blogerfree شاهد (8)
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

آنچه گذشت ...

پدر همین طور که داشت آلبوم را ورق می زد چشمش به منظره ای از شهر افتاد و یک عکس یادگاری از چند خانم جوون. یا دیدن عکس یاد خاطره های خرمشهر افتاد. شروع کرد به تعریف کردن...

یه روز یکی از زن های خرمشهر اومد پیش آقا ممد گفت :"برادر ما می خوایم تفنگ دست بگیریم بجنگیم". آقا ممد گفت:"خواهر ! شما نمی دونید چه کار بزرگی می کنید. همین تدارکات را تقویت کنید" کار زن های خرمشهر تدارکات و پرستاری و مداوا بود و روزهای آخر هم پا به پای مردها تفنگ دست گرفتن و جنگیدن. ...

خودم یادمه که یه بار وقتی چند تا زن داشتند بدن مجروح یه جوون را با قایق انتقال می دادند، یه خمپاره صاف افتاد روی قایق و تیکه تیکه شدند ...

با مهدی داشتیم از یه کوچه رد می شدیم. یه سری چادر بود که تدارکات اونجا تهیه می شد. قاطی همون خرابه ها. تو یکی از چادرها چند تا دختر و زن جوون دور هم نشسته بودند و یک سری کمپوت میوه وسط بود. یکی اشان با قاشق یک کم کمپوت برداشت و گذاشت تو دهن اون یکی که چشم هاش را بسته بود. اون هم مزه مزه کرد و گفت :"سیبه ؟!" بقیه گفتند :"آفرین. آسون بود ...!". خلاصه تفریح اول و آخرشون تو اون گیرودار این بود. همین جور که مشغول بودند مهدی که داشت با من رد می شد زیر چشمی زل زده بود به این بازی ! که یه دفعه یکی اشان متوجه شد و خودشون را جمع و جور کردند. مهدی سرش را انداخت پایین و بی صدا خندید. با دست عرق صورتش را پاک کرد و رفت. همین جور که دور می شدیم به من گفت:"این هم هنری ه !" همون موقع از پشت سر یکی اشان صدامون کرد و گفت:"برادر !" مهدی برگشت و نگاه کرد. طرف یه ظرف کوچیک کمپوت بهش داد و گفت:"خدا قوت". مهدی هم با من و من گرفت و با کمرویی گفت:"ممنون آبجی!". وقتی داشتیم دور می شدیم سرش را انداخته بود پایین و داشت هی کمپوت را الکی هم می زد که چشمش به یه بچه که کنار در خونه نشسته بود افتاد. بچه ه با خنده گفت :"عمو مدی!". گفتم:"می شناسدت" مهدی نشست رو بروی بچه و به من گفت :"آره بابا ! باهوشه این آقا رضا !" بعدش کمپوت را داد بهش و رفتیم. تو راه به من گفت :" این بچه باید بچگی می کرد. بازی می کرد. باید مامانش دعواش می کرد که چرا داری خاکبازی می کنی ! نه این که تو خاک و خل بلوله ! این بچه باید شعر مهد کودک یاد بگیره نه صدای گلوله گوشش را اذیت کنه. این بچه حقش نیست به مرگ فکر کنه. ... این جنگ بی گناه زیاد داره!"

امین رو کرد به پدر و پرسید :"بابا ! هانیه کی ه. ربطی به این جریانات داره ؟" پدر خشکش زد و با تعجب گفت :"تو از کجا می دونی ؟" امین تازه دوزاری اش افتاد با من و من گفت :"خواب دیدم. دایی تو خواب گفت بپرسم" پدر با تعجب گفت :"دیگه ؟!" امین گفت :" اون پیر زنه !" ...

قضیه ی پیرزنه اینه که با مهدی رفتیم به یک منطقه آزاد شده خرابه. وارد یه خونه خرابه متروک شدیم. یه دفعه حس کردیم یه چیزی پشت الوارها جنب خورد. تا رفتیم جلو خودش را از ما مخفی کرد. اسلحه را نشونه گرفتیم و من گفتم "ایرانی ! الله اکبر ! ایرانی " . طرف اومد بیرون. یه پیرزن بود. گفت :"شما ایرانی هستید پسرم ؟". اسلحه ها را آوردیم پایین و گفتیم :"بله مادر. چرا قائم شده بودی. عراقی دیگه نیست این ورا!" وقتی تعریف کرد می خواستیم زمین دهن باز کنه بریم توش. رومون نمی شد نگاهش کنیم. خشکمون زد. شرمنده شدیم. فکر کن شاید چند ده عراقی نمی دونم شاید ۲۰ تا اون قدر به این آدم ... که بنده خدا ترسیده بود که ما هم مثل اون نا نجیب ها ... . برامون سخت بود که به زن و دختر و هموطنمون این طور بی حرمتی و ... خودت بگیر منظورم چیه دیگه !

امین:" هانیه چی؟" پدر صداش لرزید گفت :"هنوز هم مو به تنم سیخ می شه ..."...

هانیه قصه دختری ه که افتاد دست اون نانجیب ها. اون قدر بهش ... که بنده خدا روانی شد. دیوونه شد. دیگه برید. خسته شد. رفت روی پل . یه نگاه معنی دار به شهر کرد و خودش را پرت کرد تو رودخونه تا دیگه نباشه و نبینه و زجر نکشه. وقتی که قضیه را به ما گفتند خشکمون زد. مهدی رنگش پریده بود. نمی دونستیم چی بگیم. چی داشتیم بگیم؟. نمی تونستیم جای اون باشیم. یعنی ما بودیم حالمون بهتر بود؟ اون دختر نجیب دیگه دنیا براش شد جهنم. هیچ کس نمی دونه چی بهش گذشت. بغض ته گلومون بود. مهدی فقط با صدای لرزون گفت:"تف به بشریت!"...

آره خلاصه. زن ها و دختر های خرمشهر تا شهر سقوط نکرده بود، پا به پای مردها می جنگیدند و پشت جبهه را هم داشتند. وقتی هم که شهر سقوط کرد ساعتی هزار بار آرزو می کردند که ای کاش مرد بودند که درجا عراقی ها می کشتندشون نه این که بهشون ... و زجر کششون کنند !

ادامه دارد ...

پ.ن : همه مطالب این قسمت (زن ها و بازی ها و پیزن و هانیه و...)  عین واقعیت بود. فقط اسم ها فرق داشت و جایگاه مهدی و علی به عنوان شاهد این فجایع.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 19:40 | لینک  |