با سال تحويل نمادين
۷ و ۷ دقيقه

از موقعيتي كه در تهران داشتيم محروم شده بوديم. نتونستيم و نشد و نذاشتند كه پيش بچه هاي كانون اصلاح و تربيت تهران باشيم و همايش بگيريم و كاري كنيم. تريبون و سن را نداشتيم كه هيچ، امكان اجرا در خارج از كانون را هم ازمون گرفتند.
حس ناراحت كننده اي بود كه اين فرصت را نداشتي. شايد ايرادي از ما بوده و ...
ولي
اين جمعه اصفهان بوديم. از پنجشنبه تا شنبه كه اصل برنامه جمعه بود. بچه هاي شعبه اصفهان جمعيت امام علي (ع) قصد داشتند همايش طفلان مسلم در كانون اصلاح و تربيت اصفهان را اجرا كنند. مدت ها بود كه با كانون و مددجوهاش در ارتباط بودند. و پنجشنبه هم ما بهشون ملحق شديم تا در اجراي همايش در كنارشون باشيم.
امسال هم كنار مددجوها بوديم. روي سن. كنارشون. امسال هم با اون ها فرياد زديم. اشك ها حضار و ...
اما اين بار در اصفهان
و چه صفايي داشت نصفه شب نشستن لب سي و سه پل و ديدن دسته پرنده ها و گفتن از حس اون روز ...
قدم زدن كنار زاينده رود و گوش دادن موسيقي و مرور يك حس ...
هفته پيش بعد چند ماه بالاخره اون كارتي كه هر پسري يه جورايي گيرش ه و گرفتيم تموم شد.
شرايط جالبي در سيستم داغون ارتش و نظامي ها ديدم. رابطه ام باهاشون خوب بود. موفع خداحافظي از وظيفه ها گرفته تا سرهنگ هاي كادري، همه باهام خوش و بش مي كردند و هر كدوم كه از دستش بر مي اومد سعي مي كرد كمك كنه زود تر كارتم صادر بشه. كمكشون هم بي تأثير نبود.
معمولاً رو اعصاب ترين قسمت براي هر سرباز وظيفه اي، دژبان ه. من با سرباز هاي درژبان كه بچه ها خوبي هم بودند كلي رفيق شدم و حتي سعي كردم روزي بيام كارت بگيرم كه اون ها مرخصي نباشند. شايد ديگه هيچ وقت دوستان دوره خدمت و فرمانده هايي كه بعضاً خيلي دوستشون داشتم را نبينم. موقع خداحافظي هم به هم ديگه همين را گفتيم. گفتيم آقا احتمالاً ديگه همديگه را نخواهيم ديد.
خيلي كيف داشت با لباس شخصي تو جايي كه زماني با لباس نظامي مي گشتي بگردي. با يك ظاهر متفاوت و ديد متفاوت.
اين هم دوراني بود ...

پ.ن : معروفه مي گن دوره سربازي بهترين دوران زندگي آدمه. خواستم بگم چرند محضه. ولي فراموش نشدني ه جداً.