دکتر آریا پشت میز نشسته بود دستاش زیر چونه ها قفل. همون حالت همیشگی وقتی که منتظر بود. مردی با موهای جوگندمی داشت فرم را مرور می کرد. دکتر بدون این که چیزی بگه با خودکارش زد روی فرم و بند اول را نشون داد. مرد به صورت دکتر نگاه کرد و سرش را به علامت سوال تکون داد. دکتر گفت "اول این بند را بلند برای من بخون. " مرد بلند خوند "کلیه مدارک این فرم فوق محرمانه بوده و مشمول مقررات ذی ربط اطلاعات طبقه شده خواهد بود" دکتر گفت"اگه قبول داری ادامه بده" مرد بدون این که عکس العملی نشون بده شروع کرد به خوندن و پر کردن باقی فرم. وقتی رسید برای امضا دکتر دستش را نگه داشت و گفت "بند یکی مونده به آخر را بخون!" مرد با صدای بلند خوند" پس از انجام عمل، پژوهش یار موظف است بنا به تشخیص کادر پزشکی به مدت معینی تحت نظر باقی مانده و همچنین وضعیت وی تا همیشه مورد رصد قرار خواهد گرفت" دکتر گفت "اگر حله برو آخری را بخون" مرد خوند " سازمان مغز پویا نسبت به برگشت پذیر بودن عمل انجام شده تعهدی را دارا نمی باشد". مرد خودکارش را ها کرد که امضا کنه. دکتر دستش را دوباره نگه داشت و گفت "دوست من مطمئنی واقعا این مشکلی که گفتی را داری؟ تو که از من هم خونسرد تری!" مرد خودکارش را انداخت و به چشمای دکتر خیره شد. روی صورتش عرق کرده بود ...
...
نشسته بودم پشت میز و داشتم به آدم آهنی، همون مسئول بخش عضویت را می گم، نگاه می کردم. هر اسمی باید از زیر دست این آدم عبوس که چه عرض کنم بی رفلکس رد می شد. نه حرف می زد نه کاری می کرد. در حد سلام و خدافظ بود فقط . یهو از اتاق دکتر یه صدای ناجور اومد. عادت داشتم ولی هر دور می رفتم ببینم چی می شه. لابد دوباره مریضش را تحریک کرده. مریض هایی که بهشون می گفت پژوهش یار تا نگه مریض. یارو از اتاق زد بیرون. دکتر را چسبوند به دیوار و یغه اش را گرفت و گفت "دکتر نفهم! دارم می گم من اعصاب معصاب ندارم. اخلاق سگی دارم. پاچه می گیرم. چجوری باس بفهمی اینو. حالا که همه آمار من را تو فرم دیدی می خوای جا بزنی! عوضی اگه یه ذره جا بزنی بیچاره ات می کنم!" دکتر بیمار را هولش داد سمت دیوار. بیمار به دیوار خورد و نفس نفس زنان تکیه داد. دکتر تو اون وضعیت زد زیر خنده و شروع کرد به کف زدن. ما هم یه لبخندی زدیم. حتی آدم آهنی هم یک کم میمیکش این جور وقت ها تغییر می کرد. دکتر گفت "رفیق باورم شد. همین جور ادامه بدی قول می دم خوب خوب بشی." دکتر اشاره به من کرد و گفت" ببر ثبتش کن. شماره اش می شه دو صفر صد و بیست و سه " من تقریبا هیچ وقت درک نکردم دکتر مثلا رو چه حسابی شماره انتخاب می کنه. ولی دیگه اسم اون بابا ۰۰۱۲۳ بود نه چیز دیگه. کسی که مشکل اعصاب داشت و به قول خودش پرخاشگر بود. می خواست کلا این خصلت ازش بر طرف بشه. این اولین نفر نبود. آخرین نفر هم نبود. چیزی که نباید کسی زیاد بهش گیر می داد همین بود. این که دکتر به همه چیز کار داشت. همه چیز از کانال مغز می گذشت. من اون موقع هنوز چیزی نمی دونستم.
...
رفتم اتاق ۰۰۱۲۳ . نوبتش بود. بهش گفتم حاضر بشه. وقتی از اتاق اومدیم بیرون دکتر اومد بدرقه اش. شاید دکتر تنها رئیسی بود که تو همه جای سازمان سرک می کشید. دست ۰۰۱۲۳ را گرفت و گفت"بیا دوست من. نترس. من اینجام". ۰۰۱۲۳ را بردند تو راهرو. رسیدیم دم اتاق آشکار سازی. اتاقی که نمی دونستم توش چیه. در همون حد می دونستم که همه می دونستند. تزریق ماده آشکار ساز. دم در زدم پشت ۰۰۱۲۳ را بهش گفتم "موفق باشی. امیدوارم خوشحال ببینمت". دکتر با ۰۰۱۲۳ رفت داخل و من دیگه باید بر می گشتم تو دفتر بغل دست آدم آهنی.
علاوه بر ما یک همکار دیگه هم بود که اون هم به پرونده ها می رسید. گاهی معنی حضور خودم را نمی فهمیدم. ازش پرسیدم" هی رفیق تو اون اتاق چه خبره؟! من خیلی دوست دارم از اون راهرو جلوتر برم!" همکار خندید و گفت"نه! تو هم باید بری تو اون اتاق روی مغزت کار بشه! باید بخش فضولی اش را ببرند بندازند جلو گربه!" معنی اش می شد خفه شو. بنده خدا یه چیزهایی را اینجوری بهم گفتا. ولی من می خواستم کنار دکتر در جریان همه چیز باشم. نه پای کنجکاوی مطرح بود نه فضولی. شاید بشه گفت ماجراجویی. ولی من بهش می گفتم جاه طلبی. من دوست داشتم اون تو را ببینم. حتی اگر چیزی نباشه. که واقعا بعدا فهمیدم چیز مهم چیزای توی اون اتاق نبود. سرنوشت بیمارها بود.
موقع نهار شد. هر کس غذای مخصوص خودش را داشت. آدم آهنی بیشتر غذای گیاهی می خورد و پروتئین هم کمی داشت. البته از نوع گیاهی مثل سویا. غذای من متعادل بود ولی گوشتش بیشتر از مال آدم آهنی بود. همکار هم بیشتر سوپ می خورد. می گفت این را بیشتر دوست داره. به آدم آهنی دوغ می دادند. به من نوشابه زرد. به همکار آب. نمی دونم چرا کسی از من نمی پرسید چیزی که می ذاریم جلوت را دوست داری یا نه !
ادامه دارد ...