blogerfree راز بزرگ (3)
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

آنچه گذشت ...

اين وري : بافتي آخر؟ بباف. بباف.

اون وري : بشكاف. بشكاف كه آخرشه. بشكاف. اصلا تو بباف. بافتن دست من نيست.

اين وري : برا خودت كه خوب بافتي. بافتن برا اون دست من نيست.

اون وري : درست گفتي. بافتن برا اون هم دست خودشه. نه من. دست خود ساده لوحش. اصلا نمي دونم چرا آخرش مي اندازه گردن من! خودشه و خودش.

اين وري : مي گن اون يه چيزهايي داره كه ما ها نداريم.

اون وري : تو هم يه چيزهايي داري كه اون نداره. تو واي مي سي، صبر مي كني. صبر كه نه. سرت شلوغه. كارت فقط اينه كه بشكافي. هرچي بافته را تو يه لحظه بشكافي. كوزه را بزني زمين بشكني. از خودت پرسيدي چرا؟!

اين وري : مي سازه. مي زنه زمين مي شكنه. من كاري را مي كنم كه بهم گفتند. من همون قدر مي دونم كه بهم گفتند. اين را هميشه گفتم.

اون وري : همه اتون همين طوريد. نمي دونيد مگر اون چيزي را كه بهتون بگن. اون همه كلمه را به اون ياد دادند، شما ها كم آورديد. گفتند تعظيم كن تعظيم كرديد. اما نفهميديد براي چي!

اين وري : چرا. فهميديم. بعد از بازگو كردن كلمات رمز. همه فهميديدم كه درست گفت كه چيزي مي دونه كه ما نمي دونيم. و ما تعظيم كرديم چون بهمون گفت تعظيم كنيد. ما مي شكافم چون اون گفته. مي زنم زمين مي شكنم چون اون گفته. من مامورم. مامور.

اون وري : بگو ببينم اون چي داره كه تو نداري؟ اون كه سفيد نيست مثل تو. اون چي داره ؟

اين وري : من يكي اش را مي تونم بگم الان. يك كلمه. «انتخاب».

اون وري : همين ؟!‌ باور كن كافي نيست. مي دوني؟ اينو منم داشتم. منم داشتم و شما ها نداشتيد.

اين وري : بقيه كلمات را مي دوني؟!

اون وري : نه. ولي گاهي يه چيزهايي سر و كله اش پيدا مي شه. يه سري كلمات. منم جعلشون مي كنم. معني اش را نفهميدم. ولي جعلي اش را بلدم بسازم. اونم اسير همون جعلي هاش مي شه.

اين وري : تو چه كاره اي؟ كجاي كار اوني؟ اصلا چي شد كه اين شدي؟!

اون وري : من؟ هيچ كاره. من خودمم. اصلا من هيچ كي نيستم. هر چي هست خودشه. بعد مي اندازه گردن من. يه لعنت هم نثارم مي كنه. براي من خط و نشون مي كشه. ولي داره خودزني مي كنه. همه چيز خودشه. خير و شر و خوبي و بدي. خودش انتخاب مي كنه. من كاره اي نيستم.

اين وري : زيادند؟ اونايي كه با تو اند؟

اون وري : نمي دونم. باز گفتي تو. گفتي من. باباجون من هيچ كاره ام. تو بشكاف. بشكاف كه وقشه.

اين وري : كلمات كلمات. همه اشون آخرين لحظه فقط از من يه چيز مي خوان. فقط يه سوال مي پرسند. مي پرسند كلمه ها چي بود!

اون وري : تو كارت چيه؟

اين وري : اطاعت كردن. هوم؟! «اطاعت»؟ اينه كلمه رمز؟!

اون وري : اينم يكي اشه. ولي نه كه فكر كني ترتيبش را درست گفتي. تا بقيه نباشه اين كلمه هم پوچه. بي خاصيته. نه خوبه نه بد.

اين وري : همون بقيه كه نمي دونيم؟!

اون وري : تو قدرت انتخاب نداشتي. تو «انتخاب» نداري. هر چي گفت گفتي چشم. حتي نفهميدي چرا. هنوز هم نفهميدي. از اون يه سوال هم كه گفتيد چرا و سريع پس كشيديد من متعجبم.

اين وري : اين طبيعت ماست.

اون وري : ولي من چي؟ من انتخاب كردم. من «انتخاب» دارم. من برترم. نيستم؟ خودت بگو. اطاعات بي اختيار تو برتره يا نه گفتن همراه با انتخاب من؟ اصلا برتري را ولش كن. كدوم شايسته تعظيميم؟ خب اونم انتخاب داره. مثل من. تو بگو. من اون روز حرف بدي زدم گفتم اون هيچي نيست؟ ثابت مي كنم كه هيچي نيست.

اين وري : تو؟

اون وري : من كه نه. خودش. خودش تنها. اون قدر گنده است كه همه چيز و همه كس را داره تو وجودش. تكميله. تو جواب سوال منو بده. كدوم شايسته ي ستايشيم. من يا تو؟ چرا تو قرب داري من نه؟

اين وري : هيچ كدوم. هيچ كدوم. اون شايسته است. چون مي تونه خوبي را انتخاب كنه. خوبي هاش با انتخابه. اون نه مثل من بي انتخاب مي گه آره و نه مثل تو هست كه با انتخاب بد چيزي را انتخاب كردي.

اون وري : خيلي هم مطمئن نباش.

اين وري : اون با انتخاب خوبي ها، ديگه برتره. اون وقتي با انتخاب خوب باشه برتره.

اون وري : گفتم كه. اين همه چيز نيست. اينا كه گفتي تنهايي هيچ چيز نيست. به چي بگه آره؟ به چي بگه نه؟ كدوم خوبي و بدي؟ اونم خودشه. اون بايد راه را پيدا كنه. با انتخاب. اسمش را هم نمي شه فقط با يك كلمه گفت. ولي من اگر بخواد هستم كه ثابت كنم و كمك كنم كه نشون بديم اين كاره نيست.

اين وري : من كارم شكافتنه. تو كارت بافتن.

اون وري : بافتن كار خودشه. هر كس يه مدل مي بافه. بعضي هاش را من خوشم مي آد. خب اگر بخواد كمكش مي كنم جوري كه ديگه هيچ احساس كمبودي نكنه. ذهنت را به دو سه تا كلمه محدود نكن. حساب منم از اون جداست. من خودم مي دونم كجام و كيم و چه كاره ام.

اين وري : راست مي گي. نمي شه محدود به همين كلمات شد. كلماتي كه وقتي شنيديم زانو زديم. كلمات رمزي كه هر كس موقع شكافتن از من مي پرسه و من هيچي نمي تونم بگم. فقط مي شكافم چيزي را كه بافته.

 اون وري : اونو دست كم نبايد گرفت. اولش حتي نمي دونست مي شه دورغ گفت. بعدش يه جوري دروغگو شد كه من كم آوردم. الان ديگه خيلي وقته كه بيشتر خودش كار مي كنه و من تماشا. سرم خلوت شده.

اين وري : من بهش اميد دارم. حتي اگر بعضي كلمات را فراموش كنه.

اون وري : اصلا كلا كارش فراموش كاريه. هر چي هست از همينه.

اين وري : اون فرق داره. اون هيچ وقت به بدي تو نمي شه.

اون وري : بعضي وقتا خيلي قضيه را جدي مي گيره. اون وقته كه من بايد درس بگيرم.

اين وري : من بهش اميد دارم.

اون وري : فعلا كه اون از جفتمون مي ترسه. تو را با داس و روپوش سياه نقاشي مي كنه، منو با شاخ و دم تيز! با اين كه همه چيز خودشه.

اين وري : خيلي ها از من نمي ترسند. به جاي تو هم بهتره از خودشون بترسند.

اون وري : من هميشه باهاش بودم. بهتر مي دونم با چي طرفم.

اين وري : من ولي فقط يه بار مي بينمش. اون هم لحظه اي كه ديگه نه دروغي داره نه فريبي. سر تا پا صداقت و صاف و رك مي شه. حقيقتش را من مي بينم. لحظه اي كه هيچ نقابي نداره.

اون وري : به هر حال تحويل بگير. بشكاف مال اين را هم كه موقع شكافتنش رسيده. بشكاف بافته اش را.

اين وري : تمام شد و تو بايد با رشته اي كه بافتي وداع كني. مي شكافم به اذني كه بهم داده شده. به امر مكتوب.

***

زل زده بود تو چشمايي كه با چشماش نمي ديد و حس مي كرد. با اعتماد به نفس گفت "از چي تو بايد بترسم؟ مگه ترس داري كه بترسم. فقط كافيه ازت بترسم. اون وقت زدم زير هر چي كه بهش اعتقاد دارم."

ايستاد و دستاش را از هم باز كرد و سرش را گرفت بالا، چشماش را بست و نفس عميقي كشيد و داد زد "اي صاحب كلمات! من هستم. من در حركتم. من ساكن نمي مونم. به من راه را نشون بده و و كلمات را آشكار كن! آن چيز كه مكتوب است و آن چيز كه در نزد تو محفوظ است!"

 

ادامه دارد ...

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 14:45 | لینک  |