blogerfree پروژه محکوم (2)
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

آنچه گذشت ...

دو سال بعد ...

حالا دیگه پروژه مغز پویا صاحب سازمان بزرگی به همین اسم شده بود و ساختمان بزرگی داشت که فوق العاده معروف بود.

...

جوانی در راهرو پشت سر مامور امنتی حرکت می کرد. مامور یکی یکی نزدیک گیت ها کف دست خودش را به دستگاه نشون می داد و در کشویی باز می شد. جوان پشت سرش حرکت می کرد. در بعد از در و بعد از اون پله ها را دونه دونه بالارفتند. به اتاق اصلی رسیدند. اول اسکن دست مامور. بعد از اون اسکن صورت و بعد یک اسکن اولیه از صورت جوان. بعد از اون شماره رمز در گوشی مامور گفته شد و مامور با وارد کردن شماره رمز وارد اتاق شد. کسی که پشت میز نشسته بود کسی نبود جز دکتر آریا که بعد از دو سال تشکیلات محکم و قوی ای را راه انداخته بود. جوان که رضا نام داشت با لبخند و حرکت سر سلام کرد. دکتر بعد از جواب سلام با اشاره بهش تعارف کرد که بنشینه.

...

رضا فرم مخصوص را مطالعه می کرد و سرش روی کلمات به همراه چشماش حرکت می کرد. چهره خونسردی داشت که هیجان و کنجکاوی از چشماش برق می زد. دکتر دستاش را زیر چونه اش به هم قفل کرد و گفت "این یه پروپوزال بود. حالا نوبت پر کردن فرم اصلیه. البته اگر مایلی اینجا کار کنی" رضا فرم مخصوص را برداشت. به محض این که با خودکار اسم و فامیلش را نوشت دکتر آریا بهش گفت"قبل از هر چیز بند اول را بخون. اگر موافقی ادامه بده" رضا با صدای بلند بند اول را خوند :"کلیه اطلاعات مندرج در فرم ذیل مشمول اطلاعات طبقه بندی شده فوق محرمانه می باشد". رضا سرش را بالا کرد و نگاه معنا داری به دکتر انداخت. دکتر گفت"به قیافه ات می آد باهوشی. به سنت هم می آد ماجرا جو باشی. آدم ماجراجو واسش سخته که کسی نفهمه داره چه ماجراجویی هایی می کنه. حالا تکلیف من با تو چیه؟" رضا شونه انداخت بالا و گفت :" در افتادن با اطلاعات محرمانه ؟! اون هم از نوع طبقه بندی ! ببخشید این ماجراجویی نیست. کله خریه. خیالتون راحت" دکتر اشاره کرد که "اگر قبوله ادامه بده". رضا بقیه بندهای فرم را پر کرد. یکی یکی . تا نمره مداد اتود دوران دبستان هم پرسیده شده بود. جوری که چیزی از اونی که داره فرم را پر می کنه مخفی نمی موند. رنگ چشم و مو و پوست و رنگ مورد علاقه. تعداد دوستان، شرایط خانواده، رژیم غذایی، حتی خواب هایی که طرف معمولا می بینه. رویاها ... وقتی به آخر فرم رسید دکتر باز هم از ادامه دادن نگهش داشت و گفت :"بند آخر را بخون، بعد امضا کن. هنوز هم راه برگشت داری. البته اگر بند اول را نقض کنی من نمی تونم کاری برات بکنم. دیگه خارج از اختیارات گسترده منه" رضا به بند آخر دقت کرد و زیر لب خوند "کلیه اخبار موفقیت های سازمان مغز پویا در صورت تایید کادر علمی و مدریتی، قابل انتشار بوده و کلیه اخبار مربوط به موارد عدم موفقیت سازمان مشمول اطلاعات طبقه بندی شده فوق محرمانه می باشد و هرگونه افشا و انتشار آن مستوجب اقدامات مقتضی است" رضا با تعجب باز هم به چشمای دکتر نگاه کرد. دکتر گفت"حوصله حاشیه ندارم. ما نه راکتور هسته ای می سازیم. نه CIA هستیم. ما بدتریم. ما داریم روی نسل بشر کار می کنیم. اینه که هیچ چیزی از اینجا نمی ره بیرون. مگه این که من بگم. هیچ خبری." رضا سرش را انداخت پایین و شونه هاش را انداخت بالا و گفت "اوککی" و فرم را امضا کرد و تحویل داد.

...

رضا پشت سر دکتر از گیت مخصوص رد شد. دکتر آریا به قسمت عضویت رفت و به مسئول مربوطه گفت" آقای رضا معینی از این زمان به بعد قراره عضوی از مجموعه ما باشه. سطح ایشون را ۳تعریف کنید" بعد رو کرد به رضا و گفت " در اون قسمت باید کف دستت و هر پنج انگشتت را اسکن کنی. اسکن صورتت را هم برای دستگاهی که دم در اسکنت کرد احتیاج داریم. سطح تو ۳تعریف می شه. یعنی مجازی فعلا در بخش تحقیقات کار کنی. روی مغز. سطح ۲ مربوط به بیمارانه و سطح ۱ به جراحی کامل می پردازه. تو فعلا نباید اونجا ها بری. فعلا در سطح ۳ باش." رضا گفت "باشه. ایرادی نداره". دکتر آریا با اشاره گفت "فقط امروز اجازه می دم پشت سر من بیایی و یه چیزهایی را ببینی. بیا"

...

وقتی بند آخر را دیدم با تعجب تو چشمای دکتر آریا نگاه کردم. بهم گفت "حوصله حاشیه ندارم. ما نه راکتور هسته ای می سازیم. نه CIA هستیم. ما بدتریم. ما داریم روی نسل بشر کار می کنیم. اینه که هیچ چیزی از اینجا نمی ره بیرون. مگه این که من بگم. هیچ خبری." من هم سرم را انداختم پایین و با اعتماد به نفس شونه انداختم بالا و گفتم "اوککی" و امضاء ش کردم. بعدش من را برد پیش مسئول بخش عضویت. یک آقای خوش تیپ که البته نمی شد به این راحتی بهش نفوذ کرد و باش رفیق شد. انگار یه آدم آهنی باشه. اسکن دست و چهره که انجام شد دکتر آریا فقط برای این که کنجکاوی اذیتم نکنه محض یه پرزنت ساده قسمت های مختلف را بهم نشون داد. چیزی معلوم نبود زیاد. همه را از پشت شیشه می دیدم. قسمت اصلی را هم فقط برام توضیح داد. اون موقع کار نمی کردند که کارشون را ببینم.

این طور بود که من در این سازمان بزرگ عضو شدم. تحت نظارت کسی به اسم دکتر آریا معروف. کسی که به همه چیز مغز آدم ها کار داشت. روزهای اول استرس زیادی داشتم. ولی کم کم جا افتادم. دکتر یه جورایی به حس ریسک پذیری که اقتضای جوونی ماست احتیاج داشت. بارها می گفت حوصله پیرمردهای غرغرو ترسو را ندارم. اگر کسی می خواست براش سرعت گیر باشه جلوش وای می ایستاد. کمتر حس کردم که داره جلو م را می گیره. ولی چیز مهم این بود که من هر کاری می کردم و هر جا می رفتم و با هر کس حرف می زدم، به محض خروج از سازمان باید همه چیز فراموش می شد. به اندازه کافی درست و حسابی روز اول باهام طی کرده بودند. من اجازه نداشتم هیچ چیزی بگم. حتی خبر یک سرماخوردگی. متن فرم ها و مصاحبه ها که یک راست از زیر دست من رد می شد خط قرمزم بود. یک کلمه هم نباید لو می رفت. خیلی ها نمی دونستند من کجا کار می کنم. و هیچ کس نمی دونست در کدوم بخش سازمان مشغولم. الان که دارم این کتاب را می نویسم سال ها گذشته. سال ها از اون روزها که نمی شد حرفی زد گذشته. آدم هاش خاطره شدند. حالا دیگه امنیت لازم را دارم. اون روزها همه چیز را برای این روزها تو ذهنم ثبت کردم. من برای دکتر احترام قائل بودم. من فقط داشتم نگاه می کردم. شاهد جریانات بودم. و همه اون ها تازه الان باید مطرح بشه. چون دکتر نمی ذاشت. چون اونا نمی ذاشتند. ولی الان دیگه اطلاعاتش سوخته شده و از حالت طبقه بندی در اومده. و من هم به اصرار ناشر شروع کردم به نوشتن خاطراتم از سازمان مغز پویا. همه نوشته های این کتاب یا مشاهدات خودمه یا گفته های افرادی که شاهد چیزهایی بودند که من نبودم و همین طور اطلاعات پرونده ها و فرم ها. این مجموعه نوعی جمع آوری اطلاعاته. از کسی که نه روی دکتر آریا تعصب داره نه ازش متنفره. این پروژه از نظر من یک پروژه علمی بوده است و بس."

ادامه دارد ...

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 19:12 | لینک  |