blogerfree معرفی دو کتاب که نخرید و نخوانید!
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

کافه پیانو (تصوير روي جلد)

افاضات فرهاد جعفری

نمی دونم باید از کجای این کتاب شروع کنم. فقط بگم که سه شنبه عصر (هفته پيش) شروع به خواندش كردم و برعكس اكثر اوقات خواندنش را در جاهاي غير از مترو هم ادامه دادم. فقط فقط به اين قصد كه زودتر تموم بشه و بيش از اين احساس نكنم به شعورم داره توهين مي شه. آن هم توسط نويسنده اي كه لااقل شعورش از من كمتره اگر فاقد شعور نباشه. كتابي كه نمي دونم از كدوم منجلابي تونسته مجوز بگيره و تو مغز مجوز دهنده و نويسنده چه محملاتي مي گذشته. چيزي كه بيشتر از همه كفر آدم را در مي آره نوشته پاياني ايشون در مورد انگيزه اش براي تراوش چنين افاضاتي است (اسكن صفحه) كه انگيزه اش عذر بد از گناه است. من هم روي صحبتم را با خود اين آقايي كه به نظر من بيشتر روي ورق كاغذ بالاآورده تا داستان بنويسه قرار مي دهم.

آقاي مثلا نويسنده شما اصولا فكر كردي دخترت از اين كه نتونه بگه شغل پدرش چيه شرمنده بشه ولي از نشان دادن كتابي كه پر است از الفاظ ركيك شرمنده نشه؟! الفاظي كه لااقل من در كوچه و خيابان هم به كار نمي برم و شرمم مي آيد. اين ادبيات چاله ميدوني را اون قدر به كار برديد كه به قول خودتان مي خواهم بگويم ديگه عادي شد تو اين كتاب و اگر يك فصل لفظ ركيكي نمي خوانديم مي گفتيم گويا نويسنده سر چهل و دو سالگي ادب ياد گرفته. نمي دونم اگر از دختر خودتان خجالت نمي كشيد و حاضريد برايش هرجاي كتاب را سوال كرد و گفت بابا اين فلان يعني چي، جواب بدهيد دو حالت دارد. يا كلا معني الفاظ را نمي دانيد يا سطح فرهنگي شما اون قدر پايين است كه نمي فهميد اين الفاظ حتي در قاموس يك لات چاله ميدوني هم فحش به حساب مي آيد، با ارفاغ فحش مصطلح. شما كه با اين وجود چند جاي كتاب وقتي مي خواهي فلان حالت يا سيماي فلان زن فريبنده را توصيف كني مي گويي "حيف كه نظام اخلاق جامعه چنين اجازه اي نمي دهد!" و از توصيف دست مي كشي، نمي خواهم بگويم چرا توصيف نكردي. چون حوصله توصيف هاي ده خطي ات راجع به هر چيز پيش پا افتاده اي را ندارم. كه وقتي وسط يك بحث مي روي از حاشيه صحبت كني و توصيف يك چيزي ، در دل مي گويم باز شروع كرد! مي خواهم بگويم اين كدام نظام اخلاقي است كه در آن همه صفحه به داد نرسيد و اين همه الفاظ زير شكمي و تعابير غير اخلاقي را پاشيد تو اين خزعبلي كه اسمش را گذاشتي داستان! كه تنها نقطه ي قوتش توصيفاتش است كه خواننده را كامل در جريان دكور و فضا و حال و احوال قرار مي دهد ولي با آنچنان وراجي بيجايي كه خسته اش مي كند. قصه و داستانش سر و تهي نداشت كه به اين همه پرده دري بي ارزد. خلاصه ديگه جايي نگو نويسنده اي. بگي يك لات عقده اي هستي كه با لجن پراكني امرار معاش مي كني شرف داري به اين مدل نويسندگي. لااقل به خاطر اين كتاب نگو نويسنده اي، چون قلم يه زماني حرمت داشت.

من از خوانندگان اين وبلاگ معذرت مي خوام كه در همين چند خط الفاظي را به كار بردم كه در شان من نبود ولي در قاموس اون آقاي مثلا نويسنده در و گوهر است. روي پاكي دو مقوله حساسم. يك، فيلم، دو، كتاب. معتقدم با اين دو وسيله مي تواني مسير بشريت را تغيير دهي. در مورد فيلم خيلي وقته كه به اين نتيجه رسيده ام پرفروش بودنش دليلي بر ارزشمند بودنش نيست. به خصوص بعد از ركورد فروش اخراجي هاي ۲ ساخته ده نمكي (از بانيان گله ي هار لباس شخصي و مؤسسين به خاك خون كشيدن دانشگاه، آن جور كه من آمار دارم). در مورد كتاب هم اين بار بهم ثابت شد و بيچاره فرهنگ كشوري كه كه در آن همچين زباله اي (كتاب) بعد از سه سال به چاپ بيست و دوم برسد و در سال هشتاد و شش در روزنامه اي رمان برتر سال شناخته شود (از ديد منتقدان !!!!!...!!!!) و در جايزه ادبي (!!!!!!!!!) اصفهان ازش تقدير شود. اين فرهنگ استخوانش هم پوسيده چه برسه به فاتحه اش كه خوانده است. رضا اميرخاني هم سن من بود كه كتاب من او را نوشت. اين آقا چهل و دو سالش بوده كه حس كرده موجود بي فايده اي است، افاضات نموده اين چرند را نوشته. كتاب "من او" هم پر است از توصيفات عالي و قلم قوي. مثل همين كتاب. ولي اين كجا و آن كجا. هفت روز وقت ما هدر رفت و به آن يك ماه كه ايشان وقت خودش را پاي نوشتنش هدر داد در.

بايد بگويم جداي از هر گونه خودستايي به داستان هاي خودم اميدوار شدم. چون با اين كه به علت رعايت طولاني نشدن، مجبورم زياد به حواشي اش نپردازم و اصل مطلب را بگم، لااقل دارم توش حرفم را مي زنم. حرف دلم را. حرف حساب. آن هم مجاني. نه به پنج هزار تومن پول يامفت. و مهم تر از همه بيشتر از اوني كه خواننده ام توقعش و تصورش را داشته باشد به شخصيتش احترام مي گذارم.

پ.ن ۱: معمولا وقتي خواندن كتابي را تمام مي كنم در دلم از نويسنده اش تشكر مي كنم. امسال در نزديكي پارك لاله وقتي اين كتاب را بستم در دلم فحش دادم.

پ.ن ۲: اگر كسي اين كتاب را داره ولي هنوز نخونده بندازه دور. يا بده سبزي فروش محل. يا صبر كنه زمستون آتيش بزنه. مسلم است كه استفاده معقول تري مي شه از اين كتاب.

پ.ن ۳: اگر كسي اين كتاب را نداره هنوز هم مشتاق خوندنشه نخره. خودم مي دم مال خودش. البته نه به عنوان هديه. چون آدم معمولا چيزي را هديه مي ده كه براش ارزشمنده.

پ.ن ۴: اين كتاب را به هيچ خانم و يا دختري نخواهم داد. درسته ايشون از دختر و همسر خودش حجالت نكشيده ولي خب من فرق دارم. شايد خلم كه حيا سرم مي شه.

پ.ن ۵: به نظرتون اين متن را به خودش (نويسنده) ايميل كنم و اگر جوابش مؤدبانه بود شما را هم در جريان بگذارم؟!

پ.ن تکمیلی : با یک سرچ حالا می فهمم چرا بعضی ها برای این آقا رگ گردنی شده اند و ... (1 و 2 و 3 و 4 و 5 و محل شخصی اش و دفاع سایت فارس از این رمان غیر اخلاقی). کار به جایی رسیده که سر مسائل سلیقه ای از یک رمان شرم آور غیر اخلاقی حمایت می کنند ولی این همه کتاب پشت در مجوز معطل ایستاده اند. وگرنه من نه ایشون را می شناختم، نه حال و حوصله بحث سیاسی داشتم.

***

امسال مي خواهم (تصوير روي جلد)

اين كتاب را خيلي وقت است خوانده ام. در مورد اين كتاب در نگاه اول به نظر مي رسد مي توانيد روي نكاتش از سلسله نكات موفقيت حساب كنيد كه در سال جاري قدم هاي بزرگي برداريد. اما بهتره فقط چند نكته را بگم. اول اين كه هر چقدر كتاب آئين زندگي آقاي ديل كارنگي زبان شرقي و ملموسي داره، اين كتاب بدفرم غربي است. هر چقدر آن كتاب به مسائل روحي اهميت داده و هر آدمي مي تونه در اين كتاب بالاخره يه راه حلي براي خودش پيدا كنه، اين كتاب از شكم بالاتر را فكر نكرده. يعني حتي سراغ قلب و مغز هم نرفته. روحيه جات كه سهله. اگر بخواهيد كتاب استاد كارنگي را خلاصه كنيد و نكات مهمش را جمع آوري كنيد مي شود يك كتاب با قطري كمي كمتر از قطر كتاب اصلي. ولي خلاصه كتاب "امسال مي خواهم" با مقدار زيادي خوش بيني در حد يك ورق كلاسور دو رو (يك خط در ميان) نمي شود كه در ۸۰ درصدش گويا بزرگترين مشكل بشريت را ازدياد وزن ديده. در كل مي تونم بگم اين كتاب اگر هم فروشي داشته به خاطر اسم دهن پر كنش بوده وگرنه اگر اسم اين كتاب بود "چگونه در طول يك سال وزن كم كنيم و رقص تانگو ياد بگيريم"، و خواننده اي فقط جذب همين تيتر مي شد و آن را مي خريد قول مي دهم چيز بيشتري ياد نمي گرفت و تازه معلوم نبود مشكلش حل شود. نويسنده ادعا كرده كه كلي كليد جديد براي حل مشكلات دارد، ولي لااقل ما كه خيلي هاش را غريضه وار رعايت مي كنيم. از اين كتاب فقط يك ضرب المثل مفيد يادم مونده : "۴ قورباغه داريم. ۳ تاشون قصد مي كنند بپرند توي آب، چند تا قورباغه مي مونند؟ جواب همون ۴ تا است و چون قصد كجا و عمل كجا؟"

پ.ن ۱: كتابش مضر نيست. احساس بدي هم نمي كنيد. فقط فكر مي كنيد كلا جامعه اي كه نويسنده در اون سير مي كنه را درك نمي كنيد. جامعه اي كه بزرگترين دغدغه اش ازدياد وزن است.

پ.ن ۲: اگر كسي اين كتاب را نداره هنوز هم مشتاق خوندنشه نخره. خودم مي دم مال خودش. بيشتر فكر كنم به درد نوجوانان بخوره نهايتا.

***

كتاب هاي خوب هم زياد خوندم. درواقع فقط همين دو كتاب از بين اين همه كتاب كه در اين مدت خواندم خوب نبود. بعضي از كتاب ها فوق العاده بودند كه اميدوارم بتونم در فرصتي ديگر بنويسم ازشون براتون.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 1:13 | لینک  |