پدر ادامه داد ... . یک سری که می رفتند براشون سوت و کف می زدن ، التماس دعا داشتند ، یه عده می رفتند که شهید بشن ، ولی برای ما کسی سوت و کف نزد. فقط خانواده هامون بدرقه امان کردند.
رفقا همه زخم زبون زدند. آخه ما از جماعت دم گود نشین دور شده بودیم. رفته بودیم قاطی اون هایی که رفقا می گفتند دارن جوونای مردم را به کشتن می دن. ولی به نظر ما دیگه همه این ها کشک بود. به من متلک می انداختن و خلاصه کسی تشویق نکرد. مهدی فقط جوابشون را یه چیز می داد. می گفت " ما به قصد تموم کردن می ریم نه ادامه دادن". ما چون قبلا یه آموزش مختصر دیده بودیم مرحله آموزش را نداشتیم . یک راست رفتیم سر یگان. کلی زور زدیم تا با هم بیفتیم. اولش خیلی حس غریبی بود. تا حالا از خونه دور نشده بودیم. مهدی وقتی عصبی می شد نمی تونست یک جا آورم بشینه. یادمه شب اول تو قطار همه اش می رفت کنار پنجره و بیرون را نگاه می کرد. هر دو نمی دونستیم چی در انتظارمونه. حس دلتنگی خاصی بود. همون حسی که وقتی بی مهدی بر می گشتم داشتم. دلم می خواست تا خود تهران را قدم بزنم . دلم می خواست هیچ وقت نرسم تهران. خیلی صحنه بدی بود. وقتی سراغ مهدی را از من گرفتند سرم را انداختم پایین. شانس آوردم بابابزرگت آرومشون کرد وگرنه من کم می آوردم... بگذریم.
اولش با جو غریبه بودیم. بچه های خوبی بودند. مشکلی نبود. ولی خب دلتنگیه. نمی فهمی یعنی چی. ما اردو و تفریح نیومده بودیم. جنگ بود. دیر یا زود حمام خون راه می افتاد. قرار نبود که بریم بیابون نشینی. به قول مهدی جنگ بود خاله بازی که نبود.یادمه مهدی تک و تنها شب ها می نشست کنار چادر و نوک اسلحه را می کرد تو خاک و دستاش را می ذاشت روی قنداق و زیر چونه اش و به افق خیره می شد و می رفت تو فکر. یه بار رفتم پیشش و گفتم :"دلت گرفته". یه نگاه به من کرد و یه نگاه به آسمون انداخت و گفت :"آره". بعد مکسی کرد و گفت :"خدا لعنتش کنه که بچگی و نوجوانی و جوونی نسل ما را گرفت. دلم می خواست با همین دستام خفه اش می کردم ". من هم به افق خیره شدم و گفتم:"چه فایده. یکی بد تر از خودش جاش می آد ". مهدی سری تکون داد و گفت :"فکر نکنم. اون کارتر نیست. هیتلره. خودشه و خودش. مردک عرب بعثی".
امین پرید وسط حرف پدر و گفت :" به نظر شما عراق الان بدبخته یا زمان صدام ؟" پدر یه پوزخند زد و گفت :"مردم عراق لازم ندارند که کسی بدبختشون کنه. خودشون ذاتا بدبختن. تاریخشون پره از نامردی و بی معرفتی. "
پدر ادامه داد. شب های اول مهدی ساکت بود و فقط گوش می داد. به صحبت ها و تمرین ها ، خشم شب و ورزش ها. تو تست تیراندازی هم جفتمون خوب بودیم. مهدی خیلی باهوش بود. حتی تو نقشه کشیدن هم کمک می کرد. جنگ کلی آدم جنگی تربیت کرد . یکی اش هم مهدی. زیاد نمی خوام کش بدم.ما باید به شهرهای جنوبی مثل اهواز و خرمشهر می رفتیم.
پدر چشماش را بست و یادش آورد و شروع کرد به تعریف کردن ...
مهدی تند تند راه می رفت . کنارش خونه خرابه بود. سکنه نبود. فقط نیروهای رزمی. دکمه های لباسش باز بود. همین طور که اسلحه را تو دستش گرفته بود با عصبانیت رفت پیش فرمانده گروهان. فرمانده یه نگاه به سرتاپای مهدی کرد و گفت :"چی شده مهندس ! اخوی این داغی را بذار واسه بعثی ها!" مهدی اسلحه را انداخت و با لحنی که از نارحتی می لرزید داد زد و گفت :"آره. من مهندسم. والا ما عصبی نبودیم. ولی اینجا جنگه. بخندم؟! لودگی کنم؟! بلدما ! ای لعنت به این روزگار. دارن جلومون تیکه تیکه می شن و شدیم یه بوم و دو هوا. یارو می گه زمین می دیم زمان می گیریم. ده خوش تیپ اگه به این خوشگل بازی ها باشه که من تو دانشگاه استادش بودم. بابا دارن می آن تو خونه مردم !!! والا جنگه. خاله بازی که نیست ! بی مهمات یه قل دو قل بازی کنیم ؟! " فرمانده با لحن آرومی گفت :" مهدی جان آروم باش. این ها که گفتی همه درست. ولی یه نگاه به اون ها بنداز " و اشاره به بچه های رزمنده کم سن و سال کرد و ادامه داد .." اون ها روحیه نمی خوان؟! جلو اون ها بپا. ازت توقع دارم من. آره. یکی می گه برو جلو یکی می گه عقب بکش. به فرمانده کل قوا می گیم مهمات می خوایم و امکانات ، داد می زنه می گه من بهتون چی بدم ؟! دلش خوشه که یه بچه جیب بر ، عینک آفاتابیش را براش پیدا کنه. آقا ناصر بد جوری جوش آورده بود. خبر نداری . ولی مهدی جان همیشه فکر کن خودت تنهایی و باید هوای همه را داشته باشی. می دونی این مردم اگه بفهمن دیوونه می شن؟ امیدشون به من و تو ه !"
مهدی آروم شد. کنار دیوار چادر تکیه داد و زانوهاش را بغل کرد و سرش را گذاشت رو دستاش . باید قوی بود.
ادامه دارد ...