blogerfree روان شناس روانی (6)
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

آنچه گذشت ...

... "ببینید دکتر! این راه هایی که شما می فرمایید همه اش برای وقتی خوبه که کار از کار گذشته و باید باهاش کنار اومد. ولی من چی؟ سر یه دو راهی هستم که هر کدوم را انتخاب کنم باید یه هزینه ای بدم که هیچ وقت نخواستم تو عمرم کارم به دادن همچین هزینه ای بکشه. قبول ندارید ؟" دکتر سرش را به علامت تایید تکون داد و چیزی نگفت. خلاصه این که خداحافظی کردند و رفت. دکتر همین جور که سرش را بین دو تا دستاش گرفته بود تو دلش گفت "خدایا این بچه خوبی ه ها! درسته که همه چیز دست تو ه و ما همیشه وسیله ایم. من این را قبول دارم. ولی خداییش تو این یه زمینه لااقل هیچ کاری از دست هیچ وسیله ای ساخته نیست. باید خودت مستقیما یه کاری بکنی. هرچند نمی دونم چه کار می کنی ، ولی من چیزی به ذهنم نمی رسه "

... صدای زنگ تلفن در اومد. دکتر گوشی را برداشت. از اون ور صدای جیغ و گریه می اومد "آقای دکتر دستم به دامنتون ! کامران !" دکتر حول برش داشت "کامران چی؟" -"رفته تو ایوون در را قفل کرده. یه پیت نفت گرفته می خواد بریزه روی خودش ! اینجا شلوغ شده ! پلیس کاری ازش بر نمی آد ! بین داد و فریاداش می گه بگید دکتر بیاد شاهکارش را ببینه ! دکتر چه کار کردی ؟!!!" دکتر سرش را محکم گرفت شروع کرد زیر لب فحش دادن "... احمق ! احمق ! " از جاش پرید و رفت از دفتر بیرون و سوار ماشین شد. تو راه هی زیر لب فحش می داد. عرق کرده بود. نزدیک که شد بدجوری حالش بد بود "خدایا من نمی خواستم این طوری بشه ! اصلا غلط کردم ! درستش کن ! ..." دکتر رسید تو کوچه و حول حولکی ماشین را پارک کرد و پرید بیرون.

مردم جلو ساختمون جمع شده بودند و با هم پچ پچ می کردند. پلیس بیسیم زد که گویا دکتر مورد نظر رسیده. پیرمردی اون طرف کوچه آتیشی روشن کرده بود و نشسته بود روی جعبه میوه و داشت خودش را گرم می کرد . دکتر رفت جلو و جمعیت راه را براش باز کرد "اینجا چه خبره ؟!" کامران با حال گیجش که تو دستش دبه بود گفت"به به ! اومدی دکتر ! می دونی این چیه تو دستم ؟! آب نیستا ! نفته! کبریت هم که درجریانی! تو جیبمه ! " - "خب که چی ؟! می خوای چه، چه، چه غلطی بکنی ؟!" -"من که آدم نیستم! شیطونم. از جنس شیطون. هیچی دکتر. دیگه چیزی نگو. از بوی آتیش خوشت می آد دیگه ! نمی دونم بوی چوب سوخته بهتره یا ، تموم شد دکتر! تبریک می گم!" دکتر بدجوری عرق کرده بود. خودکارش را از جیبش در آورده بود و بین انگشتاش می گردوند و فشار می داد. هی عقب و جلو حرکت می کرد. هی زیر لب جز جز می کرد. مردم هم همه منتظر بودند.

دکتر سرش را کرد بالا و داد زد"نگفتی! که چی ؟! که بسوزی ؟! خب بعدش چی؟!" -"خودت گفتی یه راست می رم تو صف خرا! بعدش هیچی!" -"خب پس چرا گفتی من بیام خر ! فکر کردی بسوزی خودت را چی می شه ؟! قهرمان می شی ؟! تموم می شی ؟! مظلوم می شی ؟! راحت می شی ؟! ذلیل می شی ؟! یا برات مهم نیست چی می شی ؟!" کامران با عصبانیت داد زد"دکتر اینجا دفترت خراب شدت نیست! مهم نیست برام!" کامران داشت دیگه کنترل و خونسردی کاذبش را از دست می داد. دکتر داد زد "پس چرا معطلی ؟! زود باش!" مردم همهمه کردند. یه عده گفتند این دکتره خودش دیوونه تره ! کامران که دیگه بدجوری عصبی شده بود و دستاش می لرزید گفت"فکر کردی نمی کنم؟!" دکتر با داد جواب داد" فکر کردی خیلی شاهکار می کنی ؟! فکر کردی اگر خودت را بکشی چی می شه ؟! یه گوساله مرده. همین. همین !!!!!! " کامران دبه را آورد بالا و گفت"همین دیگه ؟!!" صدای همهمه بلند تر شد. دکتر ادامه داد"ولی اگر بیایی پایین تازه یه آدم متولد شده !" همه سکوت کردند. پلیس دستور داد چراغ گردون خاموش بشه. دکتر برگشت و آروم گفت"الاغ خدا واست برنامه داره، اون وقت تو داری خراب می کنی؟!" بعد صداش را برد بالا و از ته گلو داد زد "الاااااااااااااااااااغ!" برگشت و با دست لرزونش یه جعبه میوه برداشت. به پیرمرد گفت"یه چایی به ما می دی؟!" جعبه را گذاشت کنار پیرمرد. شروع کرد به کف زدن و گفت"یالا! ملت معطلند! می خوان ببینن یه گوساله بی مصرف می میره یا یه آدم به دنیا می آد! از نظر من هر جفتش خوبه! یالا بچه!!!" نشست روی جعبه و شروع کرد به نم نم خوردن چایی. صورتش پرعرق بود. قلبش داشت می اومد توی دهنش. مدام زیر لب می گفت خدایا من همین قدر بلدم. فقط خیره شده بود به ایوون.

کامران پاهاش شل شد. نشست و تکیه داد به نرده ها و دبه را انداخت پایین. مردم صداشون در اومد. دکتر دستش را برد بالا که کسی سر و صدا نکنه ! کامران زد زیر گریه و شروع کرد زار زدن! دکتر همین جور که داشت چای را می خورد و چشماش برق می زد آروم که فقط خودش بشنوه گفت"گریه کن! روحت تازه می شه! گریه کن" کامران تکیه داد و سرش را گرفت بالا و هیچی نگفت. دکتر از جاش بلند شد. لیوان را گذاشت کنار پیرمرد. تازه کمی رنگش اومد سرجاش. با صدای لرزون گفت"راهم نمی دی بالا؟!" کامران کلید را انداخت پایین. دکتر تنها رفت بالا. مردم ماتشون برده بود. دکتر رفت کنار کامران و بغلش کرد و گفت "آفرین. روسفیدمون کردی! تولدت مبارک!" کامران با بی حالی گفت"مگه نگفتی اگه جای من بودی خودت را می کشتی؟!" دکتر با خونسردی جواب داد"خب آره. تو هم کشتی. تو شباهتی بین این کامران و اونی که تو دفتر من بود می بینی ؟!" دکتر دست کامران را گرفت بالا و همه کف زدند. پلیس تماس گرفت که ماموریت تمومه و سوژه منصرف شده. پیرمرد فقط نگاه می کرد و چشماش برق می زد.

...

دکتر سوئیچ را داد به دوستش تا اون برونه. می خواست چشماش را ببنده و استراحت کنه. تازه داشت ضربان قلبش طبیعی می شد.

...

"خدایا همین قدر براومد. دیگه اگه بخواد تکرار کنه راهی ندارم. خدایا من فقط دارم برای اینا وقت می گیرم تا چرخ روزگار براشون بگرده"

"از نظر من فقط وقتی می تونی از یکی قطع امید کنی که مرده باشه. گل را باید لگد مال کنی تا بشه شکلش داد. آهن داغ دیده است که نرم می شه و شکل پذیر. سنگی که می خواد تندیس بشه هم باید تیشه را تحمل کنه. کامران امروز بزرگ شد. امیدوارم مشکلی پیش نیاد. می سپرمش به خدا! مثل همیشه! "

ادامه دارد...

پ.ن : استاد ببخشید که از خاطره اون شبت استفاده کردم. منتها در مورد شما هیچ دکتری نبود که جلویت را بگیره. مستقیما خدا وارد عمل شد ...

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 10:22 | لینک  |