blogerfree عقاب | آبان ۱۳۸۵
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

همه جلو ساختمان اصلی جمع شده بودند. اکثرا جوون. یا شاید بشه گفت همه جوون. هرج و مرجی بود. همه پچ پچ می کردند. همه جمع شده بودند پشت در یک ساختمان که درش بسته بود و معلوم بود داخل یه خبریه. هر کس حرفی می زد و نظری می داد. از گوشه کنار شعار شنیده می شد ، "مرگ بر ... " ، "خیانت ... " سیاست اندیشه ... " ،" زندانی سیاسی ... " ، " دانشجو بیدار است ... " ، " یار دبستانی من ... " ، "استقلال،آزادی ،... " ... . هیچ شعاری واضح شنیده می شد. هر شعار هنوز در نیامده با یک شعار چند نفر دیگه قطع می شد. اگر هم شعار متقابلی نبود با هو کردن قطع می شد. شلوغی خیلی زیاد بود. هر گروه هم یه پلاکارتی چیزی داشت که تنها نشونه ممیز قابل تشخیص بود. زیرزیرکی هم کلی نظر داده می شد. " می گویند گفته فقط با دانشجوها حرف می زنم ... " . " به نظرت قضیه چیه که با هیچ شبکه خارجی ای حرف نمی زنه ؟!!... " . " باز به معرفتش که دعوا را نمی رسونه به گوش نامحرم ... " . " بره گم شه عوضی. یه عمری آبرو ریزی کرد حالا شده دایه مهربون تر از مادر ؟!!... " .

کم کم به جمعیت از گوشه و کنار اضافه می شد. یه تاکسی با صدای جیغ ترمزش ایستاد و پنج نفر را پیاده کرد. همه حول بودند. یکی هی تو جیب هاش دنبال پول خرد می گشت. راننده سراسیمه و مضطرب مدام اطراف را نگاه می کرد و دستش را روی فرمون می کوبید. آخرش صداش در اومد و گفت " آقا من عجله دارم. زود باش دیگه. ما دنبال شر نیستیم . ... " مسافر در حالی که دنبال پول خرد می گشت گفت: "پول خرد ندارم" . راننده گفت " جهنم که نداری. اصلا نخواستیم بابا. از دست شما دیوونه ها ... " و گازش را گرفت و رفت. انگار که اصلا نیومده بود. مسافر رو کرد به دوستاش و گفت " همین ها نبودند که زرزرشون ما را قلقلک داد ؟!!! هی گفتند اله و بله و زمان ما فلان بود و زمان شما فلان ؟!!! حالا وجود نداره دو دقیقه نگاه کنه . هواداری سرش را بخوره ... " .

هر کسی به سر کروچه می رسید داخل نمی شد . راهش را کج می کرد و محله را دور می زد. انگار بمبی قراره بترکه. در چهره هر عابر بی طرفی ترس و نگرانی و تاسف و سرزنش دیده می شد. مادری بچه اش را به زور به خونه برد تا در کوچه نباشد. همسایه هایی که داشتند جریان را تماشا می کردند و حتی درگوشی به هم می گفتند که "ایول. خوشم میاد . حقشون بود ... " با نگاه جمع جلو ساختمان همه سرها را داخل بردند تا نکنه کسی بشناسدشون. نکنه یه وقت درگیری بشه و اتفاقی خون از دماغشون در بیاد. یکی از افراد جمع رو کرد به دوستش و آروم گفت " همین ها بودند که هی ور می زدند. حالا عین سگ می ترسند. صد رحمت به مخالف . مسخره است ... " . بغل دستی گفت " ما هم قرار نیست هوای این بی وجود ها را داشته باشیم.. ساده ای ها !!! ... " نفر کناری برگشت گفت " این لاشخور ها اون موقع هم کاری نکردند. خزیدند تو خونه. مثل الان و مثل بعد از این " . بغل دستی گفت " امیدوارم تکراری در کار نباشه " . کناری خنده معنا دار همراه با تاسفی کرد و سری تکون داد و گفت "آسیاب به نوبت ، گهی زین به پشت و گهی پشت به زین ... "

در همین بین در ساختمان باز شد و یک جوان  با چهره ای مثبت و موجه با یک پالتو بیرون اومد. یه نگاهی به جمع کرد. یک لحظه سکوت شد. سکوت را یک نفر با یک سوال شکست "چی شد بالاخره؟! " . جوان جواب داد " هماهنگ کردم. خبرنگار داره می آد " . از جمع دوباره همهمه بلند شد "یعنی کارش را بلده ؟" . "کاش بپیچوندش" . "نه اتفاقا باید واضح همه چیز روشن بشه. یارو یه گنج اطلاعاتیه ... " . " حالا اصولش به ما می خونه ؟ نره یه چیزی بگه آبرو ما بره ؟!". همون موقع یه نفر با یک سری اعلامیه که رو دستش باد کرده بود جلو اومد و پرسید :"حالا مثلا اصول شما چیه ؟" - "اصول شما چیه؟" - "ایناهاش ، تو این اعلامیه ها . نخوندی ؟!! " - " ما دنبال یک حکومت مصلحیم" - " اه ؟! این را که همه می خوان. اما مصلح چیه ؟!! " یک نفر از یک گوشه دیگه "هر کی هست ملا نیست". - " ملا و غیر ملا نداره. هی خط کش می ذاری !! " - " به نظر من که برای پیاده کردن اسلام لازمه " - " اول تکلیف را معلوم کن دین و سیاست جدا هستند یا باهم ؟" - " شاید هیچ کدوم" . دوباره بحث بالا گرفت. یکی گفت " همون حقتونه که آمریکا بیاد حمله کنه بشین مثل عراق " اون یکی گفت " عراق مگه چشه ؟ کلی به نفعش شده ... " یکی دیگه گفت "وطن فروش ها !!! " یکی هم گفت " برای من که هیچ کدوم از این ها مهم نیست. بساط الواتی ام فراهم باشه حله !!! " دیگری گفت " من که تنم می خارید می خواستم شیشه بشکونم ... " . همهمه که بالا گرفت جوان جلو در داد زد " بسه دیگه. گندش را در آوردید. یارو داره هی زیرزیرکی به ریش همتون می خنده " همهمه دوباره شروع شد "غلط کرده. ببینم فردا هم اینجوری می خنده ؟!!...". یکی گفت "همین الان خبر دادند چند تا شهر شلوغ شده. از بعضی محله ها هم دارند می آیند اینجا" ـ "ایول . پس مثل توپ صدا کرده " ـ " آره ولی برای هواداری نیومدند. برای مقابله با ما اومدند. یادمون رفت ملت را هم توجیه کنیم".

در این حین یک خودرو با صدای جیغ ترمز ایستاد. در باز شد. جوانی با ظاهری ساده و چهره و نگاهی نافذ با یک سری ورق و کلاسور زیر بغل و یه خودکار در جیب پیراهن از ماشین پیاده شد. خبرنگار رسیده بود. همه می شناختنش. هیچ چیزی نگفت. در ماشین را بست. یه نگاهی به جمع انداخت. آروم آروم از میان جمع در حالی که نگاهش به در ساختمان بود رد شد. بعضی ها به علامت تشویق یه دستی به پشتش می زند. یکی گفت "حالش را بگیری ها !!! " صدای سوت وکف بلند شد. جوان در ساختمان را برای خبرنگار باز کرد. خبرنگار برگشت رو به جمع کرد و سری به علامت تاسف تکون داد و گفت "۱۰ نفر هم با یک نظر بینتون نیست.". برگشت که بره تو ساختمون که یک نفر سوال کرد "ما تو را می شناسیم. چهره ات چرا این قدر خسته است ؟ از چی خسته ای ؟! " خبر نگار گفت "حماقت" و برگشت و وارد ساختمون شد و در بسته شد.

خبرنگار ماند و راهرویی تاریک که منتهی می شد به متهمی که منتظر بود. فقط همین دو نفر. تنهای تنها.

ادامه دارد ...

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 14:15 | لینک  | 

خیلی وقت پیش پروژه برتر کئو به تصویب رسید. جریان اینه که یک فضاپیمای بدون سرنشین از زمین سفر ۵۰۰۰۰ ساله خود را آغاز می کنه و بعد از ۵۰۰۰۰ سال مجددا به زمین برمی گرده و مور استقبال انسان های آینده (اگر تا آن موقع دنیایی باقی باشد ) قرار می گیره.

مسافر این فضاپیما نوشته ها و یادداشت های یادگاری از مردم ملل و تمدن های مختلف در این زمان است. مسئولین پروژه بر شرکت کردن ایرانی ها به عنوان صاحب یکی از بزرگترین و فاخرترین تمدن های بشری تاکید خاص دارند. جالبه که کل کشورهای عرب یک نماینده دارند. ولی ایران به تنهایی یک بخش را به خود اختصاص داده است.KEO

من نمی دونم دقیقا هدف چیه و چرا این مدت طولانی انتخاب شده. و البته طبیعیه که این راه خوبی برای جمع آوری ایده و نظرات ملل مختلفه و لی در هر صورت این نوشته ها هر جایی بره و دست هر کسی برسه قطعا نماینده فکری ما می تونه باشه . برای همین شرکت در این طرح و دقت در نوشتن می تونه خیلی مهم باشه. از نظر مهندسی هم من نمی دونم این دیگه چه طرحیه که می شه روی ۵۰۰۰۰۰ سال دیگه اش بدون تابع خطا حساب کرد ؟!!! ...KEO

به هر حال آخرین فرصت تا آخر سال ۲۰۰۶ میلادی است. وقتی نمونده ...

می توانیداینجابنویسید.

 

پ.ن : یه نظری هست که می گه این پروژه سر کاریه . راستش من هم اصولا از لحاظ علمی و مکانیکی به این پروژه شک دارم. اصلا مگه می شه که یه وسیله این قدر خطایش کم باشه؟!!! سالی یک میکرون هم خطا کنه خورده به مریخ !!! اما گر قبول کنیم که به هر حال در بدترین حالت ممکن پروژه ایه برای تخلیه و تحقیق فرهنگی ملت ها اون وقته که بازهم نوشتن متون حساب شده ضرورت بیشتری هم پیدا می کنه.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 10:35 | لینک  | 

این سخنان را حتما بخوانید.

و همین طور نظر مدیران بلاگفا.

این هم بد نیست برای خوندن.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 12:35 | لینک  | 

خوب دیگه این هم از شاهکار جدید معاون ورزشی جناب جولیوس که گفت به برنده ۱۰۰ میلیون تومان می دم و به بااخلاق ۵۰ میلیون تومان. بعد بیایید بگید بابا این یه بازی معمولیه !!!! خود معاون اینجا را کرده جنگ گلادیاتور (هی.........!!!!!!!!!!!).

شاهکار دیگه لباس ضایع تیم پرسپولیس بود که آدم یاد پاراگوئه می افتاد. یه شاهکار هم در شرف وقوع بود که خدا را شکر رخ نداد. منظورم نشستن امیر قلعه نوعی روی نیمکت استقلاله که واقعا هیچ حق و دلیلی نداشت.

جالبه هر خبری از فوتبال این مملکت می شه از شخص معاونه. انگار همون طور که از لحاظ قانونی فدراسیون ما در فیفا معتبر نیست (به علت یک بچه بازی از آقای معاون) در داخل هم همچین تحویل گرفته نمی شه.

تو جایگاه ، آقای معاون را کنار آقای سخنگو دیدم. جمعشون جمعه. البته غیر از خود جناب که اخیرا گفته جمعیت امپراطوری ایران می تونه تا ۱۲۰ میلیون نفر هم بشه و آمریکا از رشد جمعیت ایران می ترسه !!!!

اما گذشته از این حرف ها انصافا بعد سال ها این تیم پرسپولیس هم خیلی خوب بازی کرد و استقلال هیچ برنامه ای نداشت . بعد سال ها ناکامی بهشون تبریک می گوییم.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 18:40 | لینک  | 

نمی دونم دقیقا کی بود شاید یک ماه دیگه. ولی می شه گفت سالگردشه. همونی که وقتی مرد هیچ کس براش گریه نکرد حتی خودم. بلکه چشم دوخته بودم به ققنوسی که قراره از خاکسترش متولد بشه.
نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 8:45 | لینک 

بالاخره  آقای دکتر قالیباف اومد دانشگاه و سردر دانشگاه ما را افتتاح کرد. خیلی چیز جالبی از آب در اومده. حالا این که چرا امروز این اتفاق افتاد من نمی دونم ولی یکی می گفت تولد جناب جولیوس.

 

 پ.ن : این عکس ها را فقط به خاطر هاتف اینجا گذاشتم. اگر اینجا بود خودش با اون دوربینش کلی عکس هنری می گرفت. جات خالی.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 21:21 | لینک  | 

 

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت

صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

 

ماه رمضان پرباری بود. اون قدر خاص که نمی شه راجع بهش صحبت کرد.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 20:9 | لینک  | 

باید کاری می کرد. بالاخره صبرم تموم شد. دیگه داشت دیر می شد. زدم سیم آخر و زدم به آب اون هم بر خلاف جریان آب.

خودم را برای هر چیزی آماده کرده بودم ولی همه چیز خوب پیش رفت.

سر نماز دعا کرد که خدایا تن خاکی من را به خودم وانگذار. خدایا تن من تن تو. تو خودت هوای این تن سرکش را داشته باش.

بعد به من گفت علیرضا اون هایی که گفتی از تن خاکی من بود.

همین بسمه.

خوب دیگه آقای کارگردان این هم از منشی صحنه. ولی چه بخواد بد کار کنه چه درست برای من خودت مهمی و دستیار اولت. بقیه به جهنم.

 

پ.ن : شنا کردن در جهت جریان آب از عهده ماهی مرده هم بر می آد.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 10:3 | لینک  |