blogerfree روان شناس روانی (13)
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

آنچه گذشت ...

دکتر ماشین را خاموش کرد و در کوچه خلوت پیاده شد. دوست دکتر با نگاه سرزنش آمیزی زل زده بود بهش. تا اومد دهن باز کنه حرف بزنه دکتر دستاش را از هم باز کرد آورد بالا و گفت "ببین اول صبر کن من یه چیزی بگم !... ببین من توقع زیادی ندارم که ! والا توقع من خیلی کمه ! خب تقصیر من چیه ؟!" دوست دکتر همین طور که نگاهش می کرد جواب داد "به هر حال کوچیک یا بزرگ ازت دریغ شده" دکتر خواست جواب بده که دوستش مانع شد. گفت "بذار من بگم. هر چی خودت گفتی بسه. حالا من می خوام بگم. قبل این که به قول استاد عین یه مرده متحرک بشی که باید تاکسی درمی ات کنن بذارن تو موزه واسه تماشای خلق ا... ! خودت را جمع و جور کن. آدم مرده نه به درد خودش می خوره، نه خدا، نه هیچ کس دیگه"

دکتر شونه هاش را انداخت بالا و چیزی نگفت و فقط زل می زد تو چشمای دوست. دوست دکتر اومد نزدیک و گفت "تو کی هستی ؟! تو خودتی ؟!" دکتر دو قدم عقب تر رفت و چیزی نگفت. دوستش دوباره سوالش را تکرار کرد و یه سیلی محکم زد تو گوش دکتر. دکتر جا خورد. دوست ادامه داد "تو خودتی ؟ (سیلی بعدی) تو کی هستی ؟ (سیلی) خودتی ؟ (سیلی) تو خودتی؟ (سیلی محکم تر) تو منی ؟ (سیلی) من تو ام ؟ (سیلی) کجایی پس ؟!"

دکتر از سوزش چشماش را بست و وقتی باز کرد کسی را ندید. تنها بود. خودش ادامه داد و به صورت خودش سیلی زد و گفت "چت شده پسر ؟! بیدار شو ! پا شو دیگه! تو همون آدمی هستی که می خواستی دنیا را تکون بدی ولی تو خودت موندی؟! (سیلی) بسه دیگه (سیلی)" دکتر گیج خورد و دور خودش چرخید و افتاد زمین.

دوستش اومد بالاسرش را ادامه داد "تو همونی هستی که کلی برنامه داشتی.می خواستی بشریت را تکون بدی. اون وقت تو خودت موندی ! به چه قیمتی ؟! آخه احمق همه دنبال عشق و حالشونند اون وقت تو ، تو چرا خودت را له می کنی ؟! آخرش چی می شی ؟ یه ذلیل ! همین ! نه بیشتر ! یه نفر هم نمی آد ازت بپرسه چی شد ! تو می خواستی بنده خاص خدا باشی؟" دوست رو کرد به آسمون و اشاره کرد به دکتر و گفت"خدایا تحویل بگیر! این سربازته ! این بنده خاصته ! پنچر شده ! داره می میره ! داره تحلیل می ره! داره رسما کنار می کشه و میدون را خالی می کنه ! تحویل بگیر ! از این قشنگ تر هم می شد ؟! خودش را ناک اوت کرد و رفت ! تموم شد طفلک!"

دکتر سرش را انداخته بود پایین. دوست دکتر گفت "ادامه بده! خودت را راحت کن. همین جا تمومش کن" دکتر می لرزید. دوست دکتر با لحن آرومی گفت "بذارش زمین ! اون چیزی که تو دلت نگه داشتی را همین جا بذار زمین و رهاش کن. سنگینی اون فقط دامنگیر خودته. بذارش زمین. از دلت بیرون کن که فقط به خودت لطمه می زنه. تو نباید بیشتر از این با خودت یدکش بکشی، بذارش زمین. همین جا. بذار که کلی کار داریم. اون چیزی که تو دلت نگه داشتی و داره روز به روز بزرگ تر می شه عین غده را بیرون بریز بذار زمین و رهاش کن. نگه داشتنش فقط به خودت لطمه می زنه. لطمه ای که مستحقش نیستی. بذارش زمین! رهاش کن! ببخش همه را، خودت را هم ببخش "

دکتر سرش را انداخت پایین و نفس عمیقی کشید و با صدای لرزون گفت "ریختم بیرون". دوستش گفت خوبه. حالا سرت را بالا کن و اونجا را ببین." دکتر سرش را بالا کرد و اون طرف کوچه جوونکی را دید که کنار آتیش نشسته و داره با آتیش ور می ره.

دوست دکتر پرسید "می شناسی اش ؟!" جوونک نگاهش را تو چشمای دکتر دوخت. دکتر با حیرت گفت "چقدر برام آشناست ! با چهره ی کریهش !!! چه حس بدی دارم از دیدنش !!! چشماش ! نگاهش ! خیلی آشناست !!! شبیه نگاه خودمه ! شبیه چشمای خودمه ! ولی چرا این قده کریهه ؟! انگار خود خودمه !!!" به اینجا که رسید جوونک خنده موزیانه ای کرد و از جاش بلند شد. دکتر ادامه داد"خنده اش ! انگار خودمم ! ولی چقدر چهره کریه و شیطانی ای داره ! چقدر زشته ! می ترسم ازش!!!" جوونک دو تیکه چوب شعله ور شده را برداشت و دور خودش چرخید و شروع کرد به چرخ زدن و قهقه زدن! دکتر داد کشید "چه قهقهه وحشتناکی ! خدایا ! " جوونک با اخم نگاهی به دکتر و انداخت و به چرخش و قهقهه اش ادامه داد. دکتر با لرز گفت"چنان با آتیش مانوسه که انگار از جنس خود آتیشه! این کیه؟!"

دوست دکتر گفت "چطوره ؟ قشنگه ! نه ؟! رقصش را می گم. من اسمش را گذاشته ام رقص شیطان ! شناختی اش! خود شیطانی ! درست گفتی! شیطونه. البته نه خودش. نوچه اشه. خودش واسه تو وقت نداره. می بینی چقدر داره حال می کنه؟! تو باعثش شدی ! خیلی سعی کرد بزندت زمین نتونست. براش مهم نیست بد باشی یا نه ! براش مهمه خوب نباشی ! براش مهم نیست که به آدم بد ها اضافه کنه ! گاهی براش کم کردن از آدم خوب ها خودش موفقیته. آدم هایی که می خواستند مفید باشند. فعال باشند. سر زنده باشند و همیشه در تکاپو. آدم هایی که موج بودند و عدم حرکتشون یعنی عدم خودشون. برای اون فقط سکون این آدم ها می تونه هدف باشه و بس ! نگاهش کن ! داره کیف می کنه ! تحویل بگیر ! فکرش را می کردی این شکلی ببردت ؟! حریف قدر و باهوشه ! تاکتیک عوض کرده ! تو باید باهوش تر باشی، وگرنه فاتحه ! راضی کردن خدا بحثش جدا! اگه مردی روی این یارو را کم کن ! "

دکتر با عصبانیت بلند شد و به طرف پیت حلبی آتیش و جوونک رفت و داد زد "پس خودتی ! تویی ! همونی که وقتی هر کس جلوم پر پر می شد ، هر وقت خودم کم می آوردم، هر وقت می خواستم بکشم کنار، صدای قهقهه ی نحس تو بود که تو گوشم می اومد ! نه ؟! همه حس خمودگی من از گور تو بلند می شد ! نه ؟! خفه شو ! می کشمت ! ناله ات را در می آرم... !"

دکتر همین جور که جلو می رفت پایش به پیت حلبی گیر کرد و خورد زمین. وقتی بلند شد و برگشت پشت سرش را نگاه کنه جز پیت حلبی که با نم نم بارون آتیشش کم رو شده بود چیزی نبود. نیم خیز شد و با خودش زمزمه کرد "کلید همه چیز پیش خداست ! همه امور به دست خداست! پس باید فقط خودش را از خودش بخوایم. فقط خودش. باید پاک شد ! " بلافاصله ایستاد و دستاش را رو به آسمون کرد و داد زد "خدایا ! این روزها تموم می شه ! بالاخره تموم می شه ! ولی اون موقع من کجام ؟! چطور تموم می شه ؟! خدایا بهم صبر بده و درک حکمتت ! این روزها دیر یا زود تموم می شه و کهنه می شه ...!"

دکتر دستش را گرفت به نرده کنار خیابون و تکیه داد. دوست دکتر از پشت سر بهش نزدیک شد و گفت

"یادته ؟! حرف استاد را ! داستان زندگی همه ما ! تو داستان می گن یکی بود یکی نبود. تو هم بگو. یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. هیچ کس غیر از خدا نبود. هیچ کس نبود. غیر از خدا ! غیر از خدا ! غیر از خدا ! خدا ! خدا ! خدا! "

...

دکتر روی تخت دراز کشیده بود و دستاش را گذاشته بود زیر سرش. دوست دکتر وارد اتاق شد و گفت "خوبی ؟!"

دکتر : مرسی

دوست دکتر : نشد! جواب من را بده. پرسیدم خوبی ؟

دکتر: کی جرات داره جواب شما را بپیچونه ؟! خیلی بهترم. ممنون.

دوست دکتر : چیزی لازم نداری؟!

دکتر لبخندی زد و آروم چشماش را بست و گفت "هیچی ! فقط برو خسته ام. می خوام بخوابم!"

...

چند وقت بعد ...

ادامه دارد ...

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 20:36 | لینک  |