blogerfree پروژه محکوم (6)
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

آنچه گذشت ...

دکتر آریا پشت میز نشسته بود و ۰۱۱۸۷ هم با نگاه کودکانه روبرویش داشت به دکتر نگاه می کرد. دکتر دستش را بالا برد و نشون داد و گفت"بین بعضی ها دستشون زخم می شه. یا خوب نیست. پس می رن دکتر که خوب بشن. خب؟" بچه با لبخند سرش را تکون داد که یعنی خب. دکتر ادامه داد"اون وقت می رن دکتر خوب می شن. آره؟" ۰۱۱۸۷ گفت آره. دکتر پرسید"حالا اگه من بگم دستم شکسته بده؟" ۰۱۱۸۷ جواب داد"نه" دکتر پرسید"چرا؟" بچه با همون لحن خاصش جواب داد "چون می ره دکتر خوب می شه خب" دکتر دستش را به سرش کشید و نگاه خوشحالی کرد. گفت"خب حالا تو قبول داری مغزت خوب نیست باید من که دکترم خوبش کنم؟!" ۰۱۱۸۷ با خنده جواب داد "نه". دکتر دستاش را پشت سرش قفل کرد. کلافه شده بود.

...

دکتر اومد بیرون. من هم از اتاق شیشه ای در اومدم. با لبخند بهش نگاه کردم. اون هم با کلافگی بهم گفت"چند وقته دارم رویش کار می کنم؟ ای بابا! تا خودش قبول نکنه که نمی شه درست کار کرد!" دکتر راست می گفت. بیمار باید قبول می کرد که مشکلش چیه. شاید به سطح فعالیت سلول ها مربوط می شد. من چون اجازه نداشتم تو اتاق آشکار ساز برم چیزی نمی دونستم درست. دکتر دوباره برگشت تو اتاق و من هم پشت سرش رفتم تو. رو کرد به ۰۱۱۸۷ و گفت"قبول داری مغزت الان می تونه بهتر و خوب تر باشه، پس من دکترم خوب ترش می کنم؟!" بچه خندید و سرش را به علامت آره تکون داد. دکتر انگشتاش را تو هم قفل کرد و گفت"همین بسمه". وقتی داشت می رفت بیرون، بچه به من چشمک زد. ای خدا.

دکتر همین جور تو راهرو راه می رفت. راهرویی که منتهی می شد به آسایشگاه ها. بهترین فرصت برای به کار گرفتن مخش بود. بلکه یه سرکی هم تو اتاق ها می کشیدم. دکتر سیگارش را روشن کرد گفت" اینا یه قسمت هایی از مغزشون کوچیکه و یه قسمتایی بزرگ. اگر اندازه هم بشن می شه تعادل. فقط رفتارش از سنش عقب تره. ولی معقوله. این که بد نیست. مثل این همه آدم که سنشون بیشتر از رفتارشونه. تازه شاید با این تعادل کار بقیه قسمت های بدنش هم متعادل بشه. نظرت چیه؟" با خونسردی جواب دادم" همین که بد تر نمی شه خوبه. تجربه ی خوبیه. به نظر درست می گید. هر چند یک کم فانتزی به نظر می آد!" دکتر دستاش را تکون داد. از شانس بد مکالمه تموم شد باید می رفتم. هنوز قدم بعدی را بر نداشته بودیم که صدای بلندی شنیده شد. انگار یکی یه چکش دست گرفته داره همین جور به شیشه های پنجره می زنه. صدای شکسته شدن مداوم شیشه راهرو را پر کرد. صدا از یکی از اتاق ها بود...

...

دکتر با عجله سمت اتاق دوید. من هم دنبالش. به در که رسید کد را وارد کرد. کدی که می دونستم شماره اتاق و همون شماره بیماره. اون قدر با عجله رفتیم داخل که نشد کد را نگاه کنم. دکتر وارد اتاق شد و سراسیمه به مرد جوان چشم دوخت. از موهای تازه رشد کرده اش معلوم بود که تازه عمل شده. مرد دستاش را جلو دهنش گرفته بود و از ترس می لرزید. عرق کرده بود و مات و مبهوت به شیشه خیره شده بود. صدای میمون از حیاط خلوت می اومد که از ترس جیغ می کشید. حتما از خرده شیشه هایی بوده که از اتاق ریخته پایین. دکتر که داشت نفس نفس می زد گفت"بگو ببینم اینجا چه خبره؟!" مرد با ترس برگشت به دکتر خیره شد و با صدای لرزان پرسید"را را راستش را بگگگگم؟!" دکتر جواب داد"فقط دری وری تحویلم نده. می فهمی که؟! و گرنه آمپول!" مرد با ترس گفت"نه نه. راستش را می گم" بعد شروع کرد"اومد کنار پنجره! دست بچه اش را گرفته بود که از خیابون رد بشه. من هی بهش گفتم نیا!" دکتر با سردی پرسید "کی؟ کی اومد کنار چنجره؟" مرد دستاش را به حالت بال پرنده در آورد و گفت" پرنده ه! دست بچه اش را گرفته بود. اومد پشت شیشه. هی نوک زد هی نوک زد. شیشه را خورد کرد. من ترسیدم!" دیگه صدای جیغ میمون نمی اومد. مطمئن شده بود خطری تهدیدش نمی کنه. دکتر یه نگاه به پنجره ای که شیشه هاش خرد شده بود ریخته بود بیرون کرد و با گردوندن چشمش نگاهش را به میله ی روی میز دوخت. مرد بیمار با لرز به حالت التماس به دکتر گفت"من دروغ نمی گم! قسم می خورم! شما که باور می کنید حرفم را! آره؟!" دکتر بدون این که چیزی بگه رفت بیرون.

موقع خروج شماره ی بیمار را از سر در خوندم. کمی به حافظه ام فشار آوردم تا یادم بیاد. اعداد را راحت تر حفظ می شم. اسمش یادم نیست ولی یه دروغگو حرفه ای بود. دردش هم دروغگویی بود. جوری دروغ می گفت که قطعا باور می کردی. کاملا طبیعی و منطقی. کلی باهاش مشکل داشتند. سازمان هم قرار بود دروغگویی را ازش حذف کنه. کمی که با خودم فکر کردم همه چیز دستگیرم شد.

...

دکتر به کشیدن سیگارش روی صندلی اش ادامه می داد. چشمش که به من افتاد گفت"نمی خوام گزارشی ازش بره بیرون" من هم با بدجنسی گفتم"چرا؟" با بی حوصلگی گفت"همین که گفتم" من هم ادامه دادم "دکتر من حرف دارم" دکتر سیگارش را بهم نشون داد و گفت"تا وقتی که این سیگار تموم می شه می تونی حرف بزنی. بعدش برو بیرون" من هم شروع کردم"ببین دکتر واضحه همه چیز. این بابا هنوز دوست داره دروغ بگه. روحش میل به دروغ ..." دکتر حرفم را قطع کرد گفت"اسم روح را پیش من نیار" حق داشت. حتما یاد حرف دکتر رامین در روزی که داشتند دور میز از انجمن تاییدیه می گرفتند افتاده بود. دستام را بردم بالا گفتم"باشه! آروم. اون دلش می خواد دروغ بگه. ولی مغزش بلد نیست. به جاش دری وری تحویل می ده. خب این که بد نیست. کم کم می فهمه نباید دروغ بگه" دکتر یه پوک به سیگارش زد و گفت"من سیرک باز نکردم که یارو مضحکه باشه" من هم گفتم"دکتر من به این موضوع دارم به چشم یه تجریه ی علمی نگاه می کنم. نه یه شکست. دلم می خواد بیشتر یاد بگیرم. برام مهم نیست چی سرشون می آد. برام مهمه که علم به کجا می رسه. نمی دونید چقدر دلم می خواد اتاق آشکار ساز را ببینم!" همه منظورم را بهش فهموندم. دیگه وایستادم تو چشماش خیره شدم. چند ثانیه اون خیره بود و من خیره. بعد چشمام را گردوندم روی سیگار که همه اش شده بود خاکستر. دکتر سیگار را توی جا سیگاری له کرد. من هم بدون هیچ حرفی رفتم.

...

راستی یه چیز جالب. اگر همین عمل را روی یه آدمی که بخواد دیگه راستگو نباشه انجام بدیم چی می شه؟ به نظرم چون دلش می خواد راست بگه ولی نمی تونه پس دری وری می گه. درست مثل اونی که برعکسش بود و می خواست مغزش دروغگویی بلد نباشه. ظاهرا ضد همند ولی خروجی اشون مثل همه. کلا جالب شد. یه جورایی از بدجنسی ام خوشم نیومد ولی به هر حال خیلی طول نکشید که سطحم رفت رسید به یک. دیگه تکمیل شد. دیگه فقط حق جراحی نداشتم که مهم هم نبود. مهم اتاق آشکار ساز بود. فقط باید منتظر نفر بعد می موندم.

ادامه دارد ...

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 20:54 | لینک  |