blogerfree عقاب | اردیبهشت ۱۳۸۶
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

در جهان فرمان كوروش اولين منشور بود
سر به تعظيمش سراسر بابل و آشور بود

سينه اسپارت را تا قلب يونان چاك كرد
پشت بخت النصر را سائيده و بر خاك كرد

ما از اسلاف همان خونيم از آن ريشه ايم
پاسدار نام پاك پارس تا هميشه ایم

وقتي كه ايران هست خليج يعني فارس
تاریخ می لرزد از خشم قوم پارس
جز اين اگر باشد خليج آبي نيست
بي سايه ايران غير از سرابي نيست
تا ميهن كاوه تابوت ضحاك است
اين سرزمين از هر اهريمني پاك است
صدها هزار آرش جان در كمان دارند
تيري اگر كاريست اين عاشقان دارند

وقتي هويت را در نام مي جويد
هر بي نشان ناچار صد ياوه مي گويد
چيزي كه در صلح است از جنگ مي خواهد
قدرت اصالت نيست فرهنگ مي خواهد
ما وارث كوروش فرزند جمشيديم
پيروز بي برده بت نپرستيديم
ما ريشه اي ديرين در عشق و خون داريم
مادر شب تاريخ تا صبح بيداريم

وقتي هويت را در نام مي جويد
هر بي نشان ناچار صد ياوه مي گويد
چيزي كه در صلح است از جنگ مي خواهد
قدرت اصالت نيست فرهنگ مي خواهد
ما وارث كوروش فرزند جمشيديم
پيروز بي برده بت نپرستيديم
ما ريشه اي ديرين در عشق و خون داريم
ما در شب تاريخ تا صبح بيداريم

    علیرضا عصار            

ارکستر سنفونیک لندن     

به رهبری استاد شهرداد روحانی

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 16:50 | لینک  | 

خب دیگه ! بالاخره این نظرسنجی را هم جمع می کنیم.

 لازم می دونم از همه کسانی که به دعوت من لبیک گفتند و در این حرکت که هم حق اون هاست و هم وظیفه شرعی و ملی و اینترتی و هم تاییدی بر من تشکر کنم !!!!!!!!!!!!!

و خوشحالم که نقشه های شوم استکبار در جهت تحریم و یا و تخریب این حرکت ناکام ماند.

*********

اگر شما يک بازيگر مطرح بوديد آيا پيشنهاد بازي در فيلم اخراجي ها را مي پذيرفتيد ؟

 
تصمیم شما ؟
با توجه به فیلمنامه بله ( 2رای، 4%)
با توجه به کادر کارگردانی بله ( 3رای، 6%)
با توجه به فیلمنامه خیر ( 2رای، 4%)
با توجه به کادر کارگردانی خیر ( 35رای، 77%)
مهم نیست. در صورت توانایی بله ( 1رای، 2%)
بستگی به استقبال مردم دارد ( 0رای، 0%)
بستگی به مسائل مالی دارد ( 2رای، 4%)

عنوان نظرسنجی: پیشنهاد بازیگری
تاريخ شروع نظرسنجی: 1386/1/30
مجموع نظرات: 45
آدرس: http://eagle.blogfa.com

******

بهتره زیاد توضیح ندهم. نتایج خودشون گویا هستند. البته چند وقت پیش آقای دهنمکی به دانشگاه ما اومد و همانی شد که انتظار داشتم بشه ولی می خواستم نشه. خیلی راحت می شد عصبانی اش کرد. اگر این نظر سنجی را در طیف هنرمندان می ذاشتم نتایج جور دیگری بود. ولی ما طیفی هستیم که ناظر از بیرونیم.

پ.ن ۱: چند روز دیگه یه نظرسنجی جدید می ذارم که شرکت در اون بیشتر تر تر حق و وظیفه است.

پ.ن ۲: به سلامتی آقای وزیر هم دوباره رای اعتماد گرفت. به نظرم خدا نخواست آقایون مجلس فرمایشی آبرو دار بشن. شنیدم اتهامات مطرح شده چیزهایی غیر از مسایل مطرح بین مردم بوده. لابد ... !

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 9:49 | لینک  | 

اولین بار که با جمعیت آشنا شدم را بی خیال. ولی دو روز بعد به هوای گرفتن کارت مخصوص راننده ها باید می رفتم خونه قدیمی. آدرس اونجا را بلد نبودم. این بود که جواد را زور کردم تا بیاد من را ببره. با هم رفتیم تا از یاسر فیض که فقط از طریق تلفن باهاش آشنا شده بودم کارت را بگیرم. یک در قدیمی داغون. وقتی وارد شدیم جواد سلام کرد و رفت داخل. من یک کم غریبی می کردم ولی پر رو تر از این حرفام. اول از همه چشمم به مهدی کامرانی افتاد که داشت عین تراکتور برنج جا به جا می کرد. راستش مهدی شبیه یکی از دوستان قدیمی منه که می خوام صد سال نبینمش. برای همین این حس نوستالژی یه نمه می رفت رو اعصابم. ولی خیلی زود فهمیدم که مهدی با اون صدای دوبلوری اش که اگه ازش کار نکشه کفران نعمت کرده خیلی آقاست و زمین تا آسمون با اون رفیق کم شعور من توفیر داره. وارد خونه که شدم شلوغ شلوغ بود. یه بچه ژیگول را دیدم که اسمش حامد بود (پناباد). سریع اومد با من گرم گرفت. رفتیم تو اون اتاق کوچیکه. دم در. جواد یاسر را بهم نشون داد و گفت یاسر اینه !. من هم سلام کردم و گفتم کریمی هستم. تلفنی حرف زدیم. تحویل گرفت و گفت چند دقیقه صبر کنید کارتتون حاضر می شه. همون موقع من و جواد نفری یک فرم همکاری گرفتیم و شروع کردیم به پر کردن. فرم را که پر کردم دیدم همون موقع بهم زنگ زدند. تعجب کردم. بابا من الان همین جام !!! همین جور که منتظر حاضر شدن کارت بودم زیر چشمی همه جا را بررسی می کردم. اتاق اصلی فقط خانم ها بودند و بسته بندی. پس ما نباید می رفتیم اون ورا. فقط یه آقاهه (اکبر مقدر) دم در بود. هنوز یه دید درست و حسابی به خونه نزده بودم که یه دختره که همه اش این ور و اون ور می رفت و کار می کرد بهم گفت آقا می شه دو تا گونی برنج بیارید ؟ می خواستم بگم آبجی ما اومدیم سه سوت کارت بگیریم و بریم ولی خب رفت و من و جواد دو سه تا گونی هم آوردیم. الان که فکر می کنم فکر کنم خانم صبا سیاحی فام بود. همون موقع حامد خودکار لازم شد و گفت داداش خودکار داری ؟! من هم روان نویسم را بهش امانت دادم. رفقا می دونن که چه رابطه ای بین من و روان نویسم بر قراره ! آقا حامد هم نامردی نکرد و درجا گمش کرد و ما مجبور شدیم یک دیگه بخریم.  من تا کارتم حاضر بشه نشستم روی پله ها و همه چیز را زیر نظر گرفتم. برام همه چیز تازگی داشت. ولی خبر نداشتم که بقیه هم زیر زیرکی من را زیر نظر دارند. این را بعدا فهمیدم. چهره جدید  که اولین کارش رانندگی برای شناسایی بود که یه نمه خرابکاری هم کرده بود. یواش یواش غروب شد. یاسر همون شب گفت که این خونه دیر یا زود فروش می ره. یعنی یک سال و نیم پیش.

غروب جالبی بود. قشنگ بود. کنار حیاط ایستاده بودم و به بچه ها که وضو می گرفتند نگاه می کردم و افطاری که رویم نمی شد برم طرفش. درست مثل آدمی که می خواد همه چیز را بعدا عینا تو وبلاگش برای دوستاش بنویسه به همه چیز دقت می کردم. جو خونه قدیمی من را گرفته بود. خیلی صفا داشت. هیچ وقت اون احساس اون شب تکرار نشد. هیچ وقت. همون شب به یکی از دوستام گفتم و چند ماه بعد اواخر سال اون هم با جمعیت آشنا شد. بهترین دوستم. برام همه چیز جذاب و جالب بود. ولی احساس یک آدمی را داشتم که داره از دور همه چیز را نگاه می کنه. احساس می کردم این صحنه ها همه در خاطرات ثبت می شه و بس. اصلا فکر نمی کردم که از این جماعت رفیق صمیمی پیدا کنم.

خودم را یه راننده قهار می دیدم. فکر می کردم کلی بار رو دوشمه. فکر می کردم خیلی خبریه. یک روز از دانشگاه یاسر با دو تا کارتن کوچیک فرستادم خونه قدیمی. دیدم همین جور وانت داره می آد و می ره و جا سوزن انداختن نیست. با ماشین رفتم و قیژ جلو خونه ترمز زدم و گفتم آقا من بار آوردم. یه پسره بود که هی این ور و اون ور می رفت و رسید می نوشت و این قده سرش شلوغ بود که ترسیدم بهش چیزی بگم. آخرش اومد گفت شما هم بار آوردی. گفتم آره. گفت دو تا از بچه بیایند برای تخلیه بار  !!! وقتی در صندوق را زدم بالا مسخره ام کرد و گفت این هم شد بار ؟ همچین گفتی فکر کردم یه تن بار آوردی. من هم گفتم مامورم و معذور. ببخشید. تو دلم یه احساسی گفت بی خیال . تو که تا شب ۲۱ ام بیشتر مهمون این ها نیستی. کو تا سال دیگه. این پسره که اسم تو را بلد نیست. تو هم اسم اون را بلد نیستی. بلکه دیگه همدیگه را نبینین. یه احساس دیگه هم می گفت بچه خوبی به نظر می آد. کم نیار جلوش. بعدا فهمیدم اون پسره سعید رضایی بوده (البته اون موقع این شکلی نبود. ریش سبیل نداشت. مو هاش هم کوتا تر بود). بعدا دیگه سعید را ندیدم تا این که سر قضیه بخاری ها باهاش رفیق شدم و شدیم دو تا داداش. خودم را نمی دونم ولی اون برای من داداش بزرگه است. از معدود چیزهایی که نمی خوام هیچ وقت آخرش نقطه بذارم و تموم بشه برادری من با سعید و علی ه.

خلاصه تا شب ۲۱ ام هی می رفتم خونه قدیمی و بر می گشتم. سر قضیه توجیه راهنماها رضا عباسی آنچنان توجیهمون کرد که از جدیتش ترسیدم. نمی شناختمش که. فقط شنیده بودم که کار ما گیر خانم اسماعیلیه و نمی شناختمش. گفتم صداش کنن. وقتی اومد و من را دید یه نگاهی کرد که معلوم شد از چهره جدید بودن من تعجب کرده. خلاصه گفتم کی جلسه راهنماها را می ذارید ؟ گفت الان. تا اون موقع یه خاور کامل را خالی کردیم.

شارمین را اولین بار تو مراسم دیدم. اون موقع فقط سبیل داشت (اون جوری خوش تیپ تر بود). یادمه باهاش که صحبت کردم خواستم ازش عکس بگیرم. نذاشت ولی من گرفتم. شارمین تا ماه رمضان امسال اسم من را بلد نبود و فقط وبلاگم را می شناخت.

خونه قدیمی صفای خاصی داشت. خیلی دوست داشتم. فکر می کردم که کار من شب ۲۱ ام تموم می شه ولی نشد. کل یک سالی که تو جمعیت درگیر بودم کمتر به خونه قدیمی سر می زدم. ولی از الانم کمتر فعال نبودم. مثل الان نبودم که همه جای خونه قدیمی سرک بکشم. یادمه آخرای سال داشت سقفش می ریخت. ماه رمضان امسال بود که کیوان و امین قلعه نوعی و علیرضا ریاضی و ... یه دستی رو سر و رویش کشیدند. همه از این خونه تجربیات معنوی داشتند. همه خاطره داشتند. یادمه یه روز که خیلی دلم گرفته بود بعد کنکور آزمایش قدم زنان تو خیابون می رفتم که دیدم سر خیابون وصالم. یادم افتاد پخشه. یه سر به خونه قدیمی و بچه ها زدم و دلم باز شد. این خونه خیلی برکت داشت.

الان که فکرش را می کنم می بینم طیف اطرافم عوض شده. من موندم و بچه های جمعیت. از رفقای قدیم خبری نیست. اون ماه رمضان خیلی خوب بود و دیگه برام تکرار نشد. اون آدمی که بودم خیلی خوب بود که دیگه تکرار نشد. اون موقع یک سری مسئولیت های خونه هم به عهده من افتاده بود و کلی خاطره شده بود. هر کس با یک چیزی اومد. من به بهانه ماشین پراید سفیدمون. احساس قشنگ اون شب دیگه برام تکرار نشد. اون جو خونه قدیمی دیگه برام تکرار نشد. اون ماه رمضان دیگه برام تکرار نشد. خاطرات اون یک سال دیگه برام تکرار نشد.

خونه قدیمی فروخته شد. چند وقت دیگه فکر نکنم دیگه اثری هم ازش بمونه. دیگه همسایه ها راحت شدند. کوچه خلوت شد.

آخر داستان خونه قدیمی یک نقطه گذاشتیم.

ولی آخر داستان جمعیت نباید به این زودی نقطه گذاشت.

نقطه.

 

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 20:6 | لینک  | 

آنچه گذشت ...

پدر ادامه داد ... . یک سری که می رفتند براشون سوت و کف می زدن ، التماس دعا داشتند ، یه عده می رفتند که شهید بشن ، ولی برای ما کسی سوت و کف نزد. فقط خانواده هامون بدرقه امان کردند. رفقا همه زخم زبون زدند. آخه ما از جماعت دم گود نشین دور شده بودیم. رفته بودیم قاطی اون هایی که رفقا می گفتند دارن جوونای مردم را به کشتن می دن. ولی به نظر ما دیگه همه این ها کشک بود. به من متلک می انداختن و خلاصه کسی تشویق نکرد. مهدی فقط جوابشون را یه چیز می داد. می گفت " ما به قصد تموم کردن می ریم نه ادامه دادن". ما چون قبلا یه آموزش مختصر دیده بودیم مرحله آموزش را نداشتیم . یک راست رفتیم سر یگان. کلی زور زدیم تا با هم بیفتیم. اولش خیلی حس غریبی بود. تا حالا از خونه دور نشده بودیم. مهدی وقتی عصبی می شد نمی تونست یک جا آورم بشینه. یادمه شب اول تو قطار همه اش می رفت کنار پنجره و بیرون را نگاه می کرد. هر دو نمی دونستیم چی در انتظارمونه. حس دلتنگی خاصی بود. همون حسی که وقتی بی مهدی بر می گشتم داشتم. دلم می خواست تا خود تهران را قدم بزنم . دلم می خواست هیچ وقت نرسم تهران. خیلی صحنه بدی بود. وقتی سراغ مهدی را از من گرفتند سرم را انداختم پایین. شانس آوردم بابابزرگت آرومشون کرد وگرنه من کم می آوردم... بگذریم.

اولش با جو غریبه بودیم. بچه های خوبی بودند. مشکلی نبود. ولی خب دلتنگیه. نمی فهمی یعنی چی. ما اردو و تفریح نیومده بودیم. جنگ بود. دیر یا زود حمام خون راه می افتاد. قرار نبود که بریم بیابون نشینی. به قول مهدی جنگ بود خاله بازی که نبود.یادمه مهدی تک و تنها شب ها می نشست کنار چادر و نوک اسلحه را می کرد تو خاک و دستاش را می ذاشت روی قنداق و زیر چونه اش و به افق خیره می شد و می رفت تو فکر. یه بار رفتم پیشش و گفتم :"دلت گرفته". یه نگاه به من کرد و یه نگاه به آسمون انداخت و گفت :"آره". بعد مکسی کرد و گفت :"خدا لعنتش کنه که بچگی و نوجوانی و جوونی نسل ما را گرفت. دلم می خواست با همین دستام خفه اش می کردم ". من هم به افق خیره شدم و گفتم:"چه فایده. یکی بد تر از خودش جاش می آد ". مهدی سری تکون داد و گفت :"فکر نکنم. اون کارتر نیست. هیتلره. خودشه و خودش. مردک عرب بعثی".

امین پرید وسط حرف پدر و گفت :" به نظر شما عراق الان بدبخته یا زمان صدام ؟" پدر یه پوزخند زد و گفت :"مردم عراق لازم ندارند که کسی بدبختشون کنه. خودشون ذاتا بدبختن. تاریخشون پره از نامردی و بی معرفتی.  "

پدر ادامه داد. شب های اول مهدی ساکت بود و فقط گوش می داد. به صحبت ها و تمرین ها ، خشم شب و ورزش ها. تو تست تیراندازی هم جفتمون خوب بودیم. مهدی خیلی باهوش بود. حتی تو نقشه کشیدن هم کمک می کرد. جنگ کلی آدم جنگی تربیت کرد . یکی اش هم مهدی. زیاد نمی خوام کش بدم.ما باید به شهرهای جنوبی مثل اهواز و خرمشهر می رفتیم.

پدر چشماش را بست و یادش آورد و شروع کرد به تعریف کردن ...

مهدی تند تند راه می رفت . کنارش خونه خرابه بود. سکنه نبود. فقط نیروهای رزمی. دکمه های لباسش باز بود. همین طور که اسلحه را تو دستش گرفته بود با عصبانیت رفت پیش فرمانده گروهان. فرمانده یه نگاه به سرتاپای مهدی کرد و گفت :"چی شده مهندس ! اخوی این داغی را بذار واسه بعثی ها!" مهدی اسلحه را انداخت و با لحنی که از نارحتی می لرزید داد زد و  گفت :"آره. من مهندسم. والا ما عصبی نبودیم. ولی اینجا جنگه. بخندم؟! لودگی کنم؟! بلدما !  ای لعنت به این روزگار. دارن جلومون تیکه تیکه می شن و شدیم یه بوم و دو هوا. یارو می گه زمین می دیم زمان می گیریم. ده خوش تیپ اگه به این خوشگل بازی ها باشه که من تو دانشگاه استادش بودم. بابا دارن می آن تو خونه مردم !!! والا جنگه. خاله بازی که نیست ! بی مهمات یه قل دو قل بازی کنیم ؟! " فرمانده با لحن آرومی گفت :" مهدی جان آروم باش. این ها  که گفتی همه درست. ولی یه نگاه به اون ها بنداز " و اشاره به بچه های رزمنده کم سن و سال کرد و ادامه داد .." اون ها روحیه نمی خوان؟! جلو اون ها بپا. ازت توقع دارم من. آره. یکی می گه برو جلو یکی می گه عقب بکش. به فرمانده کل قوا می گیم مهمات می خوایم و امکانات ، داد می زنه می گه من بهتون چی بدم ؟! دلش خوشه که یه بچه جیب بر ، عینک آفاتابیش را براش پیدا کنه. آقا ناصر بد جوری جوش آورده بود. خبر نداری . ولی مهدی جان همیشه فکر کن خودت تنهایی و باید هوای همه را داشته باشی. می دونی این مردم اگه بفهمن دیوونه می شن؟ امیدشون به من و تو ه !"

مهدی آروم شد. کنار دیوار چادر تکیه داد و زانوهاش را بغل کرد و سرش را گذاشت رو دستاش . باید قوی بود.

ادامه دارد ...

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 19:53 | لینک  | 

در دوران لیسانس یک درس داشتیم به اسم تاریخ اسلام. یک استاد فهیم و با سواد درسش می داد. بغل دستی من سر کلاس یک پسر معلول بود. پاها و دستاش بدجوری دفرمه بود و من همه اش زیر چشمی از روی کنجکاوی دنبال می کردم که چجوری کتاب ورق می زنه و می نویسه و ... . حس می کردم که بقیه هم یواشکی زیر نظرش دارند. اون جور که اون خودکار دست می گرفت من سالم نمی تونستم. تا این یک یک جلسه غایب شد. جلسه بعد که اومد استاد ازش سوال کرد که چرا غایب بوده و معلوم شد که اعزامی مسابقات تنیس  بوده و مقام سوم کشوری را کسب کرده ! همه کیف کردند. استاد جمله مهمی از یه بزرگی که سر اسمش شک دارم گفت . اگر یک فلج مادر زاد قهرمان دو ماراتون نشه خودش مقصره. الان که فکر می کنم می بینم اگر اون پسر معلول نبود می شد یک آدم معمولی مثل ما ها نه نفر سوم تنیس کشوری. ولی اگر من معلول بودم چی ؟!

چند شب پیش رضا صادقی مهمان یکی از برنامه های تلویزیون بود. من می دونستم که مشکل معلولیت داره ولی نمی دونستم که همه اش به خاطر اشتباه یک دکتر در تزریق در دوران کودکی بوده. رضا صادقی حرف خیلی قشنگی زد که مشخص بود شعار نمی ده و از ته دله. گفت اگر اون اتفاق نمی افتاد من الان اینجا نبودم. من نتونستم پا به پای بچه های هم سنم بدوم و بچگی کنم. برای همین کنار بزرگان نشستم و زود بزرگ شدم. اگر اون اتفاق برام نمی افتاد الان اینجا نبودم . کم آوردم !

نمونه آخرش هم دکتر هاوکینگ که از گردن به پایین فلجه. تنها عضوی که به دردش می خوره مغزشه و تنها قوه ای که بدون کمک دیگران می تونه ازش استفاده کنه تخیل و تفکره. اتفاقا نظریاتش هم بیشتر پایه تخیل داره که علم به کمکش اومده. شاید اگر سالم بود می شد یه دانشجو معمولی یا نهایتا یک نابغه دانشمند. اما الان ... ! نمی دونم شاید هم نه !

همیشه همین طوره. قرار نیست آدم همه چیز در اختیارش باشه. نمی دونم. شاید اگر علیرضا وراج و گستاخ و بی کله و کنجکاو جاه طلب و عجول نبود اونی نبود که الان هست. همه در زندگی یک سری داشته دارند و یک سری نداشته. ولی گناه نابخشودنی من اینه که مدام به نداشته ها فکر کردم و رویشان زوم کردم نه داشته ها. این یک تصمیم بزرگه. می خوام به نداشته ها فکر نکنم. حتی روی اون ها برنامه ریزی هم نکنم. می خوام از داشته هام استفاده کنم. فکر کنم همین قدر بس باشه.

بذار قبول کنم که قرار نیست هر چیزی دلم خواست بشه. بذار قبول کنم که من هم محدودیت هایی دارم. من هم نداشته هایی دارم ولی نداشته های من هر چقدر هم باشه بیشتر از یک معلول یا یک آدم از گردن به پایین فلج نیست. نداشته های من بیشتر از نداشته های پروفسور حسابی نیست که مادرش با بدبختی بزرگشون کرد.

از این به بعد اگر یه وقت حرف ناامید کننده زدم این پست را به رخم بکشید.

 پ.ن : دیشب خودم هم یادم رفت فیلم را ببینم

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 14:43 | لینک  | 

تو این گیر و دار یک خبر مهم توجه همه به خصوص جماعت فیزیک دان و منجم را به خودش جلب کرده. یکی از بزرگترین نوابغ دنیای علم در طول تاریخ استفان ویلیام هاوکینگ تیرماه  سال جاری قراره بیاد ایران.

خدا کنه حاشیه الکی براش درست نکنن. 

خیلی دلم می خواست از نزدیک می دیدمش و باهاش راجع به بحث های نجومی و البته کمی از مباحث ترمودینامیک آماری یه گپی می زدم. کاش هاتف  هم تا اون موقع ایران باشه. اگر رفتین پیشش ما را هم دریابید.

 

 

 

 

*****

فردا شب سه شنبه تکرار سینما ۱ فیلم نیکسون از اولیور استون را نشون می ده. حتما ببینیم.

 

*****

به سلامتی فردا ۱۸ اردیبهشت وبلاگ عقاب دو ساله می شه. هی ... !!!! یک سال دیگه هم گذشت.

با این حساب تولد وبلاگ جواد هارمونی  و علیرضا نرد و هاتف خرچنگ هم پساپس و پیشاپیش میمون.

 

پ.ن : من می خوام هاوکینگ را ببینم (کوبیدن پا بر زمین) !

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 14:59 | لینک  | 

دیروز در مسجد دانشگاه علم و صنعت که تازه فهمیدم که راستی راستی فیضیه لقب داره و الکی نبوده یک بیانیه علیه مطالب توهین آمیز اخیر یک نشریه دانشجویی خوانده شد. در این بیانیه اشاره می کرد به این که دولت به خاطر مهرورزی گذاشته دانشجویان آزاد باشند و همین مساله باعث سوء استفاده یک عده شده !!!! یا اشاره داشت به جمعیت حداقلی که در دانشگاه امیرکبیر موقع سخنرانی ایشان شلوغ کردند و جمعیت اکثریت را به تمسخر گرفتند !!!!!!!!! و در نهایت تهدید کردند که اگر جلو این جور حرکات و توهین به مقدسات گرفته نشود ساکت نمی مانند.

البته من کار ندارم که از مهرورزی این آقا فقط بوسیدن دست خانم معلمش را دیده ام. کار ندارم در دانشگاه امیر کبیر ۷۵ درصد حضار وارداتی از دانشگاه امام صادق و بسیج با اتوبوس بودند و آنچنان استقبالی از ایشان شد که شاید دیگه اون طرف ها پیداش نشه. که اگر اخبار ۲۰:۳۰ سانسور خبری نمی کرد (همان اخباری که زمان خاتمی به شفاف سازی معروف بود) دیگر آبرویی نمی ماند همان طور که همین اخبار سعی کرد با نشان دادن دانشگاه تهران آبروی خاتمی را ببرد. به این هم کار ندارم که انجمن اسلامی انتشار نشریه را انکار کرده و ادعای ساخته شدن پاپوش را داره.

قبول دارم که مقاله توهین آمیز بوده و خط قرمزهایی را شکانده ولی به هیچ وجه توهین آمیز تر از سوالات آزمون معلمین نبوده. این جماعت با غیرت اون موقع کجا بودند. آهان مهرورز تشریف داشتند ! این مجلس تشریفاتی که با سانسور خبری تحصن معلمین جلو مجلس به مردم خیانت کرد و با زیرسبیلی رد کردن جریان آزمون معلمین به پیامبر ، حالا می خواد چه کار کنه ؟!. یادم نمی ره که در مورد روزنامه موج مملکت کفن پوش شد. اما در مورد آزمون معلمین هیچ. مجلسی که به محض بدست آوردن قدرت ، خرم ، وزیر راه ، به خاطر یک سری اتهام بی ربط استیضاح کرد ، در مورد این آزمون حتی از وزیر آموزش و پرورش سوال هم نکرد. کاری که اگر در زمان دیگری صورت می گرفت ، شخص رئیس جمهور هم باید جواب می داد. ولی الان فقط به محاکمه طراح سوال بسنده شده.

محک و امتحان خوبی بود برای غیرت آقایون. خلاصه آقای دانشجو عامل این توهینات سازش های گذشته نیست بلکه بی غیرتی تو و امثال تو ه. وقتی که به یکی بگی علی زمان و به یک فرد معلوم الحال بگی مطهری زمان و به یک عوام فریب بگی رجایی زمان انتظار نداشته باش مقدساتی که خود تو قبل از همه به بازی اش گرفتی یا لااقل در مقابل به بازی گرفتنش سکوت کردی الان دست نخورده بمونه.

خلاصه آقای دانشجو اعتراض کن. فریاد کن. حق داری. به پیامبر و امام علی(ع) توهین شده. ولی خواهشا نگو که به خاطر این دو عزیز غیرتت به جوش اومده که خنده ام می گیره. تو اگه غیرت داشتی موقع جریان آزمون معلمین که در دولت مهرورزت صورت گرفت لال نمی شدی. تو نگران مقدسات ساختگی خودت و منافع خودت هستی. این خوش غیرتی ها به تو نیومده. اعتراض کن ولی ادعای زیادی نکن.

  پ.ن : این هم از مصاحبه آقای مهرورز در زمانی که به همه مردم نیاز داشت.

 پ.ن : بحث مسخره ای در نظرات راه افتاده.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 12:15 | لینک  | 

یادمه چند وقت پیش ها به یکی از هواداران تعصبی خر مقدس سینه چاک رئیس دانشگاه بزن گفتم چرا فلانی عبایش را روی دستش کشید تا یک زن دستش را ببوسه ؟! مگه نا محرم نیست؟! گفت نه دیگه. پارچه است. تازه به قصد احترامه نه شهوت !!!

خب اگه پارچه است که پس خیلی کارها اشکال نداره. البته به قصد خیر و با توجه به معنویات !!!

این جوری قبوله که واسه بقیه حروم واسه شما حلال ؟ ما که عقده ای نیستیم. شما عایق بذار ولی تو خیابون به دختر مردم گیر بده.

این هم از آقا محمود و خانم معلمش

این هم بقیه عکس ها .

راستی من نمی دونستم مو هم عایق حساب می شه !!!

 پ.ن : این هم از مصاحبه آقای مهرورز در زمانی که به همه مردم نیاز داشت.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 1:1 | لینک  | 

من فیلم ۳۰۰ را یه چند روزی می شه که دیدم. حالا که کمی هم زمان از دیدنش می گذره و می شه غیر جوگیرانه تر برخورد کرد نقدم را می نویسم. اولش قبل از این که فیلم را ببینم فکر کردم شاید مثل قضیه کاریکاتور روزنامه ایران که هیچ موردی نداشت ولی حتی جناب رئیس جمهور را هم جو زده و وادار به گفتن صحبت های نسنجیده معمولش کرد ، یک موج جوگیرانه باشه و سعی کردم تا حدودی خودم را در جایگاه یک فرد بی طرف یا یک آمریکایی (سازنده فیلم) بگذارم. ولی باید بگم که حتی با یک دید بی طرفانه هم این فیلم بدون شک به قصد تخریب و تحقیر یک تمدن بزرگ ( که کار ندارم مال منه ) آن هم به نحو مسخره ای پرداخته که نمونه اش در هیچ فیلم حتی سیاسی سفارش شده ای ( که البته به نظر من این فیلم هم سفارشی بوده ) دیده نشده.

فیلم با توصیف شخصیت افسانه ای و سهراب نمای اسپارتان یونانی شروع می شود . در بخش بعدی طی چند جمله به توصیف ایران و لشکرش و پادشاهش می پردازد و پیروزی ایران را مرگ عدالت برای همیشه عنوان می کند. در ادامه قاصد ایرانی وارد صحنه می شود که یک سیاهپوست است !!! قاصد با زبان تهدید مودبانه صحبت می کند. دیالوگ هایی را بعضا به کار می برد که عملا یک مقایسه بین مقام زن در دو تمدن را نشان می دهد. زن ایرانی حق هم کلام شدن با مردی را ندارد (آن هم در اون زمان) ولی زن یونانی شیرزنی است که اسپارتان به دنیا می آورد. قاصد جز زبان تهدید نمی فهمید و دقیقا پیرو شعار زیر باز ذلت نرفتن توسط اسپارتان یونانی کشته می شود تا یونان زیر بار ذلت نرود و آب و خاک خود را به چیزی نفروشد.

اسپارتان به نزد روحانیون یونانی می رود تا نقشه جنگی خود که البته روی این که جنگ را ایرانی ها شروع کردند نه یونانی ها تاکید شده را با آن ها مطرح می کند ولی با یک عکس العمل احمقانه و خرافی روبرو می شود. شاید این قسمت فرصت خوبی برای پست نشان دادن مذهب حتی برای یونانی ها بود.

اسپارتان بدون حمایت و تنها با ۳۰۰ نفر به جنگ با خشایار شاه می رود. صحنه های جنگ فوق العاده جذاب ولی مسخره بود. در لشکر ایران همه جور چیزی دیده می شد. فرماندهان چهره چینی شرقی داشتند و سربازان دقیقا پوشش اعراب را. به طرز جذابی در این فیلم سربازان ایرانی کشته می شدند. حتی در لشکر ایران موجودات عجیب الخلقه هم دیده می شد که آدم را یاد فیلم ارباب حلقه ها می انداخت. همین طور نوع فیلم برداری و استفاده از افکت های صوتی و تصویری دقیقا مثل فیلم تروی بود. ارتش ایران فقط تعداد بالا داشت و نه از نظم در آن خبری بود نه از مغز. و در تمام فیلم از این ارتش ردپای قتل عام و غارت پیدا بود.

 

 به نظر من فیلم ساز بر خلاف ادعای خودش که گفته قصد تاریخی نداشته و فیلم فانتزی بوده ، دقیقا روی تاریخ ایران مطالعه داشته. در جای جای فیم به سپاهی با نام سپاه جاویدان اشاره شده که مطلعین می دانند که سپاه مخصوص هخامنشی که تعدادش تغییر نمی کرده و تصویرش روی کتیبه های تخت جمشید وجود داره همان سپاه جاویدانه که در فیلم یا وحشی نشان داده شده یا حقیر. بارها به جای ایران از آسیا نام برده شده. از علائم و چهره هایی استفاده کرده که برعکس حقیقت هستند و ما روی آن ها حساسیت داریم. خنده دار تر از همه چهره خشایار شا است. اشتباه نکنید. اونی که پشت سر ایستاده و قیافه اش مثل زن هاست خشایارشاه شماست !!! پادشاه هوسرانی که از زن های ایرانی دربار به عنوان رشوه جنسی استفاده می کنه. بارها و بارها از منطق یونانی و وحشی گری و هرج و مرج ایرانی یاد شده.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 14:56 | لینک  | 

سوم اردیبهشت در ایران باستان یعنی روز پاکی و راستی.

 ولی برای من علاوه بر این یعنی سالگرد همون روزی که تو با آقای کارگردان قرارداد را امضا کردی. همون روزی که ضمیمه قرارداد شد یک دعا و بس. و تو شروع کردی.

خوب یادمه که از آینده و از دوران جوانی چه انتظاری داشتی. خوب یادمه که همیشه نسبت به آینده کنجکاو بودی. این هم از همون آینده مبهم. یک حال معلوم و یک آینده مبهم تر که کاش مبهم تر هم بود.

 می خواستی دنیا را تکون بدی. هنوز نشده. می خواستی چه و چه . شده یا نه نمی دونم. نمی دونم خوب بوده یا نه ولی فکر کنم سعی ات را کردی.

امروز سالگرد همون روزیه که قرار شد تو هم به سهم خودت نشون بدی اشرف مخلوقاتی.

نمی دونم تبریک داره یا نه ولی این هم از من ...

تحویل بگیر.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 0:9 | لینک  | 

آنچه گذشت ...

خلاصه امین تصمیم خودش را گرفت و پدر هم قبول کرد تا منظم شروع کنه همه چیز را بگه. امین خودش هم درست نمی دونست دنبال چیه ولی لازم بود. ... ; پدر شروع کرد :"من و مهدی همیشه با هم بویم. البته بیشتر اون به ما خط می داد. من کم حرف تر بودم. هر کاری را کردیم با هم بود ... " پدر مکس کرد و ادامه نداد. امین پرسید :"چی شد ؟" پدر:"وقتی مهدی رفت من تنهایی ادامه دادم. تا آخر جنگ موندم. هیچ وقت اون روز را یادم نمی ره. تو یکی از نخلستون های جنوب داشتیم پاس می دادیم که  صدای رادیو از بلندگو قرارگاه پخش شد و خبر پذیرفتن قطعنامه توسط ایران را گفت. یه عده از اهالی گریه کردند. یه عده خوشحال شدند. ولی ما مات و مبهوت مونده بودیم. خوب یادمه که داشتم دیوونه می شدم. هی یقه این و اون را می گرفتم و می پرسیدم حالا چی می شه ؟ باید چه کار کرد ؟ یعنی چی ؟ حالا کجا بریم ؟ چه کار کنیم ؟... " امین:"نکنه از این که جنگ تموم شده بود ناراحت بودین ؟!" پدر:"نه. راستش بدون مهدی ادامه دادن سخت بود. بالاخره خون مهدی گردن کی بود ؟! کی باید جواب این همه هزینه را می داد ؟ این جنگ مقصر داشت یا نه ؟! همه چیز با یک قطعنامه سر تهش هم اومد و رفت " امین:"راه دیگه ای هم بود ؟!" پدر:"همون چون نبود من سردرگم بودم دیگه ! همون طور که از اعدام صدام دلم خنک نشد. صدام هر کاری خواست با ما کرد و به همین راحتی تموم شد!... بگذریم". پدر ادامه داد:"با مهدی تو یک دانشگاه بودیم و یک رشته. البته چه درسی ؟ چه دانشگاهی ؟ هر روز درگیری . هر روز بگیر و ببند. روزهای آخر رژیم بود. انقلاب که شد همه چیز را تحت الشعاع قرار داد. همه در گیر بودند. فرقه های مختلف ! تیپ های مختلف ! شعارهای قشنگ مختلف ! خوب یادمه که یکی از افراد یکی از این فرقه ها یه تیر خورد و پهلوش یه خراش ساده برداشت. این قدر دور دانشگاه گردوندنش تا از خونریزی مرد و وسیله ای شد تا هم قطارهاش بگن ما هم برای انقلاب کشته دادیم ! تو این گیر و دار من و مهدی و یه عده دیگه خودمون را قاطی هیچ فرقه ای نکردیم . فقط تئوری دادیم و تمام." پدر ادامه داد:"بعد از انقلاب تازه رفتیم یه نفسی بکشیم که یه روزه جنگ شد. اولش گفتیم تموم می شه ولی هواپیمای عراقی می اومد بالا سرت تو همین تهران بمب می انداخت و می رفت و کاری از دستت بر نمی اومد. شهر های جنوبی همه قتل عام شدند. دشمن بعثی از یک طرف و خائن داخلی از طرف دیگه." ادامه داد:"تو این گیر و دار ما فقط تئوری می دادیم و جلسه می ذاشتیم و چند و چون کار را بررسی می کردیم. ولی یواش یواش کار به جایی رسید که دیدیم هر روز یکی از بچه ها می ره و جنازه اش برمی گرده. ما اینجا عید تو سفره هفت سینمون سمنو و سنجد و سبزه می ذاشتیم و یک عده هم سن ما بلکه کوچک تر از ما سیم چین و سمبه و سرنیزه می ذاشتند و دور از خانواده و تو بیابون های داغ جنوب. خیلی اعصاب خرد کن بود. تا این که یه روز وقتی دو نفری داشتیم عکس یکی از بچه های تازه شهید شده را نگاه می کردیم یکی از دوستاش اومد به من و مهدی گفت :"حکایت شما مثل یکی هست که بعد از کربلا بیاد به امام سجاد بگه چرا فلان جور جنگیدین ؟ اون جوری بهتر بود ! ..." و رفت. مهدی خشکش زد. کمی مکس کرد و زیر لب گفت "راست می گه ! مسخره است" ..." امین خندید و گفت:"...مسخره است ..." پدر:"چی ؟!" امین:"هیچی. ادامه بدین"

پدر:"مهدی با قدم های سنگین و آروم حرکت می کرد. نشست روی یه صندلی و دستاش را پشت سرش قفل کرد و تکیه داد و هی به عکس های روی دیوار نگاه کرد و گفت:"آره خب مسخره است...". اون روز گذشت. شبش اومد در خونمون و گفت:" ببین علی این که دم گود بشینی بگی لنگش کن مسخره است. بیا تا فردا صبح فکر کنیم. هر تصمیمی گرفتیم پاش تا آخرش می مونیم " تا فردا صبحش خواب نداشتیم. صبح یه نگاه تو چشم هم کردیم و بدون این که چیزی بگیم رفتیم برای اسم نویسی... "

ادامه دارد ...

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 10:1 | لینک  |