blogerfree عقاب | تیر ۱۳۸۴
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

بالاخره این ۸ سال تموم شد. خیلی زحمت کشید. خیلی مشکلات را تحمل کرد.

شرایط سختی را داشت. از بلایای طبیعی فقط گردباد را نداشت و از بلایای غیر طبیعی از جمله کارشکنی رقبا همه رقم مشکلی داشت. خیلی ها می خواستند که شکست بخوره حتی به قیمت شکست ایران. اما او مقاومت کرد و دستاوردهای ارزشمندی داشت.

امیدوارم آن گونه که با او رفتار کردند با کس دیگری رفتار نکنند چون هر کسی تاب تحمل این همه فشار را ندارد و قطعا کشور شکست می خورد.

به زودی همه ما دلمون برایش تنگ می شه . خیلی خیلی زود. این مردم باید تاوان قدرنشناسی هایشان را از این مرد بزرگ بپردازند. تاوان هو کردن ها و انتقادهای بیجا و خلاصه کارشکنی ها. دیر یا زود باید تاوان بپردازند.

 

خسته نباشی سید.

هر جا که هستی موفق باشی.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 16:30 | لینک  | 

امروز تولد خرچنگه . نمی دونم که به بشریت باید چه پیامی بدهم اما به هر حال تولدت مبارک خرچنگ.

 امیدوارم که در همه مراحل زندگی خرچنگی ات موفق باشی. نمی خواد تشکر کنی . من همیشه تو مرام و معرفت روی همه را کم کرده ام .

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 12:4 | لینک  | 

امروز بعد بوقی به وبلاگ این رفیقمون خرچنگ سر زدیم. تو بخش پیوندها من را در وبلاگش با نام مجهول کفتر چاهی خطاب کرده. در یکی از متن هایش هم (دایی جان ناپلئون) ضمن تایید نسبت کانتر ۱۰۰۰ خودش به رفرش من بنده را متخلص عقاب السلطنه خطاب نموده.

خاک به لنگ دنیا کنند. این قدر قحط الرفیقه که این خرچنگ فوفول می شه رفیق خوبه . شیطونه می گه که کار و زندگی ام را ول کنم و فقط به تخریب این چوچول بپردازم و همین یک خواننده را هم از دست بدهم.

اگه من با تو امسال ارشد خوندم. یک رقیب کشی ای بکنم که باز هم شاهکار امسالت تو کنکور را تکرار کنی.

من عقابی ام بر روی یک صخره بلند که خرچنگ های کف مرداب را نمی بینه. من اگر عقابم خودم عقاب شدم . نه مثل تو خرچنگ زاده باشم.

موفق باشی.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 0:44 | لینک  | 

تو گروپی که با رفقا در سایت یاهو داریم یک بحث راجع به جمله حکیمانه (مثلا) یک فیلسوف شد که یکی از دوستان در جواب من در یک بحث دیگه گفته بود. کلا بحث های جالبی در این گروپ می شه . جدیدا هم همه می خوان من و جواد را آشتی بدهند. من که از قهرمون بی خبرم.

اول نظرتون را راجع به جمله حکیمانه بگویید تا من هم بعدا نظر دوستان گروپی ام را به شما بگویم

و اما جمله دوستمون :

... و ثالثا وقتي با اين سخن اسكار وايلد مواجه شدم با خودم گفتم عجب حرف مزخرفي زده! ولي بعد به تدريج صحه بر سخنش گذاشتم كه انسان ها دو دسته اند يا  احمقند يا از خود راضي

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 17:34 | لینک  | 

دیگه آخرین تلاش ها را برای گرفتن امریه برای دوران سربازی انجام دادم. یک جایی می خواست که من را با ۵ سال تعهد استخدام کنه و عوضش سربازی ام هم پاس بشه اما بعد از مشورت تصمیم گرفتم که قبول نکنم. چون اصلا جای مناسبی نیست و از کارش هم خوشم نمی آد و نمی خوام که ۵ سال خودم را به خاطر یک سربازی ۱۸ ماهه اسیر کنم (صنایع موشک سازی صنایع دفاع). اگر جای دیگه ای بود (مثلا خودرو سازی) قبول می کردم چون از این کار خوشم می آد اما سابقه اون کار فقط به درد نیروهای مسلح می خوره که من نمی خواستم تا آخر کار نظامی بکنم. به هر حال این بود نتیجه مشورت با افراد صاحب نظر از جمله مدیرانی که در دوران دانشجویی به من کمک می کردند.

هنوز منتظرم تا شاید موقعیت خوبی گیرم بیاد اما اگر نشد هم نشد . مگه ۱۸ ماه چه قدره . چشم به هم بزنیم تمومه . تازه من می خوام یک بار دیگه شانسم را برای ارشد امتحان کنم.

به هر حال نباید آدم به خودش سخت بگیره. به قول یکی از دوستان " تنت سلامت باشه !!! " .

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 16:44 | لینک  | 

دیگه وقتش رسیده بود. روی صخره بلندی رفت. می دونست که می خواد چه کار کنه. می خواست تا می تونه بالا بره. با غروری که سراپای وجودش را فرا گرفته بود با چشمان تیزش به اطراف نگاه کرد. به پایین صخره نگاه کرد. انگار که تمام دشت زیر چشمانش بود. بال هایش را نیمه باز کرد و نگاهی به بال های ورزیده اش انداخت. برای آخرین بار نگاهی به پایین کرد و بعد سرش را بالا برد و به آسمان و خیره شد. یعنی تا کجا بالا برود. بال های نیمه بازش را کامل باز کرد و شروع کرد به بال زدن. وقتی که خوب گرم شد از روی صخره پرید و پرواز را شروع کرد. بال زد و بال زد و بالا و بالا تر رفت. چه لذتی داشت. تمام دشت زیر پاهایش بود. تازه داشت می فهمید که عقاب بودن یعنی چه. بال هایش را ثابت نگه داشت و روی هوا شناور ماند. او ارباب آسمان بود. نگاهی به بالاسرش کرد. نه بالاتری هم هست. پس باز هم بال زد و اوج گرفت. بال زد و بال زد تا به باالای ابر ها رسید. دیگر زمین زیاد واضح نبود. عقاب جوان می دونست که اگر بیشتر بال بزنه بال هایش خسته می شوند و مجبوره که ارتفاع کم کنه . اما نه مگر می شد نرفت بالاتر . بال زد و بالاتر رفت تا لایه ای از ابر کاملا زیر بال هایش را فرا گرفت . دیگر زمین پیدا نبود و دست هیچ شکارچی ای به عقاب نمی رسید. عجب لذتی داشت . اما بال هایش خسته بودند و نمی تونست بیشتر بال بزند. پس با بال های بی حرکت روی هوا شناور ماند. بال ها خسته تر از این بودند که راست شوند . چه قدر بد. بال های خسته کم کم خم شدند و ارتفاع عقاب کم تر شد. زمین هم پیدا شد و پاهای عقاب آخرین لایه ابر را لمس کرد. حیف شد. کاش خودش را بی خود خسته نمی کرد. ارتفاع کم تر شد . عقاب داشت به بقیه پروازش فکر می کرد که ناگهان تیری از سوی زمین به بال او اصابت کرد. عقاب وارد دید شکارچی شده بود. بالش تیر خورد و بدنش روی هوا معلق شد. با زحمت و با یک بال خود را به نزدیک زمین رساند و محکم به زمین خورد. ... سرش را بالا کرد. دیگر در نگاهش غرور دیده نمی شد. نگاهی به بال مجروحش که روی زمین پهن بود کرد و نگاهی به اطرافش که بیابان بود و بوی مرگ می داد انداخت. حتی ناله هم نمی کرد چون می دونست که تقصیر خودشه. کاش اشتباه نمی کرد. خودش را کشان کشان روی خاک حرکت می داد تا بلکه به یک جای امنی برسه. دیگر هیچ شباهتی به عقاب نداشت. کشان کشان در حال حرکت بود و می خزید. ... . گرسنه و تشنه بود اما عقابی که شکار نکند سیر نمی شود. حالش از لاشه به هم می خورد. همچنان در حال حرکت بود. ... . عقاب نمی خواست که کلاغ باشد تا به قیمت آشغال خوری عمر طولانی داشته باشد. عقاب نمی خواست که کرکس باشد تا اوج لذتش سفره ای شود بر گرفته از خوردن یک حق. عقاب می خواست عقاب باشد. پس همین طور خودش را روی زمین می کشید. ... . مدتی گذشت. بالش بهتر شده بود و می تونست حرکتش بده. می تونست با ارتفاع کم پرواز کنه . البته بیشتر به مرغ شباهت داشت.قدم زنان ادامه داد و بالش را نرمش می داد. ... . حالش بهتر شده بود . خودش را روی یک صخره کوچک رساند. نگاهی به اطراف کرد. اشتباهش را خوب به یاد داشت. بال هایش را نیمه باز کرد با چشمان تیزش اطراف را کاملا بررسی کرد. منتظر فرصت بود که بپرد. یک چیز را خوب می دونست. اگر نپره عقاب نیست و اگر عقاب نباشه می میره.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 16:46 | لینک  | 

امروز از یک فرد ناشناس به من SMS رسید. من که نمی شناختمش بهش جواب دادم که شما ؟ اما اون هی تفره می رفت. آخرش گفت که یک هکر موبایله و داره از اعتبار من استفاده می کنه. چون حوصله دردسر نداشتم جواب نمی دادم. شماره اش هم به موبایل نمی خورد. اما نکته جالب این بود که وسط حرف هاش نوشت حالا واسه من عقاب می شی ؟. فهمیدم که هستند افرادی که نمی خواهند عقاب باشه. فکر کنم در خطرم.

وصیت : من Password ایمیل ها و پروفایل ها یم را در orkut و Gazzag و وبلاگم را در وصیت نامه ام می آورم. اگر من مردم یا عقاب را کشتند اول از همه یک روبان مشکی به عکس من بزنید و سپس وبلاگ و ایمیل را همین طور بی صاحب رها کنید تا واسه خودش کانتر بندازه و نظر جمع کنه.

بدرود.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 20:46 | لینک  | 

دیشب تو گفتگوی خبری بعد از اخبار ساعت ۱۰:۳۰ شبکه ۲ بحث راجع به کاوش در اعماق فضا بود.

دکتر مبشر نماینده آژانس فضایی اروپا در ناسا و آقای دکتر ایرج ملک پور که همه علاقه مندان به نجوم می شناسندش مهمان برنامه بودند. بحث ها و آمارهای جالبی مطرح شد. مخصوصا از طرف دکتر مبشر. مثلا این که کیهان ما در مرحله انبساط است و این انبساط ۱۰۰ میلیون سال است که شروع شده و تا ابد ادامه داره. یا این که نزدیک ترین کهکشان به ما ۵/۴ میلیون سال نوری با ما فاصله داره (با این حساب خیلی عقبیم) و یا خرج هر سفر شاتل ۱۰۰۰ ملیارد دلار خرج داره .

من واقعا تمایل دارم که یک بحث داغ نجومی به یاد دورانی که روی این زمینه مطالعه می کردم راه بیندازم اما قبل از هر چیز یک سوال دارم . اون چه سوالیه که اولین و شاید تنها سوال هر علاقه مند به نجوم باشه که هنوز جواب کاملی برایش نداریم ؟ سوالی که برای من مهمه که چرا برای ما مطرحه ؟

دکتر مبشر یک جمله جالب از اینیشتن گفت : نا مفهوم ترین چیز در عالم این است که بفهمی جهان قابل فهم است.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 13:8 | لینک  | 

این چند روزه کامپیوترم خراب بود. اصلا از وقتی که اینجا اومدیم (خونه جدید) این کامپیوتره پاک گیج شده. محله جالبیه . نمی دونم چی بگم ولی دقیقا احساس می کنم که تو یک شهر دیگه ام. همه مغازه دارها لهجه دارند. اکثرا اصفهانی. اخلاق ها به شهرستانی ها شبیهه. قیافه ها اصلا به بچه تهران ها نمی خوره (اینجا خ رودکیه). شاید چون که من تو صادقیه بودم بد عادت شدم. به هر حال امیدوارم که زودتر تعمیراتمون تموم بشه و برگردم خونه خودمون. هرچند اون خونه ای که من دیدم یک جای سالم براش نمونده. عجیبه که به این زودی تموم بشه. اما یک خوبی داره. یک ساختمون همین پشت خونمون دارن می سازن که من شاهد کلیه مراحل ساختشم و برام خیلی جالبه.
نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 0:47 | لینک  | 

بعد از صحبت های احمدی نژاد یک شعر پخش شد که حتی تحمل شنیدنش را نداشتم. متن یار دبستانی را عوض کرده بودند و برای دکتر می خواندند.این هم از یک جنایت هنری. خدا آخر عاقبت همه ما را به خیر کنه.

به موضع گیری خودم افتخار می کنم. چه در دور اول چه در دور دوم و چه بعد از انتخابات.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 0:35 | لینک  | 

اون دو تا فیلم ساز که در مطلب قبلی اشاره شده بود آزاد شدند.
نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 13:19 | لینک  | 

امروز ساعت ۱۰ صبح تشییع جنازه استاد ناصری رئیس ارکستر تهران است . روحش شاد.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 0:14 | لینک  | 

امروز سالروز شهادت بانوی دو عالم است. بانویی که از شدت پستی زمانه حتی مقبره خود را هم از دیدگان مخفی نگاه داشت.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 0:10 | لینک  | 

این متن را عینا بدون کوچکترین تغییری از یک جای دیگربرداشتم.

سلام دوستان

صدای یاری خواهی دوستی از آن سوی دیوار به گوش می رسد و از شما دوستان طلب یاری می نماید:

اکنون بيش از يک ماه است مستندساز مستقلی به نام «فرشيد فرجی» همراه دوست همکارش «کورش کار» هنگام تصويربرداری بخش آخر فيلم مستندی با نام «در جستجوی کورش کبير» در عراق توسط نيروهای آمريکايی بازداشت شده، و هيچ صدايی از صدا و سيما ـ دستِ‌کم واحد مرکزی خبر و يا شبکه‌ی خبر ـ در نمی‌آيد.

کورش کار سال‌ها در آمريکا زندگی کرده، نامش در فهرست صليب سرخ ثبت شده و خانواده‌ی او در آمريکا پی‌گير آزادی اويند. از فرشيد فرجی اما هيچ خبری نيست. خبر بازداشت او را هم خانواده‌ی کورش داده‌اند و جای بسی خوشحالی‌ست که ابوطالب رگ معرفتش جوشيده و دست‌ِ‌کم ماجرا را به اطلاع وزارت خارجه رسانده. به روايت مرجان رياحی، فرشيد پدر و مادر پيری دارد که مادر دردمند او خبر بازدشت پسرش را هنوز به پدرش نداده مبادا که به دليل بيمارى، زندگى‌اش به خطر بيفتد. پس از اين که مادر فرشيد از همه‌ی نهادها و گروه‌های مسئول تقاضا كرد تمام تلاش خود را برای آزادی پسرش كه فيلمسازی آزاد و بدون گرايش سياسی‌ست انجام دهند، جمعی از فيلمسازان نامه‌ای به مسئولان کشور نوشتند و آصفی هم اعلام کرد که هفته‌ی گذشته موضوع را پی‌گيری کرده‌اند ولی هنوز نتيجه‌ای نگرفته‌اند. صليب سرخ ايران هم هيچ اطلاهی از او ندارد.

اکنون کورش کار و فرشيد فرجی مستندسازان ايرانی مستقلی‌اند‌‌ گرفتار در بازداشتگاه آمريکايی‌ها که در اين ميان فرشيد وضعيت بالقوه خطرناک‌تری دارد، خصوصا که هيچ پشتوانه‌ای هم ندارد. پشتوانه‌ی بين‌المللی به درک، او حتا از کم‌ترين پشتوانه‌ی وطنی و ملی هم محروم است. مسئولان خبری صدا و سيما (رسانه‌ی ملی) اگر بر اين باورند که تعهد و وابستگی شرط حمايت از مستندسازان بازداشت‌شده است، دست‌ِکم می‌توانند به زعم خود برای فحش دادن به آمريکايی‌ها هم که شده از اين دو هم‌وطن هنرمند حمايت کنند. خبرنگاران روزنامه‌ها هم اگر خستگی روزهای انتخابات از تنش‌شان بيرون رفته کمی همت کنند و دست‌به‌کار شوند و نشان دهند که رسالت‌شان تنها حمايت دست و پا شکسته از زندانيان سياسی داخل ايران نيست. در وبلاگ‌شهر هم خواهش می‌کنم آن‌ها که به انگليسی وبلاگ می‌نويسند اين خبر را در وبلاگ‌های‌شان بياورند.
پی‌نوشت:
نويسنده‌ی وبلاگ فرنگوپوليس زحمت متن انگليسی را کشيده. می‌توانيد از آن استفاده کنيد. [+]

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 16:44 | لینک  | 

مجری بعد از تمام شدن اجرای آتش دل گفت که شنوندگان عزیز نمی دونم که شعر شما را به چند سال عقب تر برد.

من سنم قد نمی ده که زیاد عقب برم اما به حال و هوای خاصی رفتم که هیچ وقت تجربه نکردم و نخواهم کرد. فکرش را بکن چه لذتی داره که یک شب خنک تابستانی لب سی و سه پل بشینی و چشماتو ببندی و به صدای تاج گوش بدی و حتی یک لحظه به این فکر نکنی که امروز چه روزی بود و فردا چه روزی خواهد بود .

اگر از من بپرسند خوشبختی یعنی چه می گویم یعنی برای چند لحظه هم که شده فقط به حال فکر کنی . نه غصه گذشته را بخوری نه دغدغه آینده را داشته باشی. همین.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 12:28 | لینک  | 

من جدیدا یک گوشی جدید گرفتم که رادیو هم داره (دلتون بسوزه). دیشب از بس که تلویزیون برنامه های خوب خوب داشت و من هم خوابم نمیومد برای اولین بار هد فون موبایل را زدم تو گوشم و رادیو پیام را گرفتم. من روز ها پشت فرمان رادیو پیام را گوش می کنم. خیلی بیخوده. یا اخبارهای به دردنخور می ذاره یا پیام های بازرگانی. بعضی وقت ها هم آهنگ می ذاره که شاید باب میل آدم باشه. تو حالت دیگه ای هم حال رادیو و یا نوار گوش دادن ندارم. اما شب ها قضیه فرق می کنه و برنامه های رادیو پیام کاملا متفاوته. نه تبلیغ داره نه اخبار. اولش یک شعر سنتی قشنگ خوند که کلی حال کردم با این که هیچ سررشته ای از این نوع موسیقی ندارم. بعدش مجری بسیار خوش صحبت برنامه گفت که این صدا مال جوونی های استاد شجریان بوده زمانی که در وزارت فرهنگ فعالیت می کرده. بعدش مجری خواست فال حافظ بگیره. نیت کرد و بسم ا... گفت و فال گرفت. عجب فالی بود. خیلی پر معنا بود. بعد از چند دقیقه موسیقی بی کلام مجری از اصطلاحی به نام غزل شاهد نام برد که من به گوشم هم نخورده بود(البته تعجبی نداره). توضیح داد که اگر ۷ غزل جلوتر از فال را بیاریم آن غزل غزل شاهده که دو سه بیت اولش به ما کمک می کنه تا اگر فال ما مبهم بود مشکلمون حل بشه. مجری از ارتباط جالب غزل شاهد با فال حیرت کرده بود و برای ما هم خوندش. خیلی شعر قشنگی بود. بعد راجع به مفهوم شعر توضیح داد و من یکی که خیلی استفاده کردم. بعد از اون از رادیو اومدم بیرون و به یک موسیقی از بنان (دگر چه می خواهی) که ضبط کرده بودم گوش دادم و دوباره برگشتم تو رادیو. دیروقت بود.

اول موسیقی بی کلام شروع شد و سپس خواننده با یک شروع عالی شروع به خوندن کرد. شعر معروف بود(آتش دل) اما صدا را قبلا نشنیده بودم. برای همین سعی نکردم بفهمم کیه. معلوم بود که کار کار قدیمی ایه. عجب صفایی داشت. وقتی شعر تمام شد مجری اومد و گفت که حتما شک کرده اید که صدا مال کیه اما متاسفانه به دلیل تغییر سبک این خواننده دیگر از این جور کارها ازش نمی شنوم. بله صدا مال علیرضا افتخاریه. من که واقعا تعجب کردم. مجری ادامه داد که این سبک سبک تاج اصفهانیه که افتخاری با مهارت تمام از تاج الگو گرفته بود. می گویند که هر وقت تاج شروع به خواندن می کرد مردم روی سی و سه پل اصفهان نه تنها صدایش را می شنیدند بلکه آن قدر صدا رسا بود که دقیقا جملات را متوجه می شدند. حال افتخاری در این اجرا بعضا از تاج هم بی پروا تر عمل کرده. اما بعد ها به سبک شجریان رو آورد و نمونه بارز تداخل تاج اصفهانی و سبک شجریانی (که شجریان هم به طور غیر مستقیم از تاج الگو گرفته) را در کارهای افتخاری خصوصا در اجراهای خصوصی ای که مجری یاد می کرد می شد مشاهده کرد. اما کم کم  افتخاری صدایش را کنترل کرد و از این بی پروایی فاصله گرفت و متاسفانه تغییر سبک داد. مجری امیدوار بود که بتواند از آرشیو اصل اجرا را که کار مرحوم تاج است را بیاورد و پخش کند.

من نمی دونستم افتخاری زمانی همچین کاردرستی بوده. با این که از موسیقی هیچ چیز نمی دونم اما این قدر می فهمم که مسیری که افتخاری در حال حاضر طی می کنه راه صعود نیست. خیلی فرق بود بین صدا و سبکی که دیشب شنیدم و امروزه می شنوم. کارهای جدید ایشان را ببینید. افتخاری داره کجا می ره ؟ یادش بخیر زمانی که موسیقی سنتی خدایی می کرد و برای مطرح شدن آلوده به پاپ نشده بود.حیف. بگذریم...

مجری در حالی که واقعا تاسف می خورد گفت امیدورام اگر افتخاری شنونده این بخش است کمی هم به این موضوع و کنترل کردن صدایش فکر کند. صدایی که خیلی امید به آن بود و هست تا روزی برسد که افتخار کنیم که افتخاری خواننده ای است که در عصر ما می خونه.

بعد از اون مجری رفت که یک شعر از یک کتاب که من نمی شناختم بخونه که من دیدم دیروقته و اگر بخوام همین طور پا به پای این مجری باسواد بیام صبح می شه. پس برخلاف میل باطنی ام رادیو را خاموش کردم و خوابیدم و تا صبح به حرف های مجری فکر می کردم.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 12:20 | لینک  | 

امروز سالروز نمونه بارز یک تروریسم دولتی بود. یعنی واقعا می شه آمریکا را به خاطر جنایت هواپیمای مسافری ایرانی بخشید ؟! کاملا اون روز را یادمه. اون روز و صحنه های دلخراشش. روحشان شاد. چه اونهایی که پیدا شدند و چه صاحب بدن هایی که هنوز یافته نشده اند.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 23:59 | لینک  | 

فردا اسباب کشی داریم. یه دو ماهی تعمیرات داریم و بعدش بر می گردیم. شانس آوردم که باید برم خونه این رفیق تازه متاهلمون مهمونی و از زیر کار در می رم. تو این مدت اگر کسی خواست با من تماس بگیره به موبایلم زنگ بزنه.
نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 22:59 | لینک  | 

تو دانشکده ما یک قانون تصویب شد که باید معدل هر درس در کلاس ۱۳ باشه.برای همین قانون نمره اعلام شده یکی از دروس من با ۱ نمره نزول تغییر کرد.

شعور از در و دیوار می باره !!!

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 18:6 | لینک  | 

دیروز فیلم خوب بد زشت را دیدم. این فیلم برای مقایسه فرهنگ قدیمی و سنتی غرب (وسترن) و ایران (عیاری) وسیله خوبیه. من فقط چیزی که توجه خودم را جلب کرد می گم. غذاهای اون ها چیز هایی بود که آدم حالش به هم می خورد. بهداشت هم که قربونش برم. مردونگی هم که به آدم کشی بود. اما تو ایران از لحاظ بهداشت حمام های عمومی و آب انبار ها کاملا گویاست. از لحاظ مردونگی هم که هنوز باعث افتخاره. از لحاظ غذا هم که غذای اعیونی اون موقع کباب بوده که هنوز هم سره و غذای کارگری اون ها آبگوشت و کله پاچه بوده که هنوز هم بدون کمترین تغییری در سفره های ایرانی نقش بازی می کنه.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 11:41 | لینک  | 

دیشب از شبکه های ماهواره ای اون ور آب یک چیز هایی پخش کرد. همه متفق القول می گفتند که اگر حتی همه ایرانی ها به احمدی نژاد رای بدهند این نام هاشمی رفسنجانی است که از صندوق ها بیرون میاد. خیلی ها هم تو ایران فکر می کردند که رئیس جمهور از قبل انتخاب شده و این ها همه اش بازی ایه برای بیشتر شدن رای هاشمی. اما دلم خنک شد که همه ضایع شدند هر چند خودم در جبهه مقابل دکتر بودم.
نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 11:30 | لینک  | 

امروز داداش من هم مثل خیلی ها کنکور داشت. انصافا خیلی هم زحمت کشیده بود.

اما اون طور که می گفت در کنکور امسال حتی یک سوال متوسط هم نبود و همه سخت بود. خیلی هاش خارج از کتاب بود. همه خراب کردند. باورتون نمی شه.

بیشتر بچه ها از این سختی غیر منطقی خنده شان گرفته. داداشم که می گه اگر دختر بود وسط امتحان پاشده بود و رفته بود . تازه داداش من نه اضطراب داره نه چیزی بود که بلد نباشه اما حتی یک سوال هم نبود که نمونه اش را دیده باشند حتی در درس معارف !!! به هر حال ببینیم نتایج چی می شه .

یادمه که تو این ۸ سال دو بار کنکور به صورت مسخره ای غیر استاندارد بود. یکی سال ۸۰ و دیگری ۸۴ یعنی امسال. در سال ۸۰ به علت سادگی بچه وار دیگر رقابت معنایی نداشت و در کنکور امسال به علت سختی بیش از حد بیشتر به جنگ گلادیاتوری شباهت داره. کنکور امسال به کنکور ارشدی که من دادم هم خیلی شباهت داشت.

امیدورام که همه موفق شده باشند.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 17:29 | لینک  | 

امروز با یکی از دوستان قدیمی حرف می زدم. ناقلا ۲ ماهه که زن گرفته و صداش را در نیاورده. اون هم از کجا؟ از دانشکده مکانیک !!! مکانیکی ها می فهمند که من چی می گم .

خلاصه زوری هم که شده شام افتادیم . مگه من می ذارم که مثل اون چند تا رفیق تازه متاهل دیگه از زیرش در بره . کارش ساخته است.

کیک عروسی را هم که پیشاپیش بنده تقدیم کردم.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 0:4 | لینک  | 

امروز یک چرخی تو دانشکده عمران زدم تا از لابلای پلاکارد های تبریک به دکتر احمدی نژاد اتاق این آقای رئیس جمهور و عکسش را در برد اساتید پیدا کنم.

آدرس ایمیل دکتر نظرم را جلب کرد . هر چند اکثر اساتید ایمیل چک نمی کنند.

ahmady@iust.ac.ir

موفق باشید.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 18:9 | لینک  | 

سلام.

این چند روز مطلب جدیدی ننوشتم اما هر روز چک می کردم و نظرات شما ها را می خواندم. جالب بود. فقط یک جواب برای دوستان دارم . این بابا را مردم انتخاب کردند. همینه که هست.

بگذریم. این چند روز آن قدر درگیر و در به در بودم که حوصله نوشتن نداشتم. یعنی نمی دونستم که از چی بنویسم. بدم هم نمیومد که فعلا مطالب اخیر خصوصا "اسم من هیچ کس" و "یادتون بخیر رفقا" بالا و توی دید باشه.

داشتم در به در دنبال کار و به خصوص یک جا برای گذراندن دوره امریه سربازی (سرباز صنعت) می گشتم اما پیدا نشد که نشد. همه می گویند که مشکل شماره ۱ جوانان ما بی کاریه. من می گم نخیر . مشکل شماره ۱ اونها سربازیه. اگر این سربازی لعنتی نبود من تا حالا کار پیدا کرده بودم. دارم می بینم که موقعیت های خوب را از دست می دهم فقط چون این بهانه را دارند که تو هنوز سربازی ات معلوم نیست. حالا بگذریم که برای بعضی عزیز دردانه ها عین چی موقعیت فراهمه. جالبه خوب شد ما فوق قبول نشدیم وگرنه ۲ سال که بهانه پاره وقتی در می آوردند و بعدش می گفتند سربازی ات چی ؟ اون وقت چشم باز می کردی می دیدی که ۲۶ سالته و بی کاری. فاجعه است. وقتی قراره که این نامردی (سربازی) در حق تو بشه و بی خود و بی دلیل ۲ سال معطلت کنند و بلانسبت چی ازت کار مفت اون هم بی ربط بکشند چه بهتر که زود تر تمومش کنی تا مال خودت باشی. تا حداقل یک بهانه را از ارباب صنعت بگیری.

مسخره است که همه جوری نگاهت می کنند که انگار دنبال پدرخوانده می گردی . کلی سرت منت می گذارند تا کار بهت بدهند. انگار که طرف لطف کرده و تو را به فرزند خواندگی قبول کرده. تازه خیلی ها این کار را هم نمی کنند. این قدر منت سرم گذاشتند و افاده جلوم اومدند که دلم می خواد یک روزی همه چیز را که تو خودم نگه داشتم بریزم بیرون تا بدونند که درسته که به ما ظلم شده ولی خر نیستیم. می دونیم که ظلم شده. یکیشون از حالا گفته که شاید سال دیگه برات جا باشه اما تا سربازی ات معلوم نشه ... . یادم نمیره که برای دیگران این خبر ها نبود. آدم هایی که ۲ سال پیش به من می گفتند سربازی ات با ما الان هیچ کاری نمی کنند. هر قانونی که جلو دست و پای ما را می گیره میاد وسط. یادم نمی ره برخورد دوگانه آقایونی که پز شایسته سالاری می دهند اما مثال نقض همه معیار هاشون دور و برشون هست و حتی نمی خواهند شک کنند چه برسه که کاری بکنند. تا ما نبودیم دانشجو و فوق دیپلم و ... استخدام بودند. بعضی ها می گویند که اگر همزمان دانشجوی فوق باشی وضع فرق داره . اما من دیگه هیچ چیز را باور نمی کنم . می دونم که اون موقع هم یک بهانه دیگه ردیف می شه . دیگه نمی خوام برای هیچ چیز تلاش کنم. مدیرانی که ۳ سال تمام شایستگی ام را جلویشان اثبات کردم فقط من را دنبال نخود سیاه فرستادند تا نکنه یک وقت کم سختی کشیده باشیم. این شرایط برای همه پیش می آید اما من در دوران دانشجویی با صنعت ارتباط برقرار کردم تا برای من کمتر پیش بیاد. می دونم که موقعیت های خوبی پیش خواهد اومد اما این سربازی لعنتی نمی ذاره. من به امید کدوم وعده خودم را اسیر درس کنم. به هر حال من فارغ التحصیل ۸ترمه شدم و راهی جز سربازی رفتن ندارم اما اگر بدون مدرک کسی به من محل می ذاشت دیوونه نبودم که ۹ترمه نکنم ولی آن قدر اوضاع بی حساب کتابه که بهتره هیچ کاری را به تاخیر نندازی. 

من برای خودم شخصیت دارم. منت نمی کشم. دو بار نه نمی شنوم. حالم به هم خورده از این همه افاده فروشی. هر چیزی را به هر قیمتی نمی خوام. همین طور که به فارغ التحصیلی نزدیک شدیم رفتارها عوض شد. این ها که مدیرند . من از بعضی دوستان همرده خودم شرمنده ام که تا فهمیدند کار ما گیره حتی جواب تلفن هامون را هم ندادند.

یک آقا مهندسی این روزها خوب شده سنگ صبور من. به من گفت که برو پیش فلانی که این همه می شناسدت بگو فلان جا را برات جور کنه. رفتم و جواب نمی دونم شنیدم. وقتی به رفیقم گفتم با تعجب گفت بد جوری کشیده کنار . با همین یک جمله کل چیزی که تو دلم بود و می خواستم بگم گفت.

جا نخوردم چون می دونستم که این طوری می شه و به خودشون هم گفته بودم و همین پیش بینی همیشه اذیتم می کرد. البته الطافشون را هم یادم نمیره و آدم قدرشناسی هستم. انصافا یک زمانی واقعا زیر بال و پر من را گرفتند و من انتظاری ندارم.

 یادمه که علیرضای ترم ۱و۲ که یادش بخیر چقدر با الانی فرق داره چند تا معیار و ملاک کلیدی تو کارهایش داشت که همیشه موفقش می کرد. من اون هایی را که به درد این مطلب میخوره می گویم :

- همیشه بادیگران همکاری داشته باش و تکیه گاه هم باشید و کاری را تنهایی نکن.

- دوست خوبه اما هیچ وقت به هیچ دوستی اون قدر تکیه نکن که اگر کشید کنار بخوری زمین

فعلا که با مخ نخوردم زمین. شاید مشکل ما هم حل بشه. تا خدا چی بخواد. فعلا که به هر کی که می شناختیم رو انداختیم. اما خطاب به بعضی ها :

      معرفت در گرانی است به هر کس ندهند            پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهند

 لطفا اگر کامل خواندید نظر بدهید وگرنه که ممنون از نظر دادنتون.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 17:46 | لینک  | 

می دونم که چرا معین رای نیاورد. معین اگر رای نیاورد به خاطر خریت هایش بود. بله دقیقا خریت. و همین قدر هم که رای آورد به خاطر فداکاری و جانفشانی هوادارانش بود. بله دقیقا جانفشانی چون بودم و دیدم. این انتخابات برای همه ما خصوصا ما که فقط دور و بر خودمان را می بینیم درس بزرگی بود. از رای آوردن احمدی نژاد تعجب نکردم. ناراحت هم نشدم. به هر حال ملت انتخاب خود را کرده و رئیس جمهور ایران معلوم شده. با این که بر سر انتقادهایی که بهش کرده ام ایستاده ام ولی خوشحالم که در صف دروغ گویان نبودم. از یک لحاظ دیگر هم خوشحالم. این که رکورد خاتمی نشکست . پیروز واقعی بر هاشمی خاتمی بود که جرات کاندیداتوری در سال ۸۰ را از او گرفت. رکورد دست خاتمی است که از بین ۵ نفر در سال ۷۶ با ۸۰ درصد حضور مردم ۲۰میلیون یعنی حدودا ۶۰ درصد آرا را بدست آورد. رای ۱۷ میلیونی هم یک رئیس جمهور مقتدر می سازد پس دکتر نباید بهانه ای داشته باشد.

اما یک چیز هیچ وقت یادم نمی ره. ۸ سال مخالفان خاتمی چوب لای چرخش گذاشتند تا شکست بخوره حتی به قیمت شکست ایران. اما ما این کار را نمی کنیم چون ایران را دوست داریم. دکتر رئیس جمهور شد و همه با او همکاری می کنیم تا ایران سربلند باشد. البته ایشان هم خوب می دانند که مسئولیت سنگینی دارند و مردم هم با کسی شوخی و تعارف ندارند.

موفق باشی دکتر.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 16:16 | لینک  | 

تا قبل از این دانشجو بودم و الان یک بیکار که هنوز مدرک نداره و وضعیتش معلوم نیست .

تا قبل از این هر جا که کم می آوردم و بهم می گفتند اصلا تو کی هستی می گفتم دانشجو هستم

اما الان باید بگم هیچ کس.

تا ببینیم چه آینده ای در انتظارمونه.

موفق باشید اما دوستان همدیگر را هیچ وقت فراموش نکنند.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 22:53 | لینک  |