blogerfree دیدگاه
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

یک شب تو گناباد داشتم بدون وسیله راه می رفتم و دنبال مغازه می گشتم. سر راه یکی از وانت ها با دو تا از بچه ها جلوم ترمز زد و من را تا یک جایی رسوند. برگشتن هم دوباره همدیگر را دیدیم و یک فالوده مشتی زدیم. تو راه با مهدی (سمت راستی ) خیلی گپ می زدم اما وحید (سمت چپی) ساکت بود. اون همیشه ساکت و کم حرفه.

این حضرات در بین افراد به آدم های خفن مشهورند اما ما که حداقل از مهدی خفنی ای ندیدیم. خیلی هم بچه با صفا و خوبی بود.

خلاصه این که این جور اردوها طلبیدنیه و شاید خدا خواست من بیشتر با این افراد آشنا شوم و بفهمم که مشترکات ما بیشتر از تضادهامونه. اگر روزی بخوام به افرادی اطمینان کنم به این افراد اطمینان می کنم چون خیلی از چیز های پوچ را ول کردند و رفتنتد دنبال خیلی چیزهای مهم تر.

من به تضادهامون افتخار می کنم چون هر دو گروه عقایدشان را از روی تفکر دارند. من خیلی از حرفهایم را پس گرفتم و هیچ سنخیتی بین دیده ها و شنیده ها ندیدم. دیدگاهم عوض شد اما هنوز خودمم.

اردو جهادی جایی بود که به من همان طور که هستم نگاه می شد نه آن طور که می خواستند باشم. این به آدم آرامش می داد.

دو سه نفر را بیشتر نمی شناختم اما بعد از این سفر دوستان زیادی پیدا کردم.

هر جا هستید موفق باشید.

پ.ن ۱: من ۲ متر عقب تر از اون دو تای دیگه نشسته ام.

پ.ن ۲: یک سری به نطرسنجی سینمایی زدم. برق از سرم پرید !!!!!!!!!!!!!

 

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 10:11 | لینک  |