 86 |
10 |
1 |
10 |
|
اردیبهشت 86 |
11 |
1 |
9 |
|
خرداد 86 |
16 |
3 |
18.75 |
|
تیر 86 |
13 |
1 |
7.6 |
|
مرداد 86 |
14 |
0 |
0 |
|
شهریور 86 |
9 |
1 |
11.1 |
|
مهر 86 |
12 |
1 |
8.3 |
|
آبان 86 |
13 |
4 |
30.7 |
|
آذر 86 |
10 |
0 |
0 |
|
دی 86 |
17 |
4 |
23.5 |
|
بهمن 86 |
15 |
3 |
20 |
|
اسفند 86 |
13 |
5 |
38.4 |
|
فروردین 87 |
15 |
4 |
26.6 |
باید به اون شخصی که گفته بود اینجا همه اش شده کپی پیست و بهتره اجاره بدهم بگم که قبول ولی اولا از این آمار ضعیف تر اداره نشه و ثانیا ماهیانه ۸۰۰ دلار می شه !
اینجا رنکینگ را می گه که مال من ۳ از ۱۰ هست.
این یکی هم فقط Domain ها را بررسی می کنه و قیمت و رنکینگ می گه !
البته این یکی سایت قیمت کمتری را می ذاره روی وبلاگ. حدود ۵۰۰۰ دلار که اون وقت اجاره بها می شه ماهیانه ۱۴۰ دلار !
با تمام احترام یکی از بچه ها همه اش یه شیوه خاصی داره. اولی اش اینه که منتظره در مورد یک چیزی نظری بدهم تا مخالفت کنه. نمونه اش این که وقتی گفتم برای اعتراض به تغییر نام خلیج فارس اینجا را امضا کنید ایشون رفت تو Google earth و پیغام داد که شایعه است و چرا ما الکی جو گیر می شیم. سریعا مدرک فوق لیسانس ما هم کوبانده می شه بر سرمان. بعد که می رم و می بینم که زیر کلمه persian gulf که ایشون را از دست گوگلی ها راضی کرده و از ما ناراضی، نوشته شده arabian gulf که احتمالا عیب نداره. دومی اش اینه که همون موقع می آد می گه من راجع به فلان موضوع کلی حرف دارم. می خواستم بزنم ولی نزدم (هزار بار). و سومی این که به آدم تو وبلاگش تیکه می اندازه و کامنت دونی را می بنده !
بگذریم. شوخی بود.
حرف من اینه که یک عده راه افتادند که ای بابا وقتی دولت ما میراث فرهنگی و باستانی براش مهم نیست، چرا به اسم خلیج فارس گیر می دین ؟! یا مثلا بعضی ها می گن وقتی جزایر ما اسمش فقط ایرانی ه و توش همه اش عرب ریخته چرا هی گیر می دین ؟! یا این دوستمون می گه وقتی از الاغمون سواری نمی گیریم حرف حسابمون چیه ؟! (...)
خواننده محترم درسته که الان persian gulf را نوشته اند ولی همین arabian gulf ی که زیرشه و نزدیک تنگه هرمزه کم کم می آد بالا و بالا تر. درسته که ما از جزایرمون غیر از کیش استفاده درست نمی کنیم ، گیرم که نکنیم، نسل بعدی ما چه ؟! ۱۰۰ سال دیگه را ببینید که عرب ها اسم قیس را که روی کیش گذاشته اند و arabian gulf را که نزدیک خلیج فارس نوشته اند را علم کنند و با یک سند سازی ساده ادعا کنند که اگر مال ما عرب ها نیست پس چرا اسمشون اینه ؟! چطور وقتی یک عده سیاست مدار از سهم دریای خزر به روسیه باج می دهند و رکب می خورند دلمون برای تمامیت ارضی بسوزه ولی وقتی یک غیر ایرانی رو حساب تبلیغات ضعیف ما نام arabian gulf را اشتباها در خلیج فارس بذاره عیب نداره ؟! اگر به گفته یک عده هنوز هم ما در عصر کوروش و داریوش به سر می بریم که خوب بود !!!

راستی خیلی ها خوشحال شدند از این که مقام رهبری از تخت جمشید به عنوان یک عظمت ملی یاد کرد و خواست روی یونانی ها را کم کنه (اینجا و اینجا ). ولی من خیلی ناراحت شدم که ایشان این عمارت را مظهر استبداد و حکومت جباران و مایه ی نفرت مردم دونستند. من به بقیه دوران تاریخ کاری ندارم. فقط این را می دونم که زمانی که مردم دنیا آدم می خوردند کوروش بابل را فتح کرد ولی تسخیر نکرد و منشور حقوق بشری نوشت که هنوز هم فراتر از رفتار بشریته. تمدنی که بت نپرستید و کوروشی که خیلی ها از جمله علامه طباطبائی احتمال می دهند همان ذوالقرنین در قرآن باشه که ازش به خوبی یاد شده. چیزی که اروپایی ها می خواهند به اسکندر جهان خوار نسبت دهند ! ...
***
پ.ن بی ربط :
جوان گرایی در دولت فعلی (لیست)
راستی این را هم ببینید دلتون باز بشه. هرچند من چشمم آب نمی خوره.
و این : ناگفتههاي مهران مديري از «مرد هزار چهره»
منتظر پست تخریبی بعدی من باشید.
راستی جناب عنکبوت (خرچنگ زاده سابق) شما اول وبلاگ بازی یاد بگیر بعد به ما بگو زرد نویس ! ![]()
حق الناس را دست نزن . مصمم باش ... عاشق تصمیمت باش . آن وقت است که محال پا به فرار می گذارد. شخصی است که در جهان هتلداری چهره ای موفق است و از معدود ایرانیانی است که توانسته خود را در میان هتلداران جهان مطرح کند . وي داراي بيش از 5000 تخت در جزاير قناري اسپانيا و چندين هتل و پارك مدرن در ايران است. او مهندس حسين ثابت است. متولد مشهد . نمی توانی سنش را حدس بزنی . یک پارچه انرژی است با حافظه ای قوی . شعر بلند عقاب دکتر خانلری را با شور و احساسی میهن پرستانه می خواند . در مشهد درس خوانده . نهج البلاغه را خوب می شناسد . از قرآن نمونه می دهد و به شش زبان زنده دنیا حرف می زند . او یک ایرانی مسلمان است که به ذره ذره این خاک اهورایی عشق می ورزد. اتاقش جمع و جور است و مثل تمامی هتل بزرگ داریوش روح ایرانی به وسیله ، نقش برجسته ها و تصاویر هخامنشی موج می زند . حسین ثابت شعر می خواند . از عرفان می گوید و از ایران. حسین ثابت ابتدا اقدام به ساخت هتل بزرگ داریوش نمود( این هتل مجلل ترین هتل کشور است) سوئیت های آن در زمان های عادی سال هر شب 400 هزار تومان و در ایام عید نوروز و ... ۷۰۰-۸۰۰ هزار تومان هر شب اجاره داده میشود. وی پس از آن اقدام به ساخت پارک دلفین ها و پارک شیرها و چندین پروژه تفریحی دیگر در کیش نمود. پس از مدت یکسال از فعالیت پروژه هایش تصمیم گرفت تنها هتل دار کیش شود و اقدام به خرید 6 هتل آماده دیگر کرد با قیمت های تقریبی هر هتل 8 -9 میلیارد تومان به بالا . البته برخی هتل داران زیر بار این کار نرفته و وی نتوانست به این آرزوی خود برسد. حسین ثابت در این زمان موفق شد چند هتل نیز در جزایر قناری اسپانیا تاسیس کند و هم اکنون نیز بزرگترین شرکت هتل داری اسپانیا را صاحب است و خود وی نیز در یکی از دو جزیره اختصاصی خود در اسپانیا زندگی می کند. ثابت : همانطور که خودتان گفتید ساختن هتل دو وجه دارد . یکی سرمایه گزاری و بازدهی آن و دیگری هویت بخشی به یک فرهنگ است . فرهنگ ایرانی. مي پرسم: ثابت عاشق ایران است یا دیدگاه سیاسی دارد. که البته هر دو به یک سرچشمه بر می گردد . جنبه سیاسی و عشقی به یک فرهنگ ؟ ثابت: او دفترچه راهنما ی هتل داریوش را که عکسی از 21 سالگی اش را در تخت جمشید در صفحه اول چاپ شده نشان می دهد و شعری می خواند، میگوید : عشق . عشق ناممکن را ممکن می سازد . من در 21 سالگی گفتم روزی تخت جمشید را می سازم . امروز آن را در قالب یک هتل ساخته ام که یک مقام عالی رتبه اسپانیا می آید و مقابل آن فرهنگ زانو می زند و آن را ستایش می کند. ثابت برای اثبات حرفش از گنجینه شعر فارسی به خوبی استفاده می کند. بیشتر نمونه هایی که می دهد عاشقانه و اجتماعی است. مي پرسم: شما که در خارج ایران آدم موفقی هستند چرا پس از موفقیت به ایران توجه کردید ؟ ثابت: هشت سال جنگ را ما نبودیم . جوانان ما جنگیدند و نگذاشتند حتی یک سانتی متر از مملکت از دست برود . ما چه کار کردیم ؟ من امروز آمده ام برای خدمت به ایران ، به فرهنگ ایرانی ، به فرهنگ اسلامی . انتظاری هم ندارم . نمی خواهم حتی یک دسته گل برای من بیاورید . من می خواهم همانطور که جوانان ، ایران را نگاه داشتند من هویت ایران را به جهان بشناسانم . من کلکسیونی شامل 30،000 پروانه که برخی از آنها نسلشان منقرض شده برای ایران خریده ام که می دانم تا سیصد سال دیگر هم سرمایه اولیه اش بر نمی گردد ، اما این پروانه ها در یک موزه می تواند انگیزه ای باشد برای جلب توریست . من حاظرم این مجموعه ی بی نظیر را به ایران تقدیم کنم اما در جایی که با این رنگ ها ، دانش ، نوع زندگی و ارزش آن ها همامنگی داشته باشد. می پرسم : من می خواستم بپرسم آیا شما تنها از طریق هتل و هتلداری می خواهید به هویت بخشی و گسترس آن بپردازید یا برنامه های دیگری هم دارید ؟ ثابت: نه . فقط به هتل و هتلداری فکر نمی کنم . شما می بینید که در کیش کنار 7 هتل مطرح و مدرن پارک دلفین ها را ساخته ام . پارکی با وسعت 640000 متر مربع که برای اولین بار در خاورمیانه ساخته شده با مجموعه ای از پرندگان و گیاهان نایاب دنیا و نمایش دلفین هایی که مربیان ایرانی دارند، یا در همین رابطه برای نمایش هزاران پرنده از گونه های مختلف بزرگترین قفس دنیا را به ابعاد ( 550 * 400 متر ) مطابق با محیط زیست طبیعی زندگی اشان ساخته ایم . این مجموعه دیدنی از طرف دیگر 2 تا 3 درجه دمای جزیره را پایین آورده است . مي پرسم: آقای ثابت من بر می گردم روی هویت ایرانی که شما بیشتر به آن پرداخته اید و آن فرهنگ و هنر قبل از اسلام است . برای بعد از اسلام چکار کردید ؟ ثابت : اسلام یک دین برتر است . من نهج البلاغه را حفظ هستم . نهج البلاغه دنیایی از ادب ، فلسفه و ترتیب است . قرآن که جهانی دیگر دارد . ایران قبلا فرهنگ و هنر خودش را داشته و بعد اسلام را پذیزفته چون به فرامین و مقررات آن نیازمند بوده است . حضرت محمد (ص) هم انسانی والا بوده که خداوند بر اساس توانایی هایش او را به پیامبری برگزید . او به امر اقتصاد در کنار تعالیم دینی توجه داشت و حج توانست از همان آغاز تا امروز وضعیت مادی و اقتصادی مکه و در نتیجه عربستان را بهبود بخشد . اما ما در ایران تفکر اسلامی را مثلا در مورد زیارت امام رضا انجام ندادیم. اسلام از اشخاص دعوت می کند که به حج بیایند که استطاعت مادی داشته باشند و در نتیجه پول خرج کنند . در حالی که ما زیارت امام رضا را حج فقرا می نامیم و رویش تبلیغ می کنیم . مي پرسم: چرا شما که مشهدی هستید برنامه هایی برای مشهد ندارید ؟ ثابت: داشتم و دارم ... از سالهای گذشته سعی داشتم کار بزرگی در مشهد انجام دهم . اما برنامه هایم بنا به دلایلی مورد تصویب قرار نگرفت . امروز هم برای فردوسی برنامه دارم . همین امروز با یک آلمانی معدن شناس قرار ملاقات دارم تا بزرگترین سنگ را به مشهد حمل کنیم ، برای ساختن مجسمه فردوسی ، کسی که زبان و هویت ایرانی را زنده نگاه داشت . امیدوارم بتوانم برنامه هایم را برای فردوسی به پایان برسانم و مسئولین در این امر کمک کنند . مي پرسم: میانه شما با روزنامه نگاران چگونه است ؟ ثابت: من 700 صفحه خاطره دارم . در آلمان که درس می خواندم برای گذران زندگی روزنامه می فروختم ولی بعد همان روزنامه را خریدم . از روزنامه نگاری اطلاعی نداشتم . منتقدان من این را مطرح کردند . من بهترین مفسران وخبره های هر بخشی را دور هم جمع کردم و از آنها آموختم و تجربه کسب کردم . اعتقاد دارم تجربه از علم و ثروت بالاتر است . مي پرسم: حرف آخرتان ؟ ثابت: وقتی با انگشت به طرف دیگری نشان می روید، توجه کنید که سه انگشت خودتان را نشان می دهد . اول باید تکلیف خودتان را مشخص کنید . عمر دنیا کوتاه است . عشق آن نیست که غم بر در غمخواری برد . این را در سردر دفتر آلمانم نوشته ام : " حق الناس را دست نزن . مصمم باش . عاشق تصمیمت باش . آن وقت است که محال پا به فرار می گذارد " برخی می گویند خوب است آدم فقیر باشد اما سالم باشد . اما من اعتقاد دارم آدم باید هم سالم باشد و هم ثروتمند. منبع : اینجا و یک ایمیل دریافت شده پ.ن
روزی که شیرهای دریایی را برای کیش خریده بود مصاحبه اش را در تلویزیون یادمه. "عشق به وطن و بالابردن جاذبه تورسیتی در ایران"
تا این فیلم روی اکرانه خواستم راجع بهش بگم. چون هم نویسندگی اصغر فرهادی را قبول دارم و هم خیلی از سبک کارگردانی خانم پریسا بخت آور خوشم می آد و اصولا اگر کار کسی را قبول داری باید بری سینما تا به رونق کارش کمک کنی.
می شه گفت اگر یک ربع آخر را از فیلم حذف کنیم با یک فیلم لوس سبک فرقی نمی کنه ، ولی همین یک ربع آخر یا شاید هم ۱۰ دقیقه آخر به کل فیلم معناهای بسیار بزرگی می ده. این یکی از نقاط قوت فیلمنامه بود. نقطه قوت دیگه این بود که امکان نداشت بتونی بگی نقش اول کیه و کی بهتر بازی کرده. تقریبا وزن کلیه نقش ها برابر بود و همین کمک می کرد تا همه به راحتی کارشون را خوب انجام بدهند و ترکیب کارها بشه یک فیلم فوق العاده. شاید عده ی کمی که از این فیلم خوششون نیومد به این دلیل باشه که انتظار یک فیلم سراسر کمدی و خنده دار را داشتند ولی برعکس گاهی اوقات کاملا جدی و اعصاب خرد کنه. و من از فیلمنامه ای که احساسات بیننده را تحت کنترل قرار بده خیلی خوشم می آد. شاید دلیل دیگری که بعضی ها این فیلم را دوست نداشتند بی پروایی عجیب و غریب اون باشه.
می شه گفت فیلم بدون هیچ گذشتی همه بدی هایی را که می تونست نشون بده یک جا نشون داد. بدی هایی که در جامعه موج می زنه و گفتنش جرات می خواست. حتی شیوه کلامی مردم که به سمت بی ادبانه ای می ره هم در این فیلم نشان داده شده بود. تاثیرات فرهنگی ، پیرمرد غرغرو های عصر حجری که هی می گن یادش بخیر زمان اون خدا بیامرز ! ، شبکه های لوس خارجی ، فساد داخلی ، رسانه های ضعیف داخلی ، رسانه های قوی خارجی ، اختلافات فرهنگی - مذهبی بین افراد و ... . اما چیزی که واقعا ازش لذت بردم این بود که برای اولین بار دیدم در یک فیلم یک دختر آدم بد و بدجنس و فریب کاری بود و پسرها آدم های ساده و احمق و فریب خورده، و این دقیقا برعکس چیزی ه که بقیه نشون می دهند ولی دقیقا مطابق واقعیته. از همین جرات و صداقت کادر فیلم سازی خوشم اومد. یادمه یک بار یکی که باهام حرف می زد اصلا باورش نمی شد دخترها هم بتونند گاهی مقصر و فریب کار باشند !!!!!

***
فیلم سنتوری هم که اکران نشد. بعید هم می دونم اکران بشه. ولی خب من دانلودش کردم دیدم و البته پولش را هم واریز کردم. شاهکار نبود. اشکال هم زیاد داشت. مطمئنا مجوز بگیر نیست. ولی حرف هم زیاد داشت. مهم ترینش این بود که اگر تربیت خشک روی بچه ات داشته باشی فراری می شه و یک هشدار بود به خانواده ها. و این که با هنرمند جماعت باید به از این تا کرد. در فیلم هنرمند نوازنده از ممنوع الکاری به مطربی می افته و نهایتا معتاد می شه.
من ناراحت شدم از این که این فیلم مجوز تولید گرفت و در جشنواره پخش شد ولی مجوز اکران عمومی بهش ندادند ! و این یعنی ورشکستگی تهیه کننده و سرخوردگی کارگردان . دلایل توقیف هم اون قدر واهی بودند که حتی گفتنشون هم مسخره است. (اینجا را هم بخوندید)

این تحلیل واقعا کامل بود.
این ها هم نظر جناب وزیر ارشاد (1 و 2)
صدای ساز سنتور واقعا دلنشین بود. من پیشنهاد می کنم این فیلم را ببینید ، البته پولش را هم واریز کنید.
یکی از قشنگ ترین ترانه های فیلم را می توانید از این لینک های زیر دانلود کنید.(با تشکر از داش علی)
از اینجا (کیفیت کم ۱.۷۲ مگابایت)
از اینجا (کیفیت اصلی ۳.۴۷ مگابایت)
رفيق من، سنگ صبور غم هام
به ديدنم بيا، که خيلي تنهام
هيشکي نمي فهمه، چه حالي دارم
چه دنياي رو به زوالي دارم
مجنونم و دل زده از ليلي ها
خيلي دلم گرفته از خيلي ها
نمونده از جووني هام نشوني
پير شدم، پير تو اي جووني
پير شدم، پير تو اي جووني
...
تنهاي بي سنگ صبور
خونه سرد و سوت و کور
توي شبات ستاره نيست
موندي و راه چاره نيست
اگر چه هيچ کس نيومد
سری به تنهایيت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بيار و مرد باش
...
صداي سازم همه جا پر شده
هر کي شنيده از خودش بي خوده
اما خودم پر شدم از گلايه
هيچي ازم نمونده جز يه سايه
سايه اي که خالي از عشق و اميد
هميشه محتاجه به نور خورشيد
هميشه محتاجه به نور خورشيد
ارزیابی ما اینه که سال بی بخاری بود. تقریبا افت و خیزی نداشت. ولی خب خوب بود. همین که مثل بعضی ها و خب البته بعضی ها صد باره تعطیل و به راه نشد خوبه. ولی خب زیاد رضایت بخش نبود. خصوصا این اواخر که یا کپی پیست شده بود یا سیاسی (دیدید مغرور نیستم ؟!
)
![[Main Bald Eagle]](http://www.avians.net/lanakila/main/main-eagle.jpg)
یه نظر سنجی هم می ذاریم. هر کس می خواد نظر بده که بهترین پست در سال اخیر زندگی عقاب کدوم بوده.
یه چند تا لینک هم اشانتیون بدهم :
۱- اینجا اسم شما را از خط لاتین به خط میخی ایران باستان تبدیل می کنه.
۲- این یادداشت ها نشون می ده که عهد تیغ علی شاه هم تشریح داشتیم ولی خب چون عکس نبوده نقاشی اش را بلوتوث می کردند به هم.
۳- یک رستوران و فروشگاه خیلی عجیب که فقط باید محصولاتش را ببینید.
پ.ن: به نظر خودم بهترین اتفاق این سال نوشتن داستان شاهد بود که با تمام وجود نوشتم و حتی اگر هیچ کس درکش نکرده باشه برام مهم نیست. داستانی که با تمام وجود لمسش کردم.
اداره کل محترم ارتباطات مردمي و سفرها رياست جمهوري
باسلام
به پيوست تصوير نامه الكترونيكي شماره 489213 مورخ 1386/11/02 حسب ارتباط
موضوع براي اطلاع ، دستور بررسي و اقدام مقتضي ارسال مي گردد.
خواهشمند است ضمن اعلام نتيجه به نامبرده اين سايت را نيز از اقدامات
انجام
شده مطلع فرماييد.
سايت رياست جمهوري اسلامي ايران
|
Email to President |
dr-ahmadinejad@president.ir |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
(C) 2001 http://www.president.ir | |||||||||||||||||||||||||||||||||||
تاریخ ارسال این نامه به من : Sat 15 Mar 2008
خبر جدیدی به دستم نرسیده هنوز. ولی باز همین قدر که فهمیدم نامه هامون خوانده می شه خوبه.
این خبر الان به دستم رسید. دوست متولد ۶۱ بسیج دانشجویی دانشگاه امیر کبیر (رشته صنایع)

این هم تصویر حکم جدید ایشون

برای دیدن تصویر در ابعاد بزرگ تر اینجا کلیک کنید.
پ.ن: پست آقا مهرداد را یادتون هست که !
مهد کودک ایثار می رفتم. فقط یه خاله بتول یادمه. با یک مربی خوب که البته شعرهای کودکی را از نظر من دستکاری می کرد و من اعتراض می کردم و عشقم هم خمیر بازی بود. و پسر مدیر مهد را که تا یادم می آد پاش شکسته بود. زمین بازی خیلی حال می داد و من تاب چند نفره را ترجیح می دادم. یه بار به ما بادکنک دادند که خیلی حال داد. اون موقع دلمون به همین چیزها خوش بود. چیزی نبود که ! شاید اونجا بود که از ارتباط برقرار کردن خوشم اومد.
آمادگی شیخ عطار که بودم مربی ای داشتیم به اسم خانم بهرامی. اون قدر خوب و خوش رفتار بود که تا دبستان هم اگر گاهی تو خیابون می دیدمش کلی تحویلم می گرفت. اون شاید بود که من را به مربی گری علاقه مند کرد.
دبستان امامی بودم. جایی که شاید از هر کلاس ۴-۵ نفر عاقبت بخیر درسی شده باشند. معلم کلاس
چهارم، خانم ملکی، جدیتی داشت که بدم نمی اومد. یک مربی امور تربیتی داشتیم به اسم آقای یاری. شاید دوست داشتم همیشه مثل اون یک مربی خوب باشم که با بچه ها مهربونه. کلاس پنجم معلممون آقای عالی زاده بود. خیلی من را قبول داشت. یک بار اون قدر قشنگ درس داد که تو خونه به مامانم گفتم می خوام بزرگ که شدم معلم کلاس پنجم بشم. مامانم غش کرد از خنده. آخه تا دیروزش می خواستم مخترع بشم. بعضی از معلم ها هم برعکس. اون قدر تبعیض و تنبیه خوراک کارشون بود که فقط با خودم گفتم یادت باشه هیچ وقت مثل این ها نشی.
راهنمایی مفید خیلی برام مهم بود. بهم دید خوبی از نظر اجتماعی داد. یک معلم علوم داشتیم به اسم آقای محمودی. اون قدر فوق العاده درس می داد که همیشه دوست داشتم مثل اون به بقیه درس بدهم و این جوری بهتر یاد بگیرم. یک مشاور داشتیم به اسم آقای کنی. خیلی در زندگی من تاثیر داشت. خیلی بهش مدیونم. وقتی اون را دیدم کلا از کار مشاوره و گپ زدن و جلسات پرسش و پاسخ خوشم اومد. آقای عسگریان هم که یک جانباز عزیز بود به من با اخلاق خودش خیلی درس داد.
دبیرستان انرژی اتمی بهترین انتخاب زندگی من بود. اونجا از آقای حجاریان مدیریت یاد گرفتم. از آقای قهرمانی انتقاد پذیری و یک شنونده خوب بودن را. از آقای زندی نژاد هم که فوق العاده فیزیک و ریاضی را درس می داد به عنوان یک معلم باشخصیت الگو برداری کردم. دبیرستان پر بود از الگو. من تو دبیرستان بزرگ شدم نه دانشگاه. دانشگاه بچه بازی بود.
دانشگاه علم و صنعت جایی شد که فعلا در اون ماندگارم. تعداد استادهای بد به مراتب بیشتر از استاد های خوب هستند. البته از نظر شعور رفتار. یک دکتر جاهد داشتیم که هم عالی درس می داد و هم اخلاقش عالی بود. الان رفته فکر کنم آمریکا شده مدیر گروه. اینجا قدرش را ندونستند. نمی شد الگو قرارش داد. خیلی دست نیافتنی بود. یادمه وقتی مقاومت۱ باهاش گرفتم ۱۰ آنچنان بهم مزه کرد که نگو. دکتر معدولیت و دکتر صنایع هم رابطه خوبی با دانشجوها داشتند. به خصوص دکتر صنایع که یه بار ما را تو اتوبان دید و سوار کرد و تا یه جایی رسوند. لج و لجبازی هم نداشت تو کارش آنچنان. دکتر عاطفی یک انسان بزرگ بود که فقط می تونستی نگاهش کنی و لذت ببری. دکتر علیزاده یک شلوغ شیطون. یادمه وقتی برای اولین بار وارد اتاق دکتر بیدآبادی شدم توی کتابخونه اش یک کتاب دیدم با عنوان "مدیریت بر مدیریت ناپذیرها". همین برای من شد درس. وقتی مدل سلام کردن صمیمانه دکتر تهرانی را می دیدم لذت می بردم. ولی کسی که از همه نظر برام الگو بود دکتر حسینعلی پور بود. کسی که می شد مثل برادر بزرگترت بری باهاش مشورت کنی. شاید اگر اون را نمی دیدم هیچ وقت به ادامه تحصیل یا استاد شدن علاقه من نمی شدم. یک معلم ایده آل. از مهندس شهریاری هم صمیمیت را یاد گرفتم.
اولین تجربه جدی معلمی ام در اردو جهادی گناباد گذشت. تنها باری که رفتم اردوی جهادی. اونجا باید به یک نوجوان پشت کنکوری محروم درس می دادم. چون نمی شد در اون مدت کم، کاری کرد فقط شروع کردم به نصیحت کردن و ایجاد جرقه. بعد اردو باهام مکاتبه می کرد و نامه می داد و راهنمایی می خواست. لطف خدا بود که دانشگاه خودمون قبول شد. رشته فیزیک. معدل کلش الان اگه اشتباه نکنم حدود ۱۶ است که خب خیلی عالیه. تجربه خوبی بود. مدام دکتر حسینعلی پور و مهندس غفاری که یک جلسه بهمون تهویه مطبوع را توضیح داد در حین کار الگوم بود.
بعد از اون در جمعیت امام علی (ع) با مهم ترین معلم های خودم آشنا شدم. معلم هایی که در آموزش تعارف و ملاحظه ای نداشتند. معلم هایی که فعلا دلم می خواد فقط سکوت کنم یاد بگیرم. الگو برداری فکر تو فکرم نیست. هرچند گاهی فرم حرف زدنم با بقیه می شه شبیه آقا شارمین. بیشتر دارم شاگردی می کنم و دنبال فرصت شکوفایی هستم.
در زندگی معلم های زیادی داشتم که این ها فقط بعضی هاشون بودند. از معلمی خوشم می آد چون از آدم تربیت کردن و انسان سازی خوشم می آد.
روز همه این معلمین مبارک. خصوصا معلم ریاضی برجسته مناطق مختلف تهران که از اول عمرم تا دانشگاه هی باهام ریاضی کرد، مادر عزیزم.
معلم حکایت همون شمعی را داره که خودش می سوزه تا راه را روشن کنه. به حق معلمی شغل نیست، هنره.
***
راستی چند وقت پیش یک عده دانشجونما ! در حق یکی از استادهای باسواد دانشکده فیزیک علم و صنعت (دکتر هایک قولتوقچیان) جفایی کردند و فیلم مغرضانه ای را از ایشون تو اینترنت پخش کردند. رسمش نبود این کار.
این هم درد و دل یکی از دانشجویان قدیمی اش. من که از این حرکت متاسف شدم.
خواندن این یکی لینک هم خالی از لطف نیست.
چند وقت پیش ها این نامه به دستم رسید و من را به قضاوت دعوت کرد. این نامه راعینا اینجا می آرم. خواهشا دوستانی که بهشون بر می خوره نسبت به فیلتراسیون بنده گذشت کنند. کار من نبوده !
هر چی باشه برای من مهندس مکانیک مهمه که مدیریت یک خودروسازی مهم کشور دست کی باشه !!!
به هر حال این متن بدون کوچکترین تغییر و قضاوتی آورده می شود. امیدورام این نامه کذب محض باشه.
***
مهرداد بذرپاش مدیر ۲۸ ساله جدید سایپا چماقدار سالهای نچندان دور

مهرداد بذرپاش متولد سال ۱۳۵۸ است و در سال 1377 با سهمیه خانواده شهدا وارد دانشگاه شد. او که از سال دوم تحصیل وارد تشکل بسیج دانشگاه شده بود برای گرفتن لیسانس 6 سال وقت صرف کرد. از مهمترین کارهای بذرپاش در طول دوران تحصیل می توان به حمله به دانشجویان در سال 81 (در تجمع اعتراض به حکم اعدام هاشم آغاجری) ، بر هم زدن و شکستن تریبون دانشجویان دانشگاه علامه» (سال 81) ، حمله به دفتر انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه شریف» (سال 82) و ... اشاره کرد. برای مقایسه بد نیست دوستان سوابق مدیر عامل تویوتا آقای کاتسوکه واتانبه را هم در نظرهای تکمیلی ببینند. این مدیر 65 ساله قبل از مدیر شدن به مدت 40 سال در قسمتهای مختلف تویوتا آموزش دید و کار کرد و سمتهای مختلف مدیرتی را پله پله طی کرد.
پیش از همه چیز عذر می خواهم که نشد به موقع مسئولیت جدیدت در سایپا را تبریک بگویم.
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم که به مدیرعاملی این شرکت خودروسازی منصوب شده ای اما
متاسفانه خیلی گرفتارِ جور کردن مدارک برای گرفتن وام پنج میلیون تومانی مسکن بودم و نشد
که به موقع تبریک عرض کنم. ان شالله در مسئولیت بعدی ات جبران می کنم و مطمئن هستم تا آن موقع زمان زیادی نمانده است. اگر در مدت یک سال تو توانسته ای از مدیریت فرهنگسرای خاوران به مدیریت شرکت 120 میلیارد تومانیِ پارس خودرو برسی و بعد در آنجا آنقدر شایستگی نشان بدهی
که یک سال بعد به مدیریت شرکت 940 میلیارد تومانی سایپا برسی، قطعا در اینجا هم متوقف
نخواهی ماند و با همین سرعت، بعد از یک سال به وزارت و بعد از دو سال به ریاست جمهوری
خواهی رسید. بالاخره در این بین حتما وام مسکن من هم جور می شود و سرم خلوت تر
می شود و می توانم به محض انتصابت به سمت جدید، تبریک عرض کنم.
مهرداد جان
به نظر من تو باعث افتخار و سربلندی ما ایرانی ها هستی و اسمت در کنار جناب دکتر
احمدی نژاد تا ابد در تاریخ خواهد ماند.
تو مجسمه لیاقت و اعتماد به نفس هستی و وجود ارزشمند تو، تفسیر عبارت "هنر نزد ایرانیان
است و بس" است. والا در هیچ کجای دنیا، حتی در همان آمریکای جنایتکار هم هیچوقت یک
جوان 29 ساله مدیر عامل بزرگترین کارخانه خودروسازی کشور نمی شود، تازه اگر هم بشود
حتما نبوغ خاصی داشته و تحصیل کرده آن رشته بود و از نوجوانی در آنجا کارورزی کرده. ولی
مگر اینها هنر است؟
اگر راست می گویند یکی را نشان بدهند که طی دوسال از مدیریت یک آمفی تئاتر یا گالری
هنری، به ریاست کمپانی خودروسازی عظیمی رسیده باشد! من در این زمینه تحقیق کرده ام
و به این عبارتِ عرفانی-هندلی رسیده ام: گشتم نبود، نگرد نیست! آری به راستی که هنر
بعضی نزد ایرانیان است و بس.
مهرداد عزیزم
به نظر من به خاطر همین حس اعتماد به نفس و غروری که تو به همه ما داده ای جا دارد که
هر روز از تو تشکر کنیم، اما من برای قدردانی از تو دلایل دیگری هم دارم.
مثلا همین چند روز پیش بود که در جایی با جمعی از دوستان نشسته بودیم و به قاعده این
دو سه سال در مدح جناب احمدی نژاد حرف می زدیم که یکی از دوستان در وصف شایسته
سالاری رئیس جمهور محبوب و مردمی مان گفت که خواهرزاده دکتر احمدی نژاد سالهاست
که در آموزش و پرورش به صورت حق التدریسی مشغول کار است، اما با وجود اینکه
حقش رسمی شدن است، اما جرات ابراز این خواسته کوچک به دایی محمود خود را ندارد.
البته قاعدتاً این دوست ما به چشم خودش این مساله را ندیده بود و بنا به رسم، از راوی
موثقی شنیده بود، اما آنچه مهم بود این بود که همه ما حظ وافری بردیم و "احسنت...
احسنت" بلندی گفتیم و یاد خاطرات و روایات مشابه از راویان موثق مشابه درباره شایسته
سالاری این دولت و پارتی بازی و باند بازی دولت های قبلی افتادیم.
بدتر از کفر ابلیس این است که آدم در چنین جاهایی کم بیاورد و من داشتم ضایع می شدم،
چون تمام چیزهایی که بلد بودم را قبلی ها تعریف کردند. در چنین مواقعی همیشه تو
دوست عزیزم به کمک من می آیی و من این بار هم با نام بردن از تو و مسئولیت هایت،
ثابت کردم که آقای احمدی نژاد،در پی میدان دادن به جوان هاست.
در چنین مواقعی تو برای من در حکم عطیه ای آسمانی را داری و من می توانم درباره
موضوعات مختلفی، از همین شایسته سالاری و جوانگرایی دولت، تا اثبات شایستگی
جوان ایرانی و اعتماد به نفس و خلاصه هرچه که لازم باشد سخنرانی کنم.
مهردادکم
هرگز فراموش نمی کنم که بعد از انتخاب آقای احمدی نژاد به شهرداری، ایشان به خاطر
اینکه جوان شایسته ای چون تو دستش جایی بند باشد و بتواند در خدمت اسلام و نظام
باشد و ضمنا راننده هم داشته باشد، تو را به سمت رئیس گروه مشاوران جوان شهرداری
منصوب کرد، اما بعد که به ایشان خبر دادند چنین جایی در مجموعه شهرداری وجود ندارد،
در طی چند دقیقه آن را تشکیل داد تا تو، رئیس جایی که نیست نباشی و به همراه آن یک
حکم ریاست فرهنگسرای خاوران را هم به دستت داد تا بعد از ظهرها هم سرت گرم باشد.
و تمام اینها وقتی بود که تو فقط 25 سال سن داشتی. اما بعدا که دکتر احمدی نژاد به کاخ
ریاست جمهوری رفت و تو را هم به سمت رئیس گروه مشاوران ریاست جمهوری منصوب کرد،
شهردار بعدی نتوانست جوانی به شایستگی تو پیدا و بعد از مدتی به بهانه اینکه دم و دستگاه
گروه مشاوران جوان برای شهرداران تهران اضافی و موجب خرج تراشی بیهوده است، آن را منحل
کرد. و خدا لعنت کند همه عمرسعدهای تاریخ را!
مهرداد جان
بگذار حسودها و بدخواهان هرچه می خواهند بگویند، ولی همانطور که در ماجرای انتخابات
شورای شهر سوم تهران، آقای رامین عزیمان تاکید کرد، تو «اسامه بن زید» ما هستی، رای
نیاوردنت هم مهم نیست؛ لشکر اسلام بدست توست و آن کسی که تو را منصوب می کند
حتما بهتر خیر صلاح تو و خودش و امت را می داند. و چه پاسخی برای آنهایی که تو را برای
ورود به شورای شهر مناسب ندیدند بهتر از اینکه فقط چند ماه بعد از اینکه برای شورا انتخاب
نشدی، و در حالیکه حتی یک روز هم سابقه کار در مدیریت صنعتی و خودروسازی نداشتی
به ریاست سودآورترین شرکت خودروسازی ایران منصوب شدی؟
با کمترین تعقلی می توان فهمید که وقتی مهرداد 28 سالهء ما به جای مدیری تکیه می زند
که پارس خوروی ورشکسته را به وضعیتی رسانده بود که در سال صدهزار خودرو تولید می کرد،
پس قعطا بهتر و قابلتر از مدیر قبلی بوده است.
حالا هم که به ریاست شرکت سایپا رسیده ای، به نظرم حق تو را خورده اند. چرا که وقتی تو
آنقدر هوش و استعداد و ایمان و از همه مهمتر اعتماد به نفس داشته ای که در سایه عنایات خدا
و دکتر احمدی نژاد بدون هیچ سابقه ای به مدیریت پارس خودرو برسی، الان که یک سال هم
سابقه کار داری و سنت هم بیشتر شده، باید دست کم وزیر صنایع می شدی. ولی می دانم که
این جیفه دنیا برای تو مهم نیست و تازه وزارت هم دست علی اکبرجان محرابیان خودتان است؛ اشکالی ندارد، قطعا جای دوری نمی رود.
مهرداد، دلبندم
به پدرزن عزیزت، آقای احمدی، رئیس دانشگاه پیام نور و سرپرست وزارت آموزش و پرورش سلام
برسان. ما دعا می کنیم که ایشان هرچه سریعتر وزیر آموزش و پرورش بشوند تا ان شالله این
دولت مهرورز و عدالت گستر و شایسته سالار، به کوری چشم تمام آنهایی که اهل پارتی بازی
و فامیل سالاری و انحصار و تقسیم غنائم هستند، منسجم تر و یکدست تر شود. راستی یادم رفت
برای صدور مجوز روزنامه «وطن امروز» که تازگی به اسمت صادر شد بهت تبریک بگم. خدا تو را حفظ کنه. چشم بد از تو دور بشه الهی... چشم حسودا کور بشه الهی...
*************
پ.ن : این هم یه لینک دیگه که نگید بی منبع نمی شه.
این عکس می گویند که آخرین عکس لورل و هاردی هست. یادش بخیر. هنوز هم آدم از دیدن کارهاشون برای بار هزارم لذت می بره. برعکس بقیه کمدین ها که همه بی مزه شده اند. الانی ها هم که هیچی. حال به هم زن !!!

چیه ؟ تکراری ه ؟ نه پس ! انتظار داشتید از موقع گرفته شدن این عکس تا حالا من اولین نفر باشم ؟!!! اون هم وقتی که خودم نگرفتم !!!
عکس زیر را ولی خودم گرفتم.
یک عکس ماهواره ای توسط eagle earth : جماعت خوره ای که جلو در شواری صنفی جمع شده اند تا در اردو شیراز ثبت نام کنند. خیلی ذوق داشتند حیوونی ها !

ولی افسوس که اردو همون بعد از ظهر شب حرکت به نحو مشکوکی مالید و کنسل شد و غباری از اندوه دانشکده را در بر گرفت.
می تونید تو این عکس برخی دوستان مافیا و اقتصاد را هم تشخیص دهید.
برداشت اول ...
رسمه که یه رهبری چیزی داشته باشند این بودا ها. معبد که رهبر نداشته باشه رونق نداره. اسمش
اصطلاحا دالایی لاما است. هر دالایی لاما که می میره، می گردند دنبال بچه های محل که روح دلایی لاما در اون ها رفته و دوباره بزرگش می کنند و معبد بی رونق نمی مونه. گشتند و گشتند و بچه پیدا شد و بزرگش کن و رونق معبد و ...
(اینجا)
(این نظریه یک کم آشناست)
برداشت دوم ...
معبد رقیب دالایی لاما را می دزده و دیگه معبد اولی بی دالایی لاما می شه. حالا بیا و درستش کن ... آهان. اصلا می دونید چیه؟ اون دالایی لاما قلابی بود ما اشتباه کردیم. این یکی اصل کاریه ! ایناهاش ! دوباره معبد رونق گرفت. (...)
برداشت سوم ...
چین مسابقات المپیک پکن را میزبانی خواهد کرد. کلی قرارداد خفن و سنگین با اروپا و دیگر کشورها از جمله ایران بسته. همه چیز رو به راهه. کشوری که از عهده ی ۱ ملیارد و ۳۰۰ میلیون آدم بر می آد، معلومه که از عهده یک المپیک پفکی هم بر می آد. زندگی شیرین است ...
برداشت چهارم ...
آمریکا به چین می گه ، کلی قرارداد با اروپا بستی ، من را صدا نکردی ، بی اجازه با ایران قرارداد بستی ... حالا اون ها هیچی! می آی سر انرژی هسته ای ایران حالش را بگیریم یا هر چی دیدی از چشم خودت دیدی !
چین به آمریکا . برو عمو. ما دنبال شر نیستیم. بذار در اوج صلح المپیکمون را برگزار کنیم. بی خیال.
برداشت پنجم ...
تبت که وسط چین بود شلوغ شد. صدای دالایی لاما در اومد. دالایی لاما همه جا رفت (...). بعضی ها هم می گن رفته ژاپن (...). بعد تازه تو آمریکا دیده می شه. اتحادیه اروپا از چین می خواد با دالایی لاما مذاکره کنه. تهدید به تحریم افتتاحیه المپیک شروع می شه (...) در تبت شورش می شه. دالایی لاما جایزه می گیره (...). خلاصه همون دالایی لامای روزهای اول واسه چین شاخ می شه (...). جریان این شاخ شدن زیاد هم جدید نیست (...). آمریکا یهو الان دلش واسه تبت می سوزه و نقش بابا بزرگ را بازی می کنه (...). تو پاریس هم دالایی لاما شهروند افتخاری می شه (...). چین عصبانی می شه و جلو همه مخالفان خودش و رفیقای دالایی لاما در می آد (... و ...). چین نگران بازی های المپیک شد (...). تبت برای چین جای مهمیه، تو این گیر و دار مشعل همچنان داره حرکت می کنه و نگرانی از عبور مشعل از اورست بیشتر شده (...). دالایی لاما هم گفته که نه بابا! المپیک خیلی هم خوبه ! . راستی دالایی لاما نابغه هم هستش. سر مشعل المپیک دعوا می شه ! .
برداشت فعلی (مرور همه چیز به ترتیب وقوع) ...
▪ دیدار محرمانه بوش با دالایی لاما
▪ پكن سفير آمريكا را احضار كرد
▪ جلسه 1+5 درباره ايران، در لندن -----> تعویق نشست توسط چین !!!

