blogerfree عقاب | 1
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

بسم الله الرحمن الرحیم

اعوذ باالله من الشیطان الرجیم

دیگه الان وقتشه. خیلی وقته که می خوام بنویسم ولی الان وقتش رسید.

 از وقتی که یادمه،از روز اول تولد که خب تو بودی ولی من یادم نیست، ولی از وقتی یاد گرفتم دور برم چه خبره ، سایه ی سنگینت را روی خودم حس می کردم. سایه به سایه باهام می اومدی. عین یه بختک. انگاری که تو هم با من بزرگ شدی. یا بهتر بگم آپدیت شدی. وجود نحست همیشه همراهم بود. نگاهم می کردی. هر وقت قدم می زدم و سرم را می چرخوندم به سمت چپ می دیدمت که داری می آی ! گاهی ساکت، گاهی شاکی، گاهی راضی ! قدم به قدم ! سایه به سایه !

خیلی عجیبی. عین بلبل ورد زبونم بود ولی الان دستم سخت به نوشتن می ره. از همون روز اول ول کن من نبودی ! حق داری شاید ! چون من هم ول کن تو نبودم ! دست از سرم برنداشتی ! سایه ی سنگین شومت را کم نکردی ! شاید هم حق داشتی ! چون من هم لجباز بودم ولی نه نه ! لجباز نه ! بیمه بودم. حق داشتی بترسی از کسی که یک دعای بزرگ پشت سرش بود. "خدایا ..." ! آره ! دردت همینه ! تنها چیزی که من را وادار به حرکت می کرد ! ولی تو بی کار نبودی ! نمی دونم این چه نقشه ایه ! مگه من کی هستم ؟! خسته شدم از دستت ! خسته ! ولی بیش از خستگی باید بگم لج کردم باهات ! لج ! آخه شناختمت ! نقابت برام افتاده ! همون شبی که یه نفر ما را دور هم جمع کرد ، دستت را رو کرد و تازه من فهمیدم که این موج سیاه برای چیه و از کجاست ! از اون موقع باهات لج کردم ! ماه هاست هر چه می کنم برای لج کردن با تو ه !  وگرنه خدا این قدرها هم انتظار نداره و سخت گیر نیست ! خودم هم هیچی ! بقیه هم که چه عرض کنم ؟! هر وقت نگفتم هیچی، فهمیدم که حقیقت اینه که هیچی ! تلخه شاید ! ولی من لج کردم. فقط با تو ! شروع کردم لجبازی را ! دنبال دوستانی گشتم که همراهی ام کنند ! گوشم به حرف های منفی بدهکار نبود ! حرف هایی که سنگینی اشان تا همیشه روحم را سوهان می کشه و توان بازگشت به گذشته و یاد گذشته را از من می گیره ! برام فقط هدفم مهم بود ! کم کردن روی تو ! جنگ با تو ! و در آخر تقدیمش به مولا ! کاری که می خواستم انجام نشد، ولی روی تو کم شد! خوب هم کم شد! فقط یک چیز جلو راهم را گرفت، عشق به دوستانم! وجودم فدای عشق به دوستان! اون روزی که همه خندیدند من عصبانی بودم! عصبی بودم! در خودم! کسی نمی دونست چمه، خودم هم نمی دونستم، یک جای کار می لنگید، آن هم قهقهه ای بود که از دور شنیده می شد! قهقهه ی تو! ولی این قهقهه در نوبت بعد خفه شد ! می فهمی ؟! خفه ، خفه ! کار ندارم حال من چطور بود ، شاید خسته ! ولی تو خفه بودی ، برای لحظاتی، و من اون لحظات را می خواستم! لحظه خفه شدن تو ، ولو برای چند لحظه !

دریا را اول باید راکد کرد ، بعد با نسیمی تغییر مسیرش داد ! تو نتونستی تغییر مسیر بدی، نه که من نذارم ، که خدا نگذاشت ، مثل همیشه ، مثل همیشه ! هر وقت دام پهن کردی، اگر هم من نه نگفتم، خدا نه گفت و نذاشت! و اینجاست که بیچاره ناکامی تو ! ولی تاکتیکت را عوض کردی، تاکتیک بی شرمانه ای که تا مدت ها جواب داد، سکون موج، یاس و ناامیدی، خودکشی سرمایه، و در آخر مومی در دست تو برای شکل دادن! نوعی مرگ تدریجی برای کسی که تمام شده ، اون طور که تو می خواستی تمام شده، بی حرکت، افسرده، بی انگیزه و شاکی از خدا، یا در نهایت بی خیال رحمت خدا، یا بهترین حالت بی تفاوت به رحمت خدا، فراری و خسته  از اندیشه تفکر ...! خوب تاکتیکی بود برای متوقف کردن من ! و تو موفق می شدی اگر خدا یادم نمی انداخت شبی را که لجبازی من اوج گرفت! تو قهقهه زدی! قهقهه بدی هم زدی ! گوش من کرد شد از قهقهه ات! خسته شدم. خسته. نه از بار بر دوش، نه از روزگار، نه از هر چیز دیگه ای ! خسته ام از صدای گوش خراش قهقهه ات ! و ... این حرف آخره که می خوام نشنوم این قهقهه را ، و چون نمی خوام بشنوم نباید بشنوم. تاکتیک عوض کنی، تاکتیک عوض می کنم ...

با همه مهارتت پستی ! ضعیفی ! اگر نبودی فقط به جنگ من می اومدی! دست از سر رفقای من بردار! دست از سر اطرافیان من بردار! نیرویت را روی من متمرکز کن! ببینم چه غلطی می کنی! اگر ادعا داری دست از سر دوستانم بردار! اگر نه ، تمام تلاشم را می کنم تا نتوانی آن ها را وادار کنی تا تو را به قهقهه وادار کنند ! تا آخرین قطره خون، تا آخرین نفس! حتی جنازه ام هم سر راه توست و سپر دوستانم و اطرافیانم! راه شکست من این تاکتیک بی شرمانه نیست! من هستم و خودت ! در جنگی سخت ! برام مهم نیست چه سرنوشتی سراغم بیاد! برام مهمه که اگر مُردم ، اگر کشته شدم در این جنگ ، اونی نمیره که تو می خواستی! در آخرین نفس اونی باشم که تو نمی خوای! تو که پژمردگی و افسردگی و من و همراهانم به قهقهه ات می اندازه، انحراف ما و ناامیدی ما، تمام شدنمان،...! قهقهه ات را نمی خواهم ببینم ! از لجنزار هم که باشه باید بزرگ بیرون بیایم ! قهقهه ات را نمی خواهم بشنوم ...

تو باهوشی، خیلی زیاد، اون قدر زیاد گاهی با خدا اشتباهت می گیرم و فکر می کنم  اون چه سرمون می آد از جانب خداست که اسمش را یا می گذاریم حکمت یا آزمون صبر ! توانایی! اون قدر توانا که فقط خدا از تو تواناتره ! اون قدر توانا که حرفی درش نیست ! اون قدر زیرک که گاهی کاری می کنی که فکر کنم از تو جلو زده ام ولی در اصل عقب تر باشم و خودم هم ندونم ، فکر کنم برنده ام ولی بازنده باشم و خودم متوجه نباشم ! تو ماهری و زیرک ! اون قدر که حتی در کلمات این متن هم حضور داری ! باش ! گاهی بودنت لازمه، که اگر نبود خدا هم نمی گذاشت باشی ! تو تجربه ای داری به قدمت کل بشریت ! تجربه من با اطرافیانم نهایت پنجاه سال ! ...

تو باهوشی، خیلی زیاد، ولی من از تو باهوش ترم. تو ماهری و با تجربه، ولی من کسی را دارم که تو نداری ! من خدا را دارم و تو نداری ! ...

رسما شمشیر من از رو بسته شد و جنگ چند ماهه علنی شد ! خوب می دانم چه جنگ سختی برای کسی که شمشیرش را برای تو از رو ببندد در پیش است ! ولی من آماده ام و چیزی برای هدر رفتن ندارم و هزینه دادن را بلد هستم که باید در این راه هزینه داد ! فقط دست سر دوستانم بردار ...

تو هیچ نیستی و در بالاترین مقامت اونی هستی که باید به آدم سجده کنی ! تو همان رانده شده ای هستی که سجده نکردی و خیلی از آدم ها را به سجده وا داشتی ولی نوبت سجده تو هم زیاد رسیده و خواهد رسید ...

قُلْ أَعُوذُ برَبِّ النَّاسِ

مَلِكِ النَّاسِ

 إِلَهِ النَّاسِ

 مِن شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ

 الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ

 مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ 

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 21:23 | لینک  |