سه ميز در اتاق بود. رضا پشت يكي، همكار پشت اون يكي. ميز سوم خالي بود. دكتر آريا هم از پنجره شيشه اي اتاقش پيدا بود كه لم داده بود و آروم سيگار مي كشيد. گاهي قيافه اش تو هم مي رفت. انگار از درون يه درد مثل سوزش را حس كنه، بعد آروم مي شد و يك پوك به سيگار مي زد. رضا مشغول ور رفتن به غذا بود. آروم آروم مي جويد و تو فكر بود و گهگاه از ته گلو سرفه مي كرد. وقتي سرفه هاش بيشتر شد رفت سراغ دستگاه آب جوش درست كن، و يك ته استكان آب جوش براي خودش ريخت و آروم سر كشيد. همكار رو كرد بهش و در حالي كه با حركت سر به دكتر آريا اشاره مي كرد به رضا گفت "تو بهتر زبونش را مي فهمي. برو ببين چشه!" رضا ليوان خالي را به طرفي تكون داد و گفت "بره گم شه، ديوونه ي رواني!"
...
وقتي عصبي مي شم از ته گلو سرفه ام مي گيره. اون وقته كه بايد يك كم آب جوش بخورم تا گلو را نوازش كنه تا ته دل و روده ام را بشوره بره پايين و به هم نريزه. علامت عصبي بودنمه. همكار خيلي بي موقع اشاره كرد به دكتر آريا و بهم گفت "تو بهتر زبونش را مي فهمي. برو ببين چشه!". من هم دستم را تكون دادم و گفتم "بره گم شه، ديوونه ي رواني!"
دوباره نشستم پشت ميز. ميز خالي كناري خيلي تو ذوق مي زد. مال آدم آهني بود. آدم آهني درسته كه عقل و باري براي تجزيه تحليل نداشت ولي به موقع استعفا داد و رفت. يه نگاه به غذام كردم كه پر گوشت تر از قبل شده بود. با بي حوصلگي خودم را كشيدم پشت كامپيوتر. راستش چند وقتي بود كه دزدكي اطلاعات مربوط به بيماران را جمع مي كردم. بعد از جريان اون مريض كه مي خواست دروغ نگه كنجكاو شده بودم كه پي گير آخر عاقبتشون بشم. اما از صبح داشتم دونه دونه فولدر بندي مي كردم. حالا بعدا يه فكري براي چجوري كش رفتنشون مي كردم.
اي بابا. چقدر من نگارشم ضعيف شده. پر افعال تكراري! امروز را به من گير ندين.
...
يه صدا از راهرو شنيده شد. موقع هواخوري بود. ۰۰۰۳۶ افسردگي گرفته بود لام تا كام حرفي نمي زد ولي صدايي كه از راهرو اومد از اون بود و نامفهوم. دكتر عين فشنگ از جا پريد و رفت تو راهرو. من هم دويدم اون سمتي. دكتر نفس نفس مي زد. ۰۰۰۳۶ تو راهرو تنها در طول راهرو قدم مي زد. مدام دستش را مي آورد بالا به مغزش اشاره مي كرد و بعدش به بالا و سرش را بالا گرفته بود داد مي زد :
"جان ؟! نمي شنوم! بلند تر! بابا بلند تر! باز هم بلند تر! آخه مي دوني؟! من كرم! بايد بدوني ديگه! مگه همه چيز دون نيستي؟! مـــــــــــــــــــن كــــــــــــــــــرم! پس بلند تر!"روي دو زانو نشست. خواستم برم طرفش. دكتر هم همين طور. يهو يه چاقو ميوه خوري سمتمون گرفت. وقتي مطمئن شد كه وايستاديم پشتش را كرد به ما و روي دو زانو نشست. "اون بچه مي ديدت. خيلي ها مي ديدند. ولي خب من نمي شنوم. من دنبال جواب بودم. جواب من اون بود؟ من بلد بودم. ولي دنبال جواب بزرگتر بودم..." با دست به من اشاره كرد و در حالي كه نگاهش بالا بود ادامه داد" اين بچه را مي بيني؟! مي خواد مثلا به من تو را ثابت كنه! نمي دونه اين قهر بازي من هم كل كل رفاقتي بود. اين بچه اصلا تو را نمي شناسه. ولي سر تا پاش ادعاست..." بلافاصله با اون يكي دستش به دكتر اشاره كرد و گفت" اين احمق فقط براش مهمه كه علمش چي بشه. اين احمق گير داده به مغز مردم ولي تو كله اش كاهه. اين احمق از هفت دولت آزاده كه تو قيد تو نيست ... " ديگه بقيه حرفاش زمزمه بود "منو ببر. خسته ام. بسه. ماموريت من تموم شد. ببرم. مرخصم كن ..." همين جور حين زمزمه سرش را گذاشت زمين. يه لحظه توجه من و دكتر به دستش جلب شد كه چاقو شل شده و ازش افتاده. دكتر خيز زد چاقو را هول داد كنار و دست راست ۰۰۰۳۶ را گرفت. من هم خيز زدم دست چپش را گرفتم. چشماي من و دكتر تو هم خيره شد. با تنفر تمام نگاهش كردم و اون هم با سردي تمام. مجددا حواسمون را به ۰۰۰۳۶ داديم. حركتي نداشت. دكتر ها ريختند بالاسرش. من بدون اين كه پي گير بشم با عصبانيت بلند شدم رفتم سمت اتاق.
صورتم تا بناگوش داغ شده بود. يه مموري كارد از جيبم درآوردم و فايل ها را توش ريختم. وسايلم را ريختم تو كيف. مموري را گذاشتم تو كفشم. همكار نمي دونست به من زل بزنه يا به بلواي توي راهرو. كيفم را انداختم رو دوشم. داشتم مي رفتم. بهش رو كردم گفتم "مي آي بريم؟!" با بهت گفت "كجا؟" بلافاصله گفتم "هر جايي كه هدفش وسيله اش را توجيه نكنه. هر جايي كه وسيله اش نشه هدف. هر جايي و هر جهنم و خراب شده اي كه مي خواد باشه" همين جور بهم زل زده بود. حتي صبر نكردم جواب بده. بايد تنها مي رفتم و رفتم. حراست حواس نداشت تو اون هير و وير به من گير بده. از راهرو كه مي رفتم دويدن حراستي ها و دكتر ها را به سمت اون سالن و راهرو كذايي را مي ديدم و پچ پچشون را هم مي شد شنيد.
۰۰۰۳۶ هم رفت تو كما و بعدش مرگ مغزي و تمام. اومدن و رفتن اون و ۰۱۱۸۷ خيلي متناظر و غريب بود. نمي دونم اينا متضاد بودند، مكمل بودند، اثبات هم بودند يا شاهد هم؟! راستي تو عالم غير از هندسه، مكمل و متمم چه فرقي با هم دارند؟
از اون روز رفتم دنبال سرنوشت صاحب پرونده هايي كه كش رفته بودم.
ادامه دارد ...