blogerfree قصه روزها
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

صدای زنگ ساعت بلند شد. مرد یکی دو تا مشت روی ساعت زد ولی فایده نداشت. مجبور شد از جاش بلند بشه. اول جلو آیینه کمی خودش را مرتب کرد و بعد آبی به دست و صورتش زد. حالا نوبت درست کردن چای و آماده کردن صبحانه بود. یه روزی مثل همه روزها. و مثل همیشه دکمه رادیو روی میز پذیرایی وسط اتاق را زد و روشن شد و خودش هم مشغول کار خودش شد. صدای رادیو سکوت خونه را شکست.

"... سلام ! سلام ! سلام ! سلام به همه ! خب من که همیشه می گم. این شبکه یه جورایی زیادی خودمونیه. منظورم شبکه گپه دیگه. شما چند نفرید؟ هر چند نفر که هستید فرض کنید تنها منم و شما. خوبه؟! پس راحت باشید. حالت چطوره؟! صبحت بخیر. خوشحالم از این که باز هم با هم هستیم. خوشحال باش از این که یه روز دیگه از روزهای خدا را می بینی. پنجره را باز کن. هنوز هم درختی هست که بهش سلام کنی. سلام کن. یه نفس عمیق بکش و بگو سلام درخت. سلام خورشید. سلام روز جدید. سلام طبیعت. به خیابون کاری نداشه باش. سلام گربه! سلام گنجشک! سلام کبوتر خاکستری. سلام به همه اتون که دوباره یه روز را از نو شروع کردید. سلام. خدای من! چه هوای قشنگی! چقدر دلپذیره. می دونی ؟ به نظر من هیچ چیز لطیف تر از آفتاب وسط پاییز نیست. خب حالت چطوره؟ چایی ات آماده شده؟ راستی امروز را چه طور می بینی؟ می تونه روز خوبی باشه؟ دیروز و فردا را بی خیال. امروز چطوری ؟!..."

مرد دستی برای رادیو تکون داد و لبخند زد و ساندویچ نون پنیرش را آماده کرد.

"می دونی؟! امروز خیلی سر حالم. آخه امروز  با هم هستیم. اول بذار یه آهنگ قشنگ را با هم گوش بدیم. هستی؟ پس گوش می دیم" صدای آهنگ لطیفی در حال پخش شدن است. مرد روی مبل لم داد و با لبخند چمانش را بست و کمی از چای خودش نوشید. "خوب بود؟ می دونستم خوشت می آد. خدای من! من چقدر وراجم. ولی دلیل داره.دلیلش را شب بهت می گم. آره دوست من ! وراجی من دلیل داره. خب؟! دیگه چه خبر؟ سر حال شدی؟ یک کم ورزش کن. یه نفس عمیق بکش. عمیق. هر چی خوبی هست را بکش تو ریه هات. بدی را بده بیرون. پاک پاک بشو. امروز یه روز جدیده. امروز کلی چیز خوب قراره ببینی. چایی ات سرد نشه" مرد چای اش را تمام کرد و روی میز گذاشت. "خب؟ امروز برنامه ات چیه؟ من که می گم باید کلی از خیلی چیزها استقبال کنی! اصلا بیا امروز منتظر یه خبر خوب باشیم. راستی می ری خرید؟ نظرت راجع به یه دسر شکلاتی چیه؟ من مثل بچگی هام هوس پاستیل کردم. جای تو باشم می خرم. کی فکر می کنه واسه خودم خریدم؟! اصلا ناهار را مهمون رستوران..."

مرد دکمه رادیو را زد و خاموش کرد و لباس هاش را پوشید و به سمت سوپرمارکت سر خیابون راه افتاد. خرید درد سر نداشت. اجناس را انتخاب کرد و توی سبد ریخت و از گیت رد شد. خانم فروشنده دونه دونه اشان را جلو بارکد خوان گرفت و قیمت را گفت. مرد کارت عابر بانک خودش را به دستگاه خود پرداز کشید و لبخندی زد و رفت. مثل همیشه. فروشنده هم نگاهی به مرد که داشت می رفت انداخت و چیزی نگفت. در خیابان بعدی یک مغازه صوتی و تصویری بود. مرد وارد مغازه شد. مغازه دار خندید و گفت "مثل همیشه؟" مرد لبخندی زد و سرش را به علامت تایید تکون داد. مغازه دار دستش را دراز کرد و نوار کاستی را از مرد گرفت و گفت"باشه. ام پی تری اش می کنم. آهان. بیا این هم از این" مغازه دار یک کاست خام را به مرد داد. مرد پول را روی میز گذاشت و دستی تکون داد و رفت. مغازه دار در حالی که لبخند زنان با نگاهش مرد را تعقیب می کرد و سری تکون داد و گفت "آدم جالبی ه!". مرد به خونه برگشت و رادیو را روشن کرد.

"... خب خوش گذشت؟ داشتم می گفتم. امروز هم مردم بهت لبخند زدند. تو هم به مردم. درست می گم؟ این یعنی زندگی. مردم از تو راضی و تو هم از اونا راضی. این یعنی خوشبختی. از این بهتر هم می شه. می دونی. خنده داره ولی الان یادم می آد که هیچ وقت از شنیدن صدای خودم خوشم نمی اومد. یعنی بدم می اومد. ولی الان خوشم می آد. آخه تا حالا این مدلی نشنیده بودم. من که می گم امروز هنوز هم روز خوبی خواهد بود. تو چی فکر می کنی؟ راستی از چه حیوونی خوشت می آد؟ من عاشق پنگوئنم. زندگی اشان معرکه است. خیلی با صفاست. دوست داشتی پنگوئن بودی؟ من که خیلی دوست داشتم. اصلا پرنده بودم و پرواز می کردم. یا مثلا تو جنگل زندگی می کردم. تو دل طبیعت. تو چی؟ حتم دارم دوست داشتی. کاش همه مردم این طور بودند. مثل پنگوئن ها با هم دوست بودند. نه؟ راستی این موسیقی ملایم که داره روی صحبت هام پخش می شه محشره. قبول نداری؟   می خوای یه شعر برات بخونم؟..." زنگ در به صدا در اومد. پست چی بود. مرد در را باز کرد و نامه ای را گرفت. چقدر غیر منتظره! نامه از یک دوست قدیمی بود. "... راستش خواستم خوشحالتون کنم. الان که این نامه را می نویسم جلسه دفاعم داره برگزار می شه. درسم تموم شد. استاد خیلی ازم راضیه. امروز بی اختیار یاد شما افتادم. کاش بودید..." مرد لبخند آرامش بخشی زد و رادیو را مجددا روشن کرد.

"... چه خبر؟ خبر خوب رسیده یا نه؟ من چمی دونم؟! من که خبر ندارم. دیشب به یه چیز خوبی فکر کردم. این که دوست دارم بعد رفتنم ازم به خوبی یاد بشه. تو چی؟ خب معلومه همه دوست دارند. خیلی لذت داره که از یک دوست یه خبر خوب بهت برسه. خبر خوب را باید تعریف کنی. راستی اگر تو یه جزیره تنها بشی چه آهنگی را زمزمه می کنی. من همین آهنگ را که الان داره پخش می شه. انگار ژاپنیه. این ژاپنی ها خیلی کارهاشون لطیفه. چقدر دوست دارم آهنگ ژاپنی را. بیا. بهتره چیزی نگم تا با هم گوش بدیم. پس به مدت ۳ دقیقه سکوت. بعدش به نظرم برو تو پارک یه قدمی بزن. هیچ چیز قد قدم زدن تو غروب کیف نمی ده. بعدش آهنگ های بومی . انگار وسط جنگلی. چقدر دوست دارم. چند تا بگم واست؟ اصلا بقیه آهنگ ها را فردا می ذارم واست." مرد چشماش را بست و به موسیقی گوش داد. آرومش می کرد. لباس هاش را پوشید و شروع کرد تو خیابون قدم زدن. مردم را می دید. بچه ها. جوونا. پیرها. پیرمرد ها دلشون به نیکمت خوش بود. بچه ها دلشون به توپ. بزرگتر ها به بچه ها. جوونا تو مغازه کار می کردند. انگار همه جزئی از یک بازی بودند. نفس عمیق می کشید. قیافه آرومی داشت. کم کم هوا تاریک شد. برگشت خونه که شام درست کنه. رادیو را روشن کرد.

"... خسته نباشی. به نظرم روز خوبی بود. آروم و بی درد سر. من که راضی بودم. تو را نمی دونم. به هر حال امروز هم گذشت. راستی اون چیزی که قرار بود بگم را بذار بگم. می دونی! از نظر روان شناسی اگر مرد ها تو روز کمتر از ۱۰۰۰ کلمه حرف بزنند افسردگی می گیرند. این عدد واسه زن ها ۵۰۰۰ تاست. این یعنی وقتی یه خانم داره حرف می زنه به اندازه  یک پنجم وقت داری. شوخی بود. ولی بی شوخی. باید حرف زد و گپ زد. آدم ها از نظر من دو دسته اند. یه عده اشان دوست دارند یکی باهاشون حرف بزنه تا از تنهایی در بیایند.مثل تو که من مدام باهات حرف می زنم. گروه دیگه آدم هایی هستند که دوست دارند با دیگران حرف بزنند تا افسرده نباشند. مثل من که دارم با تو مدام حرف می زنم. بگذریم. بسه دیگه. روز خوبی بود. شب بخیر. تا فردا"

مرد که مشغول آماده کردن غذا بود با تمام شدن برنامه متوقف شد. روی صندلی جلو میز نشست. به رادیو خیره شد. دکمه اجکت را زد و کاستی را از توی اون در آورد و گذاشت تو جیب پالتوش. کاست جدید را از جلدش باز کرد و توی دستگاه رادیو ضبط گذاشت و دکمه رکورد را زد و شروع کرد به حرف زدن...:

"... سلام! سلام ! سلام! سلام خدا! سلام زمین! سلام دوست من! خوب خوابیدی؟ امروز چطور بود. شنیدم دیروز یه نامه خوب داشتی. دیروز هم پس خوب بود ........."

 

لینک بالاترین

 

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 23:14 | لینک  |