blogerfree شاهد (6)
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

آنچه گذشت ...

آقا محسن سفارش کرده بود که بریم پیش حاج ممد. می شناختیمش . همه می دونستند که خرمشهر را یه فرمانده جوون داره حفظ می کنه و تنها امکاناتی هم داره مردم شهرند. حصر آبادان شکسته نشده بود. عملیات های کوچیک و بزرگ و منظم و نا منظم زیادی انجام دادیم. ولی فایده نداشت. بعضی هاش هم تقصیر خودمون بود. نظم درست نداشتیم. آبادان از این طرف و خرمشهر از اون طرف. رفت و آمد به خرمشهر محدود شده بود. سخت ترین روزهای جنگ همون روزها بود. خیلی سخت بود که کم نیاری. هر چی باشه ما جزء بزرگترها بودیم. برای حفظ روحیه بقیه هم که شده نباید کم می آوردیم. دشمن برای فتح خوزستان اومده بود. زورش به خرمشهر رسید. آبادان را هم محاصره کرد. خرمشهر هیچ چیز نداشت.ما تو همین اوضاع بودیم. روزهای محاصره آبادان و تصرف خرمشهر. فرمانده سپاه خرمشهر حاج ممد بود.

عراقی ها ۲۴ ساعته اومدند که خرمشهر را بگیرند ولی ۴۵ روز زمین گیر شدند و آخرش با تصرف دو تا پل كارون و بهمنشير آبادان محاصره شد. تو بحبوحه اوضاع بودیم. از زمین و آسمون آتیش می بارید.  مهدی همه حواسش به اطراف بود و کاری هم ازش بر نمی اومد. همه تو سنگر دور هم بودند. امیدی به زنده موندن نداشتیم. برگشتم داد زدم به مهدی گفتم :"پس چی شد این مهمات ؟!" مهدی با عصبانیت نگاه کرد و گفت"مگه ندیدی ؟ اینجا اهمیت سیاسی-نظامی نداره. زمین بده زمان بگیر ... ". یه عده داشتند شهادتین پشت بیسیم می خوندند و یک عده هم یادداشت می کردند. انگار که دیگه کار تموم بود. همون موقع آقا محمد از جاش بلند شد. یه نگاه به بچه ها انداخت. فرمانده ای که با مهدی ۳-۴ سال بیشتر اختلاف سنی نداشت. مهدی زل زده بود بهش. منتظر بود که یه حرفی بزنه. فرمانده داد زد " بچه ها حداقل بگذاريد چند تا از آنها را بزنيم، بعد بميريم ! " انگار که همه روحیه گرفتند. بچه ها آماده شدند. تانک ها از همه طرف می اومدند. نزدیک که شدند ممد آقا دستور شلیک داد. چهار تا آرپی جی داشتیم. یکی بلند شد و یک تانک را زد. دومین تانک عقب نشینی کرد و به دیوار یه خونه برخورد کرد. جیپ فرمانده اشان هم دنده عقب گرفت که فرار کنه. همون موقع آقا ممد داد زد "الله اكبر، الله اكبر، ... حمله كنيد..." این جوری شهر را حفظ می کردند.

من و مهدی شیفته شخصیت آقا محمد بودیم. ولی کمتر باهاش ارتباط داشتیم. اما پشت همه به ممد گرم بود. همه به اون امید داشتند.

روزهاي آخر اين مقاومت بود كه بچه‌ها بهش بي سيم زدند كه شهر داره سقوط مي‌كنه. اون هم جوابش این بود که بايد مواظب باشيم ايمانمان سقوط نكنه.

امین همین جور که گوش می کرد پرسید :"دردناک ترین صحنه اون زمان چی بود؟"

پدر رفت تو فکر و گفت :" یه مدرسه تو خرمشهر بود که شده بود حمام خون. خیلی وحشتناک بود. وقتی وارد شدیم همه تو خون غرق بودند.  همه اشان بدون هیچ امکاناتی اون قدر مقاومت کرده بودند تا نیروها برسند. وقتی رسیدیم این صحنه های دردناک را دیدیم. آقا محمد دونه دونه بچه ها را بغل می کرد و به بقیه روحیه می داد. من نشسته بودم و گریه می کردم. مهدی به دیوار مدرسه تکیه داده بود و دیگه نای ایستادن هم نداشت. بعد یواش یواش نشست و به دیوار تکیه داد و فقط صحنه را نگاه می کرد. هیچ چیزی نمی گفت. فقط بی سر و صدا اشک می ریخت..."

ادامه دارد ...

 پ.ن ۱ : عملیات های دوره محاصره آبادان .

پ.ن ۲ : در مورد رابطه بین دکتر شریعتی و شهید چمران اینجا  را حتما بخوانید.

  

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 22:27 | لینک  |