blogerfree راز بزرگ (5)
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

آنچه گذشت ...

قدم به قدم حركت مي كرد. مسير را مي پيمود. اطراف را نگاه مي كرد. گوشش به صداها بود و چشمش به دنبال نور. در گوشه اي حجره مانند جمعي را ديد كه نمي شناخت. موعظه گري آنجا بود كه مي گفت و مي گفت.

موعظه گر انگشت اشاره را به سمت بالابرد. پشتش به او بود و چهره اش ديده نمي شد. انگشت را تكان مي داد و با صدايي رسا همراه با آرامشي ابهت گونه مي گفت و مي گفت. چشمانش به موعظه گرد خيره شد و گوش هايش براي شنيدن تيز. گويي خودش هم مخاطب بود.

" مي داني؟! تو عهد شكني كردي. عهد شكني تو از خوردن شروع شد. از خوردن ميوه ي ممنوعه. خوردي به طمع چيزي كه خواستنش هم براي تو ميوه ي ممنوعه بود. زندگي جاويد. و تو نفهميدي كه جاويد مي بودي و بودي و هستي ... "

موعظه گرد دستش را تكاني داد و ادامه داد ...

"مي داني ؟ تو خوردي به فريب چيزي كه تصورش را نداشتي. نمي دانستي كه مي شود دروغ گفت. دروغ بزرگ خلقت را شنيدي از رانده شده اي كه خوب مي دانست چه بايد بكند. و ميوه را خوردي. تو ميوه ممنوعه ي روي درخت را نخوردي. تو ميوه ي ممنوعه ي درونت را بلعيدي! ميوه اي كه خوردن نداشت. نخوردنش همه چيز را درست نگه مي داشت. عيب از خودت بود و ميوه اي كه نفهميدي آدابش چيست. با اين كه مي دانستي ..."

موعظه گر انگشتش را سمت صورتش برد و ادامه داد ...

"ميوه ي ممنوعه ي تو در اصل آن سيب يا گندم يا يا چه و چه نبود. غروري بود كه نبايد به آن بها مي دادي. بهاي ميوه ي ممنوعه خوردن بود كه نبايد بها مي دادي. چه چيز باعث شد كه توقع جاودانگي داشته باشي در حالي كه اصل تصورت زير سوال بود كه اگر هم درست بود دليل توقعت چه بود؟! ..."

ادامه داد ...

"ميوه ي ممنوعه ي تو عهد شكني بود. سركشي بود. تو كه عشق را درك كرده بودي و انتخاب داشتي. تو كه از كلمات با خبر بودي. كلماتي كه هيچ يك نمي دانستيم. بهاي ميوه ي ممنوعه خوردن بود كه نبايد بها مي دادي و خوردي و عهد شكستي ..."

ادامه داد ...

"ميوه ممنوعه ي تو بلكه شايد ناداني بود كه بهاي ميوه ي ممنوعه خوردن بود كه نبايد بها مي دادي و دادي و ندانستي كه غافلي ..."

صدايش را آرام كرد و گفت ...

 "گذشت و ملالي نيست. باز هم كلمات را فرابگير و در تكاپو باش براي يافتن معنا. براي يافتن كلمات. ميوه ي ممنوعه ي تو فراموشي كلمات بود كه بهاي ميوه ي ممنوعه خوردن بود كه نبايد بها مي دادي. محكم باش كه تو رهروي هستي كه بايد به دنبال حقيقت باشي تا از جنس حقيقت شوي ..."

موعظه گرد لباسش را مرتب كرد و همان جا نشست و با صداي آرامش بخش طنين اندازش آخرين جملات را گفت و صدا كم كم محو شد و محو شد ...

"شايد نمي دانستي. اما اكنون خوب مي داني است كه عمري مشغول به خوردني. خوردن ميوه ي ممنوعه ي خودت. هر روز از درختي ميوه اي مي خوري و مي داني كه اين ها ميوه ي ممنوعه ي توست و هر روز گازي مي زني و از اصلت فاصله مي گيري. تو حتي از ميوه ي ممنوعه ي ديگران هم مي خوري. ميوه ي ممنوعه ي تو چيست؟ دلبستگي به چيزي كه نپايد. تاريك كردن نور. ناداني. تظاهر به نور در حالي كه لكه اي هستي. تو نسلي است كه ميوه ي ممنوعه مي خوري. ميوه اي كه روز به روز بدمزه تر مي شود، اما تو ولع بيشتري داري به آن. خودت پرورشش مي دهي و مي خوري و تاريك و تاريك تر مي شوي. بيشتر و بيشتر از حقيقت فاصله مي گيري. بيشتر و بيشتر از اصل خودت دور مي شوي. حجاب را روي حجاب مي گذاري چون ميوي ممنوعه ي خودت را مي خوري ...

... مي داني ميوه ممنوعه ات چيست؟ يه كلام و ديگر هيچ! گِل ! گِل ! و پرستش گِل به هر گونه اي! تو عمري است و نسلي است گِل مي پرستي و خودت هم خبر نداري! رهايش كن كه فقط گِل است و مُشتي گِل بيش نيست آنچه شده است ميوه ي ممنوعه ي تو! مُشتي گِل! مـُـــشتي گِل! مُشتي ...! ...گِل! ..."

***

به راه خودش ادامه داد و زير لب تكرار كرد ماهيت ميوه ي ممنوعه اي كه خودش هم چه بسا بارها خورده بود.

مـُـــشتي گِل!

و با خودش گفت "شايد اينم يك كلمه رمز باشه. اين كه گِل نپرستي. هر نوع گِلي! ميوه ي ممنوعه ي همه ي ما همينه. بايد رهاش كني خب!"

زل زد در چشماني كه با چشمانش نمي ديد و حس مي كرد. با اطمينان گفت "چَشم!"

 

ادامه دارد ...

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 0:3 | لینک  |