دکتر و دوستش وارد کافی شاپ شدند و دو طرف میز نشستند. دکتر دستاش را به هم قفل کرده و زیر چونه گذاشته بود و فکر می کرد. دوست دکتر همین جور که منو را نگاه می کرد گفت "یه جا خوندم امکان نداره وقتی بعد از آب پرتقال خوردن از کافی شاپ بیام بیرون ،حساب نکنم که با پولش می شد چند
پاکت آب پرتقال از بقالی خرید !" دکتر همین جور که پیشونی اش روی دستاش بود گفت "با پول یه فنجون قهوه می شه یه نصفه قوطی قهوه خرید. یعنی لااقل پنجاه تا لیوان قهوه!" دوست دکتر منو را چرخوند گذاشت جلو دکتر و ادامه داد "خب اگه گفتی چرا باز یه عده می آن اینجا ؟! اگه یکی تنها بیاد تعجب می کنم. به نظرم به خاطر محیطشه. دنج و تاریک !گاهی هزینه مالی کم اهمیت ترین چیز زندگی می شه ! حالا اگه گفتی چرا معمولا دو طرف میز نشستن بهتر از نشستن کنار هم روی یه نیمکته ؟!" دکتر همین جور که داشت منو را مرور می کرد گفت "لابد فیس تو فیس بودن...!" -"خب آره. ولی دو حالت داره. یا دوست داری طرف مقابل را تمام وقت روءیت کنی یا دوست داری روءیت بشی!!!" -"دلت خوشه ها ! حالا من کدومشم ؟!" -"به نظرم دومی!!!" -"چه جالب!" -"ازت معلومه ! وقتی داری با یکی حرف می زنی یا سرت پایینه یا نگاهت یه جای دیگه !" -"آخه عادت ندارم تو چشم نگاه کنم. اون موقع حواسم کمتر جمع می مونه !" -"بهترین نقطه بین دو ابروهاست" -"جالب تر شد ! رینانسفال!!!"
گارسون بالاسر میز اومد و دوست دکتر سفارش دو تا قهوه داد. دکتر نگاهش به شمع خاموش روی میز بود. "کبریت داشتی این شمع را روشن می کردیم!" -"معذرت می خوام ... می شه لطفا این شمع را هم واسه ما روشن کنید ؟" گارسون شمع را روشن کرد. دکتر همین جور به شمع خیره شد و گفت "خیلی خوشم می آد از حرکتش !" -"آره!" -"آتیش هم جالبه ها ! از دور جاذبه داره و از نزدیک دافعه! مثل بعضی آدم ها !" -"یه جورایی عین خودت" -"یادمه یه بار یه جا این را نوشتم ، یکی با هویت ناشناس گفت چون خودت را از بشر بالاتر می دونی ، عین شیطون ! فقط جواب دادم هویت جدیدت مبارک!" -"اوهوم!" -"ولی الان جور دیگه فکر می کنم ! بعضی ها مثل شمعند ! آب می شن تا راه بقیه روشن بشه. بی خیال خودشونن ! مثل سهراب و نیما و پروین و دکتر شریعتی !"
دکتر سرش را بالا کرد و به دوستش گفت "به نظرت من شمعم ؟!" -"نه" -"آتیش ؟!!!!!" -"نه" -"پس چی ؟!" -"آدم ! یه آدم ! همین !" دکتر دوباره به آتیش خیره شد و گفت"همون که شیطون باید بهش سجده می کرد و نکرد ؟!" -"نه همون که اگه گشنگی بکشه عاشقی یادش می ره (زد زیر خنده)!" -"باید تکلیفم معلوم باشه ! ..."
دوست دکتر گفت "می دونی اگه یکی یادش بره قهوه جلوش را هم بزنه چشه ؟! یا این که تو آسانسور بره ولی یادش بره دکمه اش را بزنه و الکی منتظر حرکتش باشه ! یا این که بخواد کل مسیر خونه را راه بره !" -"بی خیال بابا!" -"این را داشته باش! اگه بعد این برسه به درجه شمع بودن ، یعنی راهی که رفته پاک بوده !"
دوست دکتر ادامه داد "بگذریم. شنیدم یه نفر را از پای مرگ آوردی کنار!" -"من نه ! خدا آوردش کنار!" دکتر ادامه داد"اولین بار دانشجو بودم. یکی یه آی دی بهم داد گفت صاحبش جریانش فلانه و می خواد خود کشی کنه و دوستش هم دو باری اقدام کرده ، یه ایمیل بهش بزن که فکر کنه تنها نیست! متنی که نوشتم بهترین متن عمرم بود !" -"خب بعدش ؟!" -"نمی دونم! فکر کنم اون آی دی از بین رفته باشه ! شاید کار خودش را کرد ! راستش یکی دو سال بعد یادش افتادم!"
دکتر بحث را عوض کرد و گفت" راستی یه نفر هست می تونم بسپرم بهت ؟!" -"کی هست؟!" -"سخت نیست! کنکور قبول نشده دپه !" -"هه خل !" -"مطمئنم چند سال دیگه به خودش می خنده !" -"خب این که دست گرمیه! انجامش بده !" -"حوصله ندارم" -"چرا به من نمی گی دردت چیه ؟!" -"دردی نیست! خسته ام همین!" -"می دونی برای آدمی که همیشه عادت داشت موقع عصبانی شدن داد بزنه عجیب ترین چیز چیه ؟" -"لابد منم !" -"این که عین آدم های آروم بریزه تو خودش!" -"عصبانی نیستم! مشغولم!" -"مشغول چی؟" -"فکرم مشغوله ! همه چیز و هیچ چیز ! یه جور ریکاوری" -"ای بابا! همین را کم داشتیم ! ریکاوری واسه تو خوب نیستا! تو ژنراتور لازم داری ! با خاموش کردن درست نمی شی!"
دکتر لبخندی زد و گفت" بی خیال ما شو ! اون راهی که تو کله ی تو ه و ازم می خوای شروعش کنم من تا تهش را رفته ام!"
دوست دکتر گفت" یه نفر جدیدا می آد پیشم که همه اش می گه همه دارن تحقیرم می کنن. برای همین دوست داره محیطش را عوض کنه بره ! وقتی تعریف می کنه می بینم اشتباهه. من تحقیر مهمی درش نمی بینم ! باید درستش کنم ! گفتم شاید بتونی کمکم کنی ولی ... بگذریم ! ببین دوست من ! درست می شه ! هر چی هست درست می شه ! مگه تو نبودی که می گفتی باید اعتماد کرد ؟! خب اعتماد کن ! حتی اگر بازی اش را نفهمیدی ! می دونی چقدر آدم را با تکه کلام های تو برگردوندم خونه ؟! بچه بازی از من و تو گذشته ! اوهوم ؟!"
دکتر سرش را تکون داد و گفت " بگذریم! فرصت می خوام!"
دوست دکتر گفت" باشه ! هر چی شما بگی ! یه بار به یکی از مراجعینم گفتم خودت را تو آینه نگاه کن ! بعد شروع کن به چیزهای خوب فکر کردن ! ببین قیافه ات چجوری می شه ! خواستی امتحان کن دکتر!"
دکتر قاشق را ول کرد تو فنجون و نگاه کرد به دوستش و گفت "ریخت ! اونقده هم زدم که از لبه اش ریخت!"
ادامه دارد ...