... در بسته شد و دیگه چیزی شنیده نمی شد. سکوت بود و فقط صدای پای خبرنگار شنیده می شد که آهسته
آهسته و بدون هیچ عجله و احساسی قدم بر می داشت و به طرف میز می رفت. متهم پشت میز نشسته بود و دست هاش را در هم قفل کرده بود و در حالی که دو آرنجش روی میز بود سرش را روی دستش گذاشته بود و چشمانش بسته بود. خبرنگار بدون هیچ حرفی اومد و صندلی را کشید عقب و سکوت شکست و پشت میز نشست. متهم سرش را بالا کرد و در حالی که ابروهاش را بالا نگه داشته بود نگاهی به خبرنگار کرد. برای چند لحظه تو چشم هم خیره شدند. خبرنگار بدون این که هیچ حرفی بزنه شروع کرد به دسته کردن ورق هاش و بعدش خودکار را از جیب پیراهنش درآورد و به متهم نگاه کرد. متهم در همان حالتی که بود گفت : " گفته بودم که ... " خبرنگار کارت خبرنگاری خودش را بیرون آورد و نشون متهم داد. متهم در حالی که هنوز انگشتان هر دو دستش در هم قفل بود با ابروهای بالا نگه اشته اش لبخند مصممی زد و سری به علامت تسلیم تکون داد. خبر نگار هم بدون هیچ حرفی سری تکون داد. متهم در همون حالت : " خب ؟!! " . خبرنگار دوباره سری تکون داد.. متهم دو دستش را از هم باز کرد و با همان حالت و لحن مصممش گفت : " البته قبل از هر چیز بهتون تبریک می گم ... " خبر نگار نگاه همراه با سوال و تعجبی کرد . متهم با هر دو دست یک اشاره به پنجره پشت سرش کرد و گفت " چه می دونم . همین چیز دیگه !!! ما بهش می گیم انقلاب . حالا شما چی می گین نمی دونم . به هر حال تبریک. هی بدک نیست ! " خبر نگار اخمی کرد. گویا اصلا جایی برای تبریک نمی دید. متهم " چیه ؟! نکنه تو قبولشون نداری ؟!! " و شروع کرد به نچ نچ کردن. خبر نگار در حالی که خودکارش آماده بود سرش را انداخت پایین و به کاغذ نگاه کرد و گفت :" من اومدم تا حرف های شما را بشنوم " . متهم : " راست می گن تو با ورق سفید گزارش می گیری. خوبه. بداهه می ریم جلو سوال پیشفرضی نداری ؟! " . خبر نگار به علامت جواب منفی سری تکون داد و با خودکار روی میز چند ضربه زد که یعنی منتظر شنیدنه.
متهم کمی به طرف عقب خم شد و درحالی که دو دستش را کاملا از هم باز کرده بود گفت : " خب راستش چی بگم ؟ از کجا بگم ؟ اصلا بگو ببینم اون هایی که اون بیرون هستند می خوان از من چی بشنوند ؟ اصلا چی قلقلکشون داده ؟! خودت چی ؟ تکلیفت با اون بیرونی ها معلومه ؟ با من ؟ با خودت ؟! هوم ؟!! " و چشمانش را دوخت تو چشمان خبرنگار. خبرنگار هم در حالی که خودکارش روی کاغذ حرکت می کرد گفت : " هر کسی دغدغه ای داره. هر کسی دنبال یه چیزیه. شاید سوالات من سوال هیچ کدوم از اون بیرونی ها نباشه. شاید برای من دغدغه اون ها بی اهمیت که سهله مسخره باشه. ولی شما خودت از هر جا خواستی شروع کن. کار نداشته باش برای من چی مهمه. می شنوم ." متهم کمی سرش را جلو آورد و گفت :" اصلا ببینم اول می شه من یه سوال بپرسم ؟! تو چه فرقی بین ما و اون ها می بینی ؟! " . خبر نگار :" سن من قد نمی ده . ولی قبلی ها می دونستن دنبال چی هستند. به چی اعتراض دارند. بعدش برنامه اشان چیه . ولی این جماعت نه میدونند که با کی طرفند. نه می دونند که به چی اعتراض دارند و نه می دونند که قراره از حالا به بعد چه کار کنند. شما به کار خودت برس." متهم سری تکون داد و گفت :" یادش بخیر. چه شلوغ بازی هایی بود. یک آن می دیدی دانشگاه می ریخت به هم. کوچه و خیابون می ریخت به هم. دشمن هم کم احمق نبود. از همه گروهی بودند. هر گروه اسمی داشت و رهبری و خلاصه یلی بودند. ولی خب همه به حکومت اعتراض داشتندو یعنی ذات ایرانی ها. انقلاب بی نظمی نبود و بدون اختلال همه چیز پیش رفت. و خلاصه هر چی بود تموم شد... " خبرنگار : " بعدش چی ؟ بعدش چه کار کردین ؟" متهم دستانش را پشت سرش قفل کرد و گفت : " همه گروه ها بودند. ولی کم کم انحراف شروع شد. باید قبول کرد که بالاخره امور دست یه تفکر باید بیفته . این شد اول دردسر ". خبرنگار : " اون وقت بود که باید رای گرفته می شد. هر کس رای دیگه ای داشت می تونست پشت ورق های رای بنویسه. اون وقت بود که میزان کوپن همه معلوم شد ... " . متهم هم نگاهی به خبرنگار کرد و ادامه داد : " و دیگه بحثی باقی نموند. انتخاب مردم بود. انتخاب اکثریت. انتخابی که پاش خون داده بودند " خبرنگار حرف متهم را قطع کرد و گفت : " حالا این وسط نقش تو چی بود ؟!"
متهم دوباره هر دو دست را به هم قفل کرد و زیر چونه گذاشت و در حالی که تو چشمان خبرنگار خیره شده بود لبخندی زد.
ادامه دارد ...
پ.ن : تاریخچه