متهم دوباره خودش را خونسرد نشون داد و لبخندی زد و گفت :"نه بابا ! انگاری تو از اون جماعت بیرونی
بیشتر می فهمی !" . و همین طور که می گفت با هر دو دست به پنجره پشت سرش اشاره می کرد. البته دیگه تقریبا صدا ها قطع شده بود. متهم ادامه داد :"می دونی مشکل شما چیه ؟ فکر می کنید که هر چی بود از انقلاب ما بود. چند تا آدم برات اسم ببرم که مهره بودند و تو خبر نداری. از مثلا ۱۰۰ سال پیش تا الان ؟!".
خبرنگار حرفی نمی زد. فقط خودکارش را روی کاغذ حرکت می داد.
متهم هر دو دستش را به هم قفل کرد و روی میز گذاشت و سرش را روی دستاش گذاشت و زیر لب گفت :"من دیگه چیزی ندارم". خبرنگار سکوت کرد و فقط خودکار را روی کاغذ حرکت می داد. متهم دوباره گفت :"من دیگه حرفی ندارم." خبرنگار با خونسردی گفت:"یه چیزی را جا انداختی ! قلق این مردم چی بود ؟! ". متهم سری تکون داد و گفت :"قلقشون اینه که فقط تو گذشته سیر می کنند. مدام اسطوره هاشون را قربانی اهدافشون می کنند. قلقشون تقدس نمایی ه . من اگه بهم بگن فلانی زمان اون وقت دیگه اگه کسی به من بگه بالا چشت ابرو ه به من نگفته به فلانی گفته" خبرنگار به علامت تایید سری تکون داد و گفت :"این یعنی مرده خوری".
متهم دوباره سرش را روی دستاش گذاشت و گفت :"من حرفام تمومه!". خبرنگار با اندکی مکث جواب داد:" حرفات آره. ولی کارت نه . برنامه ات هنوز مونده. فاز بعدی مونده. نه ؟!" متهم با این که کمی جا خورده بود خودش را خونسرد نشون داد و گفت :"من دیگه کارم تمومه"
چند لحظه در سکوت گذشت تا این که متهم سکوت را شکست و به خبرنگار گفت :"می شه ببینم چی ها را نوشتی ؟!". خبرنگار کاغذ ها را به متهم نشون داد. فقط خط خطی بود. انگار هیچ چیز به درد بخوری برای نوشتن گفته نشده بود. متهم با تعجب سری تکون داد و گفت :"یعنی چی؟ جواب اون جماعت بیرون را چی می دی ؟"
خبرنگار با خونسردی خودکار را روی میز گذاشت. ورق ها را دسته کرد و گفت :"حالا نوبت منه که حرف بزنم. موافقی ؟". متهم با رنگ پریده اش قیافه خونسردی به خودش گرفت و با تکون دادن سر تایید کرد.
دقایق آخر مصاحبه یا همون بازجویی بود.
ادامه دارد ...