blogerfree شاهد (2)
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

آنچه گذشت ...

اون روز گذشت. امین خوابیده بود که تو خواب یک جوون ۲۳-۴ ساله را دید که داره به طرفش می آد ، در حالی که یک اسلحه هم دستشه. خیلی با نشاط و سر حال. جلو اومد و یک نگاه به امین انداخت. کمی سرش را کج کرد و تو چشمای امین خیره شد و گفت "تو امینی ؟" امین هم لبخندی زد و با ذوق گفت:"دایی مهدی شمایی ؟!" مهدی :"نه ! آبجی راست می گه که شبیه منی ! خوبه ! خب خوش تیپ با ما امری بود ؟!" امین با من و من گفت :"نمی دونم چی بگم " مهدی :"خب چیزی نگو ! نه ! حرف زدنت هم به من رفته. خوش به حالت!" امین :" دایی ناراحت شدی وقتی بابا ولت کرد تنها برگشت ؟!" مهدی :"نه ! دستش هم درد نکنه. من که دیگه برگشتن نداشتم. اگه برم می گردوند می شدم یه تیکه گوشت گوشه خونه. اون وقت مامانت باید همه اش داداشش را تر و خشک می کرد ، می دونی چقدر سخته ؟! هوای این ها را که برگشتند را داشته باشید. از بابات بپرس ! چیزی از من نمونده بود !" امین :" اگه طوری ات نمی شد چی ؟!" مهدی :"خب اون وقت معلوم نبود که تو باید به من می گفتی دایی یا عمو . من و علی ، بابات را می گم عین دو تا داداش بودیم ! اما نه خداییش این هم سوال بود الان کردی ؟!" امین:"دایی تو الان کجایی ؟" مهدی :"توپ !!! جای خوبیه  ! جا شما خالی ، فعلا هم که در خدمت شما ! " امین :"نه بدنت را می گم. تو مفقودالاثری !" مهدی :"آهان !!! من چمیدونم ! آخه مهم نبود. یعنی از همون موقع که بابات از من جدا شد من هم تن خودم را ندیدم ! چه فرقی می کنه ؟! مهمه ؟!" امین :"پس مطمئن که شهید شدی ؟!" مهدی:"پونصد بار فقط به مامانت گفتم. مگه ول می کنه ؟!"  امین :"کلی حرف باهات داشتم " مهدی :"با من یا پلاکم ؟!" امین خنده ای کرد و سرش را تکون داد و گفت :"ببخشید حواسم نبود !" مهدی :" دیگه تکرار نشه !!! به بابات بگو همه چیز را تعریف کنه. تا حالا خرد خرد زیاد بهت گفته ولی بگو منظم کامل. از همون اول ! اصلا از قبل جنگ . بگو از همه چیز بگه. بگو هانیه را بگه. جریانی که برای ما یک دقیقه بود ولی تا لحظه آخر فکرش ولم نکرد ! بگو اون پیرزن را که وقتی ما را دید نزدیک بود از ترس سکته بزنه را هم تعریف کنه ... اگه زنده بودم نمی ذاشتم ولی حالا کی به کیه ، بگو کم آوردن هام و قاطی کردن هام را هم بگه ...  همه جا هم خودت را بذار جای من و قضاوت کن.خب ؟! اگه نگفت ، میام به خوابش بهش می گم. یادش رفته که یه زمانی مهدی نگاهش می کرد می گفت چشم !" امین خندید گفت :"حتما. همین روزها ترم تمومه. حسابی تخلیه اطلاعاتی اش می کنم "

مهدی همین جور که می خواست بره گفت:"راستی تیکه کلام من را که بلدی ؟!" امین :"خاله بازی که نیست ؟!" مهدی :"آفرین ! جنگه ، خاله بازی که نیست ! یه تیکه کلام دیگه هم داشتم ، مسخره است ، حالا چی مسخره است ؟! از بابات بپرس. فقط دلم می خواد یادش نباشه. خب دیگه من باید برم. کارم دارن. شاید باز هم بهت سر بزنم. "

مهدی همین طور که داشت می رفت و پشتش به امین بود دستش را برد بالا و به نشونه خداحافظی تکون داد و کم کم محو شد.

ادامه دارد ...

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 15:8 | لینک  |