blogerfree روان شناس روانی (14) - قسمت آخر
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

آنچه گذشت ...

...

 پسر جوان در حالی که روی صندلی نشسته بود و به دکتر در روبروی خودش گوش می کرد با انگشتاش ور می رفت. دکتر دستاش را به هم زد و گفت "خب! آقا مسعود! حالا نوبت شماست!" مسعود سرش را تکون داد و به خودش اومد و گفت"تموم شد؟!" دکتر با لبخند جواب داد"آره فکر کنم. حالا شما بگو می خوای چه کار کنی؟!" مسعود لبخندی زد و گفت"داستان جالبی بود! حالا انگاری نوبت من شده!" دکتر سرش را به علامت تایید تکون داد و گفت"اوهوم!"

مسعود : " چند وقت می گذره ؟! از اون اتفاق !"

دکتر : "دقیق نمی دونم. چند ماه، چند سال، زیاد، برای من مدت زیادی گذشته."

مسعود : "اگر استاد نبود چی می شد ؟!"

دکتر : "خب! خودم را نمی کشتم. ولی زندگی هم نمی کردم. می شدم مثل یه مرده متحرک. به قول یکی، زندگانی نمی کردم. زنده مانی می کردم."

مسعود : "حالتون چه طور بود؟"

دکتر : "دروغ نگم. گاهی می رفتم تو دپ به قول شما ها. انگار یه موج می اومد و رد می شد و من برای لحظه ای درد می کشیدم. یادآوری خاطرات برام اذیت کننده بود. ولی باید ادامه می دادم چون ماموریت و کارهای مهم تری داشتم. سخت بود ولی باید تحمل می کردم. گاهی ساکت می شدم. گاهی پر سر و صدا. ولی رسما ناراحتی ام تو دلم بود و خوشی ام تو ظاهر."

مسعود :" آخرش چی شد ؟"

دکتر :" تو به آخر قصه من چه کار داری ؟ قصه من تموم نشده. شاید حالا حالا ها هم تموم نشه. ولی قرار نیست آخر قصه ما مثل هم باشه. همون طور که جزئیاتش هم مثل هم نیست. ولی خب نباید انتظار تموم شدن داشته باشی. این راه بسی طولانی است!"

مسعود : "تغییر کردید؟"

دکتر : "می گن تغییر کردم. یه عده می گن بهتر شدی! نمی دونم. ولی اگر تغییر مثبتی کردم، برام مهمه که حفظش کنم. حکایت سنگی ه که درد تیشه سنگ تراش را تحمل کرده و حیفه که تندیس نشه!"

مسعود :" بگید من چه کار کنم."

دکتر : "هیچی. صبر. صبر نه به معنای نشستن و منتظر شدن، بلکه به معنای پذیرش و قوی بودن. یادت باشه تو برای کارهای مهم تری تو این دنیا پا گذاشتی! نباید ارزون خودت را از دست بدی. می دونی زندگی بالا و پایین زیاد داره. گاهی پایینش خیلی بیشتر ه تا بالاش.

اما بذار روشن تر بگم. زندگی پر ه از اتفاقاتی که پیش آمدش دست تو نیست. تو هیچ نقشی نداری. پیش می آد. زورت بهشون نمی رسه. انسان یک موجود اجتماعی ه. رفتار هر کس در سرنوشت بقیه اثر می ذاره. شاید این یک دلیل مهم باشه برای این که خیلی از اتفاقات تحت کنترل نیست. چون نمی تونی همه را کنترل کنی. مهم تر از همه حکمت خداست."

مسعود : "پس نقش ما چیه؟"

دکتر : "با همه مشکلات و کنترل نداشتن ها در یک چیز کاملا کنترل دست تو ه. اون هم عکس العمل خودته. خود اتفاق دست تو نیست، ولی نوع عکس العمل تو و برخوردت دست خودته. این مسائل نتیجه گرایی نداره. روش گرایی داره. برنده کسی ه که بهترین و عاقلانه ترین و منطقی ترین و مهم تر از همه اخلاقی ترین واکنش را داشته باشه. برای همین گاهی دو طرف بازی برنده اند و گاهی هر دو بازنده.

توصیه مهم من به تو اینه که هر جریانی را تمیز تموم کنی. تمیز. "

مسعود : "آینده چی؟"

دکتر : "ممکنه آینده تو سخت باشه. سخت تر از الان. طبیعی ه. قوی تر شدی. استاد من کمک نداشت. من استاد را داشتم. تو هم من را. هر کدوم نذاشتیم نفر بعدی بخوره زمین. حالا نوبت تو ه. کسی هستی قوی تر از من. هر چی پیش بیاد خیر ه."

مسعود : "منظور از تمیز دقیقا چیه؟"

دکتر : "فرض کن چند سال بگذره و همه چیز کهنه بشه. اگر کسی بیاد و همه جا جار بزنه، باید بتونی سرت را بالا بگیری و به عملکردت افتخار کنی! اون وقت می تونی بگی برنده بودی! حتی اگر نتیجه مطلوب را نگرفته باشی. آدم فقط وقتی اصول و اخلاق و عقل را رعایت کنه می تونه سرش را بالا بگیره و افتخار کنه ! نه؟! آره دیگه!"

مسعود : "حالا اخلاق چی می گه؟"

دکتر : "فرض کن یه سیلی می آد طرف تو. باید محکم بایستی تا آب ازت رد بشه و بره. اگر بری دنبالش و بخوای توش غرق بشی یعنی باختی. باید سیل را رد کنی بره. این سیل می تونه هر چیزی باشه. یه اتفاق ناخوشایند، یک رفتار ناپسند، یک شکست، همه چیز!"

مسعود : "و جای امید کجاست؟"

دکتر : "اگر خدا را داری مطمئن باش آخرش خیره و مطمئن باش چیزی که در انتظارته به مراتب بهتر از چیزی ه که می خواستی و بدست نیاوردی. حکمتش دونستن قدر چیزی می شه که برای تو در نظر گرفته شده. توسط خدا. هر چیزی اگر سخت بدست بیاد مزه اش بیشتره. قدرش را بهتر می دونی. تو فقط حواست به رفتارت باشه."

مسعود : "قبول دارم!"

دکتر : "آدم ها پیر می شن. پراکنده می شن. هر کس به گوشه ای میره. ممکنه دیگه دوستای فعلی ات را نبینی. خیلی از چیزها فراموش می شه. کهنه می شه. درد ها تسکین پیدا می کنه ولی،! یه چیزی همیشه باهاته و باید یدک بکشی. اون هم شخصیتی ه که از خودت در اون جریان های گذشته ساختی. کارنامه و رفتارت. این که تونستی مثل یک آدم بزرگ از جریان بیرون بیای یا خراب کردی! خیلی مهمه! و بدون آدم خرابکار همیشه بازنده است!"

مسعود : "یه مثال از صبر می زنید؟"

دکتر : " وقتی داری می سوزی، مثل شمع روشنگر راه بقیه باش. و گرنه هدر رفتی."

مسعود بلند شد گفت "چشم. قوی می مونم. قول می دم نا امیدتون نکنم" دکتر کاغذی که روی میزش بود را به مسعود داد و گفت" این نوشته را از من یادگاری داشته باش آویزه ی گوش ت کن"

مسعود کاغذ تا شده را گرفت و خداحافظی کرد و رفت بیرون. دکتر سرش را به شیشه تکیه داد و بیرون را تماشا می کرد. مسعود را طرف دیگر خیابون دید. مسعود کاغذ را باز کرد و نوشته روی اون را خوند . نگاهش را به سمت بالا، پنجره اتاق دکتر دوخت و خندید. دکتر هم خندید و دستی تکون داد و نفس عمیقی کشید.

 اولین دانه های برف از آسمون شروع به بارش کرد. دکتر با آرامش سرش را به شیشه چسبونده بود و منظره را نگاه می کرد و زیر لب نوشته های کاغذ را برای خودش می گفت.

" یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.

جوانی بود که اوج داشت. در اوج بود. ولی روزگار

زدش زمین. کسی نبود کمکش کنه. هر کس

به نوعی می زدش زمین. جوان محکم ایستاد

به صدای خدا گوش داد. و محکم ماند. بهش

می گفتند استاد.

یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.

جوانی بود که بهش می گفتند دکتر. داشت زمین

می خورد. نمی دونست چطور بلند بشه.

استاد سر رسید. بدون این که خودش بخواد

دستش را گرفت. بلندش کرد. کمکش کرد.

نذاشت مثل گذشته خودش بی کمک بمونه.

یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.

در آینده. تویی که باید دست نفر بعدی را بگیری

و اون دست نفرات بعدی، و این هزینه رسالت

توست. ارزش انسان. ارزش انسانیت.

یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.

غیر از خدا هیچ کس نبود.

هیچ کس نبود غیر از خدا.

غیر از خدا.

پس همه چیز را بسپر به خدا.

خدا ! خدا ! خدا ! "

 پایان

پ.ن۱: برای یک عده داستان بود و برای ما خاطره. ممنون از دوستان.

پ.ن۲ : این که ۱۴ قسمت شد از قصد نبود، ولی خوب شد.

پ.ن ۳: و من یتوکل علی الله فهو حسبه

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 20:42 | لینک  |