قدم قدم ... به سمت آب. نشسته در وسط رود. در معرض جريان آب. دستانش را به كف رودخانه چسباند و چشمانش را بست و زير لب زمزمه كرد. پلك ها مي لريزد. زمزمه كرد. "مكتو
ب است «انتخاب» ... مكتوب است «طاعت» دوست، مكتوب است «اراده»، مكتوب است ... مكتوب است «عشق» مكتوب است ... چي بود؟ مي گفتند! يادمه. منو وقتي نگاه مي كردند. داشتند به هم مي گفتند! يادم ه مي گفتن!يادم رفته چي مي گفتن! ... يادم رفته. يه چيزي بود. يه چيزي بود كه در گوشم يكي اشون گفت. وقتي گفت ... وقتي گفت كلي اتفاق افتاد. چي بود؟! چي بود كه آشوب به پا كرد؟! ..."
جوان چرخيد و سمت راست خودش را نگاه كرد. پيرمرد را. پير چوپان را. داد زد "من يادم رفته. تو چي؟!" پيرمرد نگاهي به جوان كرد و چيزي نگفت.
جوان از جا بلند شد. آب روي لباسش سر خورد و پايين ريخت. داد زد "من يادم رفته. كلافه ام. تو چرا هيچي نمي گي. تو چرا زبونت با من يكي نيست. كلماتت چي هستند اصلاً؟"
پيرمرد به كوه خيره شد. جوان از آب بيرون آمد. سنگين راه مي رفت. فرياد زد "من يادم رفته. تا كي بايد اين جمله را تكرار كنم؟!" نگاهي به آن طرف رودخانه كرد. حلقه نوراني جمع بود. دست در دست هم. نشست و زانو زد. سرش را پايين انداخت. چشمانش را بست و زير لب گفت "اون نور من نيست. من تو اون حلقه غريبه ام. من تو هر حلقه اي غريبه ام..."
سرش را بالا كرد. كلبه اي ديد. از درز درب كلبه شعاع نوري مي آمد. نفس عميقي كشيد. بلند شد. به سمت كلبه دويد. مي دويد و مي دويد. داد مي زد. "شايد اونجا باشه. شايد. شايد شايد ... شايد؟!" قدم هاش آهسته شد. "هر چي مي كشم از اين شايد گفتن هات" به در كلبه رسيد...
دستش را سمت در برد. چشمانش را بست و زمزمه كرد "مي خوام بگم درد اين روزها را. درد فراموشي را. ولي مي خوام بدوني كه اگه يه در را بزني. در را بزني. مدام بزني. و تو گوشت صدا و نداي پاسخ را تلقين كني. از ارتباط با صاحب كلبه بگي. در بزني. در را باز نكنند. اگر روزي بتوني به زور در را باز كني، ... چه حالي مي شي ببيني هيچ كس پشت در نبوده؟! اين حس اين دوران من ه. درد اين دورانم. و و و من هنوز در مي زنم و ..."
ادامه دارد ...