blogerfree راز بزرگ (6)
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

آنچه گذشت ...

قدم به قدم حركت مي كرد. مسير را مي پيمود. اطراف را نگاه مي كرد. گوشش به صداها بود و چشمش به دنبال نور. از دشتي مي گذشت در سپيده ي صبح. هواي گرگ و ميش. خنك اما آرامش بخش. تميز و صاف.

صداي قدم هايش كم كم با صداي زنگوله آميخته شد. چشمان نيمه باز خود را باز كرد و اطرافش گله ي گوسفندان را ديد و چوپان را. چوپان سيه چرده و ورزيده و ساده پوش.

...

كنار هم نشسته بودند و شير و نان و پنير مي خوردند. چوپان از ظرف روي آتش كمي آب جوش ريخت و چاي آماده را به آن اضافه كرد و به دست جوان داد. "بنوش. گوارا ترين نوشيدني در چنين هوايي. پس از چنين طعامي". چاي را كه مي نوشيد و آرام با چوپان سخن گفت.

- تنهايي ؟

- شايد!

- چرا شايد؟

- (اشاره كرد به كوه) آدم كنار كوه تنها نيست. سر كوه تنها نيست. گويي كوه محل نزول است.

- محل نزول چي؟

- خودت هر زمان خواستي برو و بنگر و بشنو. ببين كه كوه گويا نقطه مشترك هر نزولي است. و من بسيار ديده ام كساني كه رفتند و بازگشتند ولي ديگر نبودند آن كسي كه رفته بودند. كساني را ديدم كه رفتند و بازنگشتند و ماندند و شدند فراتر از آن كه بودند. گويا كوه نقطه ي وعده گاه آدمي است. تا كوه هست تنها نيستم.

- نمي گي محل نزول چي؟ وحي؟

- اين هم هست.

- محل قرار و آرامش؟

- اين هم هست.

- محل امتحان و پند؟

- اين هم هست.

- محل ارتباط ؟

- ارتباط با ؟

- خدا؟

- اين هم هست.

- چوپان به من بگو خدا كيه؟ چطور حسش مي كني؟

چوپان نفس عميقي كشيد و چشمانش را بست و با آرامش تمام گفت

 "يعني فضا. يعني همچون هوا. همچون رايحه. يعني با هر نفس حسش كني كه در وجودت جاري مي شود. بي آن كه به دنبالش بگردي. آزاد و رها باشي و در وجودت جاري شود. بي آن كه در تكاپوي يافتنش باشي. بي آن كه محدودش كني و محدودش بنگري. بي آن كه بخواهي تعريفش كني. مثل هوا. مثل نفسي كه مي كشي و روحت تازه مي شود و مجبور به تعريفش نيستي. مجبور به دنبالش گشتن نيستي. چون در وجودت جاري است."

جوان نفس عميقي كشيد. چوپان با چشمان بسته و پس از نفس عميق ديگر ادامه داد

"بايد نفس بكشي. عميق. راحت. آرام. در وجودت جاري باشيد. وگرنه مرگ به سراغت مي آيد. نيستي و عدم. اگر نتواني نفس بكشي. نفسي راحت و آزاد و جاري، زايل مي شود حياتت."

جوان با چشمان بسته گفت "و اگه اينطور نباشه ... خفه مي شي!"

جوان سوال پرسيد "بزرگترين درس كوه چيه؟"

چوپان با چشمان بسته پاسخ داد "صبر. صبر كني تا جاري شود. صبر كني ..."

جوان پرسيد "اين هم كلمه است؟ كلمه رمز؟"

چوپان سري تكان داد و گفت "آري. كلمه است. «صبر». كلمه مقدسي است ..."

جوان نفس عميقي كشيد و گفت " «صبر» ".

ادامه دارد ...

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 13:7 | لینک  |