شب غریبی بود. تنها نماد زنده بودنش باز بودن فست فود ها بود و بس. دکتر و استاد همین جور قدم می زدند. قدم های تند تندی که گاهی خسته اشان می کرد.
استاد که دیگه به نفس نفس افتاده بود گفت "وایسا. من تپش قلب گرفتم. بشینیم رو همین سکو" استاد نشست و دکتر بعد از چند لحظه نشستن طاقت نیاورد و دوباره ایستاده ادامه داد و یواش یواش استاد هم مجبور شد به خاطر دکتر پا بشه و راه بره دوباره. یه جاهایی هم دم خونه مردم می نشستند. شام هم طبقه دوم فست فود به صرف هات داگی که به همه چیز شبیه بود جز ساندویچ های معمولی. چند شب و چند نوبتی این طوری گذشت. گاهی تو خیابون، گاهی تو ماشین. گاهی خونه استاد و ... خلاصه گپ هایی بود که گفتنش لازم بود.
نزدیک های صبح بود. دکتر تا دم خونه استاد ماشین را برد. موقع پیاده شدن استاد تیر آخر را زد "ببین پسر ! خدا گاهی اوقات سخت گیر می شه. گاهی بلاهایی سرت می آد که هیچ جور نمی تونی هضمشون کنی. مهم ترینش مرگ عزیزانت. گاهی اگر خودت را بکشی و بگی که خدایا ازت فلان چیز را می خوام می گه خودت را بکش. بهت نمی دم که نمی دم. چون خوب نیست برات. چون به تو مربوط نیست. نمی دم چون می دونم که نباید بدم. تو عقلت نمی رسه. خودت را بکش... الان هم محکم باش. صبور باش. صبر می دونی یعنی چی ؟ یعنی صبر اصحاب کهف. یعنی بپذیری و پیش بری و سکون نداشته باشی، یعنی راضی به رضای خدا. یعنی پنچر نشو. جمع و جور کن خودت را. بسه دیگه. آدم می سپره به خدا و تمام. این یه چیزی ه که باید سرت بیاد تا بزرگ تر بشی. تا محکم تر بشی. همین الانش هم کم تغییر نکردی. این نقطه ای ه که می تونی از اون به بعدش یا ذلیل بمیری یا قوی بمونی و قوی تر بشی. یادت نیست اون دوستی را که چه بد آورد تو زندگی اش ؟! تو هم خبر نداشتی ! ولی آنچنان کولاک کرد و تو پروژه ای که باهات همکاری کرد خوب بود که همه انگشت به دهن موندند. کسی که تا قبلش کسی چیزی ازش ندید. اون یاد گرفت نمیره و بزرگ تر باشه. تازه الان داری آدم می شی. خودت را محکم بیگر. بالا بگیر. بزرگ بگیر. اگر بمیری یه آدم ذلیل مرده... زندگی بالا و پایین زیاد داره. زندگی همینه. یه نگاه به گذشته من بنداز و ببین اون موقع کجا، الان کجا. الان که آدم های گذشته را می بینم هر دو طرفمون دیگه حسی ندارند جز یک مشت خاطره که فقط می گن گذشت. زندگی همینه و محورش هم خود آدمه..."
استاد یه اشاره به خونه های مسکونی کنارش کرد و ادامه داد " یه عده مثل کرم خاکی زندگی می کنند. به دنیا می آن. می لولند تو یکی از همین سوراخ ها و بچه دار می شن و می خورند و می خوابند دور خودشون می چرخند و آخرش هم عینهو کرم می میرند و می رن زیر خاک. همین. من نخواستم کرم خاکی باشم. تو هم نخواه. هزینه اش هم همینه. وگرنه می شه عین کرم باشی و عین خیالت هم نباشه. من وقتی زندگی پر ماجرای پدرم را می بینم می فهمم زندگی همینه. پر از بالا و پایین. در آینده اون قدر اتفاق های بد و خوب برات بیفته که فکرش را هم نمی کنی الان. تازه اول راهی. مونده. چون نمی خوای کرم باشی. می تونی هم کرم خاکی باشی و در حد کرم بمونی... "
دکتر آخرش به استاد گفت "تشنه امه. برم نوشابه بگیرم بخوریم" ساعت سه و نیم نصفه شب. فست فود باز بود و صف داشت. دکتر دو لیوان نوشابه سفارش داد. دوست دکتر اومد کنارش و گفت"این موقع شب که چه عرض کنم،صبح، این همه آدم دنبال غذای فست !!! اگه بلدی اینا را تحلیل کن!" دکتر بدون این که مردم متوجه بشن داره با کسی حرف می زنه جواب داد"همین که تو عالم و آدم را تحلیل کنی بسه ! اینا هم باید بیان من را تحلیل کنن که تا این موقع دارم یه بند گپ و فک می زنم و الکی ماشین را راه می برم که بشه عین راه رفتن خودم!!!"
...
استاد خداحافظی کرد و از ماشین پیاده شد. دوست دکتر اومد صندلی جلو نشست و ازش پرسید "خب استاد چی گفت ؟!"
-"تو چی کار داری؟!"
-"من که می دونم چی گفت !"
-"اون شب تو خیابون، امشب تو ماشین، اون روز تو خونه اشون، اون روزها پای تلفن، می دونی دیگه !"
-"همه را می دونم!"
-"نه پس می خواستی ندونی؟! می دونی و لابد از این به بعد هم می زنی تو سرم همه اش را !"
-"من نزنم کی بزنه؟!"
-"انگار زیادی خودت را باورت شده!"
-"تو منو باور کردی که هی جوابم را می دی! یه نفر بودی کم بود؟!"
دکتر آهی کشید گفت " استاد گفت یه روزی من جای تو بودم. کسی نبود کمکم کنه و دستم را بگیره. خراب کردم و درست کردم و عین یه قمار خودم را تجربه کردم. ولی الان می خوام به تو کمک کنم. استاد گفت تو باید درد این آمپول را تحمل کنی، چون از قرص و شربت کاری ساخته نبود."
- "تو هم به استاد گفتی حال من از گذشته شما بد تر نیست و حال شما حال خوبیه. پس من امیدوارم به آینده"
دکتر با بی حوصلگی و کنایه گفت : "نگفتم بدجنسی ؟! گفتم که گفتم"
دوست دکتر خیره شد تو چشماش و گفت "بین تو و استاد حرف های مهمی رد و بدل شد که آینده را می سازه ولی فقط به خودمون مربوطه و قرار نیست کسی بدونه ولی، حالا دیگه نوبت منه ! ولت نمی کنم. از ماشین پیاده شو کارت دارم. باید با چشمای خودت یه چیزهایی را ببینی!"
ادامه دارد ...