blogerfree روان شناس روانی (3)
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

آنچه گذشت ...

...

دکتر همین جور داشت حرف های مراجع را گوش می داد. تموم که شد سرش را تکون داد و پرسید"تموم شد؟!" با خمودگی سرش را پایین انداخت و گفت"بله آقای دکتر". دکتر گفت "ببین من نمی خوام بهت دروغ بگم. باید بگم همینه که هست. یک سری مشکلاته که نه راهی برای حل کردنشون دارم نه می تونم بگم بریزشون دور. اما یه سوال ، تو الان افتادی ته یک چاه تنگ و عمیق. از بالا هم عین خاک داره از در و دیوار رو سرت مشکل می ریزه تا دفن بشی. درسته نه ؟!" - "بله ، دقیقا آقای دکتر! من افتادم ته یک چاه. هیچ راه فراری ندارم. فقط می تونم دیگران را هم با خودم بکشم تو چاه، از بالا هم هی داره خاک روی سرم می ریزه و کم کم دارم دفن می شم. آره دقیقا درسته ! چقدر امیدوارم کردید مثلا !!!" دکتر بلافاصله گفت "پس لطفا وقتی خاک می ریزه روی سرت، سرت را بتکون. شونه هات را بتکون، خاک را بریز زیر پات ! اون وقته که به اندازه عمق چاه خاک لازم داری. تا هی بریزی زیر پات و بیای بالا ! اگر قدر این مشکلات را بدونی، می شه راه نجات! و اگر بخوای نتکونی اشان ، خب طبیعتا دفن می شی و فاتحه !" مراجع تعجب کرد و پرسید"دکتر مگه الکی ه ؟! داره لهم می کنه!" دکتر خیلی جدی ادامه داد " این تویی که الکی داری کار می کنی ! لهت می کنه چون نمی تکونی خودت را! " همون موقع دکتر از جایش بلند شد و گفت "یالا ! سرت را تکون بده ... آهان ! شونه هات را بده عقب ... یالا ! سر بالا ! کمر راست ! یه نفس عمیق... یالا یالا ! آهان خوبه ! خودت را بتکون ! از مشکلات هم استفاده کن ! تا باشه از این مشکلات باشه !" مراجع تعجب کرده بود. پرسید "مطمئنید مسکن نیست این حرف ها ؟" دکتر ادامه داد "هر وقت تاثیرش از بین رفت یاد الان بیفت. سرت را تکون بده و کمرت را راست کن و شونه هات را بده عقب و نفس عمیق. خاک را بتکون بریز زیر پات ! برو من دیگه نبینمت ! خداحافظ "

...

... " خلاصه کار ها وضعش خراب شده. اگر تو این یکی مناقصه هم شکست بخوریم کار تمومه. ورشکست که می شم هیچی، این همه چک دست طلبکارها دارم ! می کشندم. مطمئنم خونم را می ریزند ! از بس اعصابم ریخته به هم به هیچ کاری درست نمی رسم. زن و بچه و خانواده و کار و همه چی رفته رو هوا. دارم نابود می شم آقای دکتر. بد جوری خوردم زمین. امیدی ندارم. فقط می خوام نمیرم همین. اون هم فقط به خاطر اطرافیانم نه خودم ... " دکتر با خونسردی همین جور که گوش می داد یک ورق کاغذ درآورد و شروع کرد به یادداشت کردن. پرسید:"سهامت تو شرکت چقدره؟" - "یه چیزی حدود ۵۰۰ میلیون" - "اون وقت چقدر چک داری؟" - "نمی دونم. مثلا ۱۰۰ تومن ۲۰۰ تومنی می شه !" -"گفتی چی کاره ای؟" -"مهندس . چی اش مهمه ؟" -"اوهوم" -"تاسیسات". دکتر تکیه داد و گفت"پس جناب کریر بزرگ را می شناسی! نه؟" مهندس با تعجب پرسید "شما از کجا می شناسیدش ؟ خب بله ؟ استاد ما ها محسوب می شه !" دکتر جواب داد :"ایشون یک راه خوب بلده. شاید با همین راه بودش که کریر شد. وگرنه شاید کارگر می شد. می گفت همیشه خودت را برای بدترین آماده کن!" دکتر شروع کرد روی کاغذ خط خطی کردن و حرف زدن "بیا بدترین را تصور کنیم. مناقصه را از دست می دی. ورشکست می شی. می افتی زندان. یه شماره بهت می دم. مال یه وکیل ه که دوستمه. درت می آره. البته سهام شرکتت را می فروشی و قول می دم بتونی با پولش بدهی ها را بدی. خب حالا شدی یک آزاد بی کار. یه هفته ای با زن و بچه باش تا حالت بهتر بشه. بعدش دوستان و آشنایان و یا روزنامه ها ! مگه می شه یه نفر با سوابق شما بی کار بمونه ؟ حقوقت با توجه به سوابق، کم کم ۶۰۰-۷۰۰ تومنه توی ماه. خونه که مال خودته. خلاصه در بدترین حالت از یک سرمایه دار تبدیل می شی به یک کارمند خانواده دار. بده ؟!" مهندس با تعجب گفت"یعنی چی آقای دکتر. من دارم نابود می شم. اون وقت شما بازی راه انداختید" دکتر ادامه داد" تند نرو! بیا برگردیم به الان. این قیافه مضطربی که من می بینم هیچ چیز به درد بخوری ازش در نمی آد. هر کس ببیندت تا آخرش را می ره. شدی عین چک برگشتی! چطور انتظار داری چهار تا کار فرما بهت اطمینان کنند؟! به اون ها ربطی نداره که تو تو دلت چیه ! ربط داره که ظاهرت چیه!" مهندس آروم تر شد و گفت"خب حالا من باید چه کار کنم؟" دکتر گفت"آفرین. حالا شد. تو حالا که فهمیدی ته این راه یک کارمند موفق شدنه نه نابودی پس دیگه نباید استرس داشته باشی. برو کارفرما ها را دعوت کن. خیلی با قدرت برنامه ات را بهشون بگو و ازشون مهلت بخواه. نه که برای خودت، بلکه برای بهبود بیشتر و بهتر کار ! یادت باشه اصلا التماس نکنی و ضعف نشون ندی. اون ها باید به تو اعتماد کنند و هیچ کس به آدم ضعیف اعتماد نمی کنه. کسی عاشق چشم و ابرویت نیست. پس باید تا می تونی از موضع قدرت رفتار کنی. به هیچ وجه به شکست فکر نکن چون خودت هم می دونی شکستی در کار نیست. اصولا این که از یک سهام دار تبدیل بشی به یک کارمند موفق اسمش شکست نیست. پس قوی باش. چون غصه خوردن و ضعفت تنها اثری که داره اینه که مطمئنت می کنه که کارت تمومه. این آدم داغونی که من می بینم اگر هم شکست بخوره نمی تونه خودش را جمع و جور بکنه و منتظر شکسته. با این که حقیقت غیر اینه!" مهندس گفت"دکتر به همین مسخره ای؟" دکتر با خونسردی و خنده جواب داد"زندگی از اینی که بهت گفتم خیلی مسخره تره !"

...

دکتر از در ورودی وارد خونه اش شد که چشمش افتاد به آیینه "خب ! امروز چطور بود ؟! روز خوبی بود ! خودم هم غافلگیر شدم ! حالا خودت چی ؟ منظورت چیه ؟ کاش به خودت هم بلد بودی از این حرف ها بزنی ! اگر این مشکلی که داری حل نشه ! می تونی خودت را نجات بدی ؟! خیلی بده که خیرت به همه برسه جز به خودت ! دکتر جون قوی باش ! بسه ! کم خراب نکردی ! بسه ! بسه ! ولش کن. اصلا تو چی می گی؟! تو چه می دونی من چه مرگمه ؟! همون پشت بمونی بهتره !"

دکتر با بی میلی از جلو آیینه رد شد و رفت داخل خونه. کیفش را انداخت یه گوشه و خودش را انداخت روی مبل و لم داد و چشماش را بست ...

ادامه دارد ...

 

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 12:9 | لینک  |