blogerfree عقاب | اردیبهشت ۱۳۸۵
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

دیروز  آماه باش بودم. آماده درواقع یک یگانه. شامل چند دسته. در موقع بروز یک حادثه غیر مترقبه اول از همه گروه تامین دور منطقه دایره تشکیل می ده و با ابزارش مواظبه که افراد متفرقه وارد منطقه نشوند. تیم دومی که وارد محوطه می شه گروه تخلیه است که کارش تخلیه قرآن و تمثال رهبری و مجروحین و اسناد و ... از منطقه حادثه دیده است. گروه امداد که سومین گروه وارد شونده است نیز برای نجات افراد اقدام می کند و گروه چهارم یعنی کمک های اولیه برای معالجات اولیه وارد می شود. و در همه این مواقع گروه تامین مواظب امنیت محدوده است. گروه احتیاط هم برای پوشش دادن کمبود هر گروه آماده است. عضو هر گروه یک وسیله مخصوص به خود دارد. من عضو گروه تامین بودم و اسلحه ما یک سرنیزه بود. گروه خیلی جالبیه. افرادش هم چرخشی عوض می شوند. مدت ماموریت هر فرد ۲۴ ساعته.

شانس من همین بود. به بعضی ها پتو افتاده بود. بعضی ها برانکارد و سطل شن و ... ولی به من یک خنجر مانند که به کمر می بستم. اون قدر کند بود که باهاش پنیر هم نمی شه برید. البته سرنیزه خیلی مهمه و به هیچ وجه نباید از ما جدا بشه. هر کسی بتونه سرنیزه من را از من بگیره تشویق داره و من بیچاره می شوم. سابقه داشته که سر گم شدن یک سرنیزه ناقابل کل یک پادگان بازداشت شده تا پیدا بشه.

کار ما این بود که همواره در هر حالتی باید پوتین به پا آماده بودیم. هر موقع وقت و بی وقت که فرمان پیش می دادند باید می ریختیم بیرون و به خط می شدیم و می گفتیم آماده ایم آماده هوشیاریم بیداریم(مثل اتشنشان ها) . حتی باید شب هم با پوتین و تجهیزات می خوابیدیم. ممکن بود نصفه شب فرمانده یگان هوس کنه پیش بده.

کل دیروز نشسته بودیم چایی می خوردیم و تلویزیون می دیدیم و گپ می زدیم و گوش به فرمان بودیم. یک بارش خیلی خنده بود. من و دو سه تا از بچه ها نشسته بودیم بیرون چایی می خوردیم و گپ می زدیم که یه سروان چهار ستاره با ماشین اومد . ما هم گفتیم کی به کیه بذار یه احترام نظامی بذاریم. سروان هم ما را به شلغمی حساب نکرد و اندک سری تکان داد و رفت تو یگان. یه دقیقه گذشت دیدیم که یکی دو تا از بچه ها اومدند بیرون. یه دفعه یک سری از پنجره ریختند بیرون. نگو این آقا پیش فرمودند. ما هم از همون جا پریدیم تو جایگاه. یکی از بچه ها همون موقع رفته بود دستشویی. ولی خودش را رسوند.

موقع هر پیش ازمون سوال می کنند. یکی از بچه ها بیلچه حمل می کرد. ازش پرسیدند کارت با بیلچه چیه ؟ گفت آوار برداری . خاموش کردن آتش و ... اما باز طرف گیر داد. رفیق ما هم چیزی به ذهنش نرسید گفت کندن چاله برای دفن کشته شدگان !!!! من که نتونستم جلو خودم را بگیرم قاه قاه زدم زیر خنده. بقیه هم پشت سر من.

شب به مسئول گفتیم مرامی پیش نده تا صبح همه بخوایم . خودت هم عین بچه آدم بگیر بخواب. تا صبح پیش ندادند.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 20:10 | لینک  | 

با فرمانده ها حسابی رفیق شدیم. غذا هم خوب شده. کلی چیز یاد می گیریم. احساس وقت تلفی ندارم.

****

یه رژه مخصوص داریم که کلمه " یا رسول " را تشکیل می دهیم. من موقع سازمان دهی نبودم و فقط یار ذخیره ام و هر جای این حروف که لنگید من می روم جاش. اما اجرای قشنگی می شه. به خصوص با گروه موزیکی که آهنگ محمد رسول ا... را هنگام ورود می زنه.

****

فردا آماده باش دارم. از صبح می روم تا بعد از ظهر فرداش.

 

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 14:51 | لینک 

کم کم داره خوش می گذره. دیشب گشتی بودم. تو گشتی می تونی هر کس که وارد منطقه ات شد و کلمه عبور را بلد نبود دستگیر کنی. چند تا از بچه ها سرباز فراری گرفتند. باحال ترین سابقه گشتی اینه که  یک سرباز صفر دبستانی تو شیراز با ژ۳ پر ۲۰ تایی یه سرهنگ را سینه خیز کرد چون کلمه عبور را بلد نبود. گیر ما که چیزی نیومد.

فعلا اوضاع خیلی خوبه. تا ببینیم بعدش چی بشه. 

خاطره زیاده ولی حال نوشتن ندارم.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 20:17 | لینک 

وقتی می بینم یه نفر مشکلی داره ، دلم می خواد یه کاری بکنم. خوب کاری که ازم بر نمی آد . زورم هم به جایی نمی رسه. از وعده دادن هم متنفرم و در قد و قواره این حرف ها نیستم. از یک سری جملات تکراری که طرف روزی ده بار می شنوه تا مثلا روحیه بگیره کاری ساخته نیست. فقط یک راه می مونه. سعی کنی جوری دیدش را تغییر بدی تا از چیزی که داره لذت ببره و به جنبه های خوبش فکر کنه.

به خودم که می رسه همین جوره. مدام ذهن ما یا در گذشته است و حسرت ، یا در آینده و ابهام. می خوام یاد بگیرم از موقعیت فعلی ، هر چی که هست در حدی که می شه لذت ببرم. چون راه معقول دیگه ای وجود نداره. می شه به هر مشکل و سختی ای از زاویه ای نگاه کرد که جنبه های خوبش را ببینی و خلاصه حتی یک ذره هم که شده لذت ببری. وقتی که همه سعیت را بکنی و دیگه کاری ازت بر نیاد بقیه اش را باید بسپری به خدا.

چیزی که من را اذیت می کنه سختی حال نیست. ابهام آینده و نگرانی از آینده است. اما فکر کنم کار بی معنی ایه. باید فعلا از حال بهره و لذت ببرم. مجبورم. آینده چه من بخوام چه نخوام از راه می رسه.

 

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 19:37 | لینک  | 

این بچه های شهرستانی تعجب می کردند از این که من مرخصی شبانه نمی رم. کمی که به فکر افتادم و با بقیه مشورت کردم یه مسیر توپ پیدا کردم. با مینی بوس از پادگان تا بهارستان ۱۰۰ تومن . از مترو بهارستان که سر خطه رو صندلی زیر باد کولر می خوابی تا خونه. می شه یه ساعت. صبح هم ساعت ۴:۱۵ می زنی از خونه بیرون. به قول اون ها یه ساعت هم خونه باشی می ارزه. لااقل شام و صبحانه خونه را داری و شب خونه خودتی. قبلا مرخصی شبانه محدودیت داشت ولی الان دیگه نداره.

خلاصه تصمیم گرفتم هر روز که نگهبان یا گرفتار نباشم تیز مرخصی بگیرم بیام خونه. قبل از مرخصی ازمون سوال درسی می پرسن. اگه بلد باشیم حله.

خوب دیگه. بهتره فعلا تا می تونم راحت تر بگذرونم. شاید بعدا افتادم شهرستان (نه !!!)

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 18:55 | لینک  | 

اولش فکر می کردم که بیفتم شهرستان. ولی افتادم ارتش. برعکس خیلی ها افتادم تهران. ولی وقتی بعدش قضیه دوره کد را فهمیدم حیفم اومد. گفتم کاش می افتاد سپاه. اون وقت ۴۵ روز شهرستان بودم و عوضش بعدش راحت می شدم . نه مثل ارتش که دو ماه اینجایی و دو ماه دوره کد به احتمال زیاد شهرستان و بعدش هم معلوم نیست کجا.

ولی تو این هفته که فکر کردم دیدم که اگر شهرستان افتاده بودم نمی تونستم خودم انتخاب رشته کنم. با این که یک لیست تهیه کرده بودم ولی با توجه به رتبه ام لیستم کاملا به هم ریخت و عجیب و غریب شد. افتادن من در ارتش حکمت هایی داشت که یکی اش را که فهمیدم همین بود.

الان معلوم نیست که بعدا کجا باشم ولی خواستم تا معلوم نیست بنویسم تا یادم باشه که هیچ کار خدا بی حکمت نیست. هر چی پیش بیاد حکمتی درونش هست. باید قوی باشم.

توکل به خدا

پ.ن ۱ : این کتاب "چه کسی پنیر من را جا به جا کرد ؟" را یک ساعته خوندم. nerd راست می گه. اگر از زوایایی خاص بهش نگاه کنی خیلی هم غیراخلاقیه. من که به شخصه از کتاب "قورباغه را قورت بده" بیشتر استفاده کرده ام.

پ.ن ۲ : چه مفت بود این کنکور آزاد !!! ۶۰ تا سوال ۱۱۰ دقیقه وقت !!! ما که ۴۵ دقیقه ای نوشتیم زدیم بیرون. نوبت دومش عصره. اون که ۴۰ تا سواله. شاید بعدا به دردم بخوره.

پ.ن ۳ : نوبت دوم هم رفتم. برای ۶۰ تا سوال که واسه ما می شد ۴۰ تا ، ۲۱۰ دقیقه وقت گذاشته بودند. ما که یه ساعته زدیم بیرون. چی کار کنیم عادت کردیم به امتحان دادن.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 12:43 | لینک  | 

این هفته تلافی مرخصی هفته پیش سرم دراومد. دو روز نگهبانی داشتم. برای این که باید در وضعیت کامل (با تجهیزات کامل) بودم استراحت هم نمی شد کرد. تنها فرصت درآوردن پوتین ها در مسجد هنگام نماز بود. یه گوشه نشستم و خوابم برد و خواب دانشگاه را دیدم. البته دانشکده مواد علم و صنعت !!! خلاصه خیلی خسته بودم. وقتی برگشتم سر پست شنیدم که به بچه هایی که برای کنکور ارشد آزاد ثبت نام کرده بودند از امروز تا شنبه مرخصی می دهند. کلی حال کردم. البته به عنوان مدرک باید کپی کارت را ببریم. اول گفتند کپی. بعد هی بچه ها سوال کردند شد اصل . باز هم سوال کردند ... یاد اون داستان گاو بنی اسرائیل افتادم که خدا گفت یک گاو . پرسیدند چه رنگی باشه ؟ فلان رنگ. چه شکلی باشه ؟... تا این که کار به گاوی رسید که وجود نداشت. کار ما هم به کپی برابر اصل رنگی کارت ورود به جلسه کشید !!!! من که نگهبان اسلحه خونه بودم و طبق مقررات نباید بیشتر از ۳ متر از محل دور می شدم هی از دور به این ... ها می گفتم که بابا این قدر چونه نزنید.

****

عدل یکی از این فرمانده ها مکانیک خونده و هوس کنکور ارشد به سرش زده و رتبه ما لو رفته و همه جا پر کرده که رتبه من خوبه. خرچنگ تو بگو. ۴۵۰ خوبه ؟!

****

این اسلحه ای که به من افتاده خیلی خوش قلقه. چشم بسته می شه باز و بسته اش کرد. برعکس خیلی از اسلحه های دیگه. خوشم می آد از اسلحه ام.

****

روزهای اول خیلی اذیت می کردند. باورمون نمی شه که زنده موندیم ولی الان خیلی راحت تر شده. خیلی اذیت ها کم تر شده. هنوز هم یاد روزهای اول حالمون را می گیره. تو سربازی اگر می خوای راحت تر باشی باید با همه همکاری داشته باشی . همه با هم رفیقند. جو خوبی حاکمه.

****

این کانتر نزدیک میدون آرژانتین (n روز مانده به افتتاح تونل رسالت) هم خیلی جالبه. اگر واقعی باشه یک انقلاب در عملیات عمرانی کشور محسوب می شه. کاش یکی از این کانتر ها برای برج میلاد می ذاشتند. به هر حال این تونل برای من یکی که خیلی مفیده.

****

پ.ن : اون موقعی که ما می خواستیم برویم همه می ترسوندنمون. حالا نه که به من راحت بگذره. سخته . ولی به دو دلیل نمی خوام زیاد از سختی ها بگم. یک روحیه خودم. دو این که یه روزی نوبت بقیه هم می شه و نمی خوام الکی بترسونموشون.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 12:42 | لینک  | 

یک سال از تولد عقاب گذشت. فکر نمی کردم به یک سال بکشه ولی با تمام فراز  و نشیب ها یک سال گذشت و تجربه خیلی خوبی بود. وبلاگ جواد همین چند روز پیش یک ساله شد . مال خرچنگ و nerd هم در همین روزها. تبریک. از همه دوستانی که در این یک سال عقاب را همراهی کردند ممنون.

پ.ن : خودم نیستم. سپرده بودم این پست را امروز فعال کنند.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 19:46 | لینک  | 

فرمانده اونقدر دووندمون که له شدیم. کلی از دستش عصبانی شده بودم. موقع شمارش که شد و به من رسید ، آروم گفتم. خندید و نگاه کرد و گفت اینجا ارتشه ها !!! بلند تر گفتم. گفت بلندتر ! بلندتر گفتم ... گفت بلند تر ! گفتم دیگه نمی آد. یگان و فرمانده زدند زیر خنده. باهاش رفیق شدیم. فرمانده مستقیم من که خیلی خوبه. فقط فرمانده کل یگان عقده ایه که هی به ما عنایت می کنه. فعلا که یه مقداری بازداشتی دارم اون هم فقط به خاطر اینکه منظمم و تو چشم. اما مهم نیست. ارتش این قدر نیرو کم داره که ستوان دوم وظیفه می شه افسر آموزش ما. ما بعد از آموزشی چون لیسانس داریم ستوان دو می شویم. بعضی بالا دست ها که گروهبانند که خیلی پایین تر از ستوانه. جز فرمانده کله بقیه کادری هم نیستند. اون روزهای اول خیلی اذیت کننده بود اما الان خیلی بهتر شده.  اوضاع غذا هم بهتر شده. بچه هم همه خوبند. راضی هستم که خوب موقعی این دوران سخت را دارم می گذرونم.

****

کتاب دادند و امتحان می گیرند. اگر نمره امان بد بشه تجدید دوره می شیم. یعنی مرگ. اگر از یه حدی بد تر بشه امریه آدم می پره. هر کس نمره اش کم بشه جای پرت می افته. ای خدا همه عمر ما شد درس درس درس !!!                                                                                               

****

رتبه کنکور شد مُسکن. انتخاب های زیادی بین روزانه ها و شبانه ها دارم. باید فکر کنم. به هر حال اگر خدا بخواهد قبول شدنی هستم.

****

چقدر خیابون های تهران ذوق آوره وقتی بعد از یک هفته از پادگان خلاص می شی ! رفتم طرف های میدون نبوت. عجب میدون با صفاییه ! اون هم تو شب . یه تابلو دیدم که اشاره کرده بود دانشگاه علم و صنعت. دلم پر زد. هر چی فکر می کنم فقط علم و صنعت. هرچند خواجه نصیر هم ممکنه بروم.

****

یه مانور را باید یکشنبه اجرا کنیم. من شدم راننده آبولانس گروه امدادی ۱ . احتمالاً سنبلیه ولی بامزه است.

****

تو سربازی آدم سالم مریض می شه و آدم مریض می میره. من آنچنان صدام گرفته که در نمی آد. اما خوب یادم نمی آد آخرین بار کی صدام گرفته بود ! شاید قبل از دبستان !

****

هر کاری کردند رژه یاد نمی گرفتیم. جای من صف آخر نفر سمت راسته. یعنی تو دید ترین جا. دیروز اسلحه ژ۳ دادند و گفتند مثل ناموسته. نمی دونم چند کیلو ه که کمر درد گرفتیم. قرار شد با اسلحه و ضرب طبل جلو سرهنگ رژه بریم. اگر خوب می رفتیم سرهنگ می گفت خیلی خوب. کلی تمرکز کردیم. رژه اون قدر خوب دراومد که فرمانده گفت آفرین گل کاشتین. بعدش ولمون کردند.

****

امروز رفتم نمایشگاه کتب. یه کتب از جمال زاده خریدم و چند تا کتاب دیگه. ولی بهترینش سررسید دکتر شریعتی بود که شامل اطلاعات کاملی از دکتره از جمله وصیت نامه و اسناد و ... .

****

از کار کلید دار خیلی راضی ام.

 پ.ن : برای انتخاب رشته در یک تقابل بین عقل و احساس افتادم و عقل برگزیده شد.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 20:27 | لینک  | 

من که نمی تونم ننویسم. تو این مدت گهگاهی مرخصی دارم. ممکنه یه وقت تا دو هفته هم نباشم. نمی شه گفت علافیه. چون وقت سرخاروندن هم نداریم. شاید نهایت روزی ۲ ساعت وقت اضافه بیاد. غذا جالبه. نسبت این غذا به بدترین غذای دانشگاه ، مثل نسبت بدترین غذای دانشگاه به بهترین غذای بهترین رستوران بالاشهره ! مقدراش هم بخور و نمیر. نمی دونم زنده می مونم یا نه. باید وقتی می رسم خونه تلافی کنم تا نمیرم. یادش بخیر ، تو دانشگاه یه ذره که غذا بد می شد اعتصاب می کردند ، ظرف می انداختند زمین ، سیگارت می ترکوندند و آخرش غذای جایگزین می گرفتند. بعد بگین دانشگاه بده.

از نظمش خوشم می آد. دوستان می دونند که من آدم منظمی هستم ولی در مقابل این نظمِ بیش از حد کم نیارم خوبه.  مثلا یه مدل تخت مرتب کردن یاد دادند که حالا حالا ها باید بچه ها تمرین کنند. روزی صد بار هم لیسانسمون را می کوبونند تو سرمون که مثلا تو لیسانسی ! چرا نمی گیری من چی  می گم ؟! یه عده از بچه ها خیلی شل و ولند که کندی اون ها سرعت من را می گیره.

چیزهای خوبی یاد می دهند که برای تنوع خوبه. من به این فضا نیاز داشتم تا کمی از میزان تنبلی ام کم بشه. آدم تو سربازی پوست کلفت می شه. هر وقت می خوای اعصابت خرد بشه باید به این فکر کنی که داری یکی از سخت ترین تجربه هایی که هرکسی باید بگذرونه را می گذرونی. البته این قضیه دوره کُد خیلی چرته. اگه تهران نیفتم خیلی لوسه که اگر جای دیگه بودم غیر از ارتش همون دو ماه بود الان چهار ماهه. تازه از اون به بعدش هم بماند. امیدورام زودتر خلاص بشم.

راه این که سربازی را راحت تر بگذرونی ، اینه که دقیقا احساس یک روبات را داشته باشی ، و حواست باشه که وقتی مجبوری بگذرونی پس جهنم بگذرون. بیخود نیست که قبل سربازی تقریباّ همه کارهای نیمه تموم را تموم کردم یا به بقیه سپردم. انگاری ممکنه زنده بر نگردم. از اینجا خلاص بشیم بقیه اش چی ؟!

موبایل و دوربین و هرگونه وسیله برقی (حتی ریش تراش !!! ) ممنوعه. پس نمی شه عکس گرفت و تماس هم داشت. کماکان مسنجر هم ندارم.

این خاطره نوشتن ها و روزشمار گذشت این دوران می تونه به راحت تر گذروندنش به من کمک کنه. راستی کلید دار آشیانه کسی نیست جز امین ، برادر کوچکتر خودم. اگر کسی جاعل بازی درآورد سریعاّ نظرش پاک می شه.

****

پ.ن ۱ : می گویند یه جادوگر رفته تو استادیوم های آلمان و با داد زدن شیطون را فراری می ده. خوبه. بکن این کار را. شانس آوردیم جماعت شیطان پرست نیومدند واسه شیطان بلیط جایگاه بخرند !

پ.ن ۲ : می تونید دیدگاه های خودتون را به شماره ۱۰۰۰۶۱۰ راجع به تیم ملی اس ام اس بزنید. راستی به امید قهرمانی بارسا. حیف که این فینال جذاب از دستم می ره.

پ.ن ۳ : راستی تو تیم ملی چه خبره. یا ما اشتباه می کنیم یا نتیجه راستی راستی خیلی مهمتر از چیزهای دیگه است. امیدوارم که ما اشتباه کنیم وگرنه که خیلی برام زور داره که غیرت ملی من بیفته دست یک ... .

پ.ن ۴ : شاید بازی ها را نتونم ببینم. شاید حتی رتبه کنکور خودم را هم خودم نبینم و فرم انتخاب رشته ام را یکی از بچه ها که قبلاّ توجیهش کرده ام پر کنه.

پ.ن ۵ : امروز راننده تاکسی گفت خدا کنه استقلال انصراف بده که پیروزی قهرمان جام حذفی بشه. اینجور تحلیل ها خوشحالم می کنه.

دعا کنید. بلکه اوضاع روبراه بشه.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 17:40 | لینک  | 

   دلم جز مهر مهرویان طریقی بر نمی گیرد        

                                        به هر دم میدهم پندش ولیکن در نمی گیرد

   خدا را ای نصیحت گو حدیث ساغر و می گو

                                         که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی گیرد

   بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین

                                         که فکری در درون ما از این بهتر نمی گیرد

   صراحی می کشم پنهان و مردم دفتر انگارند

                                        عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی گیرد

    من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی

                                      که پیر می فروشانش بجامی بر نمی گیرد

    از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش

                                که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمی گیرد

    سر و چشمی چنین دلکش تو گوئی چشم از او بردوز

                                 برو کاین وعظ بی معنی مرا در سر نمی گیرد

    نصیحت گوی رندان را که با حکم قضا جنگست

                                 دلش بس تنگ می بینم مگر ساغر نمی گیرد

    میان گریه می خندم که چون شمع اندرین مجلس

                                   زبان آتشینم هست لیکن در نمی گیرد

   چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را

                              که کس مرغان وحشی را ازین خوشتر نمی گیرد

    سخن در احتیاج ما و استغنای معشوقست

                               چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی گیرد

    من آن آئینه را روزی بدست آرم سکندروار

                                    اگر می گیرد این آتش زمانی ور نمی گیرد

     بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم

                                    که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی گیرد

 

فعلا ...

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 18:31 | لینک  | 

مشکل جوان ایرانی
 
به نظر شما مشکل شماره 1 یک جوان ایرانی در حال حاضر چیست ؟
بی کاری ( 15رای، 10%)
پول ( 14رای، 9%)
کنکور و یا سربازی و ... ( 17رای، 11%)
ازدواج ( 9رای، 6%)
مبهم بودن آینده ( 28رای، 19%)
عدم نشاط روحی ( 8رای، 5%)
فقدان معنویات ( 20رای، 14%)
نبود انگیزه ( 31رای، 21%)

 

مجموع نظرات: 142

نظرسنجی خیلی خوبی بود. نتایجش هم معقول به نظر می رسه. این یعنی آینده نگری و پویایی که باعث رای بالای مبهم بودن آینده و نبود انگیزه شد. و گزینه فقدان معنویات هم رای جالبی آورد. من به موازات همون سلسله بحثم این نظرسنجی را مطرح کردم.

دوستی دارم که تمام آن مشکلات را داره جز فقدان معنویات و عدم نشاط روحی. همیشه خوش روحیه و سر حال. خیلی وقت ها خواستم ازش یاد بگیرم. یاد گرفتم که سعی کنم در شرایط سخت بخندم و روحیه داشته باشم. اما خوب با تمام این احوال یه بار ازش پرسیدم و فهمیدم که این آدم به خدا اطمینان داره. می گفت که حتی وقتی دعا می کنه چیز خاصی نمی گه. می گه هر چی صلاحه. خدا خودش می دونه چی صلاحه.  خلاصه روحیه خوب اون باعث شده که سد همه مشکلات را فتح کنه.

اون معنویاتی که من منظورمه و رسیدن بهش برای همه ما سخته حلال تمام مشکلاته. برای همین خودم این گزینه را انتخاب کردم. ولی همه گزینه ها را قبول دارم. به علاوه گزینه تنبلی که محدودیت تعداد گزینه داشتم و نشد که بذارمش.

حتما شما هم برای گزینه انتخابی خود دلایل خوب و عموماً تجربی ای دارید.

بحث نیمه تموم من در این وبلاگ تمام شد.

پ.ن : امروز تقسیم شدیم. برخلاف انتظار افتادم۱-۰ نزاجا ارتش در تهران . فردا باید بروم. البته چون محل سربازی تهرانه گهگاه هستم در خدمتتون. البته به یه نفر کلید آشیانه عقاب را می دهم که در طول هفته سر بزنه تا اینجا خاک نگیره. راستی مثل اینکه موبایل نمی شه برد. کار داشتین SMS بزنید. روشن نگه می دارم. التماس دعا. ایمیل هم خوبه.  

 پ.ن : هنگ یکم افتادم. ولی چون من مکانیک خوندم به احتمال ۹۹٪ دو ماه آموزشی تخصصی هم برام می بُرند یعنی کلا چهار ماه . تازه احتمال تهران افتادنم در دو کورس بعدی (دوماهه دوم و بقیه اش) کمه. این کارها مخصوص ارتشه. فقط می تونم بگم دعا کنید بقیه اش را هم تهران باشم. هر چند بازهم هر چی صلاحه و هر چی خدا بخواهد.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 11:21 | لینک  |