... خب اعصاب خوردی داشت. می دونی ؟ عراق دو سال آخر جنگ بود که از بمب شیمیایی استفاده کرد. نمی شد جور دیگه با اون وحشی برخورد کرد؟ نمی دونم. فقط یادمه که وقتی جنگ تموم شد ،
دونه دونه یقه می گرفتم که پس جواب خون مهدی را کی می ده ! یادمه وقتی تو حلبچه وارد شدم حس کردم مهدی کنارمه. به یاد اون روز مهدی گفتم "تف به بشریت". ولی مهدی راست می گفت. این جنگ گناهکار داره، بی گناه هم داره. ما می ریم هوای بی گناهش را داشته باشیم. تو می تونی به اونایی که معادله چیدند ایراد بگیری ، ولی حق نداری به اونایی که از همه چیزشون گذشتند بی احترامی کنی! مهدی اعصابش از این چیزها خورد می شد. همه حرفش این بود که "من موقع دفاع هستم. موقع حمله نیستم" اما یه عده هم اعتقاد داشتند که بهترین دفاع حمله ست. مثل فوتبال. مهدی می گفت که جنگه. از این حرف ها نمی شه زد. خلاصه من و مهدی از دو طرف می خوردیم. این بود که باعث شد مهدی به قول خودش کم بیاره و خسته بشه. من هم مثل اون بودم ولی خب مهدی مثل من تودار نبود. دیگه کم حرفی های موقتی اش تموم شده بود. وقتی مخالف بود حرف می زد. جنگ جنگه. ولی جنس حنگ هم مهمه . شاید جنس جنگ دیگه عوض شد. من نمی دونم. مهدی هم همین طور. ولی یه چیزی را خوب می دونستیم. یه روزی باید به بچه هامون توضیح بدیم. مهدی توضیحش را داد. دیگه سبک شده بود.
...
شب بود. هوا هم یه نمه ابری. مهدی روی یه سنگ نشسته بود و دستاش را زیر چونه قفل کرده و چشماش را بسته بود. تو فکر. رفتم کنارش و گفتم "مهدی تو چرا فکر می کنی فقط خودت می فهمی؟ فکر می کنی ما آدم نیستیم! بابا می دونم چی می کشی ولی چه کار کنیم. می خوای برگردیم ؟! راه را گم کردی؟ ببخشیدا !" مهدی همین جور که چشماش بسته بود آروم و زمزمه وار زیر لب گفت " من ، خسته شدم ، پس، چرا، تموم نمی شه ؟، کی تموم می شه ، تا کی ؟ این زمان چرا لج داره با من ؟"
از جا جست و همین طور از من دور شد و دستاش را از هم باز کرد و به آسمون خیره شد و شروع کرد به داد زدن : " تا کی ؟ نه بگو تا کی ؟ مگه خودت نگفتی برو ؟ مگه من گفتم برم ؟ مگه خودت نگفتی این ماموریته؟ خب گفتی که تنهاییم ؟ بابا من خسته شدم. بریدم. مگه من چقدر زور دارم ؟ بابا من بچه ام. من چیزی بلد نیستم. بزرگتر از من ش کم آورده. تا کی ببینم. راه کدوم وره؟ من که نقل و نبات نخواستم ؟ بی شوخی ! من بهشت و جهنمت را می خوام چه کار ؟ با خودت کار دارم. خودت را می خوام. خسته شدم. جوابم را بده . بگو از من چی می خوای ؟ من همین قدر بلدم. آره من کم آوردم. من حر نیستم. زورش را ندارم. کی جوابم را می دی ؟ تا کی باید تحمل کنم ؟ مگه من چقدر طاقت دارم ؟ من همینم. بابا خودت من را آفریدی ؟ آخه خودت بگو ! طاقت من مگه چقدره ؟ چرا هیچ کس نمی فهمه حرف حساب من چیه ؟ چرا این قدر سردرگمم ؟ هیچ کس نمی فهمه درد من چیه ! هیچ کس ! سخته ! سخته ! سخته ! کار من نیست ! سخته ! کار من نیست ! سخته ! سخته ...!"
افتاد روی زمین و زانو زد و سرش را گذاشت روی خاک. فقط تکون خوردن شونه هاش را می دیدم. ابرها بیشتر شده بود. دست کرد تو جیبش و یه قرآن کوچیک برداشت. سرش را انداخت پایین و زیر لب یه چیزایی گفت و قرآن را باز کرد. انگار حالش عوض شد. نمی دونم کجا براش اومد. قرآن را تو جیبش گذاشت و یه نگاه به آسمون کرد و گفت " باشه خب ! باشه ! چشم ! ببخشید. هر چی شما بگی ! چشم !" یه کم آروم شده بود. قیافه اش کمی آرامش گرفته بود. نم نم بارون زد. بارون های جنوب هم یه دفعه می آد و یه دفعه می ره. بارون زد. مهدی که اصلا دوست نداشت زیر بارون خیس بشه ، این بار انگار حالی می کرد زیر این بارون. انگار جنس بارونش فرق داشت. با کیف دستاش را زیر بارون گرفت تا پر آب شد. به صورتش پاشید. صورتش را زیر بارون می شست انگار. دست هاش را توی موهاش می کشید و چشماش برق می زد. نمی دونم چه حالی بود. فقط نگاهش می کردم. دستاش را پر آب بارون می کرد و می پاشید تو هوا. دستاش را از هم باز کرد و سرش را بالا گرفت تا خوب صورتش خیس بشه ! بارون یواش یواش کم شد و قطع شد. مهدی سرش را پایین انداخت و دستی به صورتش کشید. موهاش را داد از صورتش کنار چشماش را بست و چند لحظه بی حرکت موند. انگار داشت به یه چیزی گوش می داد. هی الکی سرش را هم تکون می داد. انگار داره با یکی حرف می زنه. بعدش یه نگاه به آسمون کرد. دیگه آروم شده بود.
از جا جست و شنگول از کنار من رد شد. همین جور که داشت رد می شد زد روی شونه من گفت "علی من را ببخش !". برگشتم گفتم "چی را ببخشم؟ چت شد یه دفعه؟!" دستش را برد بالا و دو انگشتی دست تکون داد که یعنی نپرس الان موقعش نیست.
نفهمیدم چی دید. چی شنید. چی گفت تو دلش. چه آیه ای اومد؟ با کی حرف زد؟ اصلا چش شد ؟ با خودم گفتم بعدا ازش می پرسیدم. نمی دونستم قد نمی ده. ولی خیلی حالش بهتر شده بود.
امین :"چی را گفت ببخشید ؟!"
پدر:" اون موقع نگفت. آخرین لحظه گفت. گاهی با خودم شک می کنم که باید می بخشیدمش یا نه !"
ادامه دارد ...