قرارداد را بالاخره با موزه مرگ امضاء كردم .من تا آخر عمر به نمايش گذاشته مي شوم تا مردم ببيند بيماري نادر موسوم به ال دساندر چگونه مي تواند در مدت دو سال انساني را از پاي در آورد.
از روزي كه اين بيماري را گرفتم روابط عمومي موزه مرگ بشدت دنبالم بود تا مرا مجاب كند كه در ازاي مبلغ قابل توجهي مردنم را به نمايش گذارم ، او مي گفت كه در دنيا تنها پنج نمونه از اين بيماري وجود دارد كه چهار نفر قبل از من پيشنهاد سخاوتمندانه موزه را هر كدام به دلايلي نپذيرفتند.
روابط عمومي موزه كه مردي چاق وسفيد بود در مقابلم نشسته و مي گفت از اين چهار نفر بعضي ها را دير متوجه شديم و آنها تقريبا در حال مرگ بودند يكي اهل زئيرآفريقا بود كه بيماريش دير اعلام شد و چيزي به پايان عمرش نمانده بود وبراي نقل وانتقال به موزه ديگر وقتي نداشتند . دو نفر ديگر اصلا نام موزه مرگ را نشنيده بودند و ترجيح دادند تا در خلوت بميرند و نفر چهارم هم كه دوست نداشت بميرد و يا مردنش را نمايش بگذارد بشدت با پيشنهاد موزه مرگ مخالفت كرده بود.
الان بيشتر از يك سال و نيم مي گذره از زماني كه شارمين ميمندي نژاد مطلع شد فايل ورد رمان موزه مرگ به دست من رسيده. اول كه ازم خواست پيش خودم بمونه چون قراره رمان مجوز چاپ بگيره. دوم كه باهام به نوعي شرط بست كه تا شب رمان را بخون. شب حالت را مي پرسم.
و امروز دوباره رمان را خوندم. اين بار از روي كتابي كه از زير پل كريم خان، نشر چشمه خريدم. و بعد يك سال و نيم براي بار دوم بود كه رماني كه در تمام اين مدت متن هاش زير زبونم زمزمه مي شد و وجودم درگيرش بود را خوندم. حس متفاوتي داشت. بار اول حكم هشدار بود و اين بار حكم يادآوري آن هشدار.
موزه مرگ شاهكاري ه كه حيفه در حد كتاب بمونه. بايد به تصوير در بياد.
موزه مرگ داستان يك اجتماعه كه به جاي پيشگيري از بيمار شدن خودش، فقط به درمان فكر مي كنه و به جاي درمان بيماري، فقط به شكوفايي كنترل شده ي اون مي انديشه. موزه مرگ يك جامعه ي مريضه در جايي كه معلوم نيست كجاست. اسم نداره. شخصيت هاي مريضي كه اسم ندارند. گويي از همه جاي عالم و از همه ي زمان ها جمع شده اند تا دست بگذارند روي مرض عمقي بشريت. مرض تسليم شدن. مرض مردن و اهيت مرگ به جاي اهميت زندگي.
موزه مرگ داستان اجتماعي است كه مردم رواني اش يا خوي قاتلي دارند يا شوق مقتولي. يا ساديسم دارند، يا مازوخيسم. و آن هايي كه هيچ كدام از اين ها را ندارند، خلاء رواني اي دارند كه با تماشاي اين دو دسته پر مي شود. موزه مرگ اجتماع مردم شكست خورده است كه فكر مي كنند پيروزند. مردمي كه مرگ را هم كنترل مي كنند ولي در آخرين لحظه اين مرگ است كه ريشخندشان مي كند. در يك لحظه. درست مثل يك شوخي ساده.
... ما اينجا با بهترين امكاني كه مي خواهد مردنش را يا كشتنش را به نمايش مي گذاريم ،هميشه كسي خواسته كشته شود وكسي هم دوست داشته بكشد خب اين هم يك آرزو است بعد رئيس برقي در چشمش كه كمي هم انحراف داشت درخشيد و بادي به غبغب انداخت و گفت ميداني از وقتي اين موزه به راه افتاده چقدر از جرم در سطح جامعه كاسته شده و تقريبا به ندرت قتلي خارج از اين موزه اتفاق مي افتد كه آنها هم اكثرا قتل هاي غير عمد است مسئول روابط عمومي با نگاهي پراز قدر شناسي به رئيس موزه نگاهي كرد ودر گوش من گفت كه او يك مصلح واقعي اجتماع است و سري به تاييد نيز تكان داد ...
موزه مرگ داستان مردم مريضي است كه مرگشان براي اشان يك هدف است. فقط همان لحظه مرگ هدف است. زندگي پوچ است و بعد از مرگ چيزي براي مهم بودن نيست. بايد از جسم انتقام گرفت. بايد مثل يك شكار ذليل تسليم شد و حتي طراح دام بود. بايد حس مازوخيست را به نهايت رساند و به حس ساديسم ديگران پاسخ مثبت داد.
... بقيه حضار نيز شروع به تشويق خواننده پرداختند او در مفابل اينهمه تشويق چرخ زد وسر پنجه و سريع به سمت طناب دار رفت و آنرا به گردن خود انداخت ،آني سكوت حاكم شد و نفسها در سينه حبس گشت خواننده طناب را به كردنش انداخت و صندلي زير پايش را انداخت و شروع به دست و پا زدن كرد راستش وقتي كه داشت جان مي داد حس مي كردم كه پشيمان شده و از ما كمك مي خواهد، او چندين بار دستهايش را به سوي ما چنگ مي كرد ، نه ديگر مطمئن هستم او از ما كمك مي خواست ولي من هم مثل بقيه محو دار خوردن او شده بودم خصوصا براي من كه براي اوليم بار اين صحنه را مي ديدم ميخكوب كننده بود. در كنار گوشم صداي رئيس روابط عمومي را شنيدم كه خيره به اين صحنه وبا بغض گفت :با شكوه ،فوق العاده باشكوهه وبعد در حاليكه اشك مي ريخت شروع به دست زدن براي مرد آوازه خوان كرد ...
... او زير بغل مرا گرفت و با لحن دلداري دهنده اي گفت: ناراحت نباش دوست من،اون مي خواست كه دوباره محبوب بشه حالا كه براي تو مرده از فردا تمام روزنامه ها در باره اين عمل شجاعانه اش مي نويسن و اون دوباره مشهور مي شه ...
موزه مرگ تنوعي عجيب دارد. گويي همه چيز را ديده. همه جور مرگ را. موزه مرگ كلكسيوني از ضعف انساني است كه از حيوان كمتر شده.
با همه اين ها موزه مرگ از اميد هم مي گويد. از اين كه فقط كافي است در زندگي با ارزش باشي و ارزشي را بشناسي كه ديگر مرگ هم بشود يك مرحله كه به موقع خودش مي آيد و بايد زندگي كرد.
... درست از همان موقع كه او رفت من شروع به دويدن در اتاق خود كردم تا با تعرق بيشتر سموم بدنم را دفع كنم و سعي كردم تا مي توانم از مايعه ات استفاده كنم ، آب بهترين چيز براي پاك كردن خون است ، و مهم تر از همه تلقين كردن به خود... من سلامتي خود را به دست مي آورم . من سلامتي خود را به دست مي آورم. . من سلامتي خود را به دست مي آورم ...
موزه مرگ پايان تلخي دارد كه ... .
موزه مرگ داستان خود ماست. موزه مرگ وجود دارد. در خود ما. در وجود ما. كه گاهي مي خواهيم قرباني شويم فقط به قصد ترخيص از زحمت زندگي. و شايد بخواهيم قرباني نشويم ولي نتوانيم قرباني اي به پاي خود نبينيم. موزه مرگ درون آشفته ي تك تك ماست وقتي كه فقط به نقطه ي آخر توجه مي كنيم. توجه و نه فكر. موزه مرگ بعد رواني بيمار وجود همه ث ماست كه يا با مازوخيست خودش را نابود مي كند يا با ساديسم جامعه اش را. و ثمره اين موزه ها مي شود يك اجتماع مرگ پرست و مرده پرست كه مرده عزيز است و زنده ذليل.
ما بارها مي ميريم و مرده متحرك مي شويم. بارها مي ميرانيم و مرده هاي متحرك پرورش مي دهيم. ما خودمان رئيس موزه مرگيم.
در اين شاهكار بخشي از ديالوگ ها براي من بسيار جذاب بود.
گفت كه از وقتي كه موزه مرگ را به راه انداخته متوجه يك نكته مهم در زندگي شده و آن اين است كه انسان بخاطر زندگي و زندگي كردن به دنيا نمي آيند بلكه تنها مردن و چگونه مردن هدف اين زندگي است ، همه مي خواهند مرگ خود را به بهترين شكل به ديگران نمايش بدهند . شايد بخاطر آن باشد كه اكثرمردم فكر مي كنند تنها مرگ است كه در خاطره ها مي ماند . يا اين باشد كه مرگ ساده ترين اتفاق زندگي است كه مثل يك شوخي به سراغ هركس مي آيد ، در خيابان راه مي روي ناگهان ماشيني مي آيد و با آن تصادف مي كني و مي ميري ، در صحرا راه مي روي و از طبيعت بكر و آفتاب سوخته لذت مي بري كه عقرب يا ماري تو را نيش مي زند و در جا مي ميري ، البته شايد مار صحرا يا عقرب بيابان موجوداتي كريه باشند وهمه مردم از آنها پرهيز كنند ولي من به ياد دارم كه در روزي با يكي از دوستان به كنار دريا رفتيم ، من در آن زمان نمي دانستم كه نيش موجود دريايي زيبايي به نام توتيا تا اين حد كشنده باشد دوست من درست مثل يك كاشف براي سرگرمي پسر كوچكش توتياي دريايي را از آب گرفت و با لبخند پيش چشم پسرش آورد . اما قبل از آنكه پسرش توتيا را لمس كند گزشي جان دوستم را در مقابل فرزندش گرفت.
ما هر روز با شوخي مرگ در لحظه به لحظه زندگيمان مواجه مي شويم و آنقدر كه با مرگ در ارتباط هستيم و تعريف آنرا خوب مي دانيم تعريف زندگي را نمي دانيم ،ما براي مرگ تعريف ابتدايي داريم و مي گوييم مرگ يعني نيست شدن. اما زندگي در همان تعريف ابتدايي هم معناي هست شدن نمي دهد . قطعاٌ زندگي مقدمه اي براي مردن است ، مرگ بازي اصلي اين زندگي است ، مثل هر بازي ساده اتفاق مي افتد ودر عين حال كه داراي قواعد مشتركي است در هر بار به شكل پيش بيني نشده اي رخ مي دهد ، ما همه يك جور بدنيا مي آييم اما به يك شكل نمي ميريم شايد بخاطر همين باشد كه من معتقدم مر گ هدف اصلي بوجود آمدن ماست .
سرش را پايين انداخت و شروع به بازي با انگشتانش كرد و او ادامه داد كه بندرت اتفاق مي افتد كه كسي در اين زندگي بطور كامل و واقعي بميرد ، آدمها تنها به صورت نمايشي مي ميرند يا مرگ را به نمايش مي گذارند ، اين بازي آنهاست ، بازي مردن يا بازي چه كسي مي تواند بهتر بميرد . من اين را تجربه كردم هيچكس بطور جدي نمي ميرد. يعني نمي تواند دراين شوخي جديتي براي مرگ خود بيابد . حتي اگر با خودكشي دراين كار اصرار كند ، به محض اينكه فكر مي كند كه مرده است مرگ او را به ريشخند مي گيرد كه هيچ اتفاقي نيفتاده است و وشوخي همچنان ادامه دارد .
بعد آهي كشيد وبا دقت ليوانهاي چاي را جمع كرد و به سمت آشپزخانه من رفت وگفت :مرگ زماني بطور كامل اتفاق مي افتد كه قلب آدم بميرد و اين جدي ترين وتلخ ترين اتفاق است
در موزه مرگ شخصيت تك تك ما نهفته است و سعي كرده ام در قالب آن ها نروم. شرط ما همين بود. نرفتن در قالب شخصيت هاي اين داستان. اما هنوز هم از خودم و ديگران مطمئن نيستم كه بازيگران هميشگي اين رمان در اجتماع واقعي نباشيم. آيا ما هم مرده ايم ؟!
به كليه ی دوستان توصيه مي كنم اين رمان فوق العاده را تهيه كنند. به اميد روزي كه موزه مرگ به شايستگي به تصوير در آيد.
نام رمان : موزه مرگ (يا اژدهاي كومودو)
نويسنده : شارمين ميمندي نژاد، موسس جمعيت امام علي(ع)