امروز روزی بود که منتظرش بودم. قرار بود راز اتاق آشکار ساز برام معلوم بشه. خیلی نمی خواستم اهمیت بدم که چه کسی را داریم می بریم اونجا، ولی نوبت ۰۰۲۳۸ بود. کسی که زود تر از همه از نظر مغزی آماده شد چون بیشتر از ما مشکل خودش را باور داشت. دو تا پزشک سفید پوش دو طرفش راه می رفتند و من و دکتر هم کنار هم پشت سرشون پنج نفری در راهرو به سمت اتاق آشکار ساز می رفتیم. دکتر قدم هاش را آهسته کرد تا بین ما و اونا فاصله بیفته.
رو کرد به من و اشاره کرد به ۰۰۲۳۸ و گفت "اونجا را ببین! اون آدم داره ثابت می کنه که آدم ها هر چقدر هم عاقل باشند و بالغ گاهی احمق می شن. هر چقدر هم بزرگ باشند گاهی از بچه هم بچه تر می شن. اون داره ثابت می کنه که بلوغ عقلی و جسمی و عاطفی با هم فرق داره. اون وقته که یه عده اون قدر بچه می شن که می خوان عین روبات باشن. کاری را بکنند که براشون تعریف شده. هیچ وقت جوابگو چیزی که دستشون نیست نباشند. این شده عاقبت این مخلوق یعنی انسان! هه انسان! مخلوقی که ادعای خالقی اش می شه!!"
...
وارد اتاق شدیم. پزشک ها سلام کردند. از نگاهشون معلوم بود که منو به چشم تازه وارد می بینند. ۰۰۲۳۸ را نشوندند روی صندلی. دکتر به بقیه اشاره کرد. یکی اشون اومد و قدری مواد بی حس کننده را با سرنگ به ۰۰۲۳۸ تزریق کرد. باعث شد عضله دستش بی حس بشه. بهش گفتند چشماش را ببنده و نفس عمیق بکشه. بعد از اون مایع آشکار ساز را با سرنگ مخصوص آوردند. دکتر گفت"این ماده روی سلول های مغز تاثیر می ذاره و رنگ سلول های هدف را تغییر می ده که در نهایت اون قسمت از بافت تغییر رنگ می ده. حساسیت این ماده روی سلول ها و بافت های فعال در اون لحظه است." همین جور که دکتر داشت توضیح می داد مایع را از طریق رگ دست به ۰۰۲۳۸ تزریق کردند. چیزی حس نکرد. روی چمشاش را با چشم بند پوشوندند. بدون این که دستاش حس کنه دستبندهایی به دستش و دسته صندلی زدند و با کمر بند کلا اون را به صندلی محکم بستند. یه سری سنسور هم به سرش با کلاه وصل کردند. هنوز چندان حسی نداشت. صندلی به حالت تخت تا شد. همون موقع درب روبرو را باز کردند و صندلی با ریل رفت تو اتاق تاریکی که دیگه هیچ کس باهاش نرفت داخل. دکتر من را برد به یک اتاق کوچک و گفت "بقیه اش را باید از اینجا از مونیتور دوربین مدار بسته ببینیم"
دوربین روی صورت ۰۰۲۳۸ زوم شده بود. صندلی به حال عادی برگشته بود و از چشم بند هم خبری نبود. داشت بد جوری به روبرویش نگاه می کرد. نمی دونستم به چی خیره شده. انگار داشت گوش می داد. حالت خواب و بیداری داشت. منگ می زد. همین جور به جلو خیره بود. بعد از نزدیک یک دقیقه که داشت حالت و رنگ صورتش عوض می شد،صورتش سرخ شد. کم کم عرقش در اومد. عرق سرد بود که قطره قطره روی صورتش درست می شد. لباش می لرزید. چشماش خمار خمار شده بود. همین جور صورتش سرخ تر و سرخ تر شد. عرق همه صورتش را پر کرد و خیس خیس شد. دیگه همه عضلات صورتش می لرزید. چیزی نمی گفت ولی دهنش کمی باز و بسته می شد. انگار داشت از درون می سوخت. اینجا بود که بوق دستگاه در اومد. کم کم صورت آروم شد و به حالت خواب قرار گرفته. صندلی به حالت خوابیده تا شد و از اتاق با ریل بیرون اومد و رفت سمت اتاق عمل.
همه پزشک ها جلو مونیتور اسکنر که در جا مغز را با سنسورهای روی سر ۰۰۲۳۸ اسکن کرده بود جمع شدند. تصویر سه بعدی مغز بود که یه جاهایی اش بنفش بود. دکتر گفت"خب رفقا! این هم مناطق ممنوعه" منظورش این بود که همین قسمت ها را باید از مغز جدا می کردند.
نه سوال کردم نه چیزی بهم گفت. رفتیم به اتاقی که اسم نداشت. پر بود از شیشه های بزرگ با مایعی خاص که تو هر کدوم یه چیز زردی شبیه اسفنج بود. دکتر بدون این که بخوام زیادی فکر کنم گفت" این مایع چگالی ای مساوی بافت مغز داره. پس بهترین جاست برای نگه داری تکه مغزهای بیماران، بدون این که آسیبی ببینند. بافت بریده شده مغز معلق تو این مایع می مونه. انگار که روی هوا معلق باشه. شاید یه روزی بشه به تکنولوژی برگشت و یا جایگزینی رسید.
در مسیر راهرو وقتی داشتیم بر می گشتیم مردی سیاه پوش از اون اتاق عجیب بیرون اومد. دکتر باهاش دست داد و گفت "کارت عالی بود دوست من!" بعد رو کرد به من و گفت"معرفی می کنم. دوست من هیپنوتیزور!"
...
حالا می فهمم چرا اون اتاق راز بود. چون نباید لو می رفت که دکتر داره از یک هیپنوتیزور برای تحریک آنی مغز استفاده می کنه. حالا معلوم شد که چرا بیمار باید بیماری اش را باور داشته باشه. خب بر ملا شدن این راز برای رقبا بد بود چون اون وقت تمام شعار دکتر که پژوهشش را از روان شناسی جدا کرده بود زیر سوال می برد. برای بیماران هم بد بود چون حالت تدافعی به خودشون می گرفتند. درستش این بود که غافلگیر بشن. برای کارمند ها هم بد بود چون حرف ممکنه بچرخه. پس منطقی بود که راز باشه.
...
نمی خوام خیلی توضیح بدم. مال بقیه هم همین جوری بود. چند وقت بعد ۰۰۰۳۶ را بردند تو اتاق و بعدش جراحی کردند. آخر از همه هم ۰۱۱۸۷ که بالاخره تونستیم بهش بفهمونیم مغزش معیوبه. یعنی بباورونیم. کسی که شاید از همه سالم تر بود.
از اون روز خیلی سعی می کردم فکرم را مشغول این که قراره چی به سر مغز اونا بیاد نکنم. مهم تجربه علمی بود که روزی می تونست کل بشریت را نجات بده.
ادامه دارد ...