blogerfree روان شناس روانی (2)
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

 آنچه گذشت ...

دکتر پشت میزش تکیه زده بود و دستاش پشت گردنش قفل بود که در زده شد و نفر بعدی اومد داخل. دکتر دستاش را از هم باز کرد و گفت"حال خواهر ترزای ما چطوری؟" دختر با حرکت سر یک سلام کرد و نشست. دکتر گفت"خب! چه خبر؟" - "دکتر یه خواهش ازتون بکنم؟" ـ"تا چی باشه !" - "دیگه به من نگید خواهر ترزا!" -"آه. چرا؟!" -"من را یاد گذشته ای می اندازه که اذیتم می کنه" -"همون گذشته ای که باعث افتخاره ؟ مگه خواهر ترزا بده ؟!" -"کار هر کسی نیست. اون گذشته برای من زهرمار شد!" دکتر سری تکون داد و تکیه داد و گفت"خب ! چی صدا کنم ؟! " -"اسم خودم مگه چشه؟" -"هی بد نیست. خوبه. ولی بیا مستعار بذاریم" -"بگید بدبخت، مفلوک، بیچاره، روانی، احمق..." دکتر با دستش اشاره کرد و گفت"خب خب خب ! آروم تر ! خب کجا بودیم ؟ آهان ! بدبخت ؟! نه نه ! بدبخت خیلی بدتر از این حرف هاست حالش ! مفلوک ؟! نه قدیمی ه ! بیچاره ؟! نه نه ! تو اگه چاره نداری پس اینجا چه کار می کنی ؟ می تونی قسم بخوری تا آخر عمرت خوب نمی شی ؟! پس نه ! بیچاره هم نه ! روانی ؟! من روان شناسم نه روان درمان ! نه روانی نیستی هنوز ! احمق ؟! دستت درد نکنه دیگه ! می خوای بگی احمق ها می آن پیش من ؟! احمق ها می شن خواهر ترزا ؟!"

کمی خودش را جمع و جور کرد و درحالی که حریف زبون دکتر نمی شد گفت"خب ! بفرمایید چی !" دکتر کمی فکر کرد و گفت"راستش را بخوای عینهو پروین اعتصامی هستی !" -"زیاد از اون و شعرهاش خوشم نمی آد" دکتر خم شد رو به جلو و گفت"من فقط پروین را می شناسم که وقتی یک دختر یتیم تو یک خرابه دید رفت بغلش کرد و های های باهاش گریه کرد و شعر نمی دونم چی / که مرا حادثه بی مادر کرد / را گفت ! من فقط اون را می شناسم که با در و دیوار حرف می زد و دغدغه اش آدم بودن مردم بود و بس ! و همین طور یک آدم زجر کشیده!" کمی آروم شد و پرسید"می شناسیدش؟" دکتر با اعتماد به نفس جواب داد"یکی از تحقیق های دوره دانشگاهم پروین اعتصامی بود. اون موقع بود که فهمیدم شما ها باید بهش افتخار کنید." خندید و پرسید"چند شدین آخرش؟" دکتر خندید و گفت"۱۳.۵ ! نمی دونم چرا ! شاید چون خیلی سر کلاس شلوغ می کردم. شاید هم چون بقیه امتحانم را بد دادم و فقط همین یک تحقیق نقطه قوتم بود ! یادش بخیر. کلی از دستش دلخور شدم !"

همون موقع صدای زنگ ساعت در اومد. دکتر دستاش را از هم باز کرد و سری تکون داد و به ساعت اشاره کرد و گفت "شرمنده !". دختر شونه بالا انداخت و می دونست راهی نداره. فقط پرسید"وقت تلف کردین؟!" دکتر با خونسردی گفت"نه نه ! اسم انتخاب کردیم. از حالا شدی پروین! تا هفته بعد برو روی زندگی پروین کار کن. به خصوص اونجاهایی اش که شبیه خودته. در مورد ازدواجش هم بخونی بد نیست"

دکتر خداحافظی کرد و در را بست. یک دستش را به کمرش گرفت و دور اتاق قدم می زد و فکر می کرد

...

" راستش هیچ وقت دوست ندارم به کسی دروغ بگم. الکی بگم خوبی ! این آدم جزو بدترین هایی ه که می آد پیشم. شاید مشکلش از نظر خیلی ها سطحی باشه. ولی من وقتی خودم را می ذارم جاش می بینم قوی ه. می دونید ؟ کلا نظر من اینه که ، علم روان شناسی با همه تکنیک ها و ظرایفش و اما و اگر هاش کلا اومده فقط یک جمله را بگه و بره /الخیر فی ما وقع/ اومده بگه اگر نمی تونی تغییر بدی، بپذیر و شاد باش !!! سخته ! نه ؟!"

ادامه دارد ...

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 11:13 | لینک  |