بود. همه پچ پچ می کردند. همه جمع شده بودند پشت در یک ساختمان که درش بسته بود و معلوم بود داخل یه خبریه. هر کس حرفی می زد و نظری می داد. از گوشه کنار شعار شنیده می شد ، "مرگ بر ... " ، "خیانت ... " سیاست اندیشه ... " ،" زندانی سیاسی ... " ، " دانشجو بیدار است ... " ، " یار دبستانی من ... " ، "استقلال،آزادی ،... " ... . هیچ شعاری واضح شنیده می شد. هر شعار هنوز در نیامده با یک شعار چند نفر دیگه قطع می شد. اگر هم شعار متقابلی نبود با هو کردن قطع می شد. شلوغی خیلی زیاد بود. هر گروه هم یه پلاکارتی چیزی داشت که تنها نشونه ممیز قابل تشخیص بود. زیرزیرکی هم کلی نظر داده می شد. " می گویند گفته فقط با دانشجوها حرف می زنم ... " . " به نظرت قضیه چیه که با هیچ شبکه خارجی ای حرف نمی زنه ؟!!... " . " باز به معرفتش که دعوا را نمی رسونه به گوش نامحرم ... " . " بره گم شه عوضی. یه عمری آبرو ریزی کرد حالا شده دایه مهربون تر از مادر ؟!!... " .
کم کم به جمعیت از گوشه و کنار اضافه می شد. یه تاکسی با صدای جیغ ترمزش ایستاد و پنج نفر را پیاده کرد. همه حول بودند. یکی هی تو جیب هاش دنبال پول خرد می گشت. راننده سراسیمه و مضطرب مدام اطراف را نگاه می کرد و دستش را روی فرمون می کوبید. آخرش صداش در اومد و گفت " آقا من عجله دارم. زود باش دیگه. ما دنبال شر نیستیم . ... " مسافر در حالی که دنبال پول خرد می گشت گفت: "پول خرد ندارم" . راننده گفت " جهنم که نداری. اصلا نخواستیم بابا. از دست شما دیوونه ها ... " و گازش را گرفت و رفت. انگار که اصلا نیومده بود. مسافر رو کرد به دوستاش و گفت " همین ها نبودند که زرزرشون ما را قلقلک داد ؟!!! هی گفتند اله و بله و زمان ما فلان بود و زمان شما فلان ؟!!! حالا وجود نداره دو دقیقه نگاه کنه . هواداری سرش را بخوره ... " .
هر کسی به سر کروچه می رسید داخل نمی شد . راهش را کج می کرد و محله را دور می زد. انگار بمبی قراره بترکه. در چهره هر عابر بی طرفی ترس و نگرانی و تاسف و سرزنش دیده می شد. مادری بچه اش را به زور به خونه برد تا در کوچه نباشد. همسایه هایی که داشتند جریان را تماشا می کردند و حتی درگوشی به هم می گفتند که "ایول. خوشم میاد . حقشون بود ... " با نگاه جمع جلو ساختمان همه سرها را داخل بردند تا نکنه کسی بشناسدشون. نکنه یه وقت درگیری بشه و اتفاقی خون از دماغشون در بیاد. یکی از افراد جمع رو کرد به دوستش و آروم گفت " همین ها بودند که هی ور می زدند. حالا عین سگ می ترسند. صد رحمت به مخالف . مسخره است ... " . بغل دستی گفت " ما هم قرار نیست هوای این بی وجود ها را داشته باشیم.. ساده ای ها !!! ... " نفر کناری برگشت گفت " این لاشخور ها اون موقع هم کاری نکردند. خزیدند تو خونه. مثل الان و مثل بعد از این " . بغل دستی گفت " امیدوارم تکراری در کار نباشه " . کناری خنده معنا دار همراه با تاسفی کرد و سری تکون داد و گفت "آسیاب به نوبت ، گهی زین به پشت و گهی پشت به زین ... "
در همین بین در ساختمان باز شد و یک جوان با چهره ای مثبت و موجه با یک پالتو بیرون اومد. یه نگاهی به جمع کرد. یک لحظه سکوت شد. سکوت را یک نفر با یک سوال شکست "چی شد بالاخره؟! " . جوان جواب داد " هماهنگ کردم. خبرنگار داره می آد " . از جمع دوباره همهمه بلند شد "یعنی کارش را بلده ؟" . "کاش بپیچوندش" . "نه اتفاقا باید واضح همه چیز روشن بشه. یارو یه گنج اطلاعاتیه ... " . " حالا اصولش به ما می خونه ؟ نره یه چیزی بگه آبرو ما بره ؟!". همون موقع یه نفر با یک سری اعلامیه که رو دستش باد کرده بود جلو اومد و پرسید :"حالا مثلا اصول شما چیه ؟" - "اصول شما چیه؟" - "ایناهاش ، تو این اعلامیه ها . نخوندی ؟!! " - " ما دنبال یک حکومت مصلحیم" - " اه ؟! این را که همه می خوان. اما مصلح چیه ؟!! " یک نفر از یک گوشه دیگه "هر کی هست ملا نیست". - " ملا و غیر ملا نداره. هی خط کش می ذاری !! " - " به نظر من که برای پیاده کردن اسلام لازمه " - " اول تکلیف را معلوم کن دین و سیاست جدا هستند یا باهم ؟" - " شاید هیچ کدوم" . دوباره بحث بالا گرفت. یکی گفت " همون حقتونه که آمریکا بیاد حمله کنه بشین مثل عراق " اون یکی گفت " عراق مگه چشه ؟ کلی به نفعش شده ... " یکی دیگه گفت "وطن فروش ها !!! " یکی هم گفت " برای من که هیچ کدوم از این ها مهم نیست. بساط الواتی ام فراهم باشه حله !!! " دیگری گفت " من که تنم می خارید می خواستم شیشه بشکونم ... " . همهمه که بالا گرفت جوان جلو در داد زد " بسه دیگه. گندش را در آوردید. یارو داره هی زیرزیرکی به ریش همتون می خنده " همهمه دوباره شروع شد "غلط کرده. ببینم فردا هم اینجوری می خنده ؟!!...". یکی گفت "همین الان خبر دادند چند تا شهر شلوغ شده. از بعضی محله ها هم دارند می آیند اینجا" ـ "ایول . پس مثل توپ صدا کرده " ـ " آره ولی برای هواداری نیومدند. برای مقابله با ما اومدند. یادمون رفت ملت را هم توجیه کنیم".
در این حین یک خودرو با صدای جیغ ترمز ایستاد. در باز شد. جوانی با ظاهری ساده و چهره و نگاهی نافذ با یک سری ورق و کلاسور زیر بغل و یه خودکار در جیب پیراهن از ماشین پیاده شد. خبرنگار رسیده بود. همه می شناختنش. هیچ چیزی نگفت. در ماشین را بست. یه نگاهی به جمع انداخت. آروم آروم از میان جمع در حالی که نگاهش به در ساختمان بود رد شد. بعضی ها به علامت تشویق یه دستی به پشتش می زند. یکی گفت "حالش را بگیری ها !!! " صدای سوت وکف بلند شد. جوان در ساختمان را برای خبرنگار باز کرد. خبرنگار برگشت رو به جمع کرد و سری به علامت تاسف تکون داد و گفت "۱۰ نفر هم با یک نظر بینتون نیست.". برگشت که بره تو ساختمون که یک نفر سوال کرد "ما تو را می شناسیم. چهره ات چرا این قدر خسته است ؟ از چی خسته ای ؟! " خبر نگار گفت "حماقت" و برگشت و وارد ساختمون شد و در بسته شد.
خبرنگار ماند و راهرویی تاریک که منتهی می شد به متهمی که منتظر بود. فقط همین دو نفر. تنهای تنها.
ادامه دارد ...