دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۴
همه می دونن که آدم خودشیفته و مغروری هستم. دوست ندارم کم بیارم. حتی گاهی که تواضع به خرج می دم فقط یک سپره برای کم نیاوردن...
حالا فکر کن بعد 13 سال خدا می آد جلو این متولد اردیبهشت خودشیفته یه نفر را از خاطرات سرخوشی 13 سال قبلش می کشه بیرون و می ذاره جلوش.جوری که کم می آره. احساس کوچکی و حقارت می کنه. لال می شه. رسما لال و خفه می شه...
شاید اگر فقط یه چیز بخوام ازش اینه که یه دعای خیر برام بکنه. دعای خیر یک ابر انسان که اصرار داره بگه معمولی ه برای یک آدم معمولی که توهم خاص بودن داره.
نمی دونم بگم قربون خدا برم، دست روزگار بوده یا هر چیزی ... ولی یکی اومده جلو چشمم که جلوش همه جوره کمم و گمم.
از دل خاطرات دوران سرخوشی ام. از 13 سال پیش.
حالا فکر کن بعد 13 سال خدا می آد جلو این متولد اردیبهشت خودشیفته یه نفر را از خاطرات سرخوشی 13 سال قبلش می کشه بیرون و می ذاره جلوش.جوری که کم می آره. احساس کوچکی و حقارت می کنه. لال می شه. رسما لال و خفه می شه...
شاید اگر فقط یه چیز بخوام ازش اینه که یه دعای خیر برام بکنه. دعای خیر یک ابر انسان که اصرار داره بگه معمولی ه برای یک آدم معمولی که توهم خاص بودن داره.
نمی دونم بگم قربون خدا برم، دست روزگار بوده یا هر چیزی ... ولی یکی اومده جلو چشمم که جلوش همه جوره کمم و گمم.
از دل خاطرات دوران سرخوشی ام. از 13 سال پیش.
و من موندم و یک بغض علی الحساب تا بعد ...
نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 16:19 | لینک
|