قسمت آخر
... خبرنگار دستانش را به هم قفل کرد و دو آرنجش را روی میز گذاشت و پیشانی را روی دو دست تکیه
داد و شروع کرد :"هر چی گفتی و گفتم تو گقتی ما هم همین را می خواستیم. تعجب نکردم چون می دونستم یه نفر هست که هم کارش را خوب بلده هم همین را می خواد".
همین جور که زیر لب صحبت می کرد صداش آروم و آروم تر شد تا این که یک دفعه از جایش بلند شود. چند قدم به عقب رفت و دستانش را از هم باز کرد و گفت :"شرمنده من عادتمه که موقع حرف زدن راه برم . شما که سرگیجه نمیگیرید ؟!! "
متهم فقط با بهت خیره شده بود. خبرنگار ادامه داد :"یه بچه بزرگ می شه و وقتی که بزرگ می شه همه بهش می گن یادته که تون روزها کوچیک بودی دستت به زنگ نمی رسید. حالا بزرگ شدی ؟ موافقین این طوری کردند" .
بعد یه دور دور خودش زد و باز به متهم خیره شد و گفت :"یه عده دیگ هم گفتند بکشیمش و یه بچه دیگه از اول بزرگ کنیم !!! یعنی جماعت بیرونی. اون هم بچه ای که تا ۸ سالگی جز جنگ ندید !"
بعد نزدیک تر اومد و گفت :"هر دو حالت بر وفق مراد شماست.چون شما ماهی گیری. تو از همون قماشی که از جاسوس اجنبی بهتر جواب می دی. همتون. فاز آخر نقشه ات هم اینه که دیگی که واسه تو نجوشه توش سر سگ بجوشه. خوبه دیگه . بدبختی اش مال ما و سودش مال تو. منافع ملی هم به درک !!! "
بعد نزدیک تر اومد و هر دو دستش را روی میز گذاشت و گفت :"اما می دونی حرف من چیه ؟ یه نفر روی زمین داره جون می ده. نمی خوام سر مداوایش دعوا بشه و طرف بمیره. یکی باید نجاتش بده. این دقیقا همون چیزیه که تو نمی خوای".
دسته کاغذ ها را برداشت و از میز دور شد و دوباره به سمت متهم بهت زده چرخید و گفت :"ما می خواهیم بی سرو صدا بی شلوغ بازی بدون خراب کردن همه چیز درست بشه. تو که ین را نمی خوای !!! من نمی خوام سرنوشت بیفته دست اون جماعت باری به هر جهت بیرونی ! ولی تو که این را نمی خوای !!!"
بعد با دست راست به متهم اشاره کرد و گفت :"دوای درد این کشور اگر دردی باشه که خب حتما هست و طبیعیه اصلاحاته. تحوله. تغییراته. رشد فکریه. نه شلوغ بازی و براندازی و بعدش هم چه کنم !!! ولی تو که این را نمی خوای !!! هدف اصلی ت نابودی کشوره. هدفی که از همون صد سال پیش چیدی و اومدی جلو. تو نمی میری ولی می شه منزوی ات کرد. من می خوام به داد اونی که روی زمین داره جون می ده برسم. من خسته شدم از بس گذشته و بررسی کردم. حالا نوبت آینده است. که تو این را نمی خوای "
خبرنگار پشت به متهم و همین طور قدم زنان دور شدو تنها صدای قدم های خبرنگار می آمد. تمام کاغذها را پاره کرد و خش خش کاغذ سکوت را شکست. خرده کاغد ها را به هوای ریخت و خودش زیر بارش خرده کاغذ دور شد.
***
جمعیت خسته که دیگه صداشون در نمی اومد مثل یک لشکر شکست خورده روی پله ها نشسته بودند. صدای در سالن آمد و در باز شد و خبرنگار بیرون آمد. همه بهش خیره شده بودند. خبرنگار بدون این که چیزی بگه یه نگاهی به دو طرف خودش انداخت و پلاکارت های شعار پاره پاره شده از قبل را زیر پای خوش له کرد و از بین جمعیت گذشت و از اون ها دور شد. سوار ماشین نشد. در حالی که مشت گره کرده اش را رو به آسمان برده بود راهی شد و جمعیت هم کم کم گویی که راه را پیدا کرده اند پشت سرش راه افتادند و همه دور شدند و دور شدند و دور شدند.
پایان
انقلاب به عبارتی انفجار تناقضی است که نمی توانست در جامعه ادامه پیدا کند. هرگاه جامعه ای در مسیر خود در گردابی فرو می افتد و حرکت آن متوقف و مواجه با سدی بزرگ می گردد حالت انقلابی فرا می رسد تا آن سد را بردارد و آن مذهب و مکتب فکری و جامعه ای را که گیر کرده و متوقف شده است دوبارهردر مسیر خودش بیاندازد. اگر در چنین تنگناهایی انقلاب به ظهور نرسد جامعه یا مذهب در اثر رشد بیمار گونه آن علت مانع به نابودی کشیده خواهد شد و اگر فرا برسد آن مانع را از بین می برد و تناقض را در مرحله ای حل می کند و جامعه در مسیر حرکتی هموار می افتد و مسیر جامعه غیر از مسیری خواهد بود که پیش از انقلاب داشته است. جامعه سرعت جدیدی پیدا می کند در آن سازندگی و زایندگی به وجود می آید.
دکتر علی شریعتی