blogerfree عقاب | بهمن ۱۳۹۶
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

قسمت سوم ...
دیگه تموم شد. سخت بود این چند روز آخر. چند ماه آخر خوب کردم بیشتر برای بچه‌هام وقت گذاشتم. الان دیگه اعتراضی ندارم. قبلش هم نداشتم. از من خوشبخت‌تر که سه نسل باهام خاطره داره؟ از من خوشبخت‌تر که تو جوونی این همه دل شاد کردم؟ می‌گن بعدش چی می‌شه. خب هر چی بخواد بشه. مگه پسرشجاع و قورباغه سبز و مخمل و هاپوکومار تا ابد کار کردند؟ ولی فراموش نشدند. بچه‌ی من هم فراموش شدنی نیست.
عجب حکمتی داره این دنیا که الان می‌فهمم عین عروسک‌بازیه. دنیایی که دنیاش هم عروسک داشت. انگار جوون رفتن و پُررفتن رسم خانوادگی ماست که مثل بابای اهل فن‌م زود رفتم. شایدم به موقع بود.
از این بالا یه بازی‌ه. یه بازی که بچه‌بازی آدم بزرگ‌ها لوسش می‌کنه. کاش این مردم می‌فهمیدند که همه چیزشون، پول و خانواده و شغل و هویت و مقام و اسم و رسم‌اشون همه عروسک‌هاشونند و نباید به اسباب‌بازی‌هاشون دل الکی ببندند. نباید سر عروسک‌بازی به این قشنگی دعوا کنن و دنیا را زشت کنند.
این دنیا وقتی قشنگه که دعوای لوس سر اسباب‌بازی‌ها را کنار بذارند.
از این بالا چقدر مضحکند این آدم بزرگ‌ها که حرص اسباب‌بازی‌هاشون را بیشتر از هر بچه‌ای می‌زنن. دنیا را زشت و بدترکیب کردند.
کاش می‌دونستند این دنیا ارزش زشت کردن بازی‌ها را نداره و همه اسباب‌بازی‌ها را یه روز باید پس بدن. حتی اگه محبوب‌ترین عروسک روزگار باشه با اون کلاه قرمزش.
دنیای قشنگی که دنیاش یه عمر عروسک گردوند که بگه کل دنیا یه بازی‌ه و نباید با بی‌جنبه‌بازی و بچه‌بازی خرابش کرد چون عروسک‌ها همه امانتند و یه روزی باید پسشون داد.
ادامه دارد ...

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 0:14 | لینک  | 

نشستم لب دیوار. از اینجا دید خوبی داره به خیابون. همه می‌دونن که هیچ وقت نخواستم کسی ازم تعریف کنه یا خوشش بیاد، ولی همیشه خواستم خوشتیپ باشم. برای همین خیلی بهم چسبیده که این عکس کت‌شلوار کرواتی تمام قد را ازم گذاشتند سردر بیمارستان.
راستش کم‌کم دستگاه‌ها حوصله‌ام را سر بردند. وقتی از رو تخت پاشدم اومدم بیرون حتی به اون هیکل نحیف بی‌مو ناتوان نگاه هم نکردم. نه که نخوام، اصلاً یادم بهش نبود. شایدچون مهم نبود. الان دیگه راحتم. دارم مردم را نگاه می‌کنم که همین الان‌هاست خبر بیاد بیرون از بیمارستان. لابد آتیلا به همه می‌گه.
اینجا دیگه زمان وجود نداره. همه چیز باهمه. گذشته و حال و آینده. کنارم دارم منصور را می‌بینم. داداش پرویز هم اینجاست. سرطان بدمصب همینه. بدخیمش را کسی حریف نیست. دیگه براش عقاب و جادوگر نداره. ایرانی و فرانسوی نداره. ناصر و برنو نداره. برنو متسو دیگه. که از همه دوران زندگی‌اش مردم فقط مربی‌گری سنگالش را یادشونه.
می‌گن ناصرخان و مکتب ناصر. من والا مکتب نداشتم. فقط حرفی که می‌خواستم را می‌زدم. نغ‌نغوی جمع بودم. من ناصر بودم و نهایت ناصرخان. اینجا دیگه خبری از هیچی نیست. خبری از سکوهای بی‌رحم نیست که یه روز بهت می‌گن عقاب و سلطان و ژنرال و روز دیگه خانواده برات نمی‌ذارن. خبری از چمن بی‌رحم هم نیست. چمنی که آب گرفت و استخر شد و فینال آسیا را از منصور گرفت. چمنی که مال تختی‌اش قهرمانی را از پرسپولیس علی‌آقا گرفت.
سر علی‌آقا سلامت که داش مشدی‌ه. سرش سلامت که رفت بالاسر منصور رو تخت گفت منصور داداش مثل من ول کن دیگه نشین رو نیمکت واسه ما بده. سر علی سلامت.
اینجا می‌گن ناصرخان ولی کسی شاید نتونه بگه بهترین بازی و واکنش ناصر کجا بود. رفت منچستر ولی کسی اونی‌را که زیرآبش را زد برگردوند تهران را نمی‌شناسه. می‌گن عقاب دروازه ولی کسی نمی‌شناسه اونی را که از تیم ملی تو جوونی انداختش بیرون با یه قانون.
آره ناصر می‌شی، هادی و شیر کپنهاک می‌شی و احمدرضا و عقاب ملبورن ولی رفقا بدونید این مردم یادشون می‌ره توپی که از دستتون سرخورد و پنالتی که گرفتید و تک‌به‌تکی که نزدید و گل زاویه بسته‌ای که زدید. این مردم فقط کار دارند مرام و حرف و عملت چی بود. با رنگت کار ندارن.
رفقا الان که دارم به عکس تمام قد خوشتیپ نگاه می‌کنم حس می‌کنم کل این دنیا زمین فوتبال بود. بی‌رحم‌تر از سکو و چمنش. من ‌هم جایی نرفتم. فقط خدافظی کردم. تعویض شدم. شرمنده اونی که تو زمین حرکت غیراخلاقی و ورزشی کنه که هم توی زمین را باخته هم بیرونش. وگرنه همه چی یه بازی‌ه فقط.
سر همه‌ سلامت.
ادامه دارد..

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 7:37 | لینک  |