blogerfree راز بزرگ (4)
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

آنچه گذشت ...

نشسته: باز هم عازمي؟

ايستاده: آره. تو هم منتظري.

نشسته: منتظرم. منتظر پايان زمان.

ايستاده: من بايد باز هم برم و برگردم.

نشسته: اون كيه؟

ايستاده: اون؟ سخته توضيحش. مي دوني؟ اون چيز عجيبيه. عجيب ولي ساده است. خيلي ساده.

نشسته: پس براي چي لايق تعظيم بود؟

ايستاده: چرا مي پرسي؟

نشسته: نه. منتظرم تا بدمم. شيپور را بدمم. اما اون مشغول چيه؟

ايستاده: همه كارش با گِل ه.

نشسته: گِل؟ گِل؟!

ايستاده: خاك، آب، آتش، باد. عناصر تشكيل دهنده اند. اين ها را مخلوط كني مي شه گِل. سفت، شُل، سبُك، سنگين، بزرگ، كوچك، در انواع شكل و رنگ. اين موجود بدجوري سرگرم گِل بازي ه.

نشسته: عجيبه ولي آيا طبيعتش غير از اينه؟

ايستاده: طبيعتشه و عجيب نيست. اما خيلي اوقات گِل پرست مي شه. اكثرشون. گِل پرست. هر كس يه مدل گِل. هر كس يه تيكه گِل.

نشسته: گِل پرستي؟ قابل درك نيست. نمي دونم.

ايستاده: من زياد بهش سر مي زنم. اون وري مدام حواسش بهشه. اول و دومي مدام باهاشند.

نشسته: خب درك كردي؟

ايستاده: بشناسي اش مي فهمي كه گِل پرستي اش هم عجيب نيست ولي خنده داره. اما فقط خودش مي تونه بفهمه كه خنده داره.

نشسته: حالا تو پيش كي مي ري؟

ايستاده: پيش يكي از معدود كسايي كه گِل نمي پرسته. مي خوام سلام ابلاغي را بهش برسونم.

نشسته: چي شد كه گِل نپرستيد؟

ايستاده: شايد كلمات جواب اين پرسش باشند. تو مي دوني كلمات را؟

نشسته: مي دونم آنچه را بهم ياد داده باشند. نه كمتر و نه بيشتر. من هستم براي دميدن در شيپور.

ايستاده: همه اشون يك كلمه مشترك داشند. يك كلمه. «عشق».

نشسته: معناش را مي دوني؟

ايستاده: من هم مي دونم اونچه را كه بهم ياد داده باشند. كلمات كنار هم معناي كامل دارند و اين كلمه نقش مهمي داره. خالص خالصش. وگرنه هيچ. خالص نباشه اون هم گِل بازي ه و گِل پرستي.

نشسته: مكتوب است. «عشق».

***

راه افتاد و راه افتاد. روزنه ي نور را هر جا مي ديد مي ايستاد. دنبال رد نور بود. دنبال كلمات. رسيد به مردي كه دكاني داشت رنگارنگ ...

- "اينا چيه؟"

- "مجسمه. براي همه. شمام مي خوايد؟"

- "از چيه؟"

ـ "از گِل. گِل مرغوب. جنس عالي. اگر جسنش عالي نباشه كار نمي كنه."

- "كارش چيه؟"

- "خب آرامش ديگه. چه سوال هايي مي پرسي. نمي خواي بگي كه تو زندگي ات نداري اينا را؟" يكي از اجناس را برداشت نشون داد گفت "مثلا اين باعث مي شه از اون نور خوب ها بهت برسه. نگاه ! مي رسه. يا مثلا اين يكي! آهان. خودشه!‌ اين..." يك جنس متفاوت را نشون داد "نباشه مُردي. تمومه. اون وقت بايد بري اون دنيا. تو كه نمي خواي بميري؟ مي خواي؟"

- "مُردن يعني چي؟"

- "يعني رفتن اون دنيا ديگه. مي دوني چيه؟ تو يه احمقي. يا شايدم زيادي ساده اي."

- " اين كه گِله."

ـ "گِل نيست. ديگه گِل نيست. گِل بود. من يه كار كردم ديگه گِل نباشه. ديگه همه چيزه. آرامشه. زندگيه. هي رفيق! تو بهتره بري بميري!"

- تو دلش زمزمه كرد...  "اون دنيا! همون جاي اول يعني؟ همون جا كه كلمات گفته شد؟ همون چيزهايي كه يادم رفته! جواب همه چيز؟!"

با خودش قدم زد و گفت "اين خوبه يا بد؟"

برگشت و نگاهي به پشت سرش كرد. انگار خودش را ديد. پرسيد "خوب و بد يعني چي؟"

دستاش را روي گيجگاه سرش حركت داد و زمزمه كنان گفت "آيا من قبل از رفتن كاري هم دارم؟!"

ايستاد و گفت "بايد حركت كرد. سكون جايز نيست."

 

ادامه دارد ...

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 22:51 | لینک  |