تا این که روزی به او خبر رسید که دریاسلار از قضیه مطلع شده و سخت کلافه است و می گوید که به دولت ژاپن خیانت شده. خلاصه سرو کار آقای لیچفیلد باید به زندان بریچ هاوس می کشید و از شدت شکنجه بیشتر به یک قتلگاه شبیه بود که حتی برخی محکومین بی گناه از ترس زندان و شکنجه خودکشی می کردند. افرادی که او می شناخت. تعریف می کند که :
سالها بود عادت داشتم هنگام بروز یک مشکل پشت ماشین تحریر می رفتم و دو پرسش را مطرح می کردم.
اول - چه چیزی مرا نگران کرده ؟
دوم - در این مورد چه می توانم بکنم ؟
پاسخ سوال اول : می ترسم مرا فردا به زندان بریچ هاوس ببرند.
پاسخ سوال دوم : مدتها فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که چهار راه بیشتر ندارم.
۱- دریاسالار را قانع کنم ولی چون زبان نمی داند و سرعت کم کار با مترجم خود به خود فرصت قانع کردن را از من می گیرد و دریاسالار تحمل نمی کند.
۲- فرار کنم ولی هر جا بروم بالاخره دستگیر می شوم و اعدام.
۳- از اتاق بیرون نروم و به اداره مراجعه نکنم. اما این کار دریاسالار را مشکوک می کند و یک نفر را به دنبال من می فرستد و یک راست زندان.
۴- خیلی عادی رفتار کنم. انگار که اتفاقی نیفتاده. شاید دریاسلار فراموش کند.
راه حل چهارم را برگزیدم و این کار به من چنان آرامشی داد که شب را راحت خوابیدم. اگر می گذاشتم اضطراب بر من غلبه کند چهره درهم ریخته من خود به خود دریاسالار ر به شک می انداخت. فردای آن روز کاملا عادی با دریاسالار ملاقات کردم و او بی آنکه حرفی بزند به صحبت های روزمره پرداخت. او شش ماه بعد به توکیو اعزام شد و نگرانی من به کلی از بین رفت.
چارلز کترینگ می گوید : مشکلی که خوب تجزیه تحلیل شده باشد ، خود به خود نیمی از آن حل شده است.