- "رفتن از اينجا. شايد بتونيد از محل كارش آدرسش را گير بياريد. فكر كنم پسرم بدونه. بذاريد صداش كنم" ...
- "من تازه اومدم. خيلي نمي شناسم نفر قبلي من كي بوده. ولي به نظرم شما با مدير بخش صحبت كنيد بهتره. اتاقشون ته همين راهرو ه." ...
مدير در حالي كه داشت يك سري پوشه را دسته مي كرد: "نيروي خوبي بود ها!حرف گوش كن. كارش را انجام مي داد. نه كمتر و نه، بيشتر. البته حس مي كردم بهش فشار اومده. خب شايد فشار مالي. شايد هم نتونست پيشرفت بقيه و موندن خودش را ببينه."
رضا : "چطور؟ حسود بود؟" مدير: نه. ولي مي دونيد چيه؟ من فكر كنم زيادي محتاط و ترسو بود. بارها بهش مي گفتند كمي ريسك داشته باش. تا اين كه، تا اين كه يك روز اومد گفت مشكل جسماني داره بايد بره دكتر." رضا:"نگفت چه مشكلي؟" مدير ابروهاش را تو هم برد و گفت:"سردردي چيزي. يه چيزي تو همين مايه ها. وقتي از بيمارستان برگشت هم سرش پانسمان داشت. يه چند روز بيشتر نموند و رفت" رضا: "كجا رفت؟" مدير:"اومد گفت مي خواد بشه آقاي خودش، نوكر خودش. همين. به نظرم عجيب اومد كه جرات پيدا كرده. يكي از كارمند ها هست كه بيشتر مي شناسدش. از اون بپرسيد خب."
كارمند آدم كم حرفي بود. گفت"من فقط مي دونم پاتوقش يه پارك بود. لابد هنوز هم عصر ها يه سر مي ره اونجا. عكسش را داشته باشيد مي شناسيدش. خيلي اهل تيپ عوض كردن نيست"
...
پارك آدرس سر راستي داشت. جون مي داد براي پاتوق خلوت كردن و هواخوري. يكي دو تا نيمكت هم بيشتر نداشت. پس كارم سخت نبود. روي يك نيمكت مردي تنها با يك كت نشسته بود و گهگاهي به ساعتش نگاه مي كرد. بدون اين كه متوجه توجه من بشه از جلوش رد شدم تا چهره اش را با عكس هايي كه ازش تو پرونده ها ديده بودم بشناسمش. خودش بود. رفتم كنارش نشستم "اينجا جاي كسي نيست؟" با بي ميلي جواب داد"فعلا كه نه" يك آهي كشيدم و به آسمون خيره شدم و بي مقدمه بهش گفتم"ببخشيد شما سازمان مغز پويا مي شناسيد؟" با تعجب نگاهم كرد. ادامه دادم"دكتر آريا، معالجات مغز" با لحن تهاجمي اي بهم گفت"من هيچ چي نمي دونم. به من هم ربطي نداره. ولم كنيد" من با سماجت گفتم"ولي من شما را مي شناسم. نترسيد. كاري ندارم. فقط مي خواستم جوياي احوال بشم" با التهاب تو چشمام نگاه كرد و گفت"ترس خيلي هم چير خوبيه. ترس شرط عقله. مگه خرم كه نترسم. شما هم برو خدا جاي ديگه روزي ات را بده." با خونسردي موزيانه اي ادامه دادم"نمي خوايد بدونيد من كي ام؟" با همون حالت گفت"از دونستنش حس خوبي بهم دست نمي ده!" من ديگه از اين جلوتر رفتم و بي خيال همين مختصر مقدمه چيني هم شدم "يعني اين قدر كار اون سازمان ناموفق بوده؟! قرار بود شما آدم اهل ريسكي بشيد. ولي..." حرفم را قطع كرد و گفت"من بيجا كردم. فعلا كه همه دارايي ام را پاي يه حماقت تجاري باختم رفته. پشت سرش هم همه زندگي ام را. حتي الان دوست ندارم ذره اي چيزي بيشتر بدونم يا داشته باشم. اصلا نمي خوام يك قدم هم تو زدندگي جلوتر برم. مي ترسم نكبت تر از اين بشه." من باز ادامه دادم"اگر من بخوام برم اونجا عملم كنند شما توصيه اي نداريد؟" با عصبانيت گفت"اگر همون احمقي هستي كه من بودم كه به خاطر سركوفت بري خودت را بيچاره كني برو. وگرنه دست از سرم بردار و برو." كمي مكث كردم ولي اون بلافاصله سرم داد زد و گفت"من منتظر كسي هستم. لطفا برو و ديگه نبينمت" خواستم يه محك بزنم. بهش گفتم"از رفتن من نمي ترسي؟!" ديگه با تمام توانش داد زد كه "به جهنم. برو بچه!"
از دور تو تاريكي هوا مي پاييدمش. متوجه سايه ي يه نفر شدم. از دور كه معلوم نبود. مردي بزرگ جثه با پالتويي كه يقه اش را تا روي گردنش بالا كشيده بود جلو اومد. كمي با اون احوال پرسي كرد. صداشون نمي اومد ولي معلوم بود كه آشنا اند. يه حسي بهم گفت كه برم از كنارشون رد بشم شايد چيزي دستگيرم بشه. از پشت نيمكت كه نزديك شدم چهره ام افتاد تو نور لامپ پارك. اون مرد تا چشمش به صورت من افتاد جا خورد. من كه جز دو تا چشم براق تو اون تاريكي چيزي تشخيص نمي دادم. ولي اون انگار حس خوبي نداشت كه من را ديده. اين بود كه فرار كرد. من هم بدو دويدم دنبالش. مدام داد مي زدم "وايسا! وايسا!كاري ات ندارم. فقط مي خوام بدونم اونو مي شناسي؟!" ولي اون مرد همين جور فرار مي كرد تا پيچيد تو يه كوچه تنگ و تاريك كه از شانسش بن بست بود. به ديوار كه رسيد برگشت به طرف من. يه نگاهي كردم و شناختمش. پريدم يقه اش را كه مي شد حول و هوش فك خودم چسبيدم و چسبوندمش بيخ ديوار. با اون هيكل هيچ مقاومتي نكرد. بهش گفتم"تو اينجا چه كار مي كني؟! ممممممم" خواستم اسمش را يادم بيارم و بگم كه ...
... خواستم اسمش را يادم بيارم و بگم كه همون موقع با دستاي بزرگش دستام را گرفت و از يقه اش جدا كرد انداخت پايين و لباس هاش را صاف و سوف كرد و با صداي بمي كه داشت گفت"راحت باش. خب همون اسمي كه هميشه مي گفتي ديگه. آدم آهني! "
ادامه دارد ...