blogerfree مراسم دعاي خونه ي يونس
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

امروز بعد مدت ها رفتيم خونه ي يونس. هم خودش را ديديم هم مادرش زهرا خانم، هم خواهراش مريم و مرضيه و البته فك و فاميلشون. يونس سال اول فعاليت من تو جمعيت را تقريبا به تنهايي پر كرده بود. از سال ۱۳۸۴. وقتي وارد خونه شدم انگار برگشتم به شخصيت همون سال ها. به اون عليرضا. يه سري بچه ها را مدت ها بود شايد بيشتر از يكي دو سال كه نديده بودم ولي دوباره ديدمشون. اين دور هم جمع شدن به بركت يونس اتفاق خوبي بود. گل گفتن و گل شنيدن و دعا كردن. دعا كه يونس را به عنوان يك دوست كوچيك و نه به عنوان يك بيمار نيازمند كنارمون داشته باشيم.

بچه هاي جديدتر كنار قديمي تر ها همه با هم بوديم. دلم مي خواست با تك تكشون حرف بزنم. دوست نداشتم ازشون دل بكنم.

از خاطرات ۳ سال پيش تو ماشين گفتن صفاي خودش را داشت كه وقتي گفتگوي بين ما را بچه هاي جديدتر مي شنيدند براشون جالب بود.

با يونس خاطرات زيادي دارم. خيلي از ما ها بخش مهمي از فعاليت هامون بر مي گرده به خاطرات با يونس. بعضي از خاطراتم را هر وقت اومدم بنويسم نتونستم. مثل اون روز تو مركز طبي كودكان اتاق دياليز. فقط كسي كه رفته باشه مي دونه منظورم چيه.

راستش حس مي كنم ما ها به يونس بدهكاريم. ما ها بايد از مادر يونس درس صبر بگيريم. ما ها بايد هواي خواهرهاي يونس را داشته باشيم.

ولي فعلا كه خوشيم به دور هم بودنمون و يونس هم مثل هميشه وقتي ما را مي بينه (حتي بعد از مدت هاي زياد) از دور شيرجه مي زنه تو بغل آدم و از سر و كولمون آويزون مي شه.

من - آريو غفاري - يونس - (اون بچه ه فكر كنم پسرعموي يونس، آرمان، باشه)

 ***

پ.ن بي ربط : خدايي اش كي پست قبلي منو كامل خوند؟! (اينو)

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 23:40 | لینک  |