blogerfree روان شناس روانی (11)
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

آنچه گذشت ...

دکتر پشت میز نشسته بود و یه تکه کاغذ را خطی خطی می کرد و رویش جملاتی می نوشت. همین جور زیر لب می گفت "بعدش شاید پاره اش کنم بریزم تو سطل ! شاید آتیشش بزنم ! کاش می شد قابش کنم بزنم به دیوار ! نمی دونم ! ..." همین جور می نوشت و نگاهی به گوشی موبایلی که داشت زور می زد تا اس ام اس بفرسته می انداخت. اس ام اس که رسید چند دقیقه بعد گوشی زنگ خورد. خودش بود. استاد. اس ام اس کار خودش را کرد. ولی استاد مثلا قرار بود چه کار کنه ؟

موبایل زنگ خورد و دکتر با تردید گوشی را برداشت و فقط سلام کرد. اون طرف استاد شروع کرد و این طرف دکتر جواب می داد ...

"... سلام ... هی ... مرسی ... چی بگیم؟ ... خب دیگه ! ... خب ... آره خب ... هوووم ... نمی دونم ... بگید ... خب ! ... چه جالب (با طعنه) ... باشه ... نمی گم چمه ! ... باشه! اگه درست بگید دروغ نمی گم ...  فرض کنیم درست بگید، بعدش چی؟ ... باشه خب! آره درست می گید ... اون را هم خودتون بگید دیگه ... من چیزی نمی گم ... خب ! ... ما هم کشک ! ... آره خب ! درسته ! یعنی فرض کنیم درسته ! آخرش چی ؟! ... دیر شده ! ... خب دیگه ... ترسیدم ... بالاخره که یه روزی ... الان که دارید به من می گید! ... نه! خب من هیچ وقت این رفتار را نمی کنم ! یعنی آدم این کار نیستم ! ... حالا که فهمیدید ! ... شما بودید چه کار می کردید؟! .... مثلا چی دارم که بپام از دست ندم ؟! ... این یکی اصلا برام مهم نیست! ... غرور می خوام چه کار ؟! بسمه ! ... خب آخه همه اشون سیاهه ! چی را بخونم ! ... به اندازه کافی داغون هستم ! ... برام مهم نیست ! ... باشه ! ... صحبت می کنیم ! ... چی بگم؟ ریش و قیچی دست شما !..."

دکتر وسایلش را جمع کرد و راه افتاد تا بره پیش استاد. کاغذی که نوشته های پراکنده دکتر توش بود روی میز جا موند ...

" همیشه برام شخصیت دیگران مهم بود. همیشه ملاحظه احساسات دیگران را داشتم. همیشه به چیزی که در دل دیگران هست اهمیت دادم و کنترلش کردم. همیشه رو راست بودم. همیشه خواستم معرفت داشته باشم. همیشه سعی کردم منافعم موجب رنجش کسی نشه. همیشه خواستم عمل عاقلانه را با بی اعتنایی اشتباه نگیرم. همیشه خواستم عقل و احساسم با هم رفتار کنه. هیچ وقت از دهنم دروغ در نیومد حتی به بهای گران. هیچ وقت نخواستم نقش بازی کنم. هیچ وقت نخواستم رفتارم شبیه سوء استفاده بشه. همیشه خواستم غیر از خودم طرف مقابلم را هم ببینم. نخواستم صرفا منفعتم از دیگران تامین بشه. برایم شخصیت دیگران مهم بود.هیچ وقت دو رویی نکردم و حرفی نزدم که حق زدنش را نداشته باشم. هیچ وقت نخواستم دلی بشکنم و بهایش را دادم. هیچ وقت تملق نکردم . همیشه سعی کردم رفتارم پاک باشه. صداقت داشتم. هیچ وقت نخواستم ادعای بعضی چیزها را بکنم همیشه صداقت داشتم. و همیشه خواستم طرفم را درک کنم. همیشه خواستم دست دیگران را بگیرم ولی چه کسی دستم را گرفت که بلند شو! چرا درمانده ای ؟! هیچ کس ؟ می شود گفت هیچ کس.کسی دردت را نفهمید. دستت را نگرفت. حالت را نپرسید. و حرف من این است که دوست دارم دیگران هم با من این گونه باشند. همین. این توقع زیادی نیست. 

 فقط دلت می خواهد داد بزنی و فریاد بزنی و بگویی چرا ؟!!!هیچ کس به تو اهمیتی نمی دهد. حرفت و غمت خریدار ندارد. تو چرا خریدار حرف و غم دیگران می شوی ؟! چرا ؟!  "

نیمه شب شروع می شد و گپ مردانه شکل گرفت ...

ادامه دارد ...

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 23:21 | لینک  |