blogerfree شاهد (10)
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

آنچه گذشت ...

یه چند وقتی موقع استراحت ما بود. به بچه ها و دوستا و رفقا سر می زدیم. گهگاه هم اگه کسی ازمون می پرسید که ما هم تو عملیات خرمشهر بودیم ، هرچند رومون نمی شد، چون جدا نسبت به بقیه کاری نکرده بودیم ، می گفتیم آره. یه سر هم دانشگاه زدیم. دانشگاه که چه عرض کنم ؟ تق و لق بود. فقط یکی از استاد ها که با ما دو نفر خیلی رفیق بود می دونستیم اون روز اونجاست. رفتیم دانشکده. به اصرار من قبلش رفتیم پیش چند تا از رفقای قدیمی که پاتوق بحث و تئوری و از این جور چیزها داشتیم که یه سری هم به رفقای قدیم بزنیم.

معمولا تو بحث ها وقتی تریبون می افتاد دست مهدی و یکی دیگه از بچه ها، دیگه بقیه فقط گوش می دادند. چون فرصت حرف زدن نداشتند. هرچند من که مدت ها بود از مهدی حرف زدن چندانی نشنیده بودم. یعنی از همون روز که رفتیم جنگ. ولی از بد اوضاع ، اون یکی تو جمع بچه ها بود. وارد اتاق شدیم و سلام و احوال پرسی و خلاصه چه خبر و بعدش خیلی بی مقدمه گفت:"خب داش مهدی شما خوبی؟" مهدی یه سری تکون داد که مرسی. گفت :"ولی ما نه زیاد !" مهدی بهش خیره شد و بدون این که جوابی بده فقط منتظر ادامه صحبت ها شد. می دونستم می خواد چی بگه اون پسره.

" می گن تو این عملیاته اسمش چی بود آهان بیت المقدس بودی شما هم ! اسمش هم که آدم را یاد چیز دیگه می اندازه. می گن خرمشهر آزاد شده! نه ؟! می گن این آخرین جایی بوده که دست اون عرب ها بوده. نه؟! خب حالا چی ؟!" از جاش بلند شد و روی میز کوبید و گفت:"جناب حالا دیگه حرف حسابت چیه ؟ واسه چی این جنگ کوفتی را تمومش نمی کنی بره؟! خواستی بجنگی جنگیدی. مملکت گشنه شد ، شد. شهر ها را گرفتند ؟ خب پس گرفتی ! دیگه دردت چیه ؟! تا کی باس ادامه بدی؟! برو بجنگ ولی لااقل بگو واسه چی چی داری می ری؟! همون اوله بهت گفتم خودت را قاطی این جوگیرها نکن، گوش نکردی! " رفت کنار پنجره و برگشت به مهدی نگاه کرد و با لحن سرزنش آمیزی گفت:" من که می دونم تو دردت چیه ؟ بی خودی دل یه سری آدم را خوش کردین که چی ؟ ثواب داره ؟! بهشت داره ؟ حوری داره؟ می خوای به کربلا میونبر بزنی ؟! می خوای فلسطین را آزاد کنی؟ می خوای ظلم ریشه کن کنی واسه من ؟! ده نه ده ! بگو این همه بچه را گول زدین که برو بجنگ، شهید نشی ضرر کردی، شهید بشی صد تا حوری گیرت می آد! یه سری آدم نشستند پشت میز دارند معادله حل می کنند و امثال تو اجرا. تصفیه می خوان کنن دیگه! ارتش بره جلو گلوله تا ته مه هاش هم تصفیه بشه و خیال سپاه راحت شه. همه رقم آدم برن بجنگند و بمیرند تا مملکت یه دست بشه و دیگه نخوای هی دم به ساعت دادگاه تشکیل بدی ! دل همه را هم خوش کردند به این که امام حسینشون منتظره تا به کربلا میونبر زده بشه. پیامبرشون گفته قدس آزاد بشه. دلشون به این خوشه که یا آخرش پیروزی ه یا حوری بهشتی. یه سری جوون که جو گیر شدند. تو داری چه کار می کنی ؟!! البته ببخشیدا! یه وقت نگی به کسی این حرف های من را ! من هنوز جوونم. کار دارم. زندگی دارم. باد تو کله ام نیست ..."

مهدی سرخ شده بود. می دونستیم احتمالا این بحث ها پیش می آد ولی راستش حوصله نداشتیم ولی دیگه نشد و مهدی نتونست جلو خودش را بگیره. آروم از پشت میز بلند شد و

گفت:" اگه من جای تو بودم و تو جای من، الان خفه ام کرده بودی! تو نشستی از اینجا تئوری می دی که چی؟ دیدی اونجا را اصلا ؟ من واسه تو رفتم جنگ ؟! تو واسه من شدی تئورسین! من باد تو کله امه؟! من هیچی. برو بقیه را ببین. کدوم تصفیه. هر کسی را اونجا می بینی آدم حسابی ه. حالا از هر تیپی می خواد باشه. کدوم تصفیه؟ منظورت همون هایی که بلیط گرفتند رفتند خارج گفتند مملکتی که دست آخوندها باشه به ما چه که عراقی بیاد زیر چکمه هاش ببردش ! رفتند و هنوز که هیچی فکر کنم تا یه مدت بعد جنگ هم جرات نکنند برگردند. ولی غصه نخور. یه روز بر می گردند و ادعای همه چیزشون می شه و از ما توقع دارند و مدعی همه چیز می شن. جماعت نون به نرخ روز خوری که فعلا صلاح نیست چشممون به جمالشون روشن بشه. آره داداش. اگه مملکت یه دست شده باشه که نشده و نباید هم بشه ، واسه جنگیدن نیست. واسه این ه که دمشون را گذاشتند روی کولشون در رفتند. تقصیر نداری ! ندیدی! یه چیزی بهت گفتند! حوری را از کجا آوردی ؟! برفرض حرفت درست ! زن های و دخترهایی که جنگیدند چی ؟ به من چه که نشستی با صحبت یه سری آدم  مغزت را شستشو دادند؟ تو را نمی دونم ولی من خداییش دو تا حوری هم برام زیاده. چه برسه صد تا ! می خوای قول بدم همه اش مال تو ؟ این دیوونه بازی ها مال اونجا نیست! بهشت ؟! من چمی دونم می رم بهشت یا نه ! تو بهشت که به خدا وصلی! خودش بهترین پاداشه. اون وقت یه عده گوش تو را پر کردند. بهشت !!! جهنم !!! برو بابا! کی می دونه جاش کجاست. فکر کردی رفتیم اونجا نقل و نبات جمع کنیم ؟! به اون جوونک ها به قول خودت انگ می زنی! اون جوون هنوز اون قدر سنش نشده که ریشش در بیاد تا بتونه مثل اون هایی که این چرندیات را تو مغزت کردند، بیت المال را هاپولی کنه ! حوری می دونه چیه ؟ شما شاید این ور چشمت دنبال این چیزهاست که فکر می کنی اون ور خبری ه. اون ور فرشته هست. حوری نیست. وقت این مسخره بازی ها نیست. اون ور هنوز کسی به هاپولی کردن بیت المال فکرش نرسیده. خبر نداره که این ور چه خبره ! " یک کم قدم زد و برگشت چشماش را ریز کرد بهش گفت:" من معادله چیدم ؟ یادم نمی آد!  من چه کار دارم به این کارها ! معادله را کی چیده و چی چیده به من چه ؟ ارتش! سپاه! برو عمو دلت خوشه! میونبر ! قدس ! چرا این ها را به من می گی ؟ من نه شروع کردم نه ادامه دادم نه تموم کردنش کار من ه ! "

رفت طرف در و همین جور که می خواستیم بریم بیرون ادامه داد :" نرفتی ! ندیدی! ناموس من اون شهری ه که هنوز جای رد تانک رو ش مونده. اون آدم هایی هستند که اون موقعی که شما داشتی تئوری می دادی ، زیر تانک ۶۰ تنی له شدند. اون دختری ه که روانی شد خودش را پرت کرد تو رودخونه. تا حالا عراقی با چکمه اومده تو خونه ات نتونی صدات در آد ؟! وقتی یکی به خونه ات حمله می کنه ، نمی پرسی از کجا اومدی ! چی می خوای ! کی فرستادتت ! کی تحریکت کرده ! حرف حسابت چیه! بزنه می زنی ! بکشه می کشی ! حالا جناب ! این طرف ، زده ! کشته ! برده ! بشینم نگاهش کنم ؟! ما رفتیم که اون بچه کوچیک آواره نباشه. ببین آقای با سواد ! این جنگ هم مثل هر جنگ دیگه ، هم گناه کار داره ، هم بی گناه ! ما رفتیم و می ریم که اگه بشه هوای بی گناهش را داشته باشیم. گناه کارش با خدا. خودمون را هم خدا بزرگه. مسخره است کنار گود بشینی بگی لنگش کن. تو که جرات شنیدن صدای موشک بارون را نداری ! آره داداش ! خیلی وقته که راه ما و شما از هم جدا شده ! بهتره وقتمون را حروم این بحث ها نکنیم "

از عصبانیت داشت می لرزید ولی چیزی نمی گفت. من هم دست کمی ازش نداشتم. سخته که اونجا اون چیزها را ببینی و این ور این حرف ها را بشنوی. وقتی رفتیم پیش استاد، دیگه دل و دماغ نداشتیم. استاد به ما ها گفت :"بچه ها این مسائل طبیعیه. کی فکر کرده که جنگ فقط یعنی تیر اندازی ! شما باید قوی تر باشید ! " مهدی آروم جواب داد:" آقای دکتر ! من از جنگ متنفرم. مادرم بهم جنگیدن یاد نداده. همیشه دوست داشتم تو راهی که تربیت شده ام مفید باشم. ولی آخه اگه این مملکت بیفته دست دشمن ، دیگه دکتر و مهندس و معلم و ملا ش به چه دردی می خوره !"

روز سختی بود. مهدی همه اش تو فکر بود و حرص می خورد. نشستیم روی نیمکت پارک. دستاش را به هم قفل کرده بود و گذاشته بود زیر چونه اش و دندون هاش را به هم فشار می داد. تکیه دادم. یه نگاه به آسمون کردم و گفتم :" خب تو که جوابش را دادی ! خوب هم دادی ! مهدی راه سختی ه. توقع نداشته باش همه بفهمند ! بابا خودت می گی ! جنگه. خاله بازی نیست ! خب این هم یه مدلش. مهدی رک بگم. اگه واسه دل کسی رفتی جنگیدی ، اگه واسه به به و چه چه شنیدن این و اون رفتی ، اگه واسه چیزی غیر از خدا رفتیم ، حقمونه این طور سرمون بیاد. وگرنه سرت را بالا بگیر"

زدم پشتش و گفتم :" مهدی تو بزرگی ! خرابش نکن"

ادامه دارد ...

پ.ن : پاسخ به سوالات ...

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 15:5 | لینک  |